رمان آنلاینرمان دانشجوی شیطون بلا

رمان‌دانشجوی شیطون بلا پارت شصت و نه

 

عصبی اخمام توی هم فرو بردم و با تلخی خطاب به جولیا گفتم :

_چی میگی درست حرفت رو بزن ببینم!

با این حرفم از کوره در رفت بلند شد در حالیکه قدم میزد و معلوم بود که آروم و قرار نداره و عصبانیه تقریباً فریاد کشید:

_تو این چند وقته کدوم گوری بودی هاااا؟؟ 

چنگی توی موهای پریشونم زدم ومضطرب از اینکه بفهمه من صیغه موقت امیرعلی شدم و خون به پا کنه لبم رو گزیدم و با لکنت بریده بریده لب زدم:

_اووووم ، داش…تم کا..ر میکردم 

بهم نزدیک شد و دقیق توی چشمام خیره شده و گفت :

_اون وقت این چه کاری بوده که از ما پنهونش کردی ؟؟

باید دروغ میگفتم تا باورم کنه ، یک درصدم نباید به این موضوع شک کنه وگرنه بدبخت میشدم ، نورا زود باش فکر کن یه حرفی بزن لعنتی !

نگاهمو از چشمای ریزبینش دزدیدم و همونطوری که شونه هام رو بالا مینداختم بی تفاوت لب زدم:

_توی یه خونه پرستار شدم !

سوفی چی زیر لب زمزمه کرد و درحالیکه سرش رو کج میکرد با تعجب ادامه داد :

_راست میگی !

نگاهم رو بین هردوشون که با کنجکاوی خیرم شده بودن و انگار کم کم داشتن باور میکردن چرخوندم و با لبخندی مصنوعی لب زدم :

_آره !

جولیا پوووف کلافه ای کشید و انگار آروم تر شده باشه باز اومد رو به روم نشست یکی از لیوانای قهوه رو برداشت و مزه مزه اش کرد و گفت:

_خوب دلیل پنهان کاری این مدتت چی بوده پس ؟؟

از اینکه داشتم یکسره دروغ بهشون میگفتم خجالت زده و ناراحت بودم ولی برای خودشون بهتر بود هرچی بیشتر از من دور باشن ! من زندگیم به کل بهم ریخته بود و آدم نرمالی نبودم ،هرچی بدبختی توی دنیا بود داشتن روی سر من آوار میشدن

شرمنده نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و لیوان قهوم رو برداشتم و از اینکه نگاهم به چشماشون نیفته بلند شدم و به طرف پنجره رفتم 

_سوفی که نبود و مسافرت بود توهم درگیر کارهای دانشگاه و گرفتاری های خودت بودی نخواستم درگیر مشکلات منم بشید و بیشتر از این توی دردسر بندازمتون!

یه قلوپ از قهوه رو که عجیب عین زندگیم تلخ بود رو مزه مزه کردم ، انگار همه توی دنیا عجیبشون غرق باشن سکوت عجیبی توی خونه پیچیده بود

ولی برعکس تصوراتم که داره کم کم باورشون میشه با سوالی که باز جولیا پرسید لیوان رو توی دستام مشت کردم و عصبی چشمام روی هم گذاشتم

 

_میشه آدرس دقیق محل کارت رو بدی؟

نگاهم رو به خیابون رو به رو دوختم ،توی ذهنم دنبال حرفی برای گفتن بهش بودم ولی لعنتی هیچ چیزی بخاطرم نمیومد ، با دیدن سکوتم پوزخند صدا داری بهم زد و گفت :

_خوب چی شد !؟

لیوان قهوه رو توی دستم جا به جا کردم و لبم رو گزیدم که با صدای بلند شدن زنگ تلفنم نفسم رو راحت بیرون فرستادم 

ولی یکدفعه با یادآوری امیرعلی و اینکه ممکنه اون باشه با ترس به عقب چرخیدم ،ولی با دیدن گوشیم توی دست جولیا که با کنجکاوی خیرش شده بود نمیدونم چطوری خودم رو بهش رسوندم

با یه حرکت گوشی رو از دستش بیرون کشیدم و با نفس نفس نگاهی بهش انداختم که با دیدن اسم کسی که روش بود تماس رو رد دادم که با حرف جولیا حس کردم خون توی رگام یخ بست!

_امیرعلی کیه !؟

دستپاچه هااااان آرومی زیرلب زمزمه کردم و با قدم های بلند ازشون فاصله گرفتم با لکنت لب زدم :

_هااان دوستمه !

سوفی پاهاش روی هم انداخت و گفت :

_دوستت ایرانیه ؟؟

اوووه ایرانی ! خنده مصنوعی کردم و با دروغ هایی که داشتم کم کم بهشون عادت میکردم گفتم:

_آره ، جدیدا باهاش آشنا شدم

جولیا بدجور زیرچشمی نگام میکرد و معلوم بود هنوزم میخواد سوال پیچم کنه ،نگاهم رو ازش دزدیدم و با اضطراب از کنارشون بلند شدم درحالیکه به سمت آشپزخونه میرفتم بلند خطاب بهشون گفتم:

_برای ناهار چی میخورید درست کنم؟

سوفی با خنده گفت:

_از کی تاحالا بلدی آشپزی کنی؟

به طرفش چرخیدم و زبونم رو براش بیرون آوردم

_یادت رفته رستوران چه غذاهای خوشمزه ای درست میکردم؟؟

با این حرفم قهقه اش بالا گرفت و با خنده بریده بریده گفت :

_آره یادمه هر روز میسوزوندیشون!

با ادا چشم غره توپی بهش رفتم و توی دلم برای اینکه تقریبا داشت حواسشون پرت میشد اسم خدا رو زیرلب زمزمه کردم ، با ویبره رفتن گوشی توی دستم با ترس نیم نگاهی بهش انداختم

امیرعلی بود که داشت یکسره زنگ میزد ، با فکر به قیافه آتیشیش که الان درحال انفجاره نیشخندی گوشه لبم نشست .

حقته تا از نداشتن من بسوزی ! البته اگه حسی نسبت به من داشته باشی بی اختیار آهی کشیدم و ناراحت سراغ یخچال رفتم تا چیزی برای ناهار درست کنم

درگیر آشپزی بودم که سوفی هم وارد آشپزخونه شد و با خنده درحالیکه قارچ ها رو میشست گفت :

_یادش بخیر حتی بلد نبودی درست حسابی میوه یا سبزی رو خُرد کنی

خجالت زده دستام رو جلوی صورتم گرفتم و گفتم:

_میدونی مشکل کجاست که الان هم بلد نیستم آخه!

دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و شروع کرد به ریز ریز خندیدن 

_تا اونجایی که من شنیدم ایرانی ها دستپختشون عالیه و کدبانو اند تو چرا اینطوری شدی؟

چاقو رو از دستش گرفتم و همونجوری که سعی می‌کردم یکی از قارچ ها رو خُرد کنم با ناز و ادا گفتم :

_منم کدبانوام چی پیش خودت فکر کردی هااا ؟؟

جولیا با اخمای درهم دست به سینه به ورودی آشپزخونه تیکه داده بود و توی سکوت خیرمون بود ، برای اینکه از دلش دربیارم به طرفش رفتم و درحالیکه دستش رو میگرفتم و به طرف داخل میکشوندمش گفتم :

_بیا ببینم از زیر کار در نرو !

با اینکه معلوم بود هنوزم ناراحته ومیخواد باز منو درگیر سوالای جور واجور کنه ولی کمکمون کرد غذا رو درست کنیم

با خنده و شادی درگیر غذا درست کردن بودیم که با صدای ویبره رفتن گوشیم که روی میز آشپزخونه انداخته بودمش و صدای بدی ایجاد کرده بود زیرنگاهای مشکوک بچه ها زیرلب فوحشی نثار امیرعلی کردم 

بدون اینکه نگاهی به گوشی بندازم با عجله برش داشتم و عصبی به اتاقم رفتم در رو باز کردم، تلفن رو وصل کردم با نفس نفس نالیدم:

_چیه هی زنگ میزنی؟

برخلاف انتظارم صدای آیناز توی گوشی پیچید که با صدای لرزون گفت:

_کجا رفتی نورا ؟؟

خسته چنگی توی موهام زدم و کلافه روی تخت نشستم با صدای آرومی لب زدم:

_باید میرفتم ، نمیتونستم تحمل کنم

زیرلب کلافه نالید :

_وااای نورا داداشم خیلی عصبیه چشماش کاسه خون بود ، از صبح انگار اسپند روی آتیشه !

داشتم به حرفاش گوش میدادم که با صدای داد و فریادی که از بیرون خونه میومد با چشمای گشاد شده از ترس بلند شد

ناباور پنجره رو باز کردم و سرمو بیرون بردم که با دیدن امیر علی که با مشت های گره کرده به در میکوبید و چیزهایی به فارسی فریاد می‌زد چشمام از ترس گشاد شدن و آب دهنم به زور قورت دادم ،باورم نمیشد این امیری باشه که داشت اینطوری آبروریزی در میاورد و جلوی همسایه ها منو سکه یه پول میکرد

حواسم به امیرعلی بود که با صدای جیغ آیناز که پشت هم تکرار می کرد این داداشمه که داره اینجوری داد میزنه 

دستپاچه و کلافه فریاد زدم:

_وای خدا آره خودشه!

بدون اینکه بذارم چیزی بگه گوشی رو قطع کردم و با بدنی که به شدت شروع به لرزیدن کرده بود نمیدونم چطور از خونه بیرون رفتم ،درو که باز کردم و با دیدن امیرعلی که مثل گرگ زخمی با نفس نفس خیرم بود یک قدم به عقب برداشتم

دستش رو به در تکیه داد و درحالیکه روی صورتم خم میشد با لحن ترسناکی گفت :

_اوووه خانوم اینجا تشریف داشتن !

سعی کردم به خودم مسلط باشم و ترسم رو پنهون کنم ، موهام کنار دادم پوزخند صدا داری زدم و گفتم:

_بله خونم هستم ،پس باید کجا باشم؟

دستش رو محکم به در خونه کوبید که صدای بدش توی سکوت خیابون پیچید ،بی اختیار چشمام روی هم گذاشتم که صدای خشنش درست کنار گوشم پیچید

_زود برو چمدونت رو بیار بریم !

هه چی پیش خودش فکر میکرد که الان من باهاش میرم ؟؟ دست به سینه جلوش ایستادم و با اخمای درهم لب زدم :

_من جایی نمیام !

دندون هاشو روی هم سابید و با دستای مشت شده عصبی غرید:

_به قدر کافی از اینکه نصف شب از خونه بیرون زدی عصبیم ! پس اون روی سگم رو بالا نیار

ابرویی بالا انداختم و درحالیکه نگاهم رو از بالا تا پایین روی هیکلش میچرخوندم پوزخند صدا داری زدم و گفتم :

_بخواد بالا بیاد چی میشه مثلا ؟؟ پس کم من رو تهدید کن !

عصبی بهم نزدیک شد و یکدفعه فَکَم رو بین دستاش گرفت و درحالیکه محکم فشارش میداد سرش رو نزدیک صورتم آورد و از پشت دندونای کلید شده اش غرید :

_این رو از فکرت بیرون کن که بزارم زنم اینجا بمون

با صورتی جمع شده زیر دستش زدم و با نفس نفس ازش جدا شدم ، دستی به صورتم کشیدم عصبی گفتم :

_هه زن چی ؟؟ دور برداشتی فکر کردی خبریه

با چشمای ریز شده دستش رو عصبی جلوم تکون داد و سوالی پرسید :

_یعنی چی؟

در رو بین دستام گرفتم و درحالیکه سعی داشتم ببندمش خطاب بهش با تلخی گفتم :

_یعنی اینکه برو دنبال زندگیت !

خواستم در رو ببندم که پاشو لای در گذاشت و محکم آنچنان هُلی به در داد که تقریبا به عقب پرت شدم 

بهم نزدیک شد و درحالیکه انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم تکون میداد عصبی فریاد زد :

_الان داری به چیت مینازی هااا ؟ به این خونه اجاره ای ؟؟ یا به حساب بانکی پُر پولت ؟

باز داشت تحقیرم میکرد ، غرورم زیر پاش له میکرد ، بدبختی و بیچارگیم رو به روم میاورد !

چونم شروع کرد به لرزیدن ،نه نباید بشکنم نباید گریه کنم و ضعیف باشم ، پوزخند تلخی گوشه لبم نشست و با صدای خفه لب زدم :

_زندگی من به تو مربوط نیست !

عصبی خنده بلندی کرد و کنایه آمیز گفت :

_آهان نمیدونستم از این به بعد به جان مربوطه نه ؟؟

سکوت کردم و عصبی لبم رو با دندون کشیدم که با طرز بدی نگاهش رو هیکلم چرخوند و ادامه داد :

_نکنه میخوای بعد من صیغه اون بشی ؟؟

چشمام از این حرفش گشاد شدن که با حالت تفکر دستی به چونش کشید و درحالیکه زیر لب نوچ نوچی میکرد گفت:

_نه اون سرش از صیغه میغه نمیشه ! همینطوری میخواد …….

دیگه نزاشتم ادامه بده و عصبی با کف دست به سینه اش کوبیدم و درحالیکه به عقب هُلش میدادم بدون توجه به موقعیتم جیغ کشیدم:

_از خونه من برو بیرون لعنتی !

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن