رمان آنلاینرمان تهی دل

رمان تهی دل پارت بیست و نه

 

با سبز شدن چراغ، همزمان با به حرکت درآوردن ماشین ادامه داد:

_بابتم دیشب تو اتاق هم….

پریدم وسط حرفش:

_من همه چی و فراموش کردم!

سری به نشونه تایید تکون داد:

_خوبه!

و قبل از اینکه بحث ادامه پیدا کنه با شنیدن صدای زنگ گوشیم،

از تو کیفم بیرون آوردمش و با دیدن اسم و شماره سوگند جواب دادم:

_سلام چطوری؟

عین همیشه حال و احوالی کرد و ادامه داد:

_اگه هنوز پیش محسنی خیلی ریلکس حرف بزن و با آره یا نه جواب بده، امروز عصر کیانا یه دور همی گرفته و تو روهم دعوت کرده!

با شنیدن اسم کیانا اخمام رفت توهم،

دختری که یه زمانی از بهترین دوستام بود و حالا به خیال خودش من و دعوت کرده بود تا با دیدنش کنار سیاوش دقم بده!

تو سکوت داشتم خاطرات تلخی که گذشته بود و مرور میکردم که سوگند ادامه داد:

_گوشت با منه؟

زیر لب اوهومی گفتم که ادامه داد:

_میخوای چیکار کنی؟

کم عقل از من خواسته بود ریلکس باشم و با آره یا نه جواب بدم و حالا داشت سوالی میپرسید که جوابی غیر اینا داشت واسه همین گفتم:

_آره سوگند!

آروم خندید:

_میگم میخوای چیکار کنی میگی آره سوگند؟

چشمام و باز و بسته کردم و جواب دادم:

_خاک تو سرت سوگند!

که چشمای محسن ۴ تا شد و صدای خنده های سوگند قطع:

_نمیفهمم، میخوای بری؟ یا میخوای نری؟

تو دلم آرزو کردم ای کاش منظورم و بفهمه و گفتم:

_آره میخوام حتما!

نفس عمیقی کشید:

_پس خدا خودش بخیر بگذرونه!

و بعد از چند تا کلمه حرف دیگه خداحافظی کردیم. 

گوشی و تو دستم نگهداشتم، تموم فکرم پی عصر بود که با شنیدن صدای محسن به خودم اومدم:

_رسیدیم! 

نگاهی به اطراف انداختم، 

جلو در خونه بودیم! 

لبخندی بهش زدم و خواستم در و باز کنم که ادامه داد:

_تو خوبی؟ 

سری به نشونه تایید تکون دادم:

_خوبم! 

و از ماشین پیاده شدم و بعد از خداحافظی در ماشینش و بستم، 

دروغ گفته بودم که خوبم و حالم اصلا روبه راه نبود… 

حالا چند ساعتی میشد که از خونه محسن اینا برگشته بودم و بی حوصله طفره رفته بودم از سوال جوابای مامان و تموم فکر و ذکرم پی کیانای احمق و سیاوش عوضی بود!

جلو آینه وایسادم، ساعت از ۵ میگذشت و تا مهمونی یکی دو ساعت بیشتر وقت نبود،

با نفرتی که تو چشمام بود به خودم زل زدم و بعد شروع کردم به یه آرایش غلیظ، آرایشی که غم و خشم چهرم و بپوشونه و آمادم کنه واسه روبه رویی با سیاوش،

کسی که نفرت انگیز ترین بود!

حسابی به خودم رسیده بودم که گوشی و گرفتم دستم و با سوگند تماس گرفتم،

نمیدونم داشت چی کوفت میکرد اما با دهن پر جواب داد:

_هوم؟

با دست دیگم شروع کردم به شونه زدن موهام و گفتم:

_حاضری؟

صداش تو گوشی پیچید:

_آره منتظرم بیای دنبالم.

یه چند ثانیه ای با خودم فکر کردم و بعد گفتم:

_لباسات و بپوش الان میام دنبالت ولی نه با ماشین خودم با ماشین بابا میام

زد زیر خنده:

_بیخیال الی، سیاوش ارزشش و نداره که ماشین بابات و به چوخ بدی!

ادای خندیدنش و درآوردم:

_تو نگران دست فرمون من نباش فقط بپوش که اومدم، فعلا!

و گوشی و قطع کردم،

حالا دیگه میخواستم انرژی منفی و از خودم دور کنم و تو مهمونی امروز، طوری باشم که جز حس حسرت چیزی نصیب سیاوش نشه…

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن