رمان آنلاینرمان تهی دل

رمان تهی دل پارت بیست و چهار

 

از با هر قدم که پشت سرش میرفتم بیشتر میفهمیدم چقدر این خونه لاکچری و خفنه!

هرچند بهشون نمیخورد اما از وسایل شیک تجملاتی نه تنها چیزی کم نداشتن بلکه اضافه هم داشتن!

تو حال و هوای خونشون بودم که همزمان با رسیدن به انتهای راهرو و جلوی در اتاقی ایستاد و برگشت سمتم:

_پس چرا حرف نمیزنی؟

از فکر بیرون اومدم و طلبکار نگاهش کردم:

_ترسیدم!

این بار اون کلافه بود،

چشماش و باز و بسته کرد:

_بابام میخواد صیغه محرمیت بخونه، میفهمی؟

انقدر خودم و خونسرد و آروم نشون دادم که برای خودمم باور کردنی نبود و گفتم:

_خب بخونه!

و رو پاشنه پا چرخی زدم و ادامه دادم:

_خونه خوشگلی دارید، خوشم اومد!

و خواستم راهی شم و تو راهرو قدمی بزنم که عصبی جواب داد:

_تو عقلت و از دست دادی!نمیفهمی داری چیکار میکنی نمیفهمی…

سریع برگشتم و گفتم:

_من خیلیم روبه راهم،فقط دارم بازی ای که تو شروع کردی و ادامه میدم!

پوزخندی زد:

_جدا؟

لبخندی تحویلش دادم و بعد سری به نشونه تایید تکون دادم که بهم نزدیک تر شد:

_تو من و نمیشناسی، به نظرم اگه همین الان بریم پایین و بگیم این عقد عقب بیفته فرصت خوبیه که توهم سر عقد بیای!

حالت مظلومانه ای به خودم گرفتم:

_وای ترسیدم برادر!

و با صدای بلند زدم زیر خنده که یهو عین وحشیا از چونم گرفت و سرم و بالا نگهداشت:

_وقتی دارم باهات جدی حرف میزنم،بفهم و هرهر کرکر راه ننداز!

حرفاش به درک یه جوری چونم و قفل کرده بود که از درد رو پاهام بند نبودم و چهرم گرفته شده بود:

_ولم کن

و تموم زورم و زدم یباره سرم و کشیدم عقبکه انگار متوجه چیزی شد!

نگاهش رنگ تعجب گرفت،

هنوز نمیدونستم چی باعث متعجب شدنشه که خیزه بهم لب زد:

_پیشونیت چیشده؟

تازه دو هزاریم افتاد که روسری لعنتیم عقب رفته و با عصبانیت جلو کشیدمش:

_چیزی نیست!

اما واسه اون خوب اتویی بود که پوزخند زد:

_پس بخاطر همینه رو سری و تا رو چشمات کشیدی جلو؟ پیشونیت به خوشگلیت اضافه کرده!

و پوزخندش به قهقهه تبدیل شد که حرصم گرفت، انقدر که صدای نفس هام بلند شده بود،

اون حق نداشت من و مسخره کنه!

یه قدم خودم و بهش نزدیک تر کردم و جدی و عصبی گفتم:

_به تو هیچ ربطی نداره!

بی اختیار چونم هم شروع به لرزش کرده بود و بغض سنگینی گلوم و گرفته بود

حرفش بد به غرورم لطمه زده بود،

با اینطور دیدنم لبخند کجی کنج لب هاش نشست:

_باشه حالا گریه نداره که!

دیگه نمیتونستم تحمل کنم و تنها چیزی که آرومم میکرد گرفتن حالش بود که جواب دادم:

_اگه میخواستم این عقد و بهم بزنم، حالا دیگه مصمم واسه بهم نزدنش!

گفتم و عقب گرد کردم، بی اینکه منتظر بمونم، فقط میخواستم برم پایین و با جواب بله و نقشه هایی که واسه بعدش داشتم حسابی حالش و بگیرم،

همزمان با رسیدنم به پله اول کنارم ظاهر شد:

_با این کارت قبر خودت و میکنی!

بی اینکه نگاهش کنم جواب دادم:

_یه قبر و دوتا آدم، نگران نباش!

و سرانجام رسیدیم به پایین،

اول از همه حاجی متوجه حضورمون شد و با لبخند نگاهش و بین هر دومون چرخوند:

_چیشد؟

لبخند ظاهری ای زدم:

_ما آماده ایم!

و نگاه مهربون و اما در حقیقت پر نفرتی به محسن انداختم و بین تبریکهای هر دو خانواده راه افتادم به سمتشون…

همه چی فراموشم شده بود الا حال گیری از آدمی که هم دیشب ناراحتم کرده بود و هم امشب،

میخواستم تن به این محرم شدن بدم،

کاری کنم عاشقم شه و بعد تیر خلاص!

برنامه ها واسش داشتم،

کاری میکردم روزی ۱۰۰ بار بابت این دو شب و این دوبار که ناراحتم کرده بود به غلط کردن بیفته!

نشستم رو مبل سه نفره خالی و منتظر چشم دوختم به محسن که با قیافه گرفته اومد سمتم و کلافه خودش و انداخت رو مبل،

هیچکس حتی فکرش رو هم نمیکرد که محسن ناراحت باشه یا ناراضی چون مثلا خودش من و انتخاب کرده بود و حالا دلیلی بر ناراحتی نبود!

حالا همه چی آماده بود و حاجی هم قصد وقت تلف کردن نداشت که شروع کرد به خوندن خطبه

گوشه چشمی نگاهی به محسن انداختم با اخم زل زده بود به یه نقطه نامعلوم اما انگار متوجه نگاهم شد که زیر لب گفت:

_بله رو بگو!

تازه به خودم اومدم و بی توجه به لحن محسن که در عین سرد بودن ترسی هم به جونم انداخت رو کردم سمت حاج آقا صبری و وقتی نگاه منتظرش و دیدم با جواب بله خودم و محسن و وارد بازی ای که بابد برندش میشدم کردم!

همه خوشحال از این  وصلیت  گرم بگو بخند و خوردن شیرینی بودن و فقط من و محسن بودیم که مثل برج زهرمار بین خانواده ها نشسته بودیم که کرمم گرفت و آروم گفتم:

_واسه من که کاری نداره بهم زدن این نامزدی و محرمیت موقتی، ولی تو چی نگران حرف مردم نیستی؟ 

و زل زدم تو چشماش:

_نگرانی آبروت، بچه بسیجی!

نفرت و تو عمق چشماش میخوندم،

جواب داد:

_بد واست گرون تموم میشه!

و با پوزخند رو ازم گرفت و دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد تا اواخر این مهمونی،

با رسیدن به آخر شب بابا نگاهی به ساعت انداخت و گفت:

_اگه اجازه بدید ما دیگه رفع زحمت کنیم

حاج آقا با لبخند جواب داد:

_حالا که سر شبه، ولی هر طور مایلید

و بساط خداحافظی داشت ردیف میشد و بلند شده بودیم واسه رفتن که یهو محسن گلویی صاف کرد و گفت:

_اگه اجازه بدید الناز خانم امشب بمونن اینجا، فردا صبح زود یه مراسم داریم، دلم میخواد ایشون و به دوستان اون مراسم معرفی کنم

بااین حرف محسن چشمام چهارتا شد و زل زدم به بابا،

با چشمام داشتم التماسش میکردم که قبول نکنه گفت:

_چی بگم والا، الناز غزیزم اگه دوست داری بمون!

و همه چی و انداخت گردن خودم و البته منم کسی نبودم که بخوام تعارف کنم واسه همین دهن باز کردم تا محسن و تو این مسئله ناکام بزارم که پیش دستی کرد و یه قدم بهم نزدیک تر شد:

_فکر نمیکنم الناز خانم مخالف باشن

و مهربون نگاهم کرد:

_خودشون هم مشتاقن واسه مراسم صبح!

بدنم گر گرفته بود و تو بد وضعیتی گیر کرده بودم،

نه راه پیش داشتم و نه راه پس که بابا حرف محسن و تایید کرد:

_خیلی خب، پس ما میریم

و این رفتن و خداحافظی بابا یعنی موندن من تو این قصر و کنار این خولی که معلوم نبود چه نقشه ای واسم داشت…

 

برچسب ها

‫2 نظرها

  1. رمان قشنگی است ولی پارتها را دیر میزارید و اسم نویسنده را هم بزارید ممنون

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن