رمان آنلاینرمان تهی دل

رمان تهی دل پارت بیست و یک

 

طبق دستور مامان دیگه حتی نمیتونستم نفرت بار به محسن زل بزنم و تا رفتنشون فقط خودخوری میکردم که بالاخره حرفها و پذیرایی ها ته کشید و خواستگاری تموم شد.

با رفتنشون مامان و بابا که حسابی خوشحال خواستگاری پسر حاج صبری بودن در پوست خود نمیگنجیدن و شاد و خندان باهم حرف میزدن که راهم و کشیدم و رفتم سمت اتاق،

اندازه یه دنیا خسته بودم و داغون…

با رسیدن به اتاق باهمون لباسها خودم و انداختم رو تخت و واسه چند لحظه چشمام و بستم تا یه کمی آروم بگیرم و در همین حین تو فکرم شروع کردم به نثار کردن فحش های جون داری به محسن که یهو با شنیدن صدای پیام گوشیم از فکر خوشم بیرون اومدم و زل زدم به صفحه گوشی ای که کنار خودم روی تخت افتاده بود،

با دیدن اسم و شماره محسن انگار که خودش و دیده باشم نگاه سردی به صفحه گوشی انداختم و با حرص پیامش و باز کردم که نوشته بود:

‘این اولین قدم واسه جبران حرفای امشبت بود، یاد بگیر درست حرف بزنی!’

دندونام روهم چفت شده بود و نفسم درنمیومد،

مردتیکه آشغال به خیال خودش داشت من و آدم میکرد؟

حتی نمیدونستم چی باید بنویسم،

چند بار نوشتم و پاک کردم تا بالاخره پیامی تحویلش دادم:

‘مطمئن باش کار امشبت و بی جواب نمیزارم’

این و فرستادم و نشستم تو جام،

باید کاری میکردم باید فرداشب طوفانی به پا میکردم که حتی از به دنیا اومدنش پشیمون بشه!

تو همین فکر و خیال بودم که در اتاق بعد از چند بار زده شدن باز شد و مامان که خوش خوشانش بود وارد اتاق شد:

_هنوز نخوابیدی عروس؟

بی اختیار تموم حرصم و سر مامان خالی کردم:

_عروس چی؟ کشک چی؟ 

و رو ازش گرفتم که با لب و لوچه آویزون روبه روم وایساد:

_تو چته؟ 

دوباره دراز کشیدم:

_هیچی فقط خسته امشبم 

آروم خندید:

_نکنه بخاطر اون چادر سر کردنته؟ نکنه محسن بهت گفته که دیگه نمیتونی از این جلف بازیا دراری؟ 

و رفت سمت میز آرایش و چشم چرخوند رو لوازم آرایشیا و ادامه داد:

_نکنه گفته دیگه خبری از لاک و رژ قرمز نیست؟ 

نفسم و عمیق فوت کردم بیرون و جواب دادم:

_آقا محسن خیلی غلط کرده! 

و این حرف واسه به راه شدن خنده های مامان کافی بود که گفت:

_زن باید مطیع شوهرش باشه! 

هرچی من حالم ناخوش بود مامان انگار حسابی توپ توپ بود که میگفت و میگفت:

_الان بلبل زبونی کن عیبی نداره، فرداتم میبینم! 

و بی هوا اومد سمتم و لپم و کشید:

_شبت بخیر عزیزم! 

و راهی خروج از اتاق شد و من میموندم و سردردی که هرلحظه بیشتر از قبل میشد… 

نفهمیدم کی خوابم برد اما لنگ ظهر بود که بیدار شدم،

اون هم با چه قیافه ای!

صورتم و دیشب نشسته بودم و ته مونده آرایش رو صورتم مونده بود و یه جوش درست حسابی هم دقیقا وسط دوتا ابروم زده بودم و حسابی واسه رفتن به خونه محسن صبری اینا خوشگل و دلبر شده بودم! 

هرچند کلافه بودم اما با دیدن قیافم خنده ام گرفت و همینطور که میرفتم پایین تا صبحونه ای دست و پا کنم شماره سوگند و گرفتم و خیلی هم طول نکشید تا صدای گرفته و خواب آلوی سوگند تو گوشی پیچید:

_بر خروس بی محل لعنت! 

با خنده گفتم:

_پاشو لنگ ظهره

خمیازه ای کشید:

_سپرده بودم بیدارم کنی؟

متقابلا خمیازه ای کشیدم:

_کم چرت و پرت بگو، شب دعوتیم خونه محسن صبری یه جوش زدم اندازه هلو اونم وسط ابرو هام چیکار کنم؟

خواب از سرش پرید و زد زیر خنده:

_دیشب که نگفتی الان بگو ببینم چیشد؟

با رسیدن به آشپزخونه جواب دادم:

_همینقدر بدون که دارن سفره عقد و میندازن!

با تعجب هینی کشید:

_دروغ میگی!

نفس عمیقی کشیدم:

_به خیالش بااینکارش میخواد روی من و کم کنه ولی منم براش نقشه دارم!

سریع پرسید:

_نقشه؟ دوباره چی؟

همزمان با برداشتن بطری شیر از تو یخچال گفتم:

_ببین اون میخواد اینجوری من و بترسونه و باهام تلافی کنه چون دیشب حسابی قهوه ایش کردم

برچسب ها

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن