رمان آنلاینرمان تهی دل

رمان تهی دل پارت سی و پنج

 

این دو روز فقط داشتم بدشانسی میاوردم و مدام فکر میکردم حتما آه سیاوش دنبالمه بابت کرم ریختنای دیشبم!

ناچار گفتم:

_خیلی خب راجع بهش حرف میزنیم…فقط یادت نره بری پیش بابا

و بعد از رد و بدل شدن چند تا جمله دیگه خداحافظی  کردیم و من موندم و معضل جدید،

عقد با محسن اون هم تا چند روز دیگه!

خسته و کلافه نشستم رو صندلی میز تحریرم که صدای زنگ پیامک گوشیم و شنیدم…

سیاوش بود…

کلا فراموش کرده بودم که داشتم باهاش حرف میزدم و حالا این چندمین پیامی بود که برام فرستاده بود

متن پیام و خوندم

*چیشد میای؟*

با تردید پیام هاش و از نظر گذروندم پیام هایی که اون روزهارو یادآوری میکرد و احساساتم و جریحه دار میکرد!

دو دل بودم برای دیدن یا ندیدنش از طرفی دلم میخواست حرفاش و بشنوم و از طرف دیگه به لطف محسن حال و حوصله ای برام نمونده بود!

یه کم با خودم فکر کردم و بعد براش نوشتم:

_میام اما فقط چند دقیقه!

سریع جواب داد:

_امشب شام باهم بریم بیرون؟

نمیخواستم دوباره محسن بویی ببره که پیشنهادش و رد کردم:

_نه..ساعت ۶ بیا همون کافه قدیمی!

و گوشی و کنار گذاشتم و رفتم جلوی آینه تا یه کم به خودم برسم….

ساعت از ۴ میگذشت که لباسام و پوشیدم  و آماده خروج از خونه شدم،

یه مانتوی صورتی روشن بلند همراه با یه شال خالخالی با زمینه طوسی و خال خالهای همرنگ مانتو تنم کردم و نگاهی به سرتا پام انداختم،

همه چیز خوب بود و شلوار جین آبی رنگم هم تیپم و کامل کرده بود!

کیف رو دوشی مشکیم و برداشتم و از اتاق و بعد هم خونه زدم بیرون و با سلام و صلوات ماشین و روشن کردم و رفتم به سمت کافه.

تموم مسیر با درگیری های ذهنم طی شد و حالا چند دقیقه ای مونده بود تا ساعت ۶ که رسیدم به اون کافه.

کافه ای که اولین و آخرین قرارمون و دیده بود!

وارد کافه که شدم چشم چرخوندم و پشت همون میز همیشگی دیدمش…

قبل از من رسیده بود و با لبخند نظاره گرم بود درست مثل همون موقع ها!

چشم های هم رنگ مو و ابروهاش،مشکی خیره مونده بود روم و صاف نشستنش و تیشرت آستین بلند جذب فیلی رنگش حسابی هیکلش و به رخ میکشید که روبه روش نشستم… 

_سلام!

لبخندش دندون نما شد:

_سلام زود رسیدی!

ابرویی بالا انداختم:

_تو که زود تر از من اینجا بودی

سری به اطراف تکون داد:

_خب من خیلی مشتاق دیدنت بودم!

با تعجب ساختگی نگاهش کردم:

_اونوقت کیانا میدونه؟

و لبخند کجی زدم که نفس عمیقی کشید:

_ من  دیگه با کیانا رابطه ای ندارم

دستام و گذاشتم رو میز و تو هم قفلشون کردم:

_حتما ناراحته که مهمونیش خراب شده؟

سری به نشونه رد حرفم تکون داد:

_خودم تمومش کردم…بهت که گفتم رابطه ما چیزی نبوده که تو فکر میکنی

آسوده خاطر جواب دادم:

_من اصلا به شما فکر نمیکنم

لحنش جدی شد:

_بهت گفتم بیای چون میخوام بهت بگم دلم میخواد….

با یه کم مکث ادامه داد:

_بگم که دلم میخواد…تو…دوباره برگردی!

این بار چشمام گرد شد:

_برگردم؟

اوهومی گفت:

_من همه چی و برات توضیح میدم ما میتونیم دوباره از نو همه چی و بسازیم الی!

یه کم طول کشید تا بالاخره گفتم:

_یه کم دیر نیست؟

و پوزخندی زدم:

_فکر نمیکنی تموم پل های پشت سرت و از بیخ خراب کردی؟

شمرده شمرده شروع به توضیح دادن کرد:

_درسته من اشتباه کردم من رفتم با کیانا اما به جون تو حتی یه لحظه هم باهاش خوش نبودم من فقط میخواستم با تو تلافی کنم و حتی یه بار هم هیچ رابطه ای بااون نداشتم،باورم کن الی.

زل زدم تو چشماش:

_تلافی کاری که نکرده بودم؟من هزار بار بهت گفتم داری اشتباه میکنی هزار بار بهت زنگ زدم پیام دادم که رابطه ای بین من و نوید نبوده و اون چیزایی که برات گفتن و اون عکسایی که دیدی ساختگیه…اونوقت تو با من تلافی کردی؟اینطوری؟

و از رو صندلی بلند شدم:

_متاسفم سیاوش…این رابطه دوباره سر نمیگیره!

و خواستم برم که صداش به گوشم خورد:

_کار کیانا بود…همش!

سر چرخوندم سمتش:

_چی؟

به صندلی اشاره کرد:

_بشین

هاج و واج نشستم و منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:

_شب مهمونی فهمیدم که قضیه از چه قراره…فهمیدم  کیانا واسه بهم زدن رابطمون یه قرار ساختگی بین تو و نوید درست کرده و خودشم ازتون عکس گرفته

ناباورانه نگاهش کردم:

_کیانا؟

اوهومی گفت:

_اون رابطه مارو خراب کرد و خودش و به من نزدیک کرد…اون رفیقت نبود!

دهنم باز مونده بود و باور نمیکردم:

_باور نمیکنم

لب زد:

_حق داری…منم اولش باور نمیکردم ولی حقیقته اون بااین کارهاش من و تو رو از هم جدا کرد 

یه کم که از شوک دراومدم جواب دادم:

_اون رفیق نبود تو چی؟تو که ادعای عشق و عاشقیت میشد چطور باور کردی؟چجوری شد که خیال کردی من بهت خیانت کردم؟چر…

حرفم و برید:

_من پشیمونم الی اومدم که جبران کنم…اومدم که بگم میخوام برگردی اون هم نه واسه یه مدت کوتاه واسه همیشه!

و دستی تو ته ریشش کشید:

_من میخوام که تو با من ازدواج کنی

حرفش همه حرف های قبل و شست و برد.

سیاوش داشت از من خواستگاری میکرد؟

خیره به نقطه ای نامعلوم روی میز،سکوت کرده بودم و حرفی نمیزدم که ادامه داد:

_میدونم خیلی غیر منتظره بود ولی من میخوام همه چی و برات جبران کنم…میخوام خوشبختت کنم!

و باخنده ادامه داد:

_البته اگه بتونی من و ببخشی!

و سریع گفت:

_ببخشید اصلا یادم رفت یه چیزی سفارش بدم بخوریم 

 خواست چیزی سفارش بده که مانعش شدم:

_لازم نیست…من میخوام برم

و پاشدم سرپا:

_خداحافظ

قبل از اینکه راه بیفتم  گفت:

_منتظر جوابت میمونم

نیم نگاهی بهش انداختم:

_تو زندگی من خیلی اتفاقا افتاده…یه بخشیشم دیشب دیدی!

_اون پسره؟

حرفش و تایید کردم:

_خداحافظ

و بی اینکه منتظر جوابی بمونم به سرعت از کافه زدم بیرون.

حال و روزم بد بود

تو این دو روز انقدر اندازه یک سال برام اتفاق غیر منتظره افتاده بود!

تو ماشین که نشستم بی اختیار چشم هام خیس شد،

سختی های زجرآور بعد ازرفتن سیاوش تمام و کمال تقدیمی دوست خوب اون روزهام بود و حالا همه چیز و فهمیده بودم…

حالا سیاوش برگشته بود 

پشیمون برگشته بود و دنبال جبران بود درست زمانی که محسن تو زندگیم حضور داشت!

سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم،

کاش از این سردرگمی درمیومدم!

ماشین و به حرکت درآوردم و بی مقصد راهی شدم حوصله خونه و زندونی شدن تو اتاقم و نداشتم 

میدونستم برم خونه فقط حالم گرفته میشه واسه همین چرخ زدن تو خیابونارو ترجیح دادم و صدای ضبط و واسه همراهی کردنم باز کردم.

با پخش شدن صدای رضا ضادقی و آهنگ <تنها ترین>ش انگار داغ دلم تازه شد:

نخواستم بفهمی چقدر بی قرارم

نذاشتم تو اون حال بمونی کنارم

چه جوری آخه باورت شد که دوست ندارم

چرا دردم و تو نگاهم ندیدی

ندیدی تو حسرت تو میسوزم 

یه روزی میفهمی چی اومد به روزم 

نموندی ولی چشم به راه تو موندم

هموزم میتونم بفهمم بی من چی کشیدی

نخواستم…نخواستم که توی دلت غم بشینه

نذاشتم…نذاشتم کسی گریه هام و ببینه

کسی که ازت خواست بری بی تو تنها ترینه….

به خودم که اومدم با صورت خیس پشت چراغ قرمز ایستاده بودم و دختر بچه ای تو ماشین کناری،صورتش و چسبونده بود به شیشه ماشینشون و با تعجب داشت من و نگاه میکرد!

با پشت دست صورتم و پاک کردم و لبخندی بهش زدم و از ته دل بهش حسودی کردم!

چه خوب بود دوران کودکی و قدر ندونسته بودم!

اصلا انگار هرچی که بیشتر میگذشت،

هرچی که سنم بالاتر میرفت باید با یه سری مشکلات و سختی های جدید دست و پنجه نرم میکردم و چه خوب بود اگه میشد همیشه تو سالهای کودکی موند!

ماشین و تو پارکینگ گذاشتم و رفتم خونه.

مامان و بابا فیلم میدیدن و حرف میزدن که سلامی کردم و از کنارشون رد شدم و همزمان صدای بابا رو شنیدم:

_محسن اومد فروشگاه

ایستادم و جواب دادم:

_آره بهش گفتم که بیاد 

این بار مامان گفت:

_فقط همین نیست برو لباسات و عوض کن بیا که کلی باهم حرف داریم

میتونستم حدس بزنم که حتما قراره راجع به جلو افتادن عقد بشنوم که کنجکاوی ای نکردم و رفتم بالا.

نمیدونستم باید چیکار کنم اگه با محسن عقد میکردیم دیگه هیچ راه برگشتی نبود و من میترسیدم از این مرد!_

از مردی که عقایدش شبیه عقاید من نبود و پایبند اصولی بود که من مهم نمیدونستمشون!

نمیدونستم وقتی بابا نظرم و پرسید چی باید بگم؟

واسه نه گفتن دلیلی برای اونها نداشتم و با گفتن بله مدیون خودم و احساسم میشدم!

لباسام و عوض کردم و موهام و از بند کش مو آزاد کردم و دستی توشون کشیدم و نفس عمیقی سر دادم.

دیگه به سیاوش علاقه ای نداشتم چون یکسال از اون ماجرا گذشته بود و به نظرم پشیمونیش چیزی و عوض نمیکرد اما نخواستن اون هم چیزی رو عوض نمیکرد من تو دوراهی ای بودم که محسن برام ساخته بود.

نفس عمیق دومم کشیدم و قبل از بیرون رفتن به محسن زنگ زدم 

اول باید بااون حرف میزدم.

چندتا بوق که خورد صداش تو گوشی پیچید:

_بله 

سلام و احوالپرسی مختصری کردم وادامه دادم:

_پدرت با خانوادم تماس گرفته؟

حرفم و تایید کرد:

_آره بهت که گفتم.حالا چیشده؟

جواب  دادم:

_چیزی نشده فقط میخواستم بدونم باید چیکار کنیم؟عقد اون هم به همین زودی فکر نمیکنم عاقلانه باشه..ما هنوز تکلیفمون با خودمون معلوم نیست.

پوفی کشید:

_خانواده ها اینطوری فکر نمیکنن!

دستم و گذاشتم رو سرم و نشستم رو زمین:

_من الان باید چیکار کنم؟

با خیال راحت جواب داد:

_هیچی، با تاریخ عقد موافقت میکنی!

حرف زدن باهاش بی فایده بود اون اصلا متوجه نبود که ما نمیتونیم هیچ زندگی ای رو باهم شروع کنیم!

سکوتم که طولانی شد ادامه داد:

_بیرونم میخوای بیام دم خونه ببینمت؟

حرف زدن پشت تلفن که بی فایده بود اما شاید رو در رو میتونستم یه کاری کنم واسه همین جواب دادم:

_نزدیکی؟

لب زد:

_آره، یه چند دقیقه دیگه میرسم. فعلا!

گوشی و قطع کردم و دوباره آماده شدم و از اتاق رفتم بیرون،

مامان با دیدنم با تعجب گفت:

_دوباره کجا؟

همینطور که میرفتم سمت در گفتم:

_محسن اومده دم در، سریع میام

و نیم نگاهی به بابا انداختم:

_البته با اجازه

لبخندی زد:

_برو بچه پررو!

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن