رمان آنلاینرمان تهی دل

رمان تهی دل پارت سی و چهار

 

این بار دیگه صبر نکرد تا من بخوام نگاهی به گوشیم بندازم و واسه جواب دادن یا ندادن تصمیمی بگیرم و گوشی رو از دستم کشید:

_بده من ببینم!

و با حرص به صفحه گوشی نگاه کرد،

مطمئن بودم سیاوشه و همین باعث شده بود تا احمقانه به ترس بیفتم،

حتی خودمم حال خودم و نمیفهمیدم که دوباره صداش و شنیدم:

_سیاوش!

و خواست جواب بده که دستم و گذاشتم رو سرم و با صدای بلند زدم زیر گریه!

محسن در عرض یک روز ازم یه دیوونه ساخته بود،

یه دیوونه که این کارش باعث جا خوردنش شد و گوشی رو انداخت کنارم،

انگار تازه فهمیده بود که داره چه غلطی میکنه

تازه فهمیده بود در عرض این یک روز حسابی کلافم کرده بود!

دستی تو ریشاش کشید و پشت بهم ایستاد:

_کتاباش و بده بهش انقدر بهت زنگ نزنه

به گریه های بی اختیارم ادامه دادم که برگشت سمتم:

_من نمیخواستم باهات اینطوری رفتار کنم من اصلا همچین آدمی نیستم ولی تو باعث شدی!

به حرفش توجهی نکردم،

دلشکسته تر از این حرفها بودم!

روبه روم،رو زانو نشست و از چونم گرفت تا صورتم بچرخه سمتش و نگاهش کنم:

_مگه بهت نگفتم همه چیت به من مربوطه؟ مگه نگفتم…

با همون حال و همون صدای لرزون پریدم وسط حرفش:

_نگفته بودی قراره اینجوری بشی… نگفته بودی موقع عصبانیت چشم میبندی رو همه… همه چی…

نفس نفس میزدم و بیشتر از این نمیتونستم ادامه بدم که با سر انگشتاش اشک هام و پاک کرد:

_من حالم بده که تو، رفتی جایی که یه مشت آدم ناحسابی و مست دورهم بودن، ناراحتم که چشم بستی رو تعهدی که به من داشتی، به من داری!

رو ازش گرفتم:

_دنیای ما باهم فرق داره، من فقط رفته بودم یه دورهمی ساده اون دوتا پسرهم که باهامون دیدی هیچکدومشون نه ربطی به من داشتن نه به سوگند اونا فقط دوتا دوست معمولی عین همه آدمای تو اون….

نذاشت حرفم و ادامه بدم:

_من نمیخوام تو دورهمی ای بری، نمیخوام دوست معمولی ای داشته باشی!

پوزخندی زدم:

_تو میخوای از من آدمی بسازی که نیستم!

و سری به نشونه نه تکون دادم:

_من نمیتونم همچین آدمی بشم!

لبخند تلخی زد و این بار تکیه به تخت نشست‌:

_من نمیخوام از تو آدم دیگه ای بسازم، فقط میخوام دست از یه سری کارات برداری و بزاری همه چی خوب پیش بره

حالا که روی عصبی و بدش و دیده بودم و دیگه نمیتونستم بهش اعتماد کنم، 

از رو تخت بلند شدم و همینطور که میرفتم سمت آینه تا صورتم و پاک کنم گفتم:

_ما به درد هم نمیخوریم، باید به طور مصلحت آمیز همه چیز و تموم کنیم!

بلند شد:

_انقدر برات سخته مهمونی نرفتن؟

از تو آینه نگاهش کردم:

_نه، اینکه ادای آدمای شبیه تورو دربیارم برام سخته، لطفا تمومش کن!

ابرویی بالا انداخت:

_من تصمیمی واسه تموم کردنش ندارم توهم بس کن این حرفارو که نمیخوام دوباره حرفای دیروز و پیش بکشم

برگشتم سمتش:

_این حرفام وقتی تموم میشه که تو بفهمی باید همه چیز و بهم بزنیم

قدم برداشت سمتم و با فاصله کم روبه روم ایستاد و سرش و نزدیک گوشم آورد:

_هیچ چیز تموم نمیشه، ما باهم ازدواج میکنیم

و سرش و برد عقب:

_از حالاهم به فکر مراسم عقد باش!

حرفش و زد و راهی خروج از اتاق شد که صداش زدم:

_محسن…

نرسیده به در ایستاد و سر چرخوند به سمتم،

منتظر بود تا حرفم و ادامه بدم و من هم زیاد منتظرش نذاشتم

یه قدم رفتم جلو و گفتم:

_به فکر مراسم عقد باشم؟

سری به نشونه تایید تکون داد؛

ادامه دادم:

_واست مهم نیست که من…من علاقه ای به شروع این زندگی با تو ندارم؟

حرفم و زدم اما نمیدونم چرا ته دلم یه حالی بودم

یه حال عجیب!

مگه دروغ گفته بودم؟

شنیدن صداش باعث شد تا از فکر بیرون بیام:

_واسه امروز کافیه…دیگه ادامه نده

و از اتاق بیرون رفت و چه حالی ازم گرفت نگاه ناراحت آخرش!

#محسن

تو ماشین نشستم و کلافه سرم و رو فرمون گذاشتم،

نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم

چرا انقدر عوض شده بودم؟

چرا این دختر انقدر برام جدی شده بود؟

انقدر که بخاطر بودنش تو جمع مختلط نتونسته بودم عصبانیتم و کنترل کنم و دست روش بلند کرده بودم،

انقدر که میخواستم مال خودم بشه حالا هر طور که شده!

نمیفهمیدم چه بلایی سرم اومده

چی باعث شده تا بی اختیار وسط اون حجم از عصبانیت و کلافگی به دوست داشتنش اعتراف کنم…

گیج شده بودم!

با شنیدن صدای تق تقی که به شیشه ماشین میخورد به خودم اومدم ،

پدر الناز کنار ماشین ایستاده بود و با تعجب داشت نگاهم میکرد که شیشه رو پایین دادم:

_سلام آقای رحمتی

با همون تعجب مشهود چهرش جواب سلامم و داد:

_سلام چرا اینجا وایسادی؟منتظر النازی؟

سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:

_نه الناز و دیدم،داشتم میرفتم که یهو سر درد گرفتم این شد که…

حرفم و برید:

_سردرد چرا؟

و سریع ادامه داد:

_رنگ و روتم پریده…تو خوبی؟

لبخند سرسری تحویلش دادم:

_چیزی نیست خوبم،اگه اجازه بدید من میرم

و به هر سختی ای که بود باهاش خداحافظی کردم و از اونجا دور و دورتر شدم.

انقدر بی حوصله که دیگه پی کار هام و نگرفتم و یک راست رفتم خونه،

تموم هوش و حواسم پی الناز بود پی دختری که کارهاش داشت دیوونم میکرد و فکر اینکه با کسی جز من در ارتباط باشه داغونم!

انگار چشم بسته بودم رو همه چی و فقط به الناز و داشتنش فکر میکردم به اینکه زودتر عقدش کنم به اینکه کاری کنم یه عشق واقعی و باهام تجربه کنه به این که اون  و متعلق به خودم کنم!

تو همین افکار سیر میکردم که رسیدم خونه،

قصد نداشتم امروز و جایی برم که ماشین و بردم تو حیاط و بعد راهی  داخل خونه شدم.

بابا با مجتبی مشغول حرف زدن بود و از بقیه خبری نبود که سلامی کردم وخواستم برم تو اتاق که صدای مجتبی رو شنیدم:

_محسن

برگشتم و جواب دادم:

_جانم؟

جدی نگاهم کرد:

_حالت خوبه داداش؟

سری به نشونه تایید تکون دادم که این باربابا گفت:

_پس چرا هیچ توجهی نکردی؟داشتیم راجع به تو حرف میزدیم!

متوجه حرفاشون نشده بودم که ابرویی بالا انداختم:

_یه کم فکرم درگیر کارامه نشنیدم

و رفتم سمتشون:

_چیزی شده؟

بابا سری به نشونه تایید تکون داد:

_اگه موافق باشی میخوایم عقد تو و الناز و یه کم بندازیم جلوتر! 

با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد:

_به احتمال زیاد من واسه اون روز باید برم مالزی نه فقط من مجتبی هم باید همراهم بیاد و یه ماهی اونجا کار داریم اگه عقد و نندازیم جلوتر باید بندازیمش عقب تر و میدونی که عادت ندارم کار خیر و بندازم عقب!

نمیدونستم باید چی بگم که این بار مجتبی گفت:

_حالا نظرت چیه؟اصلا مگه واسه تو و الناز خانم فرقی هم داره؟

مونده بودم چی بگم از یه طرف خوشحال بودم و از طرف دیگه مشکلاتم با الناز تو ذهنم یادآوری میشد،

مشکلاتی که نمیتونستم حرفی ازشون بزنم بخاطر همین ناچار گفتم:

_یعنی شما میگید مراسم و کی بگیریم؟

بابا جواب داد:

_با آقای رحمتی حرف بزنم اگه موافق باشه جمعه آینده یعنی ۱۲ روز دیگه!

حرفی نزدم که بابا ادامه داد:

_توهم با الناز حرف بزن ببین موافقه

زیرلب باشه ای گفتم:

_من فعلا میرم تو اتاق یه کمی استراحت کنم

و خودم و به طبقه بالا رسوندم.

همه چیز بد جوری بهم گره خورده بود…

#الی

با دوباره شنیدن صدای شکم گرسنه ام از اتاق زدم بیرون:

_مامان جان غذا چیزی داریم؟

صدای مامان از طبقه پایین به گوشم رسید:

_دو ساعته دارم صدات میزنم افتخار نمیدی بیای واسه شکم خودت غذا بخوری حالا گشنته؟

به غر زدنش خندیدم و همزمان با رسیدن به پایین پله ها گفتم:

_این فرزند پشیمونت رو ببخش!

و باخنده ادامه دادم:

_حالا ناهار داریم؟

انگار کور شده بودم که با اشاره دست مامان به سمت آشپزخونه متوجه بابا در حال غذا خوردن شدم و شاد و شنگول رفتم تو آشپزخونه:

_خب از اول میگفتی بابا اینجاست!

و یه ظرف از قیمه بادمجونی که بابا با اشتها داشت میخورد واسه خودم کشیدم و روبه روی بابا نشستم و مثل یه گشنه تمام عیار مشغول خوردن شدم که یهونگاه بابا توجهم و به خودش جلب کرد،

زل زده بود بهم و انگار میخواست حرفی بزنه که غذای تو دهنم و قورت دادم و گفتم:

_جونم؟

دقیق تر نگاهم کرد:

_دیشب کجا بودی؟

با این حرفش آب دهنم و به سختی قورت دادم،

انگار کم کم باید فاتحه خودم و میخوندم و اینطور که بوش میومد محسن بالاخره کار خودش و کرده بود!

سکوتم که طولانی شد مامان اومد تو آشپزخونه:

_این چه سوالیه؟

خب معلومه پیش محسن بوده 

و نگاهی به من که لال شده بودم انداخت:

_بچه ام با حیاست روش نمیشه از جزییات رفت و اومدش با نامزدش بهت بگه!

و لبخندی که دلگرمم کرد تحویلم داد .

داشتم به حرفهای مامان امیدوار میشدم و به خودم روحیه میدادم که بابا فقط میخواسته بدونه دارم چیکار میکنم و هنوز لو نرفتم که بابا یه کمی آب نوشید و گفت:

_تو ماشین یه پاکت سیگار افتاده…محسن سیگار میکشه؟

اوضاع بدجوری قرمز بود،

بابا داشت از چیزی حرف میزد که اگه جوابی براش پیدا نمیکردم واسم گرون تموم میشد واسه همین فکری به سرم زد و با دستپاچگی گفتم:

_آها…دیشب….

حوصله بابا از اینطور حرف زدنم سررفت:

_دیشب چی؟

ادامه دادم:

_دیشب که بیرون بودیم یهو زنگ زدن به محسن گفتن یه مهمونی مختلط لو رفته و باید یه سر تا محل کارش بره ماهم رفتیم اونجا این سیگارم با یه سری وسایل دیگه از اونجا آورده بود میخواست به کسی تحویلش بده

بابا ابرویی بالا انداخت:

_با ماشین من رفتید؟

سری به نشونه تایید تکون دادم:

_آخه یهو ماشین محسن خراب شد

بابا که همچنان موجی از تردید تو چهرش بود زیر لب باشه ای گفت:

_پس بهش بگو بیاد نمایشگاه مبل تحویلش بدم!

و بی هیچ حرف دیگه ای از آشپزخونه زد بیرون.

با رفتن بابا نفس عمیقی کشیدم که مامان نشست و زل زد بهم و آروم گفت:

_نگو که گند زدی؟

حالا دیگه شرایط عوض شده بود و نمیتونستم به مامان هم حرفی بزنم که جواب دادم:

_نه بابا چه گندی؟

 صداش پایین تر اومد:

_محسن با کلافگی از اینجا رفت ،باباتم جلو در دیده بودش که روبه راه نبوده…حرفتون شده؟

سری به نشونه رد حرفش تکون دادم و  واسه اینکه از چیزی بو نبره گفتم:

_نه یه کمی سرما خورده بود نگران نباش 

و با یه لبخند الکی و اشتهایی که کور شده بود چند قاشق غذا خوردم،

آتوهایی که دست محسن داشتم کم بود حالا باید واسه این قضیه هم التماسش میکردم تا کمکم کنه!

مامان که بیرون رفت ظرف های رو میز و جمع کردم و بعد از شستنشون رفتم بالا و ذکر لب هام فحش دادن به سوگند و ارسلان و میلاد بود!

دلم نمیخواست به محسن زنگ بزنم اما مجبور بودم و راهی نداشتم،

شماره اش و گرفتم و منتظر جواب دادنش شروع کردم به کندن پوست لبم که صداش تو گوشی پیچید:

_بله

شروع کردم به حرف زدن:

_سلام خوبی؟

انگار جمله آخر امروزم هنوز تو سرش تکرار میشد که خیلی سرد جواب داد:

_ممنون

میخواستم آسه آسه برم سراغ اصل مطلب که گفتم:

_بابا جلو در خونه دیده بودت انگار روبه راه نبودی!

حرف بابا رو تایید کرد:

_سرم درد میکرد…حالا تو زنگ زدی که حال من و بپرسی؟

برای این زنگ نزده بودم اما جواب دادم:

_آره خب نگرانت شدم

تک خنده ای کرد:

_جالبه

فرصت و غنیمت شمردم و گفتم:

_عجیب تر اینکه بابام میخواد ببینتت!

بلافاصله صداش به گوشم رسید:

_چی؟من و ببینه؟

شمرده شمرده گفتم:

_آره راستش مربوط به دیشبه…

یه پاکت سیگار افتاده تو ماشین بابا منم مجبور شدم بگم که مال توعه یعنی تو با یه سری وسایل دیگه مامور تحویل دادنشون بودی و این یه پاکت سیگار افتاده تو ماشین و…

حرفم و قطع کرد:

_سیگار میکشی؟

سریع حرفش و رد کردم:

_نه نه حتی یه بارم به سیگار لب نزدم،این سیگار مال دیشبه مال اون دوتا پسر که دیدی

تن صداش بالا رفت:

_خب؟

نفسی گرفتم و گفتم:

_حالا بابا میخواد پاکت سیگارو تحویلت بده

پوزخندی زد:

_پس میخوای اینم به لیست دروغای دیشبت اضافه کنی!

حالا وقت کلکل باهاش نبود که گفتم:

_اگه کمکم کنی

نوچی گفت:

_به اندازه کافی کمکت کردم  من نمیتونم دروغ بگم!

اعصابم به هم ریخت و کلافه گفتم:

_پس منم همه چی و خودم به بابام میگم و همه چی و تموم میکنم چون فرقی نداره بابام یه بخشیش و بفهمه یا کلا همه چی و بفهمه!

باورم نمیشد اما خیلی ریلکس جواب داد:

_خیلی خب کاری نداری؟

قلبم با شدت تو سینم میکوبید نمیخواستم اعتماد بابارو از دست بدم نمیخواستم بابا جلوی خانواده صبری بی آبرو بشه که لب زدم:

_واقعا نمیخوای کمکم کنی؟

پرسید:

_واقعا میخوای کمکت کنم؟

اوهومی گفتم که ادامه داد:

_باشه ولی قبلش باید بهت بگم که مراسم عقد افتاده جمعه آینده!

از تعجب چشمام گرد شد و دهنم باز موند که دوباره گفت:

_بابام امروز زنگ میزنه و همه چی و با آقای رحمتی در جریان میزاره 

سر درد پشت سر درد!

 

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن