رمان آنلاینرمان تهی دل

رمان تهی دل پارت پنجاه و شش

 

از فردا تصمیم داشتم این سیمکارت و خاموش کنم و یه مدت طولانی هم دور از تهران بمونم.

انقدر که وقتی برگشتم دغدغه الانم و نداشته باشم…

ذهنم خالی از هر فکری که آرامشم و بهم میزنه باشه و یه زندگی عالی و تجربه کنم.

تکیه دادم به صندلی  و گفتم:

_من سیر شدم.

قاشق و چنگالی که باهاش فقط با غذاش بازی کرده بود و تو بشقاب گذاشت، 

پول غذا رو هم حساب کرد که بلند شدم و این بار کنار هم قدم برداشتیم برای خروج،

جلوی در که رسیدیم ایستاد و سرچرخوند سمتم:

_کاش هیچوقت نمیفهمیدم که جدا شدی…اینطوری راحت تر با نبودنت کنار میومدم

چشم ازش گرفتم:

_بعد از ازدواجت همه چی درست میشه..خداحافظ

سری تکون داد و زیر لب باهام خداحافظی کرد…

امیدوار بودم به اینکه سیاوش میره دنبال زندگیش امیدوار بودم به اینکه دوباره همه چی خوب میشه…

به رسیدن روزهای خوب و خوش امیدوار بودم… 

….

#سیاوش

بی حوصله لباس هام و درآوردم ،

دلم شنیدن حرفهای دیگه ای و میخواست اما چیز دیگه ای تو گوشم خونده بود.

تموم شده بود.

همه چیز برای الی تموم شده بود و اون حتی حالا که پای کسی هم درمیون نبود من و نمیخواست.

غرق همین افکار دراز کشیدم رو تخت و چشم هام و بستم که در اتاق باز شد و صدای هستی تو اتاق پیچید:

_خوابی؟

چشم باز کردم و نگاهش کردم،

لباس هاش خبر از بیرون بودنش میداد که پرسیدم:

_جایی بودی؟

اومد تو اتاق و جواب داد:

_آره تو که نبودی یه سر رفتم خونه عموم

ابرویی بالا انداختم و چیزی نگفتم که رو لبه تخت نشست:

_چیزی شده؟ناراحتی!

حرفش و رد کردم:

_خوبم..

دستش و رو دستم گذاشت و ادامه داد:

_مامان اینا رفتن خونه لواسون پاشو ماهم بریم

 جواب دادم:

_من حوصله ندارم اگه میخوای تو برو

نوچی گفت و از روی تخت بلند شد:

_وقتی تو نیای من که تنهات نمیزارم

و مانتو و شالش ودرآورد :

_همینجا کنارت میخوابم تا خود صبح!

گفت و رو تخت که گفتم:

_چراغارو خاموش کن

مطابق حرفم، اتاق تو تاریکی فرو رفت و هستی سرش و رو سینم گذاشت:

_من فعلا خوابم نمیبره

و دستش و رو شونم گذاشت،

اینکه بیش از حد نزدیکم شده بود و اینجوری تو بغلم بود دلم و نلرزوند،

حالم بد تر از این حرفها بود!

دیگه حتی حرفی هم نمیزدم که سرش و بلند کرد و تو تاریکی فضای اتاق از همون فاصله کم زل زد بهم:

_نمیخوای بگی چیشده؟

از کوره در رفتم و نشستم رو تخت:

_هستی من امشب…

نمیدونستم باید چی بگم که یهو ساکت شدم و هستی پرسید:

_تو امشب چی؟چیشده؟ 

اون تقصیری نداشت و من تموم بی حوصلگیم و واسه اون آورده بودم که هرچند سخت اما خودم و کنترل کردم و گفتم:

_سرم درد میکنه همین..پس توهم سعی کن بخوابی

و دوباره دراز کشیدم و دوباره هستی کنارم خوابید و نفس عمیقی کشید:

_شب بخیر

مثل قبل تموم تلاشم و واسه بوسیدنش کردم اما نشد…

اون هیچوقت واسه من الی نمیشد..

#الی

با شنیدن صدای مامان چشم از آینه گرفتم:

_چیزی جا نزاری

وسایلی که داشتم با خودم میبردم و از نظر گذروندم،

هیچی جا نیفتاده بود:

_نه همه چی و برداشتم.بریم؟

تو چهار چوب در ایستاد:

_آره عجله کن دو ساعت مونده تا پروازت

شال طوسی رنگم و رو سرم مرتب کردم و چمدونم و پشت سرم راه انداختم،

واسه ساعت ۱۱ بلیط داشتم و قرار بر ترک تهران بود…

مامان و بابا تا فرودگاه همراهم اومدن و وقتی خیالشون از بابت همه چی راحت شد خداحافظی کردیم و هواپیما به سمت کیش به پرواز دراومد….

حدود دوساعت طول کشید تا پرواز به زمین نشست و حالا چشم میچرخوندم واسه دیدن خاله مینا که بالاخره دیدمش،

قرار بود مدتی و کنار خاله مینا که یه جورهایی مثل خواهر بزرگترم بود بگذرونم.

با رسیدن بهش با همون لبخند گله گشاد رو لبش نگاهم کرد و بعد من و به آغوش کشید:

_سلام الی…خوش اومدی!

ازش جدا شدم و جواب دادم:

_سلام خاله…اومدم که حسابی مزاحمت بشم

چپ چپ نگاهم کرد:

_صدبار بهت گفتم من و خاله صدا نکن،همش ۴،۵ سال ازت بزرگترم!

با خنده سری تکون دادم:

_ببخشید مینا جون اصلا حواسم نبود

چشمکی زد:

_حالا شد

و چمدون و از دستم گرفت:

_بدو دنبالم بیا که میخوام یه چرخی بزنیم…همه جارو بهت نشون بدم

همینطور که پشت سرش میرفتم گفتم:

_مرسی مینا جون ولی دفعه چندمه که میام اینجاها!

از حرکت ایستاد و سرش و چرخوند سمتم:

_تو آدم بشو نیستی

لب و لوچم آویزون شد که قهقهه ای زد:

_دفعه هرچندمت که باشه مهم نیست…تور کیش گردی داریم

حرفی نزدم و دنبالش رفتم و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم…تا خود شب بیرون بودیم و حالا واسه خوردن شام راهی رستوران شده بودیم.

مشغول غذا خوردن بودم که خاله مینا صداش و صاف کرد و گفت:

_تا اینجا از تور راضی بودی؟

لبخندی بهش زدم:

_نهایت رضایت و دارم

لبخند دلنشینی زد لبخندی که صورت ناز و خواستنیش و خواستنی تر میکرد،

خاله مینا عجیب شبیه مامان بود چشم های عسلی و ابرو و موهای بلوند شده اش همه و همه شبیه ترکیب صورت مامان بودن:

_وقتی شنیدم جدا شدی خیلی ناراحت شدم

بااین حرفش لبخند رو لب جفتمون ماسید و من گفتم:

_ممنون ولی من حالم خوبه…

به دقت نگاهم کرد:

_شب عروسیتون انقدر باهم خوب بودید که من فکر میکردم یه عشق عمیق بینتونه

سری به نشونه تایید تکون دادم:

_آره بود ولی دووم نداشت…گذرا بود

چشم هاش هم ناراحت بود و هم پر از سوال:

_ولی چرا؟چرا محسن باید انقدر عوض شه

تا به حال غیر از سوگند به هیچکس راجع به اتفاق اون شب نگفته بودم و محسن هم هرگز دهن باز نکرده بود یه جورایی آبروم و خریده بود اما حالا حس میکردم میتونم به خاله همه چی و بگم،

روزها قرار بود اینجا بمونم و نمیتونستم قانعش کنم که محسن بیخود و بی جهت از فردای عروسیمون زده باشه به سیم آخر!

سکوتم که طولانی شد گفت:

_باقی غذات و بخور یخ کرد

سیر شده بودم که گفتم:

_خب فقط محسن که مقصر نبود منم مقصر بودم…بریم تو راه همه چی و میگم

از رستوران زدیم بیرون،

 این بار که سوار ماشین شدیم من بودم که حرف میزدم و خاله مینا تا خود خونه فقط به حرفهام گوش داد و با رسیدن به خونه بالاخره نوبت خاله مینا شد که روی مبل روبه روییم نشست و گفت:

_اشتباه بزرگی کردی… از همون اول اشتباه کردی جواب اون پسره رو دادی یا جاهایی رفتی که اونم بود

اوهومی گفتم:

_میدونم ولی حالا دیگه همه چی تموم شده و نمیخوام به گذشته فکر کنم حالا دیگه نه محسنی توی زندگیم هست و نه نگران سیاوشم…اون داره ازدواج میکنه

پوزخندی از سر کلافگی زد:

_زندگی تورو بهم ریخت و حالاهم داره ازدواج میکنه!

خمیازه ای کشیدم و بلند شدم:

_من همه چی و فراموش کردم خاله…

لبم و گاز گرفتم و با حالت بامزه ای ادامه دادم:

_مینا جون!

پوزخندش به خنده تبدیل شد:

_خلاصه نمیخوام ناراحت ببینمت

همینطور که میرفتم سمت اتاق واسه عوض کردن لباس هام گفتم:

_نمیبینی…من خوبه خوبم

وارد اتاق شدم که صداش و شنیدم:

_یعنی تو دیگه محسن و دوست نداری؟

این حرفش باعث شد تا واسه چند لحظه سکوت کنم،قیافه محسن و خنده های قدیمیش که باعث نمایان شدن چال دو طرف گونش میشد و حتی غر زدنهای به قول خودش از سر غیرت و تعصبش باعث دگرگونی حالم شد،

انگار بغضم گرفته بود اون هم بی اختیار!

دوباره صدای خاله رو شنیدم:

_سوالم جواب نداشت؟

دستم و رو قلبم گذاشتم و سعی کردم نفس عمیقی بکشم الان وقت بد حالیم نبود،

به سختی صدام و صاف کردم و گفتم:

_نه… دوستش ندارم!

و این بار جز صدای پوف کشیدنش چیزی نشنیدم.

لباس هام و عوض کردم و رو لبه تخت دو نفره تو اتاق نشستم بعد از این همه خوش گذرونی این همه گشت زدن تو این جزیره بازهم خوب نبودم..

بازهم یه جای کار میلنگید…

#محسن

یه ساعت دیگه باید بیدار میشدم اما هنوز خوابم نبرده بود،

نگاهی به گوشی انداختم شاید امشب دلتنگ بودم!

چرخی تو گالری زدم عکس های دو نفره باالی و از نظر گذروندم..

نداشتنش حسرت بزرگی بود که به دل داشتم.

دلم میخواست واسه ماه عسل بیارمش اینجا 

ببرمش دریا…

همونطور که دوست داشت و میخواست با پای برهنه کنارش قدم بزنم و باهم چای داغ بخوریم تو قدم های دم عصر…

خیلی کارها قرار بود بکنیم اما نشد،

فرصت نشد به هیچکدوم برسیم

زندگی خیلی زود مارو از هم جدا کرد…

زمان خیلی زود گذشت و حالا همه چیز تموم شده بود…

با به صدا دراومدن آلارم گوشی به خودم اومدم،

۵ و نیم صبح بود و چندمین روز کاریم شروع شده بود.

گوشی و کنار گذاشتم و از رو تخت پایین اومدم،

لباس های نظامیم و به تن کردم و از اتاق زدم بیرون.

برچسب ها

‫3 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن