رمان آنلاینرمان تهی دل

رمان تهی دل پارت پنجاه و هفت

 

موقع خوردن ناهار بود که صدای رضارو شنیدم:

_اخوی

با چشم های گرد شده نگاهش کردم که خندید:

_ببخشید جناب سروان

لبخندی بهش زدم:

_نه به اون اخوی گفتنت نه به این سروان گفتنت

همچنان لبخند به لب داشت:

_هنوز عادت نکردم که سروان صدات کنم…بگم محسن ناراحت میشی؟

سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:

_انگار یادت رفته ما قبل از اینکه همکار باشیم رفیقیم!

جواب داد:

_پس ،محسن جان حالا که تا فردا صبح مرخصی داریم بریم یه چرخی بزنیم اینجا؟

از روزی که رسیده بودم تا امروز که بیشتر از ۱۰ روزی گذشته بود فقط درگیر کارهام بودم و وقت سر خاروندن هم نداشتم که گفتم:

_آره پیشنهاد خوبیه

غذاهامون تقریبا تموم شده بود که ادامه داد:

_پس یاعلی!

و از رو صندلی بلند شد…

#الی

صدای خنده های خاله رو پشت سرم میشنیدم:

_یعنی دستم بهت برسه کشتمت الی…

بی توجه به حرفش میدوییدم،میدونستم اگه گیرم بیاره میخواد خیسم کنه و تلافی کنه!

غرق همین افکار نفهمیدم کی بهم رسید اما با گرفتن یقه لباسم از پشت سر متوقف شدم و من و چرخوند سمت خودش:

_رو من آب میپاشی ها؟

ابروهام به مظلوم نمایی چهرم کمک کرد:

_شکر خوردم!

سری تکون داد:

_هرچیزی هم که بخوری بی فایدست…باید بندازمت تو آب

جیغ زدم:

_سرما میخورم

شونه ای بالا انداخت و خواست حرفی بزنه که موقعیت و مناسب دیدم و این بار اون سمتی دوییدم،

صدای خنده هر دومون لب ساحل پیچیده بود و آدمایی که به غیر از ما اونجا بودن با تعجب به خل بازیای دوتا خرس گنده نگاه میکردن که دوباره دستگیر شدم و خاله زد رو شونم:

_من جای تو باشم دیگه فرار نمیکنم

در حالی که نفس نفس میزدم برگشتم سمتش و گفتم:

_من باختم ولی تو سعی نکن برنده شی…سرما بخورم خودت باید پرستاریم و کنی!

نفسش و فوت کرد تو صورتم:

_خیلی خب…پس عین آدم راه بیفت بریم سمت خونه.

سری به نشونه تایید تکون دادم و چرخیدم تا مسیر و طی کنیم که همزمان مردی که با فاصله کمی از ما لب ساحل ایستاده بود سر چرخوند به سمت من و نگاه متعجب و حیرون هردومون توهم گره خورد…

باورم نمیشد،اون اینجا چیکار میکرد؟

شوکه شده تو همون قدم ایستاده بودم که صدای خاله مینارو شنیدم:

_چرا وایسادی؟

و دستم و گرفت و خواست راهی شیم که از جام تکون نخوردم و لب زدم:

_محسن…

گیج شده بود که سری به اطراف چرخوند و با دیدن محسن سکوت کرد و حرفی نزد…

باورم نمیشد داشتم میدیدمش اون هم اینجا تو کیش!

بزاق دهنم و پایین فرستادم و رو ازش گرفتم:

_بریم..

و جلو تر از خاله راه افتادم،

هنوز نگاهش و رو خودم حس میکردم…

همون نگاه متعجب و حیرون!

دو هفته ای بود که جدا شده بودیم و حالا اینجا دیده بودمش…

از کنارش رد شدم که صداش و شنیدم:

_سلام…

دستم یخ کرده بود  و دوباره تو همون قدم قفل شده بودم که خاله گفت:

_من میرم سمت ماشین…توهم زود بیا

و اینجوری من و محسنی رو تنها گذاشت که باهم غریبه بودیم.

روبه روم که ایستاد جواب دادم:

_سلام

لب زد:

_تو اینجا؟

نگاهش نکردم و فقط گفتم:

_اومدم یه حال و هوایی عوض کنم.

سری به نشونه تایید تکون داد:

_فکر نمیکردم دیگه ببینمت ولی حالا اینجا دارم میبینمت

اوهومی گفتم:

_منم همینطور..

و قبل از اینکه بخواد چیزی بگه ادامه دادم:

_من دیگه میرم 

و دوباره خواستم از کنارش رد شم که مچ دستم و گرفت:

_دلم برات تنگ شده بود…

انتظار شنیدن این حرف و ازش نداشتم 

 حرفش هم نوا با امواج دریا تو سرم تکرار میشد که دستم و از دستش بیرون کشیدم و به دور از هر احساسی گفتم:

_ما دیگه بهم محرم نیستیم…درست نیست دست زدن به من!

و پوزخندی زدم که سرش و چرخوند سمتم:

_آره ما باهم هیچ نسبتی نداریم…برو

به سرعت ازش فاصله گرفتم،

انقدر ذهنم آشفته بود که حتی نمیدونستم دارم به چی فکر میکنم فقط قدم از قدم برمیداشتم تا برسم به خاله که هنوز باهاش فاصله داشتم…

اومده بودم اینجا تا حالم بهتر بشه و حالا باعث حال خرابی هام و دیده بودم…

انگار تقدیر هیچ جوره قرار نبود دست از سر ما برداره و به سرعت در تعقیبمون بود!

با رسیدن به ماشین ،سپس 

خاله که تکیه داده بود بهش اومد سمتم:

_چیشده؟اون اینجا چیکار میکنه؟

شونه ای بالا انداختم:

_نمیدونم…حتما دوباره اومده ماموریت ولی چرا من باید ببینمش؟چرا اون باید اینجا باشه؟

انقدر کلافه غر میزدم که خاله مینا خنده اش گرفت:

_ببخشید دیگه از شما اجازه نگرفت واسه ساحل اومدن

چپ چپ نگاهش کردم:

_من الان کاملا جدیم!

دستم و گرفت:

_میدونم ولی حتما سرنوشت شما دوتارو دوباره سر راه هم گذاشته اون هم اینجا..

ازش جدا شدم و در ماشین و باز کردم:

_بریم خونه لباس عوض کنیم بعدش هم بریم پاساژ گردی

نمیدونست چی بگه که سوار شد و ماشین و به حرکت درآورد…

خودم و زده بودم به بی خیالی ،

میخواستم بهش فکر نکنم اما شدنی نبود حرفش تو ذهن و قلبم تکرار میشد.

ابراز دلتنگی یهوییش،

گرفتن دستم،

و نگاه خیره موندش…

کل وجودم و پر کرده بود انقدر که نفهمیدم خاله مینا کی رفت تو خونه واسه عوض کردن لباس هاش و حالا تنها تو ماشین نشسته بودم!

نفس عمیقی کشیدم و سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم،

لعنت بهت محسن…

لعنت بهت که حالا دوباره دیده بودمت…

خاله که برگشت خودم و جمع و جور کردم که لبخندی تحویلم داد:

_از کجا شروع کنیم؟

چشمی تو کاسه چرخوندم:

_از خفن ترینش

ابرویی بالا انداخت:

_ خیلی خب..بریم که کارتهای بانکیمون دارن سنگینی میکنن!

و ماشین و به حرکت درآورد…

برچسب ها

‫7 نظرها

    1. 😭😭😭😭😭نمیزارن، نمیزارن واقعا رمان قشنگه تروخدا بزارید تروخداااا

  1. چرا پارت نمیزارین؟ مسخره کردین؟ یه رمان رومگه قراره سه سال طول بدین؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن