رمان آنلاینرمان تهی دل

رمان تهی دل پارت پنجاه و پنج

 

ناهار امروز و تو جو سنگینی خوردیم…

بعد از ناهار رفتم تو اتاق…

این اتاق دوباره خونه من شده بود درست مثل دوران قبل از ازدواج…

کلید و از تو جیب پالتوم بیرون آوردم و نگاهی بهش انداختم…

جاکلیدی صورتی رنگش یادآور شب هایی بود که باهم قدم زده بودیم و این جا کلیدی رو هم یکی از همون شبها از یه دستفروش خریده بودیم…

بی اختیار لبخند پر غصه ای مهمون لب هام شد اما قبل از هرچیز دیگه ای با سوگند تماس گرفتم و ازش خواستم آماده بشه تا باهم بریم خونه و وسایلم و بردارم….

ساعت حدودای ۴ بعدازظهر بود که همراه سوگند راهی خونه شدیم.

خونه ای که برای آخرین بار واردش میشدم.

سوگند زودتر از من از آسانسور پیاده شد و جلوی در ایستاد:

_بدو که حمله رو شروع کنیم!

خل بازی هاش تو خوب کردن حالم حسابی موثر بود که خندیدم و در و باز کردم.

همه چی مرتب و منظم سرجای خودش بود.

قدم برداشتم تو خونه و اول یه دل سیر همه 

جارو نگاه کردم به گلدونای چیده شده پشت پنجره آشپزخونه آب دادم…

رشد اون سه تا شاخه گل بامبو توی گلدون کنار میز تلویزیون لبخندی به لبهام آورد…

قرار بود این بامبوها و تعداد شاخه های فردشون واسه ما و زندگیمون خوش شانسی بیاره اما هیچ خبری نشد روزها تو این خونه تلخ سپری شد و کاری هم از این گلها برنیومد…

ما بهم لج کردیم و گند زدیم به همه چی!

با پیچیدن صدای سوگند تو خونه به خودم اومدم:

_زنگ بزن وانت بیاد…این لباسا تو اون جارو برقی جا نمیشن

حرفش باعث خندیدنم شد و راهی اتاق شدم،

کمدم و ریخته بود رو تخت درحال پر کردن چمدون بود که رفتم کنارش:

_چه سرعت عملی!

طلبکار سر چرخوند سمتم:

_د آخه منم ویلون و سرگردون فقط در و دیوار و نگاه کنم که کار از کار پیش نمیره

اوهومی گفتم:

_همه کمدهارو خالی کردی؟

نوچی گفت:

_به اون کمد لباسای خاک برسریت دست نزدم!

و با دست به کمد جمع و جور لباسهای زیر اشاره کرد که چپ چپ نگاهش کردم:

_مودب شدی!

شونه ای بالا انداخت:

_بودم..

و به تا کردن لباس ها و جا دادنشون تو چمدون ادامه داد که خودم هم دست به کار شدم و تموم لباس هایی که هنوز تو کمد بودن روهم رو تخت ریختم و تونستیم تو دوتا چمدون وسایلارو جمعشون کنیم.

بلند شدم و نگاهی به سر تا سر اتاق انداختم تا چیزی جا نیفته که سوگند گفت:

_این و نمیخوای بیاری؟

سر چرخوندم سمتش،

عکس دوتاییمون روی شاسی کوچیک که روی میز کنار تخت جا خوش کرده بود

توجه سوگند و جلب کرده بود که عکس و برداشتم و نگاهی بهش انداختم،

لبخند عمیقی رو لب هر دومون بود لبخندی که قلبم و به درد می آورد اما توان پس زدنش رو هم نداشتم و دلم میخواست این عکس و با خودم ببرم:

_خیلی خوب افتادم..میارمش!

ابرویی بالا انداخت:

_آره خوب افتادی! 

و لنگ لنگان یکی از چمدونهارو تا در اتاق برد و من هم پشت سرش چمدون دیگه رو بردم و آماده خروج از خونه شدیم که نگاهم افتاد به گوشیم روی جاکفشی،

فکر همه جارو کرده بود

کلید و روی جاکفشی گذاشتم و گوشی رو برداشتم

و بالاخره از خونه زدیم بیرون….

#محسن

وسایل خونه رو فاکتور گرفتم تافردا که نیستم کار واسه بابا راحت باشه و خواستم از اتاق برم بیرون که چشمم به جای خالی عکس دونفرمون افتاد،

جای خالیش خبر از برده شدنشل میداد

به این کارش پوزخندی زدم

اون لعنتی یه تنه تصمیم به رفتن گرفت و حالا این عکس و با خودش برده بود.

فکر بهش مثل تموم این چند وقت باعث کلافگیم میشد هنوز رفتنش و باور نکرده بودم…

هنوز باورم نمیشد که دیگه نمیبینمش…

تظاهر به فراموشیش میکردم اما فراموشم نشده بود من هنوز دوستش داشتم زنی که دیگه متعلق به من نبود و هنوز میخواستم!

سرم سنگین شده بود که رو لبه تخت نشستم و شروع به محاکمه خودم کردم…

 الی درست میگفت،

من خیلی اذیتش کرده بودم…

من زیر قولم زده بودم…

من نتونسته بودم خوشبختش کنم اما من…

دوستش داشتم،

انقدر عمیق که نبودنش باعث خیس شدن چشم هام  اون هم بعد از این همه سال شده بود …

آخرین بار برای از دست دادن  مامان گریه کرده بودم و حالا بخاطر  رفتن  الی…

بغضی که مدتها بود تو گلوم سنگینی میکرد تبدیل به اشک های بی سر و صدایی شده بود و من دوباره شکسته بودم…

تکلیف خودم و نمیدونستم،

باورم نمیشد این بار که از ماموریت برمیگردم دیگه الی تو خونم نیست باورم نمیشد موقع رفتن خداحافظی هرچند سردش بدرقه راهم نیست…

نفس عمیقی کشیدم میدونستم اگه اینجا بمونم و همینجوری بهش فکر کنم تا خود صبح طول میکشه،

بلند شدم و از خونه زدم بیرون….

دیگه دلم نمیخواست حتی لحظه ای به اون خونه برگردم،

اون خونه بی الی برای من عذاب وحشتناکی بود!

وقتی رسیدم خونه بابا، 

مرضیه و زهرا درحال چیدن میز شام بودن و باباهم با ستایش مشغول بود و مجتبی و امیر باهم گپ میزدن که سلام بلندی گفتم و قبل از همه مرضیه جوابم و داد:

_سلام…آقا محسن سریع یه آبی به دست و روت بزن که من دیگه نمیتونم جواب این شکمای گشنه رو بدم

و آروم خندید که سری به نشونه تایید تکون دادم و بعد از عوض کردن لباسهام و آماده شدن واسه غذا خوردن برگشتم پایین و رو صندلی کنار بابا نشستم و همه مشغول غذا خوردن شدیم.

نگاه همه رو من زوم بود که مجتبی گفت:

_صبح زود میری؟

سری به نشونه تایید تکون دادم:

_کی برمیگردی؟

قیافه متفکری به خودم گرفتم:

_نمیدونم ولی احتمالا این دفعه یه دو هفته ای طول بکشه

بابا گفت:

_حسابی مواظب خودت باش…نگران چیزی هم نباش من همه کارهای الناز و فردا انجام میدم تو فقط به کارت فکر کن..

جوابی ندادم و به خوردن غذا مشغول شدم که نگاه زهرارو رو خودم حس کردم:

_انشاالله این ماموریت ها و رفت و اومدات که تموم بشه باید آستین بالا بزنی و یه زندگی جدید و شروع کنی

مجتبی حرفش و تایید کرد:

_آره من اصلا حوصله تو یه نفر و تو این خونه ندارم!

گفت و خندید که مرضیه لبش و گاز گرفت:

_این چه حرفیه

مجتبی شونه ای بالا انداخت و زهرا ادامه داد:

_یکی از دوستهام یه خواهر همه چی تموم داره …یه دختر محجوب و با وقار در شان خانوادمون،

 باید ببینیش تا به حرفهام برسی محسن

قاشق تو دستم شل شد و با یه لبخند مصنوعی گفتم:

_بیخود برنامه نچینید…من حالا حالاها درگیر کارهامم به ازدواجم فکر نمیکنم

زهرا دوباره خواست حرفی بزنه اما این بار امیر مانعش شد:

_کافیه عزیزم…شاممون و بخوریم!

و دیگه کسی حرفی نزد.

حرف از ازدواج دوباره بهمم میریخت،

من حتی نمیتونستم جز الی به کس دیگه ای فکر کنم چه برسه به ازدواج!

راضی شده بودم به طلاق چون با چشمهای خیس و از ته دل ازم خواسته بود راحتش بزارم

چون با من بودن براش مثل یه زندون بود چون دیگه نمیخواست چیزی درست بشه،

فقط میخواست بره و این بار من نمیتونستم نگهش دارم حتی به اجبار…

#الی

پشت پنجره ایستادم،

وسایل خونم برگشت خورده بود به اینجا  و بابا تو حیاط منتظر ورود ماشین حامل وسایلها و بعد هم تخلیه وسایل بود که دیگه نموندم و پرده رو انداختم و نشستم رو مبل و تلویزیون و روشن کردم و خودم و مشغول تماشای تلویزیون کردم و همزمان مامان تلفن و قطع کرد و اومد کنارم نشست:

_خالت سلام رسوند

حرف مامان ادامه داشت که سکوت کردم و ادامه داد:

_گفت حسابی دلش برات تنگ شده و دعوتت کرد چند وقتی و بری پیشش

با تعجب سر چرخوندم سمت مامان:

_برم کیش؟خونه خاله مینا؟

سری به نشونه تایید تکون داد:

_آره…هم شوهرش رفته دبی و چند وقتی نیست هم جوونه کنارش بهت خوش میگذره از این اوضاع احوالم درمیای

حرفش و رد کردم:

_اصلا حوصله مسافرت ندارم

قیافه جدی و مصممی به خودش گرفت:

_حرف گوش کن…یه مسافرت برای تو لازمه یه کاری نکن به زور بفرستمت

با قیافه زار نگاهش کردم:

_مامان…

با اخم جواب داد:

_مامان و یامان وسایلت و جمع میکنی به بابات میگم برات یه بلیط میگیره میری پیش خالت یه آب و هوایی عوض میکنی و برمیگردی

پوفی کشدم:

_فقط مسافرت اجباری ندیده بودم که اونم به لطف شما دارم میبینم

یه تای ابروش و بالا انداخت:

_به هرحال به جای سر و کله زدن با من به فکر رفتن باش همین فردا پس فردا میفرستمت بری..

مامان به هیچ صراطی مستقیم نبود و نیت کرده بود هرجوری که هست من و بفرسته پیش خاله و من هم انگار چاره ای نداشتم البته همچین ناراضی هم نبودم.

این مدت انقدر غصه خورده بودم که سیر بودم و حالا نمیخواستم با دیدن این وسایل دوباره داغ دلم تازه شه!

همزمان با ورود وسایلها به داخل خونه رفتم بالا و تو اتاقم و گوشی و برداشتم تا یه چرخی تنت بزنم که متوجه تماس بی پاسخ سیاوش شدم!

با عصبانیت به صفحه گوشی زل زدم که یه پیام برام اومد،

کلافه از شروع این کارهاش پیامش و خوندم:

   شنیدم از شوهرت جدا شدی،درسته؟

مخم سوت کشید بااین پیامش،

دلم میخواست   از گندی که به زندگیم زده بنویسم دلم میخواست بدونه باهام چیکار کرده…

با بی فکریش…

با حماقتش…

اما ننوشتم.

شاید سکوت بهترین جواب بود ،

من نمیخواستم سیاوش با خودش فکر و خیالی کنه.

گوشی و کنار گذاشتم و شونه ای به موهام زدم و راهی حموم شدم،

یه دوش گرفتم تا حالم جا بیاد و بعد بیرون اومدم.

دوباره رو صفحه گوشی پیام های سیاوش به راه بود،

برام اهمیتی نداشت و فقط پیام هاش و میخوندم اون هم بی هیچ جوابی:

 میخوام باهات حرف بزنم باهام تماس بگیر

و وقتی جوابی نگرفته بود یه پیام دیگه فرستاده بود:

لج نکن الی..ما باید باهم حرف بزنیم.

با یه دست موهام و با حوله خشک میکردم و با دست دیگه پیام هاش و میخوندم که وسطش زنگ زد.

عادت گندش و میدونستم،

اگه جوابش و نمیدادم تا خود صبح با پیام هاش دیوونم میکرد!

کلافه جواب دادم:

_بله

صداش تو گوشی پیچید:

_سلام…خوبی؟

جواب سلامش و به سردی دادم:

_چرا دوباره زنگ زدی؟

سریع گفت:

_بخاطر حرفایی که شنیدم میخواستم بدونم حقیقت داره؟

اوهومی گفتم:

_آره حقیقت داره،من جدا شدم اما دلیل نمیشه که تو دوباره  زنگ زدنا  و پیام دادنات و شروع کنی

نفس عمیقی کشید:

_چرا جدا شدی تو که…

حرفش و قطع کردم:

_بخاطر تو…بخاطر مزاحمتای تو که گند زد تو زندگیم بخاطر اینکه هرچی بهت گفتم داستان ما تموم شده گوش تکردی انقدر ادامه دادی که زندگیم خراب شد

ناباورانه لب زد:

_چی؟چی داری میگی؟

دیگه نمیخواستم حرفهامون ادامه پیدا کنه:

_هرچی که لازم بود و گفتم توروخدا دیگه راحتم بزار…برو به زندگیت برس به اون دختر که داری باهاش ازدواج میکنی

و خواستم گوشی و قطع کنم که صداش تو گوشی پیچید:

_من هنوز دوستدارم…

چشمام و محکم بستم و روهم فشار دادم که ادامه داد:

_بیا همو ببینیم شاید تونستیم دوباره…

حرفش و قطع کردم:

_سیاوش بس کن…زندگی من خراب شد ولی تو زندگیت و خراب نکن نه زندگی خودت و نه اون دختره که اونقدر عاشقانه نگاهت میکرد…خداحافظ

جواب داد:

_من هیچکس و اندازه تو دوست ندارم…تو این و خوب میدونی!

هنوز چیزی نگفته بودم و سیاوش در حال ادامه دادن بود:

_بیا ببینمت الی…

جدا شدنت یه شانس دوبارست،فقط یکساعت بیا بعدش هر تصمیمی که دلت خواست بگیر

پوزخندی زدم:

_تو اصلا نمیفهمی که داری چی میگی…فقط میخوای با زندگی خودتم بازی کنی همونطور که…

حرفم و قطع کرد:

_ساعت ۸ بیا رستورانی که آدرسش و برات میفرستم. باقی حرفهات و اونموقع میشنوم.

و بی اینکه منتظر جوابم بمونه گوشی و قطع کرد و پشت بندش آدرس رستوران و فرستاد…

دوباره سیاوش از نو شروع کرده بود .

این بارهم بااین کارهاش به دختر دیگه ای لطمه میزد…

دختری که با یک بار دیدنش خوب فهمیده بودم چقدرسیاوش رو دوست داره.

نمیدونستم رفتنم کار درستیه یا نه اما میدونستم سیاوش نباید خیال باطلی کنه

نمیخواستم دلخوش برگشتن منی باشه که هرگز تو قلبم جایی براش ندارم…

ساعت از ۶ میگذشت که آماده شدم و راه اون رستوران و در پیش گرفتم.

مطمئن بودم این بار هم اون زودتر از من میرسه و وقتی رسیدم مطابق انتظارم تو رستوران دیدمش.

راه افتادم به سمتش و رو صندلی روبه روش نشستم که لبخندی زد:

_سلام…خوش اومدی

جواب سلامش و دادم:

_سلام. ممنون

منو رو سر داد سمتم:

_چی بخوریم؟

حتی به منو نگاهم نکردم و گفتم:

_سیاوش ما فقط باید باهم حرف بزنیم

با خنده سری به نشونه تایید تکون داد:

_میدونم ولی بدجوری گشنمه

و ادامه داد:

_خودم سفارش میدم

و گارسون و صدا زد و بعد از سفارش دادن جوجه ترش  و مخلفاتش که از اون قدیم یادش مونده بود  دوست دارم رو کرد به سمتم:

_حالا حرف بزنیم…

سری به نشونه تایید تکون دادم:

_من از محسن جدا شدم…بخاطر اون پیامهایی که شب عروسیم برام فرستادی بخاطر اینکه اون تو خیابون دیده بودت و من گفته بودم تورو نمیشناسم…

از اون شب زندگیم خراب شد و دیگه هیچی درست نشد و ما از هم جدا شدیم

با ناراحتی زل زده بود بهم که ادامه دادم:

_من تورو مقصر خراب شدن زندگیم میدونم…روزی نبوده که یاد اونشب تلخ نیفتاده باشم و از دست تو کلافه نشده باشم…

تا من نفسی گرفتم برای ادامه حرفهام ،سیاوش گفت:

_همش و جبران میکنم

دستم و به نشونه سکوت بالا آوردم:

_اگه میخوای واسم جبران کنی فقط راحتم بزار،سراغم و نگیر

اخماش توهم گره خورد:

_من…

نذاشتم حرف بزنه:

_سیاوش من هیچوقت نمیتونم تورو به عنوان شوهرم ببینم …تو خیلی وقته که واسه من تموم شدی الان هم که اومدم فقط بخاطر اینه که خیالت و راحت کنم فقط بخاطر اینه که بدونی من هیچوقت به تو برنمیگردم و بری پی زندگیت

پوزخندی زد:

_تو یه روزی عاشق من بودی

سری به نشونه تایید تکون دادم:

_من خیلی چیزهارو تو ۲۰_۲۱ سالگی دوست داشتم که الان حتی بهشون فکر هم نمیکنم پس فکر نکن گذشته میتونه معجزه کنه!

با چیده شدن غذاها روی میز موقتا هردومون ساکت شدیم تا وقتی که گارسون رفت و سیاوش گفت:

_میدونی این آخرین شانس بهم رسیدنمونه؟

نفس عمیقی کشیدم:

_زندگیت و بخاطر من خراب نکن، خبر ازدواجت که به گوش همه رسیده پس تموم کن این بچه بازیارو بعدشم برو دنبال سرنوشت خودت

سری به نشونه تایید تکون داد:

_آره من قراره با هستی ازدواج کنم ولی…

نمیخواستم این بحث ادامه پیدا کنه:

_ولی و اما و اگر نیار، بیا فقط شاممون و بخوریم بعدش هم همه چی و فراموش کنیم، 

من از تو و بلایی که ندونم کاریت سر زندگیم آورد میگذرم و فراموش میکنم، 

توهم من و فراموش کن و دیگه سراغم و نگیر.. 

سکوت کرد و حرفی نزد.

این سکوت انقدر سنگین بود که فقط سعی کردم هرجوری که هست یه کمی غذا بخورم و بعد برم…

واسه همیشه برم…

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن