رمان آنلاینرمان تهی دل

رمان تهی دل پارت پنجاه و چهار

 

#الی

کلافه از راضی شدن بابا واسه اومدن محسن و پدرش چشمام و باز و بسته کردم و گفتم:

_بابا جان مگه من نگفتم میخوام از محسن جداشم پس چرا قبول کردی بیان و زنگ زدی به من که بیا خونه محسن و پدرش قراره بیان

بابا صدای تلویزیون و بست و جواب داد:

_انگار یادت رفته ما با این خانواده یه آشناییت قدیمی هم داریم…توقع داری در و روشون ببندم؟

انقدر دلم پر بود که گفتم:

_وقتی به من بد و بیراه میگفتن و سیلی تو صورتم میزدن آشناییت نداشتیم؟

و با یه کم مکث ادامه دادم:

_من…من دلم باهاشون صاف نمیشه

مامان بغلم کرد و همینطور که دست نوازش رو سرم میکشید صدای زنگ آیفون به گوشمون خورد.

مهمون های ناخونده اومده بودن و دیگه فرصتی نبود.

شالم و رو سرم انداختم و رو همون مبل جا خوش کردم که وارد خونه شدن،

دلخور بودم اما بلند شدم و سلامی کردم که بابا لبخندی تحویلم داد و جواب سلامم و داد.

با محسن حتی به اندازه یه سلام خشک و خالی هم حرف نزدم و نشستم سرجام که احوالپرسی ها تموم شد و حاج آقا صبری صدایی تو گلو صاف کرد:

_بهتری دخترم؟

سری به نشونه تایید تکون دادم که ادامه داد:

_من بابت اون شب هم از طرف خودم هم از طرف زهرا ازت معذرت میخوام میدونم ما اصلا برخورد درستی نداشتیم

سر بلند نکردم واسه جواب دادن که بابا گفت:

_من شمارو میشناسم سر همین شناخت هم باازدواج این دوتا موافقت کردم ولی اتفاقی که افتاد واقعا برای من و خانوادم دور از انتظار بود 

پدر محسن سری به نشونه تایید تکون داد:

_حق با شماست…ماهم برای همین اومدیم

تموم مدت سرم پایین بود و با احساس سنگینی نگاه محسن،

به حرفهای پدرش گوش میدادم که ادامه داد:

_اومدم که برت گردونم…

پوزخندی زدم و نگاهم و دوختم بهش:

_من قصد برگشتن ندارم… شما از یه چیزخبر دارید و از صدتا چیز دیگه نه!

من و محسن به ته خط رسیدیم

گفتم و با یه معذرت میخوام راهی اتاق شدم که صدای محسن و شنیدم:

_یعنی چی؟

وایسادم و بی اینکه برگردم سمتش جواب دادم:

_من امروز صبح درخواست طلاق دادم

صداش مملو از تعجب بود:

_طلاق؟

جوابی ندادم و مسیر پله هارو طی کردم.

گفتنی هارو گفته بودم و دیگه حرفی باهاش نداشتم…

اینجا ته داستان ما بود…

به اتاق که رسیدم صداش و شنیدم:

_صبر کن باید باهم حرف بزنیم.

اومده بود بالا و سر پله ها ایستاده بود که گفتم:

_حرفی نمونده

اومد سمتم و در اتاق و باز کرد و دستم و گرفت و کشوندم تو اتاق و در رو هم بست که دستم و از دستش بیرون کشیدم :

_این کارا چیه؟

عصبی نگاهم کرد:

_تو بگو…این کارا چیه که داری میکنی؟طلاق؟

رو ازش گرفتم:

_دارم به این اشتباه پایان میدم..میخوام جفتمون خلاص شیم

نیش خندی زد:

_تو تنهایی داری به جای هردومون تصمیم میگیری

نشستم رو صندلی میز تحریر و گفتم:

_میدونم طلاق به کار و اعتبارت لطمه میزنه ولی باور کن اینجا دیگه تهشه…دیگه هیچی بین من و تو نیست همه چی تموم شده محسن

تا چند ثانیه فقط صدای نفس های بلندش و شنیدم و بعد گفت:

_تو نمیفهمی..تو اصلا نمیفهمی داری چی میگی

بلند شدم و روبه روش ایستادم،

دیدنش باعث بهم ریختگیم شده بود که جواب دادم:

_اتفاقا خوب میفهمم این تویی که هیچوقت من و نفهمیدی و باورم نکردی این تویی که با کارهات با ابراز پشیمونی هات روزی صدبار من و شکستی این تویی که با بی اعتمادیت گند زدی به بهترین روزهای زندگیم…مگه من چند بار قراره زندگی کنم که هربار این حرفهارو بشنوم…بهم توهین بشه بخاطر اینکه با شماها فرق دارم…مگه من چقدر ظرفیت دارم؟

سنگینی این حرفها باعث سرازیرشدن قطره اشکی از گوشه چشم هام شده بود و محسن بی پلک زدنی داشت نگاهم میکرد که نفسی گرفتم و ادامه دادم:

_من دیگه نمیخوام به اون روزها برگردم…چند روزه دارم خوب زندگی میکنم چند روزه حالم خوبه…چند روزه دستام نمیلرزه و هم صحبت دارم تو خونه…دوباره من و به اون حال برنگردون…فقط بیا دادگاه و طلاقم بده 

سرش و به سمت دیگه ای چرخوند تا من و نبینه:

_توهم مقصر اون اتفاقات بودی توهم…

نذاشتم ادامه بده…

من دنبال مقصر نبودم…

من فقط دنبال یه زندگی آروم بودم زندگی ای که محال بود کنار محسن تجربه اش کنم:

_آره منم مقصر بودم ولی حالا میخوام همه چی و تموم کنم اصلا هم نگران نیستم که تو بخوای همه گذشته رو به خانوادم بگی…راستش دیگه آب از سرم گذشته دیگه تاب و تحمل هرچیزی و دارم الا اون زندگی لعنتی

توهم برو دنبال یکی از جنس خودت ما هیچ جوره وصله هم نبودیم…

رفت سمت در ودر و باز کرد اما قبل از خروج جواب داد:

_راست میگی…ما وصله هم نبودیم من از دوستداشتن  روت تعصب داشتم و کارهات داغونم میکرد و تو اینارو از جهل و املی میدونستی…

تو هیچوقت نفهمیدی پیامای اون شب با من چیکار کرد…

با غرورم..

با غیرتم…

تو هیچوقت نفهمیدی من صد برابر تو اذیت شدم و دم نزدم…

آره ما وصله هم نبودیم،

 من میخواستم تو فقط واسه من انقدر خوشگل باشی،

میخواستم تو فقط مال من….

حرفش و با یه پوزخند تلخ قطع کرد و به دور از اون حرفها گفت:

_اومده بودم که برگردونمت و دوتامون یه جوری باهم کنار بیایم ولی حالا که تصمیمت و گرفتی منم دیگه حرفی ندارم …طلاقت میدم!

حرفهاش و زد و از اتاق رفت بیرون…

انقدر غمگین که با چشم های پر نظاره گرش شدم و بعد روی زمین نشستم..

حرفهاش بد دلم و سوزونده بود و فقط خوشحال بودم که قبل از رفتنش صورت خیسم و ندیده بود…

به چیزی که میخواستم رسیده بودم اما حالم روبه راه نبود…

چم شده بود؟

مگه من خودم انتخاب نکرده بودم که ازش جدا شم؟

مگه خودم از اون زندگی نبریده بودم؟

مگه از محسن متنفر نبودم؟

چم شده بود؟…

از احوالم سر درنمیاوردم که صدای مامان و شنیدم:

_رفتن…

با دست هایی که دوباره داشت میلرزید صورتم و پاک کردم و جواب دادم:

_باشه

ادامه داد:

_خیلی باهاشون بد حرف زدی 

و وارد اتاق شد که گفتم:

_مامان لطفا برو میخوام بخوابم

عادت کرده بود به این حالم و میدونست زمان لازمه تا خوب بشم که سری به نشونه تایید تکون داد :

_کاری داشتی صدام کن

و بعد هم در و بست و رفت…

دیگه از محسن خبری نشد.

نه محسن و نه خانوادش.

همه چیز فراهم شده بود واسه جدایی ما و امروز هر دومون راضی به این جدایی بودیم.

مامان باهام نیومد و همراه بابا راهی دادگاه شدیم..

خبری هم از حاج صبری نبود و محسن کنار آقا مجتبی در انتظار رسیدن نوبتمون بود و بالاخره هم نوبت به ما رسید.

کنار بابا رو صندلی نشستم و قاضی شروع به حرف زدن کرد:

_درخواست طلاق از طرف خانم رحمتی…

خیلی خب طلاق برای چی؟

و نگاهش چرخید سمتم که گفتم:

_بخاطر مشکلات خانوادگی..ایشون  خودشون موافق جدا شدنمون هستن فکر نمیکنم دیگه لازم باشه توضیحی بدم

این بار چشم دوخت به محسن:

_شما موافقید؟

محسن سری به نشونه تایید تکون داد:

_بله…مهریه رو هم تماما پرداخت میکنم

قاضی ابرویی بالا انداخت:

_این همه تفاهم واسه جدا شدن؟!

نه جوابی از من شنید و نه حرفی از محسن…

از گوشه چشم به محسن نگاه کردم.

تموم حواسش پی قاضی بود و دادگاه و حتی نگاهمم نمیکرد…

همه چیز برای محسن هم تموم شده بود.

دادگاه ادامه پیدا کرد

همه مدارک تحویل قاضی داده شده بود و بااین تفاهم واسه طلاق دیگه حرفی نمیموند  که من و محسن هر دو برگه هایی که منجر به جدایی شرعی و قانونیمون از هم میشد و امضا کردیم و این یعنی پایان ماجرا..

اسم محسن که هنوز نو بود توی شناسنامم خط خورد و قصه ما به ته رسید..

دادگاه که تموم شد بابا ازم جدا شد…

باید میرفت نمایشگاه و حسابی کار داشت.

محسن و آقا مجتبی جلو تر از من راهی خروج از دادگاه بودن و ناچار آروم آروم قدم برمیداشتم تا دیگه همو نبینیم که محسن ایستاد و برگشت سمتم و روبه روم ایستاد:

_همه وسایلات تو خونست امروز بیا وسایلات و ببر

کلید خونه رو گرفت سمتم و گفت:

_وسایلی هم که آوردی خونه همه رو برات میفرستم…

تموم مدت سرم پایین بود و نگاهش نمیکردم،

کلید و ازش گرفتم:

_باشه

و بی خداحافظی رفت…

چند ثانیه ای همونجا ایستادم و وقتی بین مردم گمش کردم،

رفتم بیرون…

جلوی در دادگاه ایستادم…

هوا برفی بود و روز جدایی ما با اولین برف امسال همزمان شده بود

از سرما به خودم لرزیدم و دستام و تو جیب پالتوم مشت کردم.

چقدر سرد بود امروز…

نفس عمیقی کشیدم و قدم زنون از اونجا دور و دورتر شدم و با تاکسی خودم و به خونه رسوندم..

مامان امروز قید باشگاه و ایروبیکش و زده بود و رو مبل نشسته بود و دستش هم زیر چونش بود که سلامی کردم و پرسیدم:

_چرا اینجا نشستی؟

جواب سوالم با سوال دیگه ای داد:

_تموم شد؟

سری به نشونه تایید تکون دادم:

_آره…تموم شد

و رفتم تو آشپزخونه و یه چای واسه خودم ریختم و نشستم رو صندلی،

با چشم هام نظاره گر بخار بلند شده از لیوان چای بودم اما هی چشم هام پر و خالی میشد که صدای مامان و شنیدم:

_حالا میخوای چیکار کنی

بینیم و بالا کشیدم و صدایی تو گلو صاف کردم:

_هچی…میخوام زندگی کنم مثل قبل

بیرون نشسته بود اما با خبر از حالم بود:

_اینطوری؟با گریه زاری و افسردگی؟

جوابی نداشتم که بهش بدم و مامان ادامه داد:

_اینطوری خودت و پیر میکنی

سرم و بین دستهام گرفتم:

_من خوبم…نگرانم نباش

روبه روم ایستاد:

_این خوب بودنه؟داری جلو چشمام آب میشی…خوبی؟

دیگه نمیتونستم صورتم و ازش بپوشونم که سرم و بلند کردم و بین گریه گفتم:

_میگی چیکار کنم؟زندگیم خراب شده…بخندم؟شاد باشم؟

به ثانیه نکشید که سرم به آغوش کشید،

صدای لرزونش بهم میگفت که تو گریه همراهمیم میکنه:

_تو باید قوی باشی

میگفت و سرم و میبوسید و چه خوب بود این آغوش باز برای منی که این روزها عجیب احساس تنهایی میکردم…

سرم و عقب کشیدم و اشکام و پاک کردم:

_چاییم یخ کرد

از چشم هاش غم میچکید اما خندید:

_برات عوضش میکنم 

و لیوان و برداشت که نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم…

به همه چی…

به زندگی…

به این روزها و به مامان و بابایی که هیچ جوره دلم نمیخواست غصه من بیشتر از این اذیتشون کنه

زندگی هنوز در جریان بود…

من به اندازه کافی واسه ساختن روزهای بهتر جوون بودم…

من میتونستم!

برچسب ها

‫4 نظرها

    1. فعلا تو تلگرام فعال نیست بقیه رمانا گذاشته نشده،تو سایت هستن

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن