رمان آنلاینرمان تهی دل

رمان تهی دل پارت چهل و نه

 

مامان نگاهی به ساعت انداخت:

_وقت ناهاره…ناهار و باهم میخوریم

و اما این محسن آدم اون روزهای خوب نبود که بلند شد و جواب داد:

_ممنون یه وقت دیگه ای میایم حتما

و با نگاهش بهم فهموند که بلند شم و بریم خونه…

دو دل بودم بین رفتن و موندن 

من اومده بودم تا همه چی و به مامان و بابا بگم اما محسن بااومدنش همه چی و خراب کرده بود نمیدونستم باید چیکار کنم فقط دلم نمیخواست بابا الان و جلوی محسن خم به ابروش بیاره واسه همین خودم و راضی به رفتن کردم و بین اصرار های مامان واسه موندن با محسن از خونه زدیم بیرون.

سوار ماشین که شدیم همچنان ساکت بود و با عصبانیت زل زه بود به مسیر روبه رو که با صدای آرومی گفتم:

_چرا اومدی دنبالم؟

بی اینکه نگاهم کنه جواب داد:

_من باید بپرسم

و نیم نگاهی بهم انداخت:

_با اجازه کی از خونه زدی بیرون؟

رو ازش گرفتم:

_گفتم که میرم و راحتت میزارم

از چونم گرفت و سرم و چرخوند سمت خودش:

_من مثل تو نیستم که طلاق برام چیزی نباشه…آبروی خودم و پدرم برام مهمه واجازه نمیدم انتخاب غلط من لطمه ای به آبروی اون بزنه!

سرم و عقب کشیدم:

_منم دیگه طاقت این مسخره بازیات و ندارم…منم دیگه بریدم!

مثل تموم این مدت زبونش دراز بود تو این قضیه که گفت:

_اونی که خسته شده و تو گل گیر کرده منم

این بار صدام بالاتر رفت:

_خب بیا طلاق بگیریم که از این گل دربیای

اخماش به سبب صدای بلندم توهم گره خورد:

_اگه طلاق دادنت به همین آسونیا بود و گند نمیزد به همه زندگیم شک نکن یه روزم تو خونم نگهت نمیداشتم!

عشقش خیلی زود ته کشیده بود،

حرف رفتن میزدم که به خودش بیاد و بخاطر گذشته گند نزنه به زندگیمون اما هربار دلم بیشتر میشکست و انگار دیگه خبری از اون علاقه شدید روزهای اول نبود!

از پنجره کنارم زل زدم به بیرون و آروم و بی صدا تا خود خونه اشک ریختم.

با رسیدن به خونه مسیرم و ازش جدا کردم و خواستم بچپم تو اتاق که صداش و شنیدم:

_واسم ناهار درست کن.

سر چرخوندم سمتش و گفتم:

_که وقتی آماده شد بگی بیرون غذا خوردم؟ 

لم داد رو مبل:

_اینش دیگه به تو ربطی نداره فقط میخوام بدونی اینجا خونه بابات نیست که راحت استراحت کنی و تو ۲۴ ساعت شبانه روز دست به سیاه سفید نزنی…حداقل یه کم مفید باش!

پوزخندی به حرفش زدم

افسردگی و بدحالیم و گذاشته بود به پای استراحت و خوشی و این به شدت احمقانه بود 

کیف و شال و مانتوم و انداختم یه گوشه و بعد رفتم تو آشپزخونه،

میخواستم یه کم سیب زمینی سرخ کنم و تن ماهی بزنم تنگش که دوباره صداش به گوشم رسید:

_واسم ماکارونی درست کن

دستم مشت شد،

باورم نمیشد بااون همه اقتدار از خونه بابا اومده بودم خونه این نامرد و اینجوری باید از دستوراتشم اطاعت میکردم…

واقعا از عرش به فرش رسیده بودم!

مطابق دستور جناب امپراتور یه ماکارونی با چاشنی فحش درست کردم تا دست از سرم برداره و همزمان با چیدن میز صداش زدم:

_غذات آمادست

این بار اومد سر میز و انگار رنگ و روی ماکارونی تا اینجا راضی کننده بود که حرفی نزد و نشست،

بشقاب و گذاشتم جلوش و گفتم:

_دیگه چیزی نمیخوای؟

بی اینکه نگاهم کنه گفت:

_بشین میخوام باهات حرف بزنم

با تعجب نگاهش کردم اما چیزی نگفتم و نشستم سر میز که یه کمی از غذا واسه خودش کشید و یه ظرف هم برای من!

شاید سرش خورده بود جایی و میخواست بابت این رفتارهاش ازم دلجویی کنه واسه همین دستش و رد کردم:

_میل ندارم!

گفتم که اصرار کنه اما بی هیچ حرفی بشقاب و گذاشت یه گوشه رو میز و گفت:

_کارم داره زیاد میشه

تموم فکرم پی اون ظرف ماکارونی و قار و قور شکمم بود و تو دلم داشتم بد و بیراه نثارش میکردم که یه اصرار نکرد واسه غذا خوردن اما به روی خودم نیاوردم و جدی نگاهش کردم:

_خب؟

یه قاشق خورد و ادامه داد:

_تا یه مدت ممکنه رفت و اومدام دست خودم نباشه…ممکنه امروز برم سه روز دیگه بیام…ممکنه یه روزهایی تهران نباشم 

حرفهاش برام غیر منتظره بود و خیلی ازشون سردرنمیاوردم که پرسیدم:

_چرا؟

با مکث جواب داد:

_قراره ترفیع بگیرم مسئولیتم بیشتر میشه

و قبل از اینکه من چیزی بگم گفت:

_واسه همین باید بریم خونه بابا!

بااین حرفش زل زدم بهش:

_چی؟خونه بابات؟

سری به نشونه تایید تکون داد:

_گفتم که رفت و اومدام تا یه مدت دست خودم نیست 

جدی تر از قبل نگاهش کردم:

_بابام قبل از عقد بهت گفت خونه زندگی مستقل و تو قبول کردی حالا نمیتونی بزنی زیرش

سری به نشونه تایید تکون داد:

_الان شرایط فرق کرده چند ساعت نبودم شال و کلاه کردی رفتی خونه بابات میترسم چند روز نباشم بیام ببینم…

نذاشتم حرفش و ادامه بده:

_تا کارت تموم بشه من خونه بابای خودم میمونم 

پوفی کشید:

_با من بحث نکن…گفتم که وسایلت و جمع و جور کنی من از چند روز دیگه باید برم قبلش باید بریم خونه بابا!

کلافه گفتم:

_محسن من پیش خانوادت معذبم…سخته فهمیدنش؟ من مثل اونا نیستم!

یه کم آب خورد و گفت:

_تو درست رفتار کن اونجا کسی کاریت نداره!

و بلند شد تا بره بیرون که جلوش وایسادم:

_درست رفتار کردن یعنی ۲۴ ساعت شبانه روز دور خودم پارچه بپیچم که مبادا بابا و داداشت یه تار موهام و ببینن یا مثل مرضیه پشت سر بابات نماز اول وقت بخونم؟

و با یه کم مکث ادامه دادم:

_شرمنده من اونجا نمیام!

داد زد:

_اومدن یا نیومدنت دست خودت نیست پس برو وسایلت و جمع کن اتفاقا همین فرداهم میریم که چند روزی و جلو چشم خودم باشی آبرو ریزی نکنی

گفت و هولم داد کنار و رفت بیرون.

سرم داشت میترکید،

هیچ جوره زورم بهش نمیرسید…

اون کارش و بهونه کرد ه بود تا من و از داشتن یه زندگی مستقل هم محروم کنه!

با دل پرو سری که رو به انفجار میرفت،

آشپزخونه رو جمع و جور کردم و تا خود شب فقط خودخوری کردم بی اینکه حتی یه لباس واسه خودم آماده کنم!

آخر شب بود لم داده بودم رو مبل و واسه آروم کردن خودم داشتم فیلم میدیدم که  صدای سشوار کشیدنش قطع شد و اومد بیرون و از رو میز کنترل و برداشت و تلویزیون و خاموش کرد!

با تعجب نگاهش کردم:

_داشتم فیلم میدیدم!

حرفم و تایید کرد:

_آره ولی کارهای مهم تری هم داری!

فکر میکردم میخواد راجع به جمع کردن وسایل حرف بزنه اما ادامه حرفش بهم فهموند که دارم اشتباه میکنم:

_امشب باهم میخوابیم

و دستش و گرفت سمتم که رو ازش گرفتم:

_هنوز آثار اون شب خوب نشده!

این بار دستم و گرفت و بلندم کرد:

_دیگه خودت و لوس نکن

و جلو تر از من قدم برداشت به سمت اتاق… 

دلم حتی بوسیدن هم نمیخواست که جلو در اتاق وایسادم و گفتم:

_من نمیتونم حالم خوب نیست

حرفم براش ذره ای اهمیت نداشت که رکابیش و از تنش درآورد و اومد سمتم و تاپ زردی که پوشیده بودم و با تموم ممانعتم درآورد و تو گوشم لب زد:

_نمیخوام اذیتت کنم

 دل خوشی ازش نداشتم اما اون محرمم بود کسی بود که بهش متعلقم و من با تموم نخواستنم نمیتونستم تا وقتی راضی نشده از این اتاق بیرون برم که دیگه مقاوت نکردم…

و قبل از محسن رو تخت دراز کشیدم که اومد کنارم و بغلم کرد،

کاری که با عشق میکرد و حالا از سر هوس دوباره داشتم تجربه اش میکردم!

شروع کرد به بوسیدنم،

تن ظریفم تو احاطه بازوهای مردونش بود و همه چی تو این رابطه خوب بود…

انقدر خوب که انگار بلاهایی که سرم آورده بود تماما فراموشم شده بود!

شاید بخاطر این که یادآور روزهای خوب و معاشقه های فوق العادمون بود

با چنگی که به کمرم زد بی اختیار لبش و گاز گرفتم که سرش و عقب کشید و با چشمای خمارش نگاهم کرد و بوسه هاش و با نوازش تنم هماهنگ کرد…

یه لیوان آب خنک از آبسرد کن پر کردم و سر کشیدم و از آشپزخونه زدم بیرون،

هم آغوشی به پایان رسیده بود و 

امشب نوبت من بود که رو کاناپه بخوابم!

با فکر به چند دقیقه قبل نفس عمیقی کشیدم و بالشت و رو کاناپه مرتب کردم گوش تیز کرده بودم واسه شنیدن صدای محسن واسه اینکه ازم بخواد برم کنارش و بعد از این چند روز بالاخره بهم حرف خوب بزنه بالاخره همه چی خوب شه…

دلم میخواست این هم آغوشی معجزه کنه و مارو بهم برگردونه اما گذشت ثانیه ها و دقیقه ها بهم فهموند که هیچ اعجازی در کار نیست و این رابطه واسه محسن فقط یه لذت دو ساعته بوده و احتمالا زندگیمون قرار بود به همین روال هم بگذره…

غرق همین افکار بودم که حتی نفهمیدم کی خوابم برد… 

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن