دسته‌بندی نشده

رمان تهی دل پارت چهل و یک

 

به سرعت برق و باد مهمونی تموم شد و حالا بعد از رفتن مهمونا خودمون هم داشتیم آماده خروج از تالار شیک و شکیل امشب میشدیم…

تو مسیر برگشت به خونه هرچی حال مامان و بابا خوب بود و گرم تعریف بودن من بی حوصله بودم

انقدر که سرم  و تکیه داده بودم به شیشه پنجره و فقط به بیرون زل زده بودم…

نمیدونم شاید هنوز این ازدواج و باور نکرده بودم!

….

 

با تموم شدن  تایم کلاس همزمان صدای سوگند و شنیدم:

_پاشو بریم خونه که مردم.

از صبح دانشگاه بودیم و حالا ساعت ۳ بعداز ظهر بود.

وسایلام و جمع کردم و همراه سوگند از کلاس زدم بیرون که یهو چشمم به کیانا افتاد..

با دوستش مشغول حرف زدن بود که یهو متوجه ما شد..

نفرت بار بهش نگاه کردم اون آشغال ترین دختری بود که تو تموم عمرم دیده بودم!

خودش هم میدونست چه گندی زده که سریع از کنارم رد شد و رفت!

با رفتنش سوگند که مثل همیشه همفکر من بود زیر لب گفت:

_دختره ی حال بهم زن!

نگاهش کردم:

_حالا تو نمیخواد خونت و کثیف کنی

چشمی گفت:

_به شرطی که الان یه آبمیوه خنک مهمونم کنی خستگی آخرین کلاس این ترم از تنم بیرون بره!

طلبکار نگاهش کردم:

_میخوای امتحاناتم بدم؟آخه خیلی خسته ای!

نفس عمیقی کشید:

_میشه؟

تازه بحث داشت جذاب میشد که یهو گوشیم زنگ خورد.

با دیدن شماره محسن ابرویی بالا انداختم و جواب دادم:

_سلام بله

جواب سلامم و داد و گفت:

_بیا دم در دانشگاه منتظرتم

باشه ای گفتم و گوشی و قطع کردم:

_من باید برم محسن اومده

چپ چپ نگاهم کرد:

_برو خب!

با خنده بغلش کردم:

_شب باهم حرف میزنیم…فعلا

و با عجله مسیر رسیدن به بیرون دانشگاه رو طی کردم.

محسن تو ماشین منتظرم نشسته بود که سوار شدم و ماشین به حرکت دراومد:

_چیشد یهو اومدی دنبالم؟

خمیازه ای کشید و جواب داد:

_کارهام زود تموم شد گفتم بیام ببرمت خونه

زیر لب تشکری کردم و خواستم حرفم و ادامه بدم که مانعم شد:

_خونه خودمون

با تعجب نگاهش کردم و محسن ادامه داد:

_بابا و مجتبی امروز صبح رفتن یه کم معذبم برم خونه…مرضیه خونست

جواب دادم:

_تا اونا برگردن که نمیشه هرروز بخوای من و ببری خونه 

اوهومی گفت:

_مرضیه امروز عصر میره خونه مامانش تا وقتی بابا اینا برگردن و من میمونم خونه

خواستم چیزی بگم که نگاهش چرخید سمتم:

_توعم که دوباره خوشگل کردی و رفتی دانشگاه

تو آینه بغل نگاهی به خودم انداختم:

_مثل همیشه ام

حرفم و تایید کرد:

_همیشه همینقدر آرایش میکنی و میری اینور اونور…

اصلا حوصله این حرفهاش و نداشتم که گفتم:

_محسن دوباره شروع نکن که حوصله ندارم

سر چرخوند سمتم:

_تو چرا حرف گوش نمیکنی؟صدبار بهت گفتم لباس پوشیدنت و آرایشای جیغت و دوست ندارم

و انگشتش و محکم رو لبم کشید و پوزخندی به رد رژ قرمز رو انگشتش زد:

_ولی خودت و میزنی به نشنیدن…انگار دوست نداری بفهمی

لبخند ژکوندی تحویلش دادم:

_همینه که هست…من از اولش همین بودم..

کلافه شد:

_واسه من داستان نباف…همین بودم همین بودم!

بیخیال تر از قبل جواب دادم:

_اگه میخوای بحث و دعوا کنی من اصلا حوصله ندارم و ترجیح میدم برم خونه خودمون پس ادامه نده

ابرویی بالا انداخت:

_زبونتم درازه!

جوابش و ندادم و ساکت موندم میدونستم اگه ادامه بدم یه دعوای جانانه راه میفته اون هم فقط بخاطر یه نمه آرایش که برای من عادی بود و برای محسن بد و زشت!

با رسیدن به خونه ماشین و جلو در پارک کرد و وارد خونه شدیم..

به محض باز شدن در برادرزادش که دختر خوشگل و بامزه ای بود به سمتمون اومد و خودش و انداخت تو بغل محسن:

_سلام عمو 

محسن بوسیدش و حالا گرفته بودش تو بغل و میرفت سمت آشپزخونه که در و بستم و دنبالش رفتم.

مرضیه با دیدنم لبخندی زد و به سمتم اومد:

_سلام خانم خوش اومدی

سلام و احوالپرسی مختصری باهاش کردم و بعد از اینکه یه کم با ستایش که حسابی شیطون بود گپ زدم یه چای دورهم خوردیم یه چای که عطر و طعم فوق العاده ای داشت و همین باعث شد تا بگم:

_چه چای خوشمزه ای

مرضیه  که حاضر و آماده رفتن روبه روم نشسته بود با لبخند همیشگیش جواب داد:

_عزیزم تازه دمه یکمم عطر گل محمدی طعمش و بهتر کرده…زیاد دم کردم بازم نوش جان کن!

تشکری ازش کردم که بلند شد و اومد سمتم و ستایش و بغل کرد:

_ماهم دیگه بریم که مامان جون ستایش منتظره

قبل از اینکه من چیزی بگم ستایش با شیرین زبونی گفت:

_وقتی برگشتم دوباره بیا خونمون الناز جون!

محسن چپ چپ نگاهش کرد:

_وروجک زن عموته…الناز جون چیه؟

باورم نمیشد یه ذره بچه چشمکی تحویلم داد:

_باشه زن عمو؟

نتونستم نخندم و با خنده جواب دادم:

_باشه قربونت برم.

چند دقیقه بیشتر طول نکشید که مرضیه و دختر کوچولوش از خونه بیرون رفتن و من موندم و محسن.

دلم هنوز گیر اون چای بود که بلند شدم و همینطور که میرفتم سمت آشپزخونه گفتم:

_چای میخوری واست بیارم؟

نوچی گفت:

_میل ندارم

آبی به فنجونها زدم و و مشغول ریختن چای واسه خودم شدم که یهو صدای محسن و پشت سرم شنیدم:

_کلاسات تموم شد؟

شوکه از یهو شنیدن صداش چرخیدم:

_ترسیدم…آره تموم شد

فنجون چای و از دستم گرفت…

حس میکردم نگاهش و حرکاتش عین همیشه نیست و داره زمینه سازی میکنه که حرفی نزدم و تکیه دادم به کابینتها،

محسن فنجون و رو میز گذاشت و با همون نگاه خودش و بهم نزدیک کرد و دستش و دور کمرم حلقه کرد و من و به خودش چسبوند!

این اولین بار بود که انقدر نزدیک داشتم حسش میکردم…

تک تک اجزای صورتم و از نظر گذروند و نگاهش و رو لبهام ثابت نگهداشت که بی اختیار لبهام و گاز گرفتم و همین حرکت واسه فرود اومدن لبهاش به روی لب هام کافی بود…

لب هام و به دندون گرفته بود و دستش از رو کمرم  پایین تر رفته بود و همزمان من و بیشتر به خودش میچسبوند…

بوسه هاش داشت حالم و عوض میکرد که سرش و کشید عقب و با چشم های خمارش نگاه گذرایی بهم انداخت و تو یه حرکت سریع مقنعم و درآورد و  این بار شروع کرد به بوسیدن لاله گوشم و تا گردنم پایین اومد انقدر این کارش روم اثر گذار بود که بی اختیار ناله ریزی سر دادم و دستام و رو بازوهاش فشار دادم و محسن که قصد بیخیال شدن نداشت این بار شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتوم که سرم و عقب کشیدم و گفتم:

_محسن…

با یهو کشیدن دستم حرفم نصفه موند و پشت سرش از آشپزخونه زدم بیرون بی طاقتی و تو چشم هاش میدیدم که هولم داد رو کاناپه وسط خونه و شروع کرد به درآوردن مانتوم و بعد پیرهنش و از تنش درآورد و دوباره بوسه هارو از سر گرفت با این تفاوت که این بار دستش رو نقطه نقطه بدنم میچرخید و حسابی داشت پیشروی میکرد….

با تن و بدن کوفتم از رو کاناپه بلند شدم

 و خطاب به محسنی که همچنان ولو بود گفتم:

_پیش مرضیه معذبم این بود؟

با خنده جواب داد:

_دیدی که مرضیه خونه بود

تاپم و تنم کردم و گفتم:

_راجع به بعدش نگفته بودی

با یه حرکت کششی خستگی تنش و گرفت و جواب داد:

_زن خوب زنیه که همیشه واسه شوهرش آماده باشه

چپ چپ نگاهش کردم:

_اینا واسه الان نیست واسه بعد از عروسیه

نشست و جواب داد:

_ما عقد کردیما

لباساش و پرت کردم سمتش:

_باشه حق با شماست

شروع به پوشیدن لباس هاش کرد:

_این یه ماهه که بابا نیست پیشم بمون

با خنده جواب دادم:

_آره بابامم همین نظر و داره میگه محسن اصلا نباید تنها بمونه!

خندید:

_خب حالا همه اش هم که نه ولی بیا

رفتم سمت آینه و همینجوری که خودم و مرتب میکردم گفتم:

_به مامان میگم اگه شد فردا میام

انگار که فکری تو ذهنش جرقه زده باشه گفت:

_فرداشب چرا؟همین امشب و بمون پیشم

از تو آینه نگاهش کردم:

_باید برم خونه بگم ببینم اجازه میدن

پیرهنش و تو تنش مرتب کرد و گفت:

_باهم میریم…

بااین حرف محسن به مامان زنگ زدم و خودمون و شام دعوت کردم اونجا و حوالی غروب رفتیم خونه.

….

روبه روی مامان نشسته بودم،

طرفها و سالاد و بقیه مخلفات رو میز حاضر و آماده بودن اما هنوز خبری از بابا و محسن که تو حیاط داشتن کباب درست میکردن نبود!

یه تیکه نون خالی گذاشتم تو دهنم و گفتم:

_کاش دوتا نیمرو درست کنیم… اینا قصد اومدن ندارن انگار

مامان با اخم ساختگی نگاهم کرد:

_اول زندگی صبر نمیکنی شوهرت بیاد باهم غذا بخورید خدا به داد چند سال بعدتون برسه!

چپ چپ به مامان نگاه کردم:

_میگم گشنمه میگی شوهر؟

این بار خندید و زیر لب یه ‘کارد به شکمت بخوره’ گفت اما قبل از اینکه من بخوام جوابی بدم صدای بابا تو خونه پیچید:

_کباب زدم چه کبابی!

گردنم ۱۸۰ درجه چرخید و با دیدن بابا و محسن که با نزدیک شدنشون عطر خوش کباب تا مغزم پیچیده میشد لبخندی زدم و گفتم:

_اگه یه کم سریع تر بیاید اینجا خیلی ممنون میشم!

بااین حرفم مامان نفس عمیقی کشید:

_باز الی بوی کباب به مشامش خورد

دلخور نگاهش کردم:

_خب مامان خستم از صبح همش درس و دانشگاه و…

با رسیدن بابا و محسن به سر میز، حرفم نصفه موند و محسن همزمان با نشستن روی صندلی کناریم تو گوشم گفت:

_من و جا انداختی!

با تعجب نگاهش کردم اما نمیتونستم حرفی بزنم که با شیطنت دستش و رو پاهام کشید و من تازه فهمیدم آقا محسن داره راجع به چی حرف میزنه!

بی اینکه تابلو بازی در بیارم نیشگونی از دستش گرفتم و همزمان سر چرخوندم سمتش،

رنگش داشت میپرید اما نمیتونست صدایی از خودش بروز بده که لبخندی بهش زدم و بالاخره ولش کردم و صدای بابارو شنیدم:

_چرا چیزی نمیخورید؟

محسن با همون رنگ و روی پریده دستپاچه مشغول خوردن غذا شد و اما من با خیال آسوده غذا خوردنم و شروع کردم.

از عصر که با محسن بودم حالم بهتر شده بود،

بهتر از تموم این مدت و نمیدونم شاید همه اینا بخاطر معاشقه خوبی بود که برای اولین بار تجربش کرده بودیم…

معاشقه ای که هرلحظش جلوی چشم هام بود و باعث لبخندهای شیطنت بار ناخودآگاهم میشد!

دور هم شام مفصلی خوردیم و حالا بابا و محسن بیرون بودن و مامان مشغول چای ریختن بود و من هم داشتم غذاهایی که از شام باقی مونده بود و تو یخچال میزاشتم که مامان گفت:

_کارت تموم شد این چای هارو بردار بیار… من میرم بیرون

یادم افتاد که هنوز قضیه رفتنم و به مامان نگفتم و صداش زدم:

_مامان… راستی..

ظرف پولکی و مرتب کرد و تو سینی گذاشت و بعد جواب داد:

_بله

در یخچال و بستم و ادامه دادم:

_محسن خونه تنهاست گفت اگه بشه برم پیشش بمونم… میدونی که باباش و داداشش رفتن سفر

مامان ابرویی بالا انداخت:

_اونوقت تو میخوای بری از تنهایی در بیاد؟

با یه کم مکث گفتم:

_بالاخره خونه به اون بزرگی… تنها نباشه بهتره

مامان با چشمهای ریز شده نگاهم کرد:

_آره خب هم محسن از تنهایی درمیاد هم تو میری ور دل شوهرت!

گفت و خندید که جواب دادم:

_اصلا نخواستم، میگم خودش بره

بهم نزدیک شد و با همون خنده گفت:

_حالا قهر نکن… امشب و بگو محسن اینجا بمونه فردا با بابات حرف میزنم اگه اجازه داد منم حرفی ندارم

با چشمای گرد شده نگاهش کردم:

_محسن بمونه اینجا؟

سری به نشونه تایید تکون داد:

_بابات حسابی خوشش میاد از این داماد… خوشحالم میشه یه شب باهم گپ بزنن

و سریع ادامه داد:

_حالاهم چای هارو بیار که یخ کردن!

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن