رمان آنلاینرمان خیس مثل باران

رمان خیس مثل باران پارت سی و‌هفت

پشت سرمو نگاه میکنم؛ این که اینجاس؛ وای چرا حرکاتش مثل دیمن تو
سریال خاطرات یک خون آشام شده

؛ چرا انقدر صمیمی شده نکنه جن باشه…
افکار مسخرمو پس میزنمو میگم: __کاری داشتید آقا محمد؟

پوزخندی میزنه و میگه: _ میخوام یه چیزی بهت بگم میای تا سره کوچه بریم؟

کاره مهمیه… اصلا ازش نمیترسم مثل چشمام بهش اعتماد دارم؛ حتی اگه اعتمادم
نداشتم میرفتم چون اون شوهرمه…
ولی برای اینکه شک نکنه میگم:
__خب همینجا بگید
اخماشو میکنه تو همو با نگاه غضبناک میگه:
__اگه کار مهمی نبود مزاحم نمیشدم لطف کنید تا سره کوچه بیاید؛ ۵ دقیقه بیشتر وقتتونو نمیگیرم؛ مطمئن باشید شوهرتون نمیفهمه..
شوهرتونو چنان با غیض گفت که جیش کردم تو جامو با ترس گفتم: __باشه بریم..
خواستم کفشامو بپوشم که گفت:_ بیا بریم لازم نیست فقط تا سره کوچه…
باشک دنبالش راه افتادم؛ خدایا یعنی چیکارم داره؟ چی میخواد بگه؟ یعنی میشه مثل این رمانا بگه از وقتی دیدمت عاشقت شدم؟؟؟؟
آخه گیسوی خر آراد انقد بی وجدانه که عاشق زن شوهر دار شه؟؟؟

عرفان که شوهرم نیست!!!! اون که فکر میکنه هست…
بیخیاله افکارم میشمو بهش نگاه میکنم؛ دستاش تو جیبشه از وقتی دیدمش از جیبش در نیاورده؛ خط اخمش انقدر غلیظه که انگار با چاقو بین ابرو های کمونیش خط انداختی..
منتظرم حرف بزنه اما صدایی ازش نمیشنوم؛ رد نگاهشو میگیرم رو یه ۴۰۵ نقره ای زوم کرده…
قدماشو بلند تر میکنه و دست منم محکم میگیره؛ از کارش تعجب میکنم و میگم:
__آقا محمد چیکار میکنید…
ساکت باشی میگه و منو دنبال خودشو میکشونه؛دره عقب ۴۰۵ و باز میکنه و میگه: سوار شو…
با ترس نگاهش میکنم و میگم:_ این کارا یعنی چی…
با خشونت منو تو بغلش میگیره و پرت میکنه صندلی عقب ماشین خودشم میشینه کنارمو به راننده که چهرشو نمیبینم میگه:
__برو علی…
درسته که شوهرمه اما خودش که اینو نمیدونه؛ دارم از ترس سکته میکنم واسه همین با صدایی که میلرزه میگم؛
__آقا محم….
با سیلی که به صورتم میزنه حرف تو دهنم میماسه و سرم به صندلی راننده میخوره؛ گرمی خونو کنار لبم حس میکنم با شوک نگاهش میکنم که فریاد میزنه:
__آقا محمد هاننننن؟؟؟؟؟؟؟؟

که من محمدم!!!!!!
موهامو تو دستش میگیره و چنان میکشه که احساس میکنم پوست سرم داره کنده میشه و کنار گوشم میگه:
__ نزاشتی ۶ ماه از نبودنم بگذره رفتی تو بغل عرفان آره؟؟؟؟

زنش شدی؟ جلوی من بغلش میکنی و عشق بازی میکنی آره؟؟؟؟
با انگشت اشاره تو پیشونیم میزنه و میگه:
__ حرفامو تو اون موخه پوکت فرو کن؛ و با داد ادامه میده:__ کسی و یا چیزی که ماله آراده یا مال آراد میمونه یا میره زیر خاک و من تصمیم دارم گزینه ی دومو عملی کنم…
با ترس نگاهش میکنم؛ یادش نیمدو نیمدو نیمد و دقیقا روزی یادش اومد که عرفان کثافت….
با التماسو هق هق میگم:
__ آراد تو اشتباه میکنی بخدا بزار توضیح بدم به خدا عرفان به زور….
دوباره سیلی…سرم محکم به شیشه ی ماشین برخورد میکنه و مایع گرمیو رو سرم حس میکنم و کم کم چشمام تار میشه تا اینکه دیگه هیچ چیز نمیبینم جز تاریکی………
****************************** 
علی نگام میکنه و میگه: __ آراد چیکارش کردی دیونه…
با عصبانیت میگم:_ علی رو مخم نرو حوصله ندارم تازه اولشه ببین چیکارش میکنم…
دستمالی به سمتم میگیره و میگه: _حداقل خونو از رو شیشه پاک کن تا کسی ندیده
دستمالو میگیرم و رو شیشه ی خونی میکشم؛ خون پخش میشه و لکه هاش بدتر میاد تو چشم….
با دستمال خشک محکم میکشم روش اما اثرش نمیره؛ عصبانیتم دست خودم نیست عربده ای که میکشم سره علی هم دست خودم نیست:
__لعنتی پاک نمیشه…..
شیشه ی آب معدنی و از صندلی بغل بر میداره ومیده بهم…بی حوصله میگیرمش و درشو باز میکنم…
دستام به شدت میلرزه؛ لرزشش انقدر آشکاراس که نصف بطری رو سره گیسو خالی میشه؛ ولی تکونم نمیخوره…
شایدم بیداره و جرات چشم باز کردن نداره؛ به جرات میگم تا حالا انقدر منو عصبانی ندیده بود..
دستمال خیسو رو شیشه میکشم و ردای خون پاک میشه؛ با بی حوصلگی میگم:

__ علی یه جا نگه دار باید مواد غذایی بگیرم ویلا الان حتما خالیه خالیه…
نگام میکنه و میگه:__ اخه الان کجا بازه این موقع شب؟ آراد اینکارات لازمه؟ دختره بیچاره فکر میکرده تو مردی؛ درسته اشتباه کرده ولی الان زنه برادرته این کار خلافه قان…..
_علییییی با صدای فریاد من تقریبا خفه میشه و با تن صدای ضعیف میگه؛ _مگه خدمتکارتون اونجا زندگی نمیکنه که میگی یخچال خالیه… سری به نشونه ی نه تکون میدمو میگم: __خدمتکارمون که خونش جداس ته باغه؛ الانم به سهیل گفتم ردش کنه
بره که منو نبینه…
ساکت میشه؛ لحنم انقدر تند و توهین کنندس که دیگه جوابمو نمیده؛ علی دوسته دانشگاهم همیشه و همیشه همدرد هم بودیم؛ تو همون دانشگاه عاشق شدو ازدواج کرد….
منو سهیل و علی همیشه با هم بودیم؛ تو دانشگاه انقدر مغرور و غیر قابل نفوذ بودیم که هیچ کس جرات نمیکرد بیاد سمتمون…
همیشه به حرفاش درباره ی عشقو عاشقی میخندیدم یادمه که چقدر مسخرش میکردم…
اما الان قلبم دیونه وار واسه کسی میزنه که با برادر تنی خودم کسی که از گوشتو پوستو خونم بود بهم خیانت کرد…
دلم میخواد بکشمش؛ بدترین شکنجه ها رو بهش بدم؛ تمام عقده هامو عقده های این چند شب های تنهایمو سرش در بیارم…
وقتی که خجالتو غرورم بهم اجازه نمیداد تو خونه ی حاج رجب یه لیوان آب بخورمو هر چی برام میاوردن پس میزدم؛ زنه من داشت با برادرم عشقو حال میکرد…
از تصور اینکه دست کسی بهش خورده تمام رگای تنم منقبض میشه؛ بی اراده دستم میره سمت گلوش…
نمیدونم مغزم چه فرمانی به عصب های دستم میده که قفل میشه دوره گلوشو فشار میده؛ فشار های دستم اونقدر زیاده که احساس میکنم فقط ۳ ثانیه به مرگش مونده…
اما نیرویی قوی قوی تر من…قوی تر ازخشمم..قوی تر از حسادتم…قوی تر از کینم…قوی تر از غرورم منو وادار میکنه دستامو از دور گلوش باز کنمو محکم به خودم فشارش بدم…میخوام خیالم راحت شه که پیشمه میخوام مطمئن شم که دیگه پیش عرفان نمیره…مال آراد بودو مال آرادم میمونه…
صدای علی مانع از فکرای دیگم میشه: __آراد چرا از سهیل نمیپرسی؛ شاید داری اشتباه میکنی…
ناراحت میشم از لحنه دوستم؛ لحنی که از یه دخترم مظلوم تره چون میترسه باز از اون دادای مریخی سرش بزنم؛ برای همین به جلو متمایل میشم یه ماچ از گونه ی استخونیش میکنمو میگم:
__ تو فکرتو درگیره گیسو نکن به من خیانت کرد؛ خیانتشو امروز با چشمام دیدم و مطمئن باش تاوان میده..
میخنده و میگه:_ داداش من عاشق شده ******************************************
دره عریض ویلارو باز میکنمو با دست اشاره میکنم بیاد تو…گازی به ماشینش میده و از سنگ ریزه های ویلا میگذره…
ویلای خاطراتمون حالا به شدت برام تنگو خفس؛ احساس میکنم دیوارای با برگ تزیین شده ی ویلا داره به ستم میادو میخواد از این مکان بیرونم کنه…
احساس خفگی بیشتر و بیشتر میشه…با قدم هایی سست میرم سمته ماشینو سعی میکنم به این فکر نکنم روزی با زنم اینجا بودم….
تلفنم زنگ میخوره؛سهیله میدونم حالا حالا دست از سرم بر نمیداره؛ پس باطریو از موبایلم خارج میکنمو به گوشه ای پرتش میکنم…
دیگه این خطو گوشی به دردم نمیخورم؛ از اینم مطمئنم که سهیل دهنشو باز نمیکنه و به کسی نمیگه؛ میزاره خودم برای خودم تصمیم بگیرم…
میدونم جرات اومدن به اینجارم نداره…میدونم که وقتی عصبانی میشم هیچ احدی حتی بابام جرات نمیکنه تو روم وایسه….
*******************
در عقبو باز میکنمو گیسویی که به شدت لاغر شدرو مثل پرکاه از صندلی بلندش میکنمو میندازم رو شونم و با دست دیگم پلاستیکای خریدو بر میدارمو رو به علی میگم:
__دستت درد نکنه زحمت کشیدی؛ جز تو به کسی اعتماد نداشتم؛ امشبو اینجا بمونو فردا برو…هر چیزم خواستی بیا آشپزخونه بردار…
برمیگردم نگاهش میکنمو میگم:
__فقط قول بده به کسی نگی گیسو با منه..حتی اگه سهیل پرسید میگی آراد تنها رفت ویلا…
با نگرانی نگام میکنه و میگه:_ قول میدم ولی…. وسط حرفش میپرمو میگم:_ رو قولت حساب میکنم…
بدون اینکه بهش توجهی کنم از ورودی عریض سالن میگذرمو از پله های زیر زمین پایین میرم…
اینجا امن تره کلیدشو هیچ کس نداره؛ از راهروی باریکو پر از اتاقش میگذرمو به اخرین در ته اتاق میرسم…
از تو گلدون بزرگ کنار در کلیدو برمیدارمو درو باز میکنم؛ وارد اتاق بزرگ میشمو؛ کولر گازیرو روشن میکنم…
گرمای زیاد باعث شده تنم زخم بشه؛ میدونم که اصلا تحمل گرمارو ندارم؛ گیسو رو پرت میکنم رو تختو از تو پلاستیکای خرید آب معدنی رو بر میدارمو رو سرم خالی میکنم؛ ته مونده هاشم میخورم…
لباسامو در میارمو میرم تو حموم..
دوش آب سردو باز میکنم و میرم زیرش؛ از سرماش دارم میلرزم اما آتیش درونم خاموش نمیشه به معنای واقعی دارم میسوزم از کارای زنو برادرم…
چرا با من اینکارو کرد؟ چجوری تونست؟ یعنی اونقدر دوسم نداشت که حداقل یک سال داغ دیده ی شوهرش باشه…
بعد از نیم ساعت از زیره دوش میام بیرون اولین حولرو برمیدارمو دوره کمرم میبندم…
بیشتر از این جایز نیست؛ بیشتر از این گرمم میشه…
یاده امروز میوفتم؛ عرفان با همین پوشش کم زنه منو تو بغلش گرفته بود؛ عوضی زیر لبی میگم و سیگارو از تو پلاستیکا برمیدارم…
جعبه ی باریک مشکیشو پرت میکنم رو اپن آشپزخونه ی کوچیک اتاق.. با فندک کوچیک و خوش دست بابام سیگار باریک میون لبامو روشن میکنمو پکی عمیق بهش میزنم…
نگاهی بهش میندازم؛ هنوز خوابه؛ یا شایدم بیهوش؛ شایدم مرده باشه… با بیخیالی میرم دستمو رو نبض گردنش میزارم؛ نه هنوز زندس… نباید بخوابه نباید بهش خوش بگذره….
من آراد تهرانی؛ پسری که همه به غرورش میشناختنش؛ پسری که همیشه به غرورش و کمری که هیچوقت خم نشد افتخار میکرد حالا الان تو همین لحظه تو همین دقیقه و تو همین ساعتو روز؛ با تمام وجود شکستم کمرم خم شد از خیانت عشقم و آراد تهرانی بدون غرورش هیچی نیست…
دیگه هیچی برای از دست دادن ندارم؛ تنها کاری که تو این دنیا میخوام بکنم زجر دادنه گیسوعه…
دوس دارم اون موهای خوشگلشو تک تک از فرق سرش بکنم…
میرم میشینم رو تختشو به دیوارایی که الان تو تاریکی غرق شده خیره میشمو کم کم پلکام گرم میشه….
************************************
با احساس سر درد عجیبی چشمامو باز میکنم؛ نمیدونم همه جا تاریکه یا من نمیبینم؛ چشمامو چند بار بازو بسته میکنم ولی بازم تاریکه،سرم عجیب درد میکنه…
سعی میکنم فکر کنم تا موقعیتمو درک کنم؛ الان باید تو روستا باشم تو خونه ی حاج رجب…
دیشب آراد منو صدا کردو آهم بلند میشه….
تازه فهمیدم دیشب همه چیز یادش اومده؛ انقدر بد شانسم که تو بدترین موقعیت همه چیز یادش اومد؛ حالا چجوری بهش ثابت کنم بی گناهم؟
افکارمو پس میزنمو سعی میکنم موقعیتو بسنجم؛ اینجا کجاست؟ چرا انقدر تاریکه؟
بی توجه به سردردم سعی میکنم بشینم؛ احساس میکنم افتادم وسط یه چاه عمیق؛ تو این تاریکیو تنهایی میترسمو با بغض آرادو صدا میکنم اما خبری نیست…
نکنه منو تو یه چاه انداخته و رفته؛ ولی نه زیرم نرمه بیخیال میشمو با صدای بلند تر با صدایی که بغضش شکسته میگم:
__آراااااااادد کجایی؟

۴۰۰

برچسب ها

‫2 نظرها

  1. رویاجان,عزیزم…
    سال نو مبارک…
    پارت بعدی رونمیذاری؟!مشکلی پیش اومده؟!
    منتظریم هااااا…

    1. سلام دوست عزیز عید شمام مبارک.پارتارو ۲/۳روز در میان گذاشتم مشکلی وجود نداره تو پارتگذاریا.امیدوارم سال خوبی داشته باشین

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن