رمان آنلاینرمان خیس مثل باران

رمان خیس مثل باران پارت سی و شش

_ گیسو؟؟

چیشده دختره خوب؟

آراد الان با سردرد از خونه بیرون
رفت؛ از بینیش داشت خون میومد؛ حاج رجبو صغری خانوم رفتن دنبالشو خداروشکر صدای تورو نشنیدن؛ چیشده که آراد اینجوری شد ها؟؟؟
با گفتن این حرفاش حالم بد تر میشه؛ فضای این اتاق برام خفس؛ نمیتونم تحمل کنم؛ دستمو رو قلبم میزارم انگار دیگه نمیزنه…
انگار قلبم همون جایی که خون پمپاژ میکنه با دیدن این صحنه ها دلش نمیخواد دیگه بزنه برای آدم بی ارزشی مثل من….
مشتای ریزمو به سینه ی فرزاد میزنمو با هق هق میگم:
__همش تقصیر تو بود؛ تو مجبورم کردی نقش زن این وحشیرو بازی کنم…حالا….
هق هقم مهلت حرف زدن نمیده؛ نمیتونم باور کنم این اتفاقو نمیتونم هضمش کنم…
دوس دارم یکی تو گوشم بزنه و بگه همش خواب بود… اما دریغ…. این یه کابوس تلخ بود؛ تلخ تر از یه زهر… به چهره ی شوکه شده ی عرفان نگاه میکنمو با تمام نفرتی که تو کلمه
هام مج میزنه میگم:
__ به اندازه ی موهای سرم ازت متنفرم؛ حقت بود که نازنین ولت کردو داره با یکی دیگه ازدواج میکنه…
با این حرفم چشماش گرد میشه و رگ گردنش متورم؛ صورتش از حرص قرمز میشه و با صدای بم شده میگه:
_کی گفته نازنین داره شوهر میکنه؟؟ با حقارت نگاش میکنمو میگم:
__خودش گفت؛ گفت عرفان حتی ارزش نداره که بخوام وقتمو باهاش بگذرونم…
هنوز این حرفم تموم نشده که مثله برق میره سمته تلفنش؛ همینطور که لباساشو میپوشه تند تند شماره میگیره؛ نمیدونم چی میشنوه که با حرص به دیوار میکوبشو میگه:_ اه لعنتی…
بعد از چند لحظه قدم رو رفتن تو اتاق به سمته در میره و به شدت به هم میکوبش…
با خارج شدنش از اتاق صدای سارا رو میشنوم: __ عزیز دلم…فداتشممم…نمیخوای بگی چیشده.. با یاد آوریه موضوع دوباره یادم میاد که چقدر بدبخت شدم؛ که آرادو….. با صدای بلند میگم: __وااااااییییی خدا چجوری به آراد بفهمونم من بی تقصیرم…. فرزاد که معلومه خیلی عصبیه با صدای بلند تر از حده معمول میگه: __میگم چیشده؟؟؟

با هق هق میگم: اون کثافت… با دستم به در اشاره میکنمو ادامه میدم: __با اون لباسا جلوی آراد منو….. هق هق امانمو بریده اما سعی میکنم بگم کلمه ای و که برام طعم مرگ
داره لب باز میکنمو با صدای خفه میگم: _جلوی آراد منو بوسید… صدای هق هقای من تو داد فرزاد گم میشه: _چییییی؟؟؟عرفان چه غلطی کرده؟؟؟ سارا با شوکی که تو کلماتشه میگه: __باورم نمیشه سرمو میندازم پایینو هذیون وار میگم: __باورشون نمیشه؛ آقا فرزاد اون موقع که گفتی زن عرفان شو فکر
نمیکردی با یه شیطان واقعی طرف باشم…
فکر نمیکردی چه ذات کثیفی داره…پس من چیکار کنم.چه جوری بهش ثابت کنم بی تقصیرم
**************************************
با عصبانیت مشتامو تو دیوار میکوبم؛ از دستام خون میاد؛ از بینیمم خون میاد؛ مهم نیست…
زخم قلبمو چیکار کنم؛ وقتی زنم جلوی چشمم با عرفان لعنتی عشق بازی میکرد منه بی غیرت وایساده بودم نگاشون میکردم؛ همه چیز اون لحظه از ذهنم رد شدو تازه فهمیدم این آدمایی که این همه برام آشنان خانوادم بودن…دلم میخواد با دستای خودم عرفانو خاک کنم..دلم میخواد گیسو رو به فلک ببندم…مشتمو محکم تر به دیوار میکوبم و نعره میکشم:
__گیسو بیچارت میکنم به ولای علی بدبختت میکنم…
دستمو میکنم تو جیبم؛ موبایلمو در میارمو با یه کمی فکر شماره ی سهیل یادم میاد؛ حتی از اونم متنفرم؛ چقدر کثافت بود که اجازه داد گیسوی من زن عرفان شه؛ هنوز اینو نفهمیدن که چیزی که ماله منه تا آخر عمرش ماله منه…یا میمیره یا مال من میمونه…
با گوشیه داغونم تند تند شماره میگیرم؛ انقدر عصبیمو دستم میلرزه که چند بار اشتباه میگیرمو بالاخره بوق آزاد…
صدای دوستو یار همیشگیم تو گوشی میپیچه کسی که تو نبودم اجازه داد زنم ماله کسه دیگه ای شه:
__بله؟؟؟ قدرت حرف زدن ندارم میدونم اگه دهنمو باز کنم فقط دادو فوشو عربدس؛اما خودمو کنترل میکنم و میگم:__سهیل. صدایی از اونور خط نمیاد؛ دوباره تکرار میکنم:_ سهیل منم آراد…
بازم صدایی نمیاد که عصبی میشمو داد میزنم: __سهیله کثافت چرا لالی؟؟؟چرا زر نمیزنی؟ فکر میکنی مردم؟

خنده ی عصبی میکنمو میگم: __نخیر زندم نفس عمیقی میکشمو میگم: __نگاه کن دارم نفس میکشم.. بعد از چند ثانیه صداش میاد؛ صدایی که از زور گریه میلرزه؛ _آراد قربونت برم تو زنده ای؟
دوباره میخندم عصبی و بی رحم؛ حتی گریه هاشم برامهم نیست؛ حتما از شرمندگیشه؛ خودش میدونه چه گندی زده؛ خودش میدونه تاوان اینکاراشون چیه؛ خودش خوب آرادو میشناسه؛وقتی صدای گریه هاش زیادی رو مخم میره داد میزنم:
__آره که زندم؛ پس فکر کردی روحمه داره باهات حرف میزنه؛ نخیر آقا سهیل من زندم سورو مورو گنده؛ فقط یه شماره کارت بهت میدم؛ هرچقدر که میتونی توش پول بریز تایک ساعت دیگه منتظرم اونقدری بریز که فکر میکنی بی نیاز میشم….
_واییی آراد باورم نمیشه زنده ای داداش؛ تو کجایی میدونی ما تو این مدت چی کشیدیم میدونی گیس…..
با شنیدن اسم اون مار هفت خط بی اختیار داد میزنم:
__خفه شوووووو.دیگه یه کلمم حرف نزن فقط پول بریز؛ یه مدت دیگه خودم برمیگردم تهران…
منتظرم حرفی از جانبش نمیشمو تلفنمو قطع میکنم و زیر لب میگم:
__گیسو بشینو ببین چیکار میکنم هنوز زوده آرادو بشناسی

 ************

به ساعت روی دیوار نگاه میکنم؛ تیک تاک تیک تاک….. عقربه های بی رحم ساعت از ۲۱ رد شده… از بعد از ظهر تا حالا خبری از مرد من نیست…
همه رفتن خوابیدن و من اینجا نشستم…تو تاریکی مطلق پذیرایی با صفای حاج رجب چشم به عقربه های ساختم دوختم و منتظرم که آرادم بیاد خونه…
نگران مردمم….مردی که چند ساعت پیش بد ترین صحنرو از من دید…
کاش من میمردمو اون اتفاق نمیوفتاد؛ به جرات میگم که از عرفان متنفرم…
عرفان یه آدم بد ذاته عوضیه که فقط دنبال خراب کردنه رابطه ی ماس…
خبر نداره که عشق آراد با تک تک سلولای بدنم عجین شده…نگاهمو از عقربه های بیرحمو تنبل ساعت میگیرمو به ماه کامل چشم میدوزم…
تصویرش از تو پنجره بی نظیره..مثل یه نقاشی…
ابرهای پراکنده سعی دارن چهره ی زیبای ماهو بپوشونن؛ اما ماه با زیبایی بی نظیرش همیشه موفقه…
هر چند که گاهی در برابر بی رحمی و قدرتمندی ابرای سیاه کم میاره…اما چهره ی قشنگو مهتابیش همیشه تو شبای رویایی من میتابه…
یاده اون شب؛ اون شب مهتابی میوفتم…
اون شبی که آرادم نمیدونم بنا به چه دلیلی نمیدونم دروغ یا راست…ولی گفت دوسم داره…
برای من دروغشم قشنگ بود؛ دروغشم ضربان قلبمو به هزار رسوند…
صدای قدمایی از پشت سرم میشنوم؛ برام مهم نیست که کیه! تا وقتی آراد نیاد از جامم تکون نمیخورم…
بزار همه شک کنن که جرا الان پیش شوهرم نیستم…
بزار همه فکر کنن دیونم که تو تاریکی نشستمو به ماه کامل خیره شدم….
من الان فقط آرادمو میخوام؛ صدای یه دخترو میشنوم؛ دختری که این چند روز بیش از حد با اعصاب نداشتم بازی کرد؛ بی مورد دستشو دوره بازو های قطور آراده من حلقه کردو با محمد جان محمد جان گفتنش منو تا مرزه جنون کشوند:
__توام خوابت نمیبره…
دلم میخواد بگم به تو ربطی نداره؛ تو برو گمشو از جلوی چشمم که ریخت نحستو نبینم؛ دلم میخواد بگم به چه حقی دست آرادمو میگیری…دلم میخواد شناسنامشو از تو کیفم در بیارمو بکوبونم توصورتش؛ اما سعی میکنم خودمو کنترل کنم؛ خیلی سعی میکنم که
چیزی بهش نگمو بی احترامی نکنم؛ با تمام سختیش با تمام عذابش جوابم بهش فقط سکوته….
تا همین حدم از من بعیده؛ تا همینجاشم باید خداروشکر کنم….
صدای نفساشو میشنوم…حتما از دستم ناراحت شده؛ به درک برام مهم نیست…
الان فقط این برام مهمه که اون لحظه که عرفانه لعنتی جلوی شوهرم منو بوسید؛ حاله آراد چطور بود….
انگار یادم رفته منو فراموش کرده؛ انگار یادم رفته که نسبت بهم چقدر بی تفاوته؛ نمیدونم چرا منتظر نشستم که بیادو منو مهمون کمربندش کنه…
حقمه؛ انقدر باید بزنتم که جونی تو تنم نمونه و بمیرم؛ صدای معصومه بازم از دنیای فکر بیرون میکشتم؛ انگار تو فکرو خیالم دلش میخواد مانعمون بشه:
__ گیسو خیلی دلم میخواد بدونم دلیل این همه بد اخلاقیتو نگاهای پر کینت به من چیه؛ روز اول فکر میکردم اخلاقت همینه اما وقتی رفتارتو با بقیه دیدم فهمیدم فقط از من بدت میاد؛
سوالی بهم نگاه میکنه ومیگه:_چرا؟؟؟
خدای من؛ خدایا به بزرگیت قسمت میدم که کمکم کن باهاش برخورد خوبی داشته باشم؛ کمکم کن که کنترلمو از دست ندم؛ با ته مونده ی انرژیم لبخندی میزنمو میگم:

__نه بابا این چه حرفیه کی گفته من با تو بدم؛ من فقط یه کم مشغله ی فکری دارم…
با دلسوزی نگاهم میکنه و میگه:
__حتما راجبه شوهرته آره؟ چون دیدم بعضی اوقات باهم بحث میکنید…
میخندم و میگم:_ همینطوره من برم بخوابم؟ خیلی خستم… لبخندی میزنه و میگه:_ باشه عزیزم شبت بخیر..
شب بخیره زیر لبی میگم و وارد اتاق میشم..با دیدن عرفان حالم بد میشه و میرم سر جای همشگیم میخوابم که صدایی میشنوم؛ صدایی پچ پچ وار:
__گیسووو گیسووو
به اطراف نگاه میکنم؛ همه خوابن هیچ خبری نیست؛ پس این صدا از کجا میاد، یه لحظه یاده فیلم ترسناکا میوفتمو صاف میشینم…
خدایا فقط همینو کم داشتم جن؛ با ترس چند بار بسم الله میگمو سعی میکنم آروم باشم حتما توهم زدم؛ ولی نه دوباره صداش میاد:
__گیسووووووو
با ترس چشمامو میبندم یا حضرت عباس به دادم برس انگار راستی راستی جنه؛ با چشمای بسته با همون تن صدای آروم خودش میگم:
__تو کی هستی…
یه دفعه دستی از بالا رو سرم میشینه و تا دهنمو باز میکنم جیغ بزنم؛ دستی قوی جلوی دهنمو میگیره و میگه:
__منم محمد آروم باش نترس…
فکر میکنم که محمد کیه؟ آهااااااان آراده؛ با ترس به پنجره ی اتاق که دست آراد ازش رد شده نگاه میکنم و بادیدن دو تیله ی آبی که تو قرمزی غرق شده جا میخورم…
دستشو از جلوی دهنم برمیداره و میگه:_ بیا بیرون کارت دارم…
باشه ی زیر لبی میگم و آروم از جام بلند میشم و مانتو شالمو سرم میکنم…
به این فکر میکنم که چه اتفاقی افتاده که صدام کرده تو حیاط؛ چه اتفاقی افتاده که قرمزی جای سفیدی چشماشو گرفته…
افکارمو پس میزنم و آروم آروم با نوک پنجه به سمته حیاط میرم؛ دمپایی های حاج رجبو پام میکنمو دورو اطرافو نگاه میکنم؛ پس کجا رفت چرا غیب شد…
جلو میرمو یه نگاه کلی تو حیاط میندازم؛ نه خبری نیست…
بسم الله نکنه جن بوده خودشو به شکل آراد در آورده؛ خدایا چشماشم که قرمز شده بود..به حیاط غرق در تاریکی نگاه میکنم و از ترس بدو بدو به سمته در میرم اما همین که میخوام پامو بزارم تو صداشو میشنوم؛
__گیسو

۳۹۰

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن