رمان آنلاینرمان خیس مثل باران

رمان خیس مثل باران پارت سی

رو به من با عصبانیت گفت:_ چته دختره ی دیونه داری چیکار میکنی با خودت چهار ستون بدنت داره میلرزه….
به گریه افتادمو گفتم:_ آراد با یکی دیگه بود بوسش کرد…

آروم شد و با نگاه نافضش تو چشمام زل زد:؛ با قاطعیت گفت:
__ این فقط یه کابوس بود؛ آراد فقطو فقط ماله توعه اگه شک داری برو شناسنامتو نگاه کن؛ اسمش تو شناسنامه ی توعه پس گریه زاری نداریم خیلی زود قبول کن که اون فقط یه خواب بود…
سرمو تکون دادم فرزاد راست میگفت فقط یه خواب بودو هیچ وقت به واقعیت نمیپیونده آراد ماله خودمه….
فرزاد که سکوتمو دید با سر به ساختمون رو به رو اشاره کردو گفت:_ این بیمارستان حدودا ۱۲ دقیقه مونده به محل تصادف میریم اینجا خوب پرسو جو میکنیم اگه پیدا نشد؛ یه بیمارستان دیگم ۱۲۲ کیلومتر بالا تر هست که اونم باید چک کنیم…
نفس عمیقی کشیدم تو دلم خدارو صدا کردمو از ماشین پیاده شدم…. ************************************
اشکام و از رو صورتم پاک کردمو از بیمارستان اومدم بیرون؛ فرزاد از دور با دزدگیر قفل درو باز کردو من سوار شدم؛ سرمو رو داشبورد گذاشتم و از ته دل زار زدم؛ چند دقیقه بعد فرزاد سوار شدو گفت:
_ فکر نمیکردم انقدر بی اراده و سست باشی که با اولین بیمارستان حالت انقدر خراب بشه…

از بی رحمیش دلم گرفت:؛حرفاش مثل تیری بود تو قلبم؛ این چه دکتری بود که یه سر سوزن رحم نداشت؛ چه میدونست حالم چقدر خرابه؛ چه میدونست من نفسم به نفس آراد بنده؛ چه میدونست دلیل زنده بودنم همین امیدیه که ذره ذره داره از وجودم پاک میشه…
دونه دونه اشک از چشمام میومد اشکای بی رحمی که نمیتونستم جلوشو بگیرم بغض لعنتیم تمومی نداشت…
حالم خراب بود…خراب تر از خراب…تمنای وجودو آغوششو داشتم…تک تک سلولای بدنم آرادو میخواستن….اون شب تصادف برام چه شبی بود….
بد ترین و بهترین شب زندگیم…
شبی که برای اولین بار با رضایت دو طرف با هم یکی شدیم….شبی که با تمام وجود جیغ میزدم آراد عاشقتم…
هر چند که اون نگفت هر چند که میدونم غرورش براش از همه چیزش تو این دنیا مهم تره اما بازم همون عشق یه طرفم برام کافی بود….
همون شبی که آرادمو از دست دادم….
همون شبی که صورت خونیش جلوم بودو نمیشناختم؛ با چشمای آبیش زل زده بود بهمو ازم میخواست مقاوم باشم…..
کاش میمردمو اون حالشو نمیدیدم….
شدت گریه هام زیاد تر شد داشتم به مرز جنون میرسیدم؛ به خودم که نمیتونم دروغ بگم میترسیدم…
حتی از پیدا شدن و زنده نبودنش….

انقد گریه کردم که فرزاد کلافه داد کشید:
__ به خدا قسم دور میزنما…
گریه کردم؛ حالا فهمیدم تحمل داد هیچ کسو جز آراد نداشتم اون حتی داد زدناشم قشنگو خواستنی بود با ناراحتی نگاش کردمو جیغ کشیدم:
__ واسه چی همرام اومدی ها؟؟؟ مگه من مجبورت کردم که باهام بیای؟ نمیومدی با داداشم میومدم؛ تو اصلا احساس حالیت میشه؟ میفهمی دلم براش تنگ شده؟ میفهمی میترسم یه بیمارستانی بشناسشو آدرس قبرستون بهم بده؟ اصلا تو تا حالا عاشق شدییییی هاااااا؟؟؟؟
بد تر از من داد کشید:__ آره… تا حالا عاشق شدم؛ احساس دارم میفهممت درکت میکنم که تا اینجا بخاطرت اومدم چون عشقو تو نگاهت دیدم؛ حتی اگه جنازشم پیدا شه حداقل که مزاری داره که بری و باهاش دردو دل کنی…ولی با گریه کردن هیچی درست نمیشه…
بی ایمانی بدترین درده اگر به خداو معجزه هاش ایمان نداشته باشی آرادم پیدا نمیشه اینو مطمئن باش…
راست میگفت تک تک حرفاش منطقی و درست بود؛ اما برای گیسویی که ۶ هفتس تو هوایی نفس میکشه که آرادش نیست منطق وجود داره؟ اون حرفش که گفت جنازش پیدا شه؛ جنازه جنازه ی آرادم؛ اگه جنازشو ببینم اگه چشمای آرادم بسته باشه دیگ منم زنده نمیمونمو جنازم از اون بیمارستان بیرون میاد اینو مطمئنم….
****************************************** 
حدود ۳ ساعت بعد جلوی بیمارستان بعدی توقف کردیم؛ خواستم پیاده شم که فرزاد گفت:
__ صبر کن یه چیزی بخوریم از صبح تا حالا هیچی نخوردیم ۱ بعد از ظهره…
سری تکون دادم؛ که اونم از ماشین پیاده شدو به سمت فست فود جلوی بیمارستان رفت؛ موبایلمو از کیفم در آوردمو نگاهش کردم؛ اوووووووو ۲۶ تماس بی پاسخ؛ ۲۲ تاش از عرفان بود؛ ۱ تاش کیارش ۱ تاش الهام جون ۱ تاشم غزل…۳ پیامم از عرفان بود که بازش کردم:
__ گیسو کجایی چرا تلفنتو جواب نمیدی نگرانتم __ گیسو اون گوشیه لعنتیو جواب بده با اون مرتیکه رفتی کجا
__ وای به حالت وقتی بر گردی خونه میدونم چیکارت کنم با اون مرتیکه داری لاس میزنی آره؟
میخواستم زنگ بزنمو هر چی از دهنم درومد بهش بگم که همون موقع گوشیم زنگ خورد خودش بود؛ با عصبانیت جواب دادمو گفتم:
__بله صدای دادش باعث شد گوشیو چند متر اونور تر بگیرم… _ زنیکه ی لجن معلومه کدوم گوری که جواب نمیدی؟
صدامو بردم بالاو جیغ زدم:_ اولا به تو ربطی نداره من کجام دوما لجن خوده کثیفتی سوما دست از سر من بردار آشغال میمون؛ چهارما تو بغله فرزاد جونم…
تلفن قطع و خاموش کردم چون اصلا حوصله ی عرفان سیریشو نداشتم…
برگشتم ببینم فرزاد چیشد که دیدم نشسته تو ماشینو دو تا سیب زمینی سرخ شده دستشه؛ یه پاش داخل ماشینه یه پاش بیرون؛ دهنش یه متر بازه و چشماش حسابی گشاد شده…
از دیدن قیافش عصبانیتم از بین رفت خندیدم و گفتم: __چته؛ دهنتو ببند مگس میره توش… دهنشو بست به خودش مسلط شدو گفت: _ با کی حرف میزدی _عرفانه کثافت.. خندیدو گفت:_ اوه اوه چه دل پریم داره؛ ولی خداییش خیلی بد باهاش
حرف زدی…
با عصبانیت گفتم:_ حقش بود پسره ی آشغال حتی اگه تا آخر عمر آرادو پیدا نکنم حاضر نیستم با اون باشم…
با تعجب نگام کردو گفت: __ مگه همچین چیزی خواسته؟؟؟ سرمو به نشونه ی نه تکون دادم سیب زمینی و از دستش گرفتمو گفتم: __ از رفتارش مشخصه اوهومی گفتو زیر لب گفت:_ پس درست حدس زده بودم….

عرفان آشغال انقدر تابلو هیز بازی در میاره که همه بو بردن؛ عجب غلطی کردم دوبار محلش گذاشتم…
سیب زمینی هارو تو سکوت خوردیم؛ با دستمال دوره دهنمو پاک کردمو گفتم:_ بریم؟
سری تکون دادو از ماشین پیاده شد منم پیاده شدمو شونه به شونه به سمت بیمارستان رفتیم…
شنیدم که فرزاد زیر لب گفت:_ خدایا به امید تو…
نمیدونم چرا زنده بودن آراد برای فرزاد انقدر مهم بود؛ تا اونجایی که من یادم بود فرزاد دوست خانوادگی نبود؛ فقط آشنایی با بابا شهاب داشت و از دور خانوادشو میشناخت….
حتما از اینجا که بیرون اومدم ازش سوال میکنم… زیر لب گفتم:_ خدایا تمام امیدم به توعه..
وارد بیمارستان شدیم؛ خیلی شلوغ بودو البته کرو کثیف بوی آمپولو انواع دارو ها توی بیمارستان پیچیده بود که حالمو بد میکرد…
فرزاد با دست به پذیرش اشاره کردو گفت اوناهاش..
هم قدم هم به سمت پذیرش رفتیم یه خانومی پشت پیشخوان بودو سرش تو کامپیوتر؛ بدون اینکه نگاهمون کنه گفت:_ امرتون..
فرزاد صداشو صاف کردو با صدای کلفتو گیراش گفت:__ خانوم…

نمیدونم تاثیر اون یه کلمه چقدر بود که پرستار سرشو بالا گرفتو با دیدن فرزاد دستو پاشو گم کردو گفت
:_ بفرمائید آقا.. فرزاد با اخم و جذبه دستاشو رو میز گذاشتو دولا شد و گفت:
__ حدودا ۲ ماه پیش حدود ۲۱۲ کیلومتر پایین تر تصادف شده بودو یه مردو بردن بیمارستان من میخوام بدونم آوردنش اینجا یا جای دیگ..
پرستار به کامپیوتر نگاه کردو گفت:_ اسمو فامیلشو بگید.. __آراد تهرانی… بعد از چند ثانیه پرستار گفت:_ متاسفم اینجا نبوده…. فرزاد رو به من که قیافم گرفته شده بودو دوباره بغض کرده بودم
گفت:_ عکسشو بده…
موبایلمو در آوردم و رو عکس آراد کلیک کردمو دادم دستش؛ فرزاد موبایلو جلوی پرستار گرفتو گفت:
__ این عکسشه نمیشناسید؟
پرستار یه کم دقیق نگاه کردو گفت:_ متاسفانه نه…
دو تا قطره اشک از چشمم چکید دیگ واقعا نا امید شده بودم؛ آخرین امیدم همین بیمارستان بود؛ عقب گرد کردمو خواستم برم که پرستار گفت:
__صبر کنید…

منو فرزاد منتظر نگاهش کردیم که گفت:_ تصادف کی بوده؟یعنی منظورم اینه که برای چه موقعی از روز بوده؟
فرزاد گفت:__ تقریبا ۲۱ شب
پرستار سری تکون دادو گفت:_ بزار از همکارمم بپرسیم چون من شیفته روزم…
فرزاد نگاه نگرانی به چهره ی رنگ پریده من کردو پلک زد یعنی آروم باش….
اما من آروم نمیشدم؛ چجوری بدون آراد آروم باشم؛ چجوری تحمل کنم که الان آخرین امیدم نا امید شه….
چند دقیقه بعد پرستار شیک پوش و خوش فرمی اومد و به پرستار اولیه گفت:_قضیه چیه؟
فرزاد خودش تمام قضیرو براش خلاصه کردو در آخر عکس آرادو نشونش داد…
پرستار چند لحظه به عکس نگاه کرد؛ چند لحظه ای که برای من یک قرن گذشت چند لحظه ای که با جونو قلبم بازی میکردو در آخر خیلی خونسرد گفت:
__میشناسمش
منو فرزاد با صدای بلندی که رگه های خوشحالی توش مج میزد گفتیم:_ واقعا؟

سری تکون دادو گفت:_ آره آوردنش اینجا البته من همه ی بیمارارو یادم نمیمونه اما این یکی چون خیلی خوش قیافه و خوشتیپ بود یادم مونده…
برای لحظه ای حس حسادت به قلبم سرازیر شد اون حق نداشت از آراده من تعریف کنه اما با خیال اینکه اون زنده باشه و حالش…..
وای نکنه مرده باشه..

سوال ذهن منو فرزاد پرسید:__ زندس؟
پرستار سری تکون دادو گفت:_ نمیدونم عملش کردن؛ منتظر به هوش اومدنش بودیم که یه هفته بعد خانوادش بردنش خونه…
با تعجب گفتم:_ خانواده؟ پرستار نگاه مغروری به من انداختو گفت:_ بله خانوادش بردنش… فرزاد سری تکون دادو گفت:_ اما این امکان نداره خانوادش ماییم…. پرستار به سردی گفت:_ نسبت شما باهاش چیه؟ فرزاد به من اشاره کردو گفت:_ همسرشه.. پرستار پوزخندی زد پشت کامپیوتر نشستو بعد از چند دقیقه با خنده
نگام کردو گفت:_ که همسرشی؟ عصبانی شدم از لحنش؛ با اخم گفتم:_ بله که همسرشم. پرستار دوباره به نشونه ی تمسخر خندید و گفت:_ که گفتید اسمش آراده تهرانیه….

اما من چیزه دیگه ای اینجا میبینم…. مشخصات:_ اسم:محمد زنجانی؛سن:۳۲ وضعیت تاهل:_مجرد…. با خنده نگام کردو گفت:_ بازم بگم؟ فرزاد با عصبانیت رو میز کوبید و گفت:_ خانوم محترم احترام خودتو
نگه دار..
پرستار با اخم گفت:_ آقای محترم این چه طرزه برخورده لطفا از اینجا بریدو وقت مارو نگیرید…
باید یه کاری میکردم وگرنه از اینجا بیرونمون میکردنو آخر سر نمیفهمیدم آراد کجاست؛ شناسنامشو از کیفم در آوردمو گرفتم جلوی پرستار به عکس رو شناسنامش اشاره کردمو گفتم:
__ ببین خانوم این شوهره منه؛ آراده تهرانی اون شب یه پیر مرد اومدو بردش حتما به شما شناسنامه ی قلابی نشون دادن…..
پرستار با بهت به شناسنامه نگاه کردو گفت:_ این محاله…
فرزاد با قاطعیت گفت:_ خانوم خودتون دارید با چشمای خودتون میبینید خواهشا کمکمون کنید پیداش کنیم اونا حتما به شما آدرس دادن….
پرستار سری تکون دادو تو کامپیوتر نگاه کردو رو بهم گفت:_ ادرسشو یادداشت کن؛هر چند که خلافه قانونه ولی من دلم برات سوختو میخوام آدرسو بدم….
الان وقت حرص خوردنو جواب دادن نبود؛ سریع از تو کیفم یه کاغذ در آوردمو منتظر نگاهش کردم:

__رامسر؛ روستای جواهر ده…..

۳۲۰

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن