رمان آنلاینرمان خیس مثل باران

رمان خیس مثل باران پارت چهل و دو


–آراد باید خودتو به دکتر نشون بدی به سرت ضربه خورده کم چیزی نیست…
آرش خندیدو گفت:-پس بگو مهربون شده نگو به سرش ضربه خورده…

آراد گفت:- خفه شو آرش و رو به کیارش ادامه داد:
–بزار حالشونو بگیرم بعد دکترم میرم فقط باید با پلیس هماهنگ کنیم که پشتمون باشن…
کیارش تلفنشو از جیبش در آورد و رو به من گفت:
–شوهر خواهره فرزاد معینی سرگرده بزار باهاش تماس بگیرم ببینم میتونه بهش بگه بیاد کمکمون…
آراد اخماشو تو هم کردو گفت: –این همه پلیس کیارش خندیدو گفت:- اون آشناس فرق داره…

گوشیشو کنار گوشش گذاشت که انگار تماس بر قرار شد

–سلام فرزاد جان خوبی؟ –

………

–قربونت مرسی خوبم

،مطبی؟

بیمار که نداری؟ -………….
–قربونت قرض از مزاحمت میخواستم بگم یه کاری برام پیش اومده به کمک شوهره خواهرت نیاز دارم انگار گفته بودی سرگرده..
-…………
–نه خیالت راحت چیزه مهمی نیست… -…………

–چند دقیقه صبر کن…

رو به من گفت:-خودکارو کاغذ…

آراد سریع گفت:-بگو میزنم تو گوشیم…

کیارش سری تکون دادو گفت: –بگو فرزاد جان… -………….

رو به آراد گفت:–۱۰۷۲….

آراد سریع شمارشو تو گوشیش نوشتو به کیارش گفت: –بیا خودت زنگ بزن…

کیارش سری تکون دادو گفت: –من برم زنگ بزنم و به دنبال این حرف از در خارج شد…

آرش رو به آراد گفت:- منم میاما…

آراد نوچی کردو گفت:-باید مواظب گیسو باشی…

–تورو خدا منو گیر این ننداز کیارش هست دیگه…

آراد اخماشو تو هم کردو گفت:
–اولا این اسم داره اسمش گیسو خانومه؛ دوما
کیارش داره با من میاد تا زمانی که برگرده تو مواظب گیسو میمونی،

سوما دفعہ ی آخرت باشه ها…
آرش چشماشو ریز کردو گفت: –چی دفعه ی آخرم باشه؟

آراد با سر به من اشاره کردو گفت: –بی احترامی به خانومم میدونی که…..

آرش خندیدو گفت:–بلہ میدونم عاشقشی….

آراد چشم غره ای رفتو گفت: –کی همچین حرفی زد بی مزه،منظورم این بود من رو ناموسم
حساسم….

صدای پای کیارش مانع از ادامه ی حرفشون شد و من…..
من اون لحظه شاید رو زمین نبودم و بین ابرا پرواز میکردم،امروز آراد انقدر با حرفاش بهم شوک وارد کرد که نمیدونم کدومو آنالیز کنم،و بین اون همه حرف فقط یه کدوم بود که ضربان قلبمو خوش طنین تر میکرد،
((عاشقشم))…

دلم میخواست بپرم بغلش کنمو با تمام وجود داد بزنم:

–منم عاشقتم همه ی حرفاتو شنیدم…
اما با شناختی که از آراد داشتم میدونستم اگه همچین کاری کنم اخماشو میکنه تو هم و با نگاه عاقل اندر سفیهی میگه:
–گیسو تو باز توهم زدی؟

من اصلا همچین حرفی نزدم داری اشتباه میکنی…
اون موقس که حسابی میخوره تو پرمو ضایع میشم، پس بزار تو خیالات خودم با همون حرفاش خوش باشم..
با صدای داد آراد از جا میپرم: —

گیسووووو..

. از جام بلند میشم دستمو رو قلبم میزارم و میگم:-چرا داد میزنی؟

اخمی میکنه و میگه: —

حواس جناب عالی کجاست؟

به چی داشتی فکر میکردی؟

لبخند پتو پهنی میزنمو میگم:
—حواسم همینجاست گلم…

یه جوری نگاهم میکنه یعنی خر خودتی و میگه: —پس چرا دو ساعته داریم باهات حرف میزنیم جواب نمیدی….
وقتی میبینم هیچ حرفی ندارم بزنم الکی میخندم که ضایع نشم،آراد همراه با اخم میگه:

—برای بار دوم تکرار میکنم،منو کیارش امشب میریم سراغ علی آرش پیش تو میمونه که تنها نباشی و نترسی،اگه تا فردا کارمون تموم شد که برمیگردیم اگر نه من خودم بهت زنگ میزنم،حالا شنیدی یا بازم تو هپروتی؟؟؟؟
سری تکون میدم و با ترس میگم

: -آره آره فهمیدم،ولی..

.ولی چجوری میخواین گیرش بندازین…
کیارش میخنده و میگه:–به جرم آدم رباهی و تجاوز اینم سوال بود پرسیدی؟
اخم میکنم و میگم:—منظورم اینه چجوری میخواین ثابت کنین…
آراد:–اولا که جفتمون قیافشو دیدیمو شهادت ما کافیه،

دوما همین که پاشونو تو ویلاش بزارنو آدماشو با اسلحه ببینن خودش یه جرم سنگینه…
با یاد آوری اسلحه میگم: –راستی تو اون شب اون اسلحرو چیکار کردی؟ —همینجاس تو ویلا چشمامو گشاد میکنمو میگم:-آراااااااااد تو آوردیش تو خونه..

. با خونسردی میگه: –آره و امشب میدمش به پلیس و میگم از اونجا پیدا کردم.

. با ترس میگم:-

نمیشه بسپاریش به پلیس شما دوتا نرین خطرناکه… جفتشون با هم میگن :–نہ!!!!!!
با تعجب میگم :چرا؟

کیارش:–چون میخوام با دستای خودم یه حال حسابی بهش بدم..

. بازم با ترس نگاهشون میکنم که کیارش میاد بغلم میکنه و میگه:

–آبجی نترس باشه؟

خیالت راحت سالمو سلامت برمیگردیم…

میزنم زیر گریه و میگم: –من یه بار آرادو از دست دادم از بار دومش میترسم…

اخمی بین ابرو های پر پشت آراد میوفته و میگه؛ —

چقدرم که تو نبودم بهم وفادار بودی…

با ناراحتی میگم: —

نبودم؟؟؟؟ با خشم نگام میکنه و میگه :

–بودی؟؟؟؟؟؟ کارت از صد تا خیانتم بد تر بود.

.. و بعد از این حرف با قدمای محکم از ویلا خارج میشه..

به چشمای کنجکاو کیارش و آرش نگاه میکنم و از خجالت سرمو پایین
میندازم که کیارش زود تر سکوتو میشکنه و میگه: –گیسو نمیخوای بگی چیشده؟ نگاهش میکنم و میگم: -—همه چیزو فهمید.

اخم میکنه و میگه:-چیو؟؟ سرمو میندازم پایینو میگم: –اینکه میخواستم دل عرفانو بدست بیارم تا..

.. وسط حرفم میپره و میگه:- اما تو قول دادی به کارت ادامه ندی…

سرمو میندازم پایین و هیچی نمیگم، یعنی چیزی ندارم که بگم، به
صدای آرش گوش میدم
–پاشید یه فکری به حال ناهار بکنیم که معده کوچیکه داره بزرگرو میخوره….
سری تکون میدمو میگم: –چی میخورید درست کنم؟

آرش میخنده و میگه:–هرچه از دوست رسد نیکوست… از جام بلند میشم و میرم سمته آشپزخونه و به این فکر میکنم آخرش
چے میشه، یعنی آراد منو ول میکنه؟ مگه نگفت دوسم داره؟
خودم با گوشام شنیدم که داشت به آرش اعتراف میکرد که دوسم داره! پس چرا نمیبخشه!
یعنی انقدر بخشیدن براش سخته؟؟؟؟

صدایی از درونم گفت: تو هنوز آرادو نشناختی؟

نمیدونی چقدر مغروره؟

تو با مهم ترین چیزش تو زندگیش بازی کردی!

خودت جاش بودی میبخشیدی؟ چجوری با افتخار تو چشمای برادرش نگاه کنه و بگه گیسو دوسم داره؟؟؟؟….
بیخیال افکارم میشمو از تو یخچال فلفل دلمه ای و هویجو قارچو سوسیسو بر میدارم،
دره فیریزرو باز میکنم و از توش سینه ی مرغ بر میدارم، همینطور که سینه ی مرغو میزارم تو ماکرویو تا آب شه….
شروع میکنم خورد کردن فلفل دلمه ای و قارچ، وقتی خوبو ریز خوردشون کردم سوسیس و هویجم رنده میکنم…
سینه ی مرغو میزارم میپزه و شروع میکنم سرخ کردن بقیه چیز ها…. تصمیم دارم یه ماکارانی درست کنم که انگشتاشونم بخورن….
مردام که شکمو…چه شود…

. **********
داشتم ماکارانی هارو آب کش میکردم که دیدم آراد اومد تو،

زیر چشمی یه نگا به من یه نگا به ماکارانی ها کردو دره یخچالو باز کرد، وایساد جلوش هیچ کاریم نمیکرد….
تابلو بود الکی اومده تو آشپزخونه سرک بکشه، چون بوی فلفل دلمه ای و مرغ سرخ شده کله ویلارو برداشته بود…
الهی بمیرم حتما داره از گشنگی میمیره، هیچیم که از صبح نخورده، ماکارانی های آب کش شدرو گذاشتم تو سینکو آب سردو روش باز کردم…
از تو سبد نون یه تیکه نون ساندویچی برداشتمو از مواد ماکارانی یه لقمه چربو چیلی براش گرفتم..
رفتم سمته یخچالو بغلش وایسادم یه کم سس هزار جزیره ریختم توی لقمه که دیدم همچین با حسرت به لقمه ی تو دستم خیره شده تا حالا به من اینجوری خیره نشده بود…
تصمیم گرفتم یه کم اذیتش کنم واسه همین خندیدمو گفتم: –هنوز تصمیم نگرفتی از تو یخچال چی برداری؟ اخمی کردو دو تا موز با شیر برداشتو گفت: -یخچال خونه ی خودمه دلم میخواد درش باز باشه…
رفت سمت آبمیوه گیریو شروع کرد درست کردن شیر موز، از اونجا که میدونست من عاشقه پستم، از تو کابینت یه مشت پسته ی مغز شده برداشتو ریخت توش…
وقتی نگاه پر حسرتمو رو شیر موز دید دره کابینتو باز کردو هر چی مغز گردو و بادوم و بادوم هندیو خلاصه هر چی دستش اومد ریخت تو آبمیوه گیری…
داشتم با حسرت به آبمیوه گیری نگاه میکردم، به مواده خوش مزه ای که داشت توش میچرخید که احساس کردم لقمه از تو دستم فرار کرد، با تعجب به آراد نگاه کردم که گفت:

–تو لقمرو بده به من منم شیر موزمو….

خندیدمو گفتم:- این لقمه از اولم مال تو بود…

با تعجب نگام کردو در حالی که چشماشو گرد کرده بود گفت: –پس چرا ندادیش بهم؟ خندیدمو گفتم:-میخواستم اذیتت کنم…
نگاهشو خاص کردو سرشو آورد جلو، منم که فکر میکردم الانه که بوسم کنه، با ضربان قلبه بالا رفته چشمامو بستم که چشمتون روزه بد نبینه…
چنان گازی از لپه بیچارم گرفت که جیغ بنفشم به آسمون پرواز کرد…چشمامو باز کردمو خواستم جفت چشماشو از کاسه در بیارم که دیدم جا تره و بچه نیست غیب شده بود…
همینطور که دستمو رو لپم میکشیدم به بقیه کارام ادامه دادمو تا تموم شدنس به فکره نقشه ای بودم برای آزار دادن آراد…
***************★******************

نگاهمو دور تا دور سالن چرخوندمو گفتم: –غذا حاضره… صدای کیارشو شنیدم: –برو آرادو صدا کن… به کیارش که داشت با آرش تخته بازی میکرد نگاه کردمو گفتم:

۴۸۰ 

برچسب ها

‫2 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن