رمان آنلاینرمان خیس مثل باران

رمان خیس مثل باران پارت چهل و سه


–کجاست؟

—تو حیاطه..

. سری تکون دادمو گفتم:
–شما مشغول شید تا ما بیایم…
با قدمای بلند به سمته حیاط رفتم که دیدمش؛ لبه استخر نشسته بودو پشتش به من بود؛ دستاشو تکیه گاه بدنش کرده بودو معلوم بود تو هپروته….
عین پلنگ صورتی قدم برداشتم که متوجهم نشه و با یه حرکت ناگهانی هولش دادم که تعادلشو از دست دادو پرت شد تو استخر…
بالا سرش وایساده بودمو ریز ریز میخندیدم که با قیافه میر غضب سرشو از آب بیرون آورد…
لبخنده کجی زدمو گفتم: –این به اون در…
اونم لبخند مهربونی زدو خونسرد به سمتم شنا کرد، حالا منو بگی محو اون لبخندی شده بودم که عجیب با ضربان قلبم بازی میکرد…
اما با احساس اینکه بین زمین و آسمون معلقم جیغ بنفشی کشیدمو با شدت پرت شدم تو آب…
بله نامردی نکرده بودو پرتم کرده بود تو استخر…
منم که شنا بلند نبودم داشتم دستو پا میزدم که دستای قویش دوره کمره باریکم حلقه شدو سرمو از آب بیرون آورد وقتی نگاه خیرمو دید خندیدو گفت:
–گفتم شاید هوس آب تنی کردی که اینجوری زل زدی به استخر به خاطر همین نامردی نکردمو….
جیغی کشیدمو گفتم: –من شنا بلد نیستم اگه غرق میشدم چی؟

یه جور خاصی نگام کردو گفت: –مگه من میزاشتم؟

سرمو به سینش تکیه دادمو گفتم: –آراد عاشقتم خیلیم زیاد…
در کمال تعجب دیدم ضربان قلبش شدت گرفته، ضربان قلبی که دیونه وار به سینش میکوبیدو با هر بار کوبیدن فریاد میزد من بیشتر عاشقتم…
فشار دستاش دور کمرم بیشتر شدو گفت: –دیگه از این حرفا نزن..

. نگاهش کردمو گفتم: –تا زمانی که شوهرمی بی پروا این حرفارو میزنم…

اخمی کردو گفت:

-پس خدارو شکر که از امشب تا زمان جداییمون دیگه نمیبینمت…
چشمای لبریز از اشکمو صاف تو چشماش دوختمو گفتم:
–کاش انقدر کینه ای نبودی، کاش انقدر مغرور نبودی…
پوزخندی زدو گفت:
–کاش بی غیرت بودم آره؟
اولین اشک که از چشمام چکید جهت نگاهمو تغییر دادمو گفتم:
–کاش دوسم داشتی…
خندیدو گفت:
—توقع داری هر غلطی دلت میخواست بکنی بعد منم مثله احمقا دوستت داشته باشمو هیچی نگم؟

نه من آرادم آراده….
پریدم وسط حرفشو گفتم:
–فهمیدم تو آراد تهرانی هستی کسی که از اول تا اخر تهران براش دولا میشن و الانم نمیخوای منو ببخشی، همرو فهمیدم و از حفظم لطفا دیگه تکرار نکن…
نگاهی به دستاش کردمو گفتم: –ولم کن میخوام برم… به عمق استخر که ۴ متر بود اشاره کردو گفت: –مطمئنی میخوای ولت کنم؟
با تته پته گفتم: –نه…یعنی چیزه..

.غذا الان سرد میشه ها…

خندیدو گفت: — باشه پس من میرم توام بیا.

به تیشرتی که حالا تو تنش چسبیده بود چنگی زدمو گفتم: –چی میگی آراد میخوای منو اینجا ول کنی غرق میشما. خندید وگفت:–خب خودت گفتی ولم کن. با حرص گفتم;—بگم غلط کردم جناب عالی راضی میشی… ابرو هاشو به معنی نه تکون داد که مشتی تو سینش زدمو گفتم:- پس
چی…
بالارو نگاه کردو گفت:-نمیدونم والا خودت باید بدونی…
جیغی کشیدم و گفتم:- آراد دلم درد گرفت میخوام برم بیرون …
موشکافانه نگاهم کردو گفت:- چه ربطی به دلت داشت؟
خودمو لوس کردمو گفتم:- نمیدونم چند وقته همش دل درد دارم…
یکی از دستاش که دوره کمرم بود برداشتو زیر رونم انداخت که با این کارش قدم ازش بلند تر شد و با دست دیگش شکممو نوازش کردو گفت:
–اون شبم گفتی دلت درد میکنه باید بریم دکتر… دستی تو موهای خیس شدش کشیدمو گفتم: –حالا تو برو کارتو بکن برگرد اونوقت میرم دکتر… همینطور که به سمته لبه ی استخر شنا میکرد گفت:
–شایدم من برنگردمو احضاریه ی طلاقو برات بفرستم، اونوقت مجبور میشی با کیارش برگردی…
سعی کردم اصلا به حرفش فکر نکنم، اصلا انگار نه انگار که این حرفو شنیدم، تجربه ثابت کرده بود که در برابر آراد همیشه سکوت جواب گو تره….
دستمو دور گردنش حلقه کردمو با هم از در ویلا رفتیم تو…
خیلی لذت بخش بود که هنوزم منو زمین نزاشته بود، انگار اونم به آغوش من معتاد شده بود، انگار اونم میخواست امروز و ازم نهایت استفادرو ببره….
یعنی واقعا قرار بود نبینمشو بعد ازش طلاق بگیرم؟

افکارمو به شدت پس زدم، اون روز روزه مرگمه من مطمئنم….
داشتیم به سمت پله ها میرفتیم لباس عوض کنیم که تو راه با کیارش برخورد کردیم، با تعجب نگاهی به ما که مثله موش آب کشیده شده بودیم انداخت وگفت:
–تا اونجا که یادمه هوا آفتابی و گرمه، تومرداد ماه که بارون نمیاد..

. آراد خندیدو گفت: –گیسو هوس آب تنی کرده بود…

کیارش چشماشو گرد کردو گفت: –الحق که بهم میاید دو تا روانی… آراد با لذت خندید چشماشو ریز کردو گفت:
–کیارش جان اعتراف کن که من یه ذره سرم… مشتی تو سینش زدمو گفتم:-آرهههه خیلی، شبیه بزی…
یه دفعه یه جوری نگام کرد که جیش کردم به خودمو دستمو جلوی دهنم گذاشتم اینجاس که میگن لعنت به دهانی که بی موقع باز شود…
انگار یادم رفته بود آراد چقدر رو احترام گذاشتن مخصوصا جلوی بقیه حساسه..
با خشم منو رو زمین گذاشتو از پله ها بالا رفت، منم دنبالش رفتمو وارد اتاق شدم که دیدم بعله داره لباساشو عوض میکنه…
چشمامو از خجالت بستمو گفتم: –اه چقدر لوسی خب داشتم شوخی می…

—ساکت شو…
لحنش انقدر محکم بود که ساکت چیه لال شدم، لای چشمامو باز کردم دیدم لباساشو پوشیده، پس با خیال راحت جفتشو باز کردمو از تو کمد برای خودم تیشرت و شلوار برداشتم که دیدم یا علی مدد چنان دادی زد که پرده ی گوشم پاره شد
–اینارو میخوای بپوشی جلوی آرش؟

با تعجب نگاهش کردمو گفتم: –وا مگه چیه؟

خب اینا که پوشیدس…
با حرص از تو کمد یه لباس مردونه بلند و گشاد سرمه ای با شلوار همرنگش برداشتو پرت کرد تو بغلم و غرید:

—وااااااای به حالت اگر تو نبودم بخوای برای آرش دلبری کنی یا بد لباس بپوشی، اون از قوماش عرفان نیست، اون هنوزم عاشق رزه و چشمش به جز اون کسیو نمیبینه فهمیدی؟؟؟؟
اشکام که روونه ی گونه هام شده بودو پاک کردمو گفتم: — واقعا که یعنی راجب من همچین فکری کردی؟؟

سرشو تکون دادو گفت: –دقیقا

، آراد از یه سوراخ دو بار نیش نمیخوره… با حرص زدم تو سینشو گفتم:
–لعنتی یه غلطی کردمو به اندازه ی تمام عمرم ازش پشیمونم، نمیبینی باور نمیکنی که چقدر پشیمونم و چقدر دوستت دارم؟

بازم به من انگ هرزگی میبندی و میگی وای به حالت اگه دلبری کنی برای دوستم؟؟؟
پوزخندی زدو گفت:
–خوبه خودتم داری میگی زن شوهر داری که برای کسی دیگه دلبری کنه هرزس
و بدون اینکه منتظر جوابی از جانبم باشه از اتاق بیرون رفت…

با حرص دره اتاقو به هم کوبیدمو جیغ کشیدم: –لعنتیییییی…
********************★*****************

از بغل کیارش بیرون اومدم و با هق هق گفتم:
–تورو خدا مواظبش باش خیلی کله شقه…
سری تکون دادو گفت:
–گیسو انقدر گریه نکن آراد سالم و سلامت برمیگرده…
بازم بغلش کردمو گفتم:–مواظب خودتم باش…
پیشونیمو بوسیدو گفت:- خیالت راحت آبجی برو تو دیگ…. و به دنبال این حرف مشغول خدافظی و سفارشات لازم به آرش شد…
به آراد نگاه کردم که به درختی تکیه داده بودو به چمدون جلوی پاش خیره شده بود…
به آرادی که دقیقه های پیش در کمال بی رحمی فقط با آرش خداحافظی کرد و حتی نیم نگاهی هم به من ننداخت….
با اشکایی که تند تند از چشمام پایین میومدن و غرورمو ذره ذره میشستن و منو عاشق تر از پیش جلوه میدادن بهش خیره بودم…
نمیدونم چه مدت گذشت که سنگینی نگاهمو حس کردو سرشو بالا آورد و من چی میدیدم؟؟؟
مرد من، بهتره بگــم مرد مغرور من، چشماش بارونــی بود یا من داشــتم اشتباه میدیدم؟
نــہ این امکــان نداره، من چشمای خیسشو دوست ندارم، بغض تو گلوشو دوست ندارم، من مردمو همیشہ محکم و استــوار دوست دارم،
من آراده خودمو دوســت دارم، همون آرادی که غرورش براش از جونشم با ارزش تر بود حالا چرا داره گریه میکنه؟
با قدمای بلند رفتم سمتش کــہ روشو کرد اونطرفو اشکاشو پاک کرد، اشکام شدت گرفت از بی محلیاش اما به روی خودم نیاوردم…
من گیـــسو ایندفعه عشقمو فدای غرورو لج بازی نمیکنم، ایندفعه نمیشینیم و بدبخت شدنمو تماشا نمیــکنم، من ایندفعه بہ دست میارم قلب مردمو… دستمو زیــر چونش گذاشتم وادارش کردم نگاهــم کنه، با چشمای لبــریز از اشکش تو چشمام خیره شدو گفت: —برو تو گیسو.

. با سر آستینام رو گونــہ های خیسم کشیــدم و گفتم: —لایق خداحافظــیم نبودم؟؟ عمیــق نگاهم کردو گفت:–خداحافظ حالا برو تو..

فین فینی کردمو گفتم:—منتظرت میمونــم..

اخمی کردو گفت:— نمون…

مشتی تو سینش زدمو گفتم: —آراد تـورو خدا بس کن دیگـہ اگر حتی
میخوای ازم جدا شی خودت بیا اینجا و بهـــم بگو… خواست حرفی بزنه کـہ گفتم: —خواهش میــکنم… پلکاشو روی هم گذاشتو گفت: —باشـہ حالا برو تو…
عمیق نگاهش کردمو عقب گرد کردم کــہ یه دفعه کل وجودم داغ شد، از پشــت بغلم کرده بود،
همچین صفت بغلــم کرده بــود کہ استخونام داشت بین بازو هاش خورد میشـــد…
دستمو رو دستاش گذاشتم،با لذت چشمامو بستم و گفتم: —زندگیم… نفس عمیقی کشیدو گفت:— خداکنــہ بتونم ببخشمت…

سرشو رو شونہ هام گذاشتو ادامه داد:
—از وقتی دیدمت چشمات از ذهنم پاک نشد، از همون شب اول که جلوی دره خونه باغ دیدمت بد جوری به دلم نشستی، نمیتونستم دل ازت بکنم،
همش فکر میکردم برای خوابوندن حس عذاب وجدانم نسبــت به ماهرخ اونشب تو بیمارستــان همہ ی گناهارو بہ دوش کشیدم، ولی نمیدونستـــم اون حس عذاب وجدان نبود، بدون اینکہ بفهمم عشقت چنان تو جسمو روحم نفوذ کرده بود که لحظه ای بیخیــالت نمیشدم، خیلی با حسایی که تو قلبم بود جنگیدم که غرورمو حفظ کنم، منی که غرورم برام از خودمو جونم با ارزش تر بود، بخاطر تو بخاطر چشمات اون چشمای وحشی که تا عمق وجودمو میلرزوند بخاطر اون چشما خوردش کردمو برای اولین بار گفتم دوستــت دارم، ولی تو….
نفس عمیقی کشیدو ادامه داد:
— تا حالا هیچ کس رو حرفـــم نہ نیاورده بود، یعنی جرأتشو نداشت، اونشب با ذوق بهت گفتم بچه میخوام، اما تو تو ذوقم زدی، خوردم کردی و بدون اینکه بفهمی خودتو از چشمم انداختـــی، دیگه میخواستم نسبت بهت سرد بشم میخواستم بیخیالت باشم تا حدودی تونستم و فاصله گرفتم تا اونشب….
اونشب تو عید انقـــدر خوشگلو خواستنی شده بودی که ضربان قلبم دست خودم نبود، انقدر تند میزد که میترسیدم دیگہ نزنہ، وایییی گیسو اونشب نمیتونســتم حتی ازت چشـــم بردارم…
تا اینکه اون تصادف اتفاق افتادو از هم دورمون کرد، شاید باورت نشہ اما تو نبودتم بہ هیچ دختری تمایل نداشتم احساس میکردم اون حلقه تو دستم داره بهم یاد آوری میکنہ که من کسیو دارم، یه نفر یه جای دنیا منتظر منه…
دخترای زیادی……

صدای کیارش مانع از ادامـــہ حرفش شد:
—آراد بیخیال،

نہ به اون قهرتو قیافه گرفتنت نہ به حالا که آبجیه مارو له کردی، ولش کن انقدر نچلونش بابا اون سر هم ۵۱ کلیو هم نیست، یک ساعته منتظرم صحنه های عاشقونه تموم شه بریم ولی انگار نه انگار…
آراد تو یه حرکت منو از خودش جدا کردو گفت: —بریــم کیارش… داشت عقب گرد میکرد که صداش کردم،

برگشتو گفت:
—جان آراد… نفس عمیقی کشیدمو گفتم:
–منتظرتم حتی اگہ منو نخوای واسہ آخرین دیدار همینجا منتظرت میمونم…
پلک زدو ازم دور شد، کیارشم دستی تکون دادو از دیدم محو شد… ********+***********+**************
نمیدونم چقدر گذشته که به دره ویلا خیره شدمو به حرفای آراد فکر میکنم، داشت تمام حساشو اعتراف میکرد، حتی اعتراف کرد کہ دوسم داره، چند دقیقه پیش آراد مغرور رفته بودو یه آراد عاشق جاش اومده بود…
خدا کنه ببخشه…

خدا کنه با خبر خوب برگرده…

. خدا کنہ…

رومو کردم به آسمونو گفتم: —خدایا میدونی من بدون آراد هیچی نیستم؟

میدونی چقدر دوسش دارم؟

صدایی از پشت سر توجهمو جلب کرد::
—صداش نکن نمیشنوه منم یه روزی خیلی صداش کردم خیلی خواستم که رزمو ازم نگیره اما نشد، چون نمیشنوه، وقتی میبینه داریم تو این دنیای لعنتی از درد دوری میمیریم محو میشه و میره اصلا انگار نه انگار کہ بنده ای داشته…
به چشمای قهوه ایش نگاه کردمو گفتم: –داری کفر میگی؟

پوزخندی زدو گفت:
—تو اسمشو هر چی میخوای بزار…
لبخندی زدمو گفتم:—دلت میخواد یه کم برام از رز بگی خیلی دوس دارم بدونم…
خندیدو گفت:— تو به اندازه کافی غصه داری دیگه قصه ی منم که بشنوی بیشتر غصه میخوری…
به دنبال این حرفش خنده ی مصنوعی کردو گفت: —خودمم نفهمیدم چی گفتم اصلا…
با کنجکاوی گفتم:
—خب من خیلی دوس دارم بدونم لطـــفا بگو دیگه…
خندیدو گفت:–آراد راست میگه زلزله ای، بریم تا برات بگم…..
********&****************
تصمیم گرفتیم لبه استخر بشینیم، با کمک هم دیگه یه عالمه خوردو خوراکو قلیون گذاشتیم وسطو شروع کردیم به خوردن…
با اخم بهش گفتم: —آرش خان منتظرم…

چپ چپی نگاه کردو گفت:—انگار مجرم گرفته…

 —بگوووووووووو

—خیلی خوبه دختر چرا جیغ میزنی میگم…

تلفنشو از جیبش در آورد عکس یه دختر خیلی خوشگلو بهم نشون دادو
گفت: —این رزه…
دختره انقدر خوشگل بود که زبونم بند اومده بود، چشماش آبی سبز بود، موهاشم لختو طلایی خیلی شبیه عروسک باربیا بود…
با دهن باز گفتم: —ماشالله چقدر نازه… سری تکون دادو گفت:–خیلی…

با ناراحتی نگاهش کردمو گفتم:—حالا ناراحت نشو، تعریف کن… نفسشو فوت کردو گفت:
–رز دختر عمه ی دوس داشتنیم وقتی به دنیا اومد من ۱۲ سالم بود، باباش فرانسوی بود و خودشم تو پاریس به دنیا اومد، از اون وقتی که به دنیا اومد عاشقش شدم، تنها فرد بورو چشم زاق تو کل فامیل رز بود، حتی باباشم چشماش عسلی بود، دوس نداشتم با فرهنگ اروپایی ها بزرگ شه بخاطر همین از بچگی همه جا باهاش بودم خودم زبون فارسیو بهش یاد دادم، کم کم که بزرگ شد اصرار میکردم که روسری سرش کنه، عمم ناراحت بود میگفت مردم مسخرم میکنن که تو همیچین کشوری دخترم روسری سرش کنه، میخواست دخترشو اروپایی بار
بیاره، ولی رز همیشه و همه جا به حرفه من بود، هر چی میگفتن گوش میکرد…
حجابش مثله یه دختر ایرانی بودو اصلا اروپایی رفتار نمیکرد چون من میخواستم…
حیفم میومد که دختر خوشگلی مثله رز اثیر دستای هرزه ی مردای اروپایی بشه…
خلاصه….
رز ۱۴ ساله شدو من عاشقش شدم، من شده بودم یه مرد ۲۶ ساله و تازه با آراد آشنا شده بودم…
اما نمیتونستم از رز بگذرم اونم بد جور عاشم شده بود، حالا نمیدونم عشق بچگی بود یا واقعی…
رز ۱۴ ساله بهم اعتراف کرد عاشقمه و منم با تموم وجود پشتش بودم… میدونستم سنامون به هم نمیخوره ولی من عاشقش بودم…
۳ سال گذشتو ما هنوز عاشقانه همدیگرو دوس داشتیم حالا رزه من ۱۷ ساله شده بودو سرگرم درسو کنکورش…
آراد شده بود همدم تنهاییام بهش میگفتم از مشکلاتم میگفتم سنم زیاده و عمم اگر بفهمه من عاشق رزم واویلا….
خلاصه آراد برگشت ایرانو رابطه ی ما تلفنی و کم کم رابطمون قطع شد….
آراد اون موقع فکر کنم ۲۲ سالش بود که برگشت ایران…

اما من ۲۰ ساله بودمو همین سنم بود که روز به روز ناراحتم میکرد….
تا اینکه عمم فهمید ما عاشق همیم، یه روز وقتی خونه نبود داشتیم همدیگرو میبوسیدیم که اومد خونه ودید…
اون روز حالم خیلی خراب بود، میترسیدم رزو واسه همیشه ازم دور کنن و همینم شد…
با تعجب گفتم: –چطوری؟؟
—عمم مجبورش کرد ازدواج کنه، تا رز نه میاورد دستشو میزاشت رو قلبشو میگفت آی قلبم دارم میمیرم، شیرمو حلالت نمیکنم و فلان و رز من ازدواج کرد…
روزه عقدش انقدر حالم بد بود که با یه بلیط اومدم ایرانو تو رامسر ساکن شدم…
فکر میکردم دریا حالمو بهتر میکنه اما بد تر شدم که بهتر نشدم… نگام کردو گفت: —این بود ق ّصه ی تلخ من… با ناراحتی گفتم: —با اینکه کامل نبود اما میتونم درکت کنم…
همون لحظه تلفنش زنگ خورد، با کلافگی به صفحه گوشیش نگاه کرد که چشماش اندازه نلبکی گرد شد، ترسیدم سکته کرده باشه…

۴۹۶ 

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن