رمان آنلاینرمان خیس مثل باران

رمان خیس مثل باران پارت چهل

خوشحالی اومدو ازت تشکر کرد؛ با خوشحالی گفت من غلامتم؛ همون آرادی که برای خاموش کردن عذاب وجدانش وقتی گیسو رو دید و فهمید دختریه از قماش ماهرخ اون شب تو اون موقعیت خطرو به جون خریدو گفت تجاوز کاره خودش بوده؛ برای اینکه تو ازش راضی باشی؛

خدایا من همون آرادیم که برای اولین بار دلش برای چشمای وحشی گیسو لرزید؛ همونی که عاشقش شد؛

همونی که کلی با خودشو غرورش سر و کله زد تا بالاخره تونست برای اولین بار بگه دوسش داره و اون دختر همون شب غرورشو شکستو رو حرفش نه آورد؛ من همون آرادیم که برای نگه داشتن غرورش دله گیسو رو شکوند و غروره خودشو از نو ساخت؛
خدایا تو میدونستی غرورم زندگیمه میدونستی من با غرورم زندم اما چیکار کردی؟ کاری کردی برادرم تو روم نگاه کنه و بگه زنت میخواست مخمو بزنه؟

کاری کردی زنم بدون شرمندگی و خجالت در کمال بی حیایی تمام گند کاریاشو با پررویی برام تعریف کنه؛ خدایا با من چیکار کردی؟
با غرورم با شخصیتم چیکار کردی… سرمو میندازم پایینو زیر لب میگم:

__خدایا تو با آراد تهرانی چیکار کردی؛

گیسو آراد تهرانیو کشت؛

من یه آراد عاشق بدبختم که با وجود اون همه عذابی که دیدم نمیتونم عشقمو فراموش کنم….
من دیگه آراد تهرانی نیستم من یه آراده بدبختم….
داشتم زیر لب واسه خودم حرف میزدم که صدای دو تا مرد توجهمو جلب میکنه:
_اولی سمته چپیه مرد تپل و قد کوتاه: _ دومی سمت راستیه مرد قد بلندو لآغر اندام…
اولی:__ کیوان پارسال اولای دی که اومده بودم ویلا یه عروسک اینجا دیدمو یه حال درست حسابی باهاش کردم نمیدونی چی بود که…
دومی:_ نه بابا علی چی میگی تو عروسک اینجا؟

اومد تو بغل تو؟

مگه عقلشو از دست داده بود؟
اولی:_ احمق با خواست خودش نبود که تو کوچه تنها گیرش آوردم بردمش تو ویلا باهاش حال کردم بعدم پرتش کردم بیرون و خودمم فلنگو بستم…
دومی:_ دیونه چرا اینکارو کردی میدونستی اگه ازت شکایت میکرد بدبختی بودی؟؟
اولی:_ الاغ با باکرگیش که کاری نداشتم ولی عجیب وحشی بودا اگه بدونی چه چشایی داشت کاش میشد یه بار دیگه ببینمش…
دومی:_ نه بابا مگه چه چشمایی داشت؟
اولی:_ سبز و درشت پر از موژه با لبای قلوه ای یه خالم رو لپش بود سفید مفیدو دوس داشتنی…
چشمامو ریز میکنمو به ویلایی که دارن میرن توش چشم میدوزم؛ اینجا چقدر برام آشناس…
به سره کوچه نگاه میکنمو با یه کم دقت میفهمم اینجا همون جاییه که گیسو رو پیدا کرده بودم؛ با این حرفایی که شنیدم میفهمم که اون مرد همونیه که به گیسوی من تجاوز کرد؛ با سرعت تلفنمو از جیبم در میارمو شماره سهیلو میگیرم؛ با بوق دوم جواب میده:
__بله؟
اه اینکه غزله، ای خدا لعنتت کنه سهیل؛ بیخیال افکارم میشمو حرف میزنم؛ برام مهم نیست که غزل بفهمه زندم الان فقط تنها چیزی که برام مهمه خفه کردنه اون آشغالیه که تو ویلاس:_الووووو؛ چرا حرف نمیزنی…
صدامو صاف میکنمو میگم:
__الو غزل منم آراد گوشیو بده به سهیل کاره واجب دارم…
با تته پته میگه:
__کد…ومم آرا…ددد
داد میزنمو میگم:_ غزل من آراد تهرانیم گوشیو بده به سهیل کارم واجبه بعدا خودش برات توضیح میده راجب من…
صدای جیغشو که میشنوم با اعصابی داغون تلفنو قطع میکنمو زیر لب لعنتی میگم…
باید حسابشو برسم باید برم تو ویلا دیگه طاقت ندارم…
با قدمای بلند به سمته ویلا میرم؛ دستمو به دیوار میگیرمو با یه حرکت ازش بالا میرم…
از رو دیوار نگاهی به داخل میندازم؛ یه ویلای بزرگه با چند تا محافظ پس معلومه طرف خلافکاری چیزیه که محافظ داره چون من با ثروتی که دو برابر اینه تا حالا به محافظ فکر نکردم…
یه کم رو دیوار نشسته راه میرمو میرسم به جایی که تاریک تره…
با یه حرکت پایین میپرم که پام پیج میخوره و درد بدی تو بدنم میپیچه؛ لبامو محکم گاز میگیرم که صدام بالا نره…
وقتی یه کم مچه پامو مالیدم نشسته میرم جلو… به یه دیوار میرسم که ۲۲ متری از ورودی فاصله داره…
بالا سرم یه پنجرس؛ آروم از جام بلند میشمو داخلو نگاه میکنم؛ هیچ خبری نیست؛ پنجره به نشیمن راه داره و چند متر اونور تر پله هاییه که میخوره به طبقه بالا..
با احتیاط از پنجره که بازه میرم تو و رو نکه پنجه به سمته پله ها تند تند قدم بر میدارم…
با احتیاط دورو اطرافو نگاه میکنمو وقتی میبینم خبری نیست آروم آروم ازش بالا میرم…
با طبقه دوم که میرسم چند تا اتاق جلوی روم میبینم؛ صدای دو تا مرد که میشنوم با سرعت میرم طرف صدا ها…
صدا ها از اتاق آخر میاد؛ با اخم درو باز میکنمو دو تا شونو میبینم که دارن میگن و میخندن..
با دیدن من تعجب میکننو با بهت نگاه میکنن؛ علی زود تر به خودش میادو میگه:_ تو کی هستی؟ به عباسی گفته بودم کسیو راه نده…
با عصبانیت به سمتش میرمو مشت محکمی به صورتش میزنم که پرت میشه رو زمین؛ اون یکی مرد که اسمش کیوانه جلو میادو باهاش گل آویز میشمو وقتی دارم مشتامو حواله ی صورت علی میکنم داد میزنم:
_پس تو عه کثافت بودی که پارسال به زنه من دست درازی کردی من میشکونم اون دستایی رو که به زنه من خورده باشه….
داشتم مشت میزدمو به زمان و مکان توجهی نداشتمو میخواستم تمام عصبانیتمو رو صورت این مرتیکه خالی میکردم که ضربه ی بدی به کمرم میخوره و از درد آخ محکمی میگم…
اما همین که سرمو برمیگردونمو به شخصی که پشت سرمه نگاه میکنم سرم گیج میره و با ضربه ی دومی که به سرم میخوره چشمام سیاهی میره و دیگه هیچی نمیبینم….
**************************
با احساس سر درد چشمامو باز میکنم دیشب شبه خیلی بدی بود انقدر گریه کردم که الان سر درد گرفتم…
به ساعت رو پاتختی نگاه میکنم؛ ۲۲ ظهره با دیدن ساعت به این فکر میکنم که آراد کجاست؛ صاف میشینمو تلفنمو برمیدارمو شمارشو میگیرم بوق آزاد میخوره اما جواب نمیده…
با ناراحتی تلفنو رو تخت میکوبم و به این امید که پیشه آرشه از اتاق بیرون میرم؛
آرشو میبینم تو حیاط نشسته و به یه جا خیره شده با ناراحتی میرم پیششو میگم:
__سلام آقا آرش آرادو ندیدن.. با تعجب برمیگرده نگام میکنه و در حالی که چشماشو گرد کرده میگه: _مگه تو اتاق پیش شما نبود… با ناراحتی پاهامو رو زمین میکوبم و میگم: __ از دیشب که رفته هنوز نیمده.. با شنیدن این حرف از جاش بلند میشه و میگه: _کجا رفته چی میگید گیسو خانوم با انگشتام بازی میکنمو میگم: __دعوامون شده بود… چنگی به سوئیچش میزنه و میگه : __ تو بمون تو ویلا اگه اومد به من زنگ بزن منم میرم دنبالش…
با سر حرفاشو تایید میکنمو برمیگردم تو اتاقو میزنم زیر گریه سرمو رو بالشت میزارمو خیلی گریه میکنم؛
بالشت آرادو به خودم فشار میدمو میگم

: __آرادم کجایی..
همون موقع تلفنم زنگ میخوره؛ وقتی شماره آرادو میبینم با عجله تماسو وصل میکنمو میگم:
_آراد کجایی واسه چی از دیشب تا حالا خونه نیمدی…
اما در کمال تعجب صدای مرد دیگه ای رو میشنوم:
__الووو سلام خانوم شما خانوم آراد خانی؟
با تعجب میگم:
_بله شما؟
__خانوم متاسفانه آقا آراد تصادف کردن اما ما آوردیمش خونمون تا حالش خوب شه اگه دوس دارید پیشش باشید رانندرو بفرستم دنبالتون
_حالش چطوره؟ __ حالش خوبه خیالتون راحت فقط میاید دیگه؟ _بله بله لطفا آدرس بدید خودم میام…
وقتی آدرسو میده تلفنو قطع میکنمو به این فکر میکنم چقدر صدای اون مرد آشنا بود…
اما این فکرو خیالا سریع جای خودشو به نگرانی میده و با سرعت حاضر میشمو از پله ها پایین میرم…
با دو به سمته خیابون میرمو برای تاکسی دست تکون میدم: __دربستتت. _بیا بالا دخترم
سوار میشمو اشکام راه خودشو باز میکنه خدایا حال آرادم خوب باشه دیگه تحمل یه عذاب جدیدو ندارم؛ قول میدم ازش طلاق بگیرم فقط خوب باشه…
صدای راننده توجهمو جلب میکنه:
__دخترم کجا برم؟
آدرسو به سمته راننده میگیرم که با کنجکاوی میگه:
_فضولی نباشه دخترم چیزی شده؟
با صدای بلند گریه میکنمو میگم:
__شوهرم تصادف کرده..
زیر لب میگه:_خدا شفاش بده انشاالله..
به گریه هام ادامه میدم به فکر کردن به آرادم ادامه میدم از خدا میخوام که وقتی رفتم اونجا چشماش بسته نباشه چون طاقتشو ندارم…
**********

۴۵ دقیقه بعد جلوی یه ویلای بزرگ نگه میداره و میگه:

_خانوم رسیدیم…
پولو حساب میکنمو پیاده میشم؛ با کنجکاوی به ویلا خیره میشم چقدر زیبا و بزرگه…
با شکو دو دلی دستمو رو زنگ فشار میدم که مرد گنده و قد بلندی درو باز میکنه و با صدای نکرش میگه :
__بفرما لبخنده مسخره ای میزنمو میگم:
_شوهرم تصادف کرده انگار صاحب اینجا پیداش کرده بودو با من تماس گرفته…
سری تکون میده و از جلوی در کنار میره وقتی نگاه خیرمو رو باغ بزرگ ویلا میبینه میگه:
__دنبال من بیا..
انتظار دارم بره سمته عمارت اما در کمال تعجب میبینم میره یه طرف دیگه ترسی به دلم راه پیدا میکنه اما با یاد آوریه آراد قدم تند میکنم و دنبالش میرم…
جلوی یه در قدیمی وای میسه و میگه برو تو… با ترس به در نگاه میکنمو داد میزنم: __آراد تو اینجایی..
اما قبل از اینکه حرفم تموم شه مرد به داخل هولم میده؛ جیغ میزنمو میگم:
__ولم کن وحشی دستو پامو میگیره و رو به مرد گنده ی دیگه ای میگه: _دستو پاشو ببند… با ترس بهشو نگاه میکنو با جیغو التماس میگم: __تورو خدا ولم کنید چی از جونم میخواید آشغالا مگه من چیکارتون
کردم… وقتی میبینم بی فایدس با صدای بلند تری جیغ میزنم: _آراد آراااااااااااد تورو خدا کمکم کن.. با دستو پای بسته رو زمین میندازنمو اون مرد اولیه چسبه محکمی به
دهنم میزنه که لال میشم…
سعی میکنم حرف بزنم اما نمیتونم؛ بغضم میشکنه و به دره بسته شده خیره میشم خدایا اینجا کجاست؟؟؟
نمیدونم چند ثانیه؛ چند دقیقه ؛چند ساعت ؛چندروز چند هفته؛چند ماه و یا چند قرن گذشته که باترس به در قدیمی و زنگ زده روبروم خیره شدم تمام سلول هایه بدنم با فریاد آراد و صدا میزنن ……
مردمن کجایی ؟!
نمیدونی که زنت کسی که باتمام وجود بهت افتخار میکرد بخاطر تو ؛بخاطر ذهن بچه گانش الان تودام چه وحشیایی افتاده؛مرد من بهت نیاز دارم که بیایو من و از شره این آدما نجات بدی …
الان من کجام؟!
این صدومین بار یا شاید هزارمین باریه که این سوالو از خودم میپرسم …
اصلا این آدما کین ؟؟چرا من اینجام ؛مگه من دشمنی داشتم …
باصدایه خراشیده شدن در افکارمو پس میزنم وبا ترس به روبرو خیره میشم …
دنیا برام متوقف میشه ؛قلبم دیگه دلش نمیخواد بکوبه ؛چشمام دلش نمیخواد ببینه …
چشمامو محکم رویه هم فشار میدم تا نبینم این صحنه ی دلخراش و چشمامو دوباره باز میکنم به امید اینکه کابوس باشه ؛اما نیست حقیقت محضه دوتا مرد گنده سیاه پوست آراد من و عشق من و با سروصورت خونی کشون کشون رویه زمین میکشن و به سمتم میارن…
اشکا بی مهابا از رو گونم سر میخوره و روچسبی که بی رحمانه برلبانم زدند …
بایه حرکت پرتش میکنند کنارم ویکی از اون سیاه پوستا با صدای نکرش میگه:
__آروم بگیرید تا رییس بیاد…
وبعد هیکله گندش از جلوی چشمام محو میشه باترس به آرادم نگاه میکنم وکشون کشون خودمو بهش میرسونم؛چشماش نیمه بازه صورتش کبودو توخون غرقه ؛اشکامو که میبینه با صدایی که بزور.میشنوم میگه:
__ح…الت خوب…ه… هق هقم بلند میشه صداش با چسبی که رو لبامه خفه میشه…
دستای لرزونشو بالا میاره و با تهمونده قدترش چسب و از رویه لبام میکنه؛که جیغم به هوا میره؛انگار دوسال ساکت بودم تو همین چند ساعت به اندازه ی یک عمر برایه خودم حرف جمع کردم لب بازکردمو میون گریه هام میگم:
__آراد ؛آرادم تروخدا بگو اینجا چه خبره اینا کین که ترو به این روز دراوردن عشق من حالت خوبه ؛ترخدا چشماتو نبند ؛گیسو طاقت چشمایه بستتو نداره…
چشاشو روهم میزاره نفساش کنده این و حس میکنم… باگریه سرمو رو شونش میزارمو میگم:
__آراد تروخدا چشات و باز کن من بدون تکیه گاهم چیکارکنم من میترسم تروخدا بیدارشو آرومم کن…
میون گریه هام احساس آرامش بهم دست میده وقتی که دستش روی سرم میشینه وباصدایه خفش میگه:
__گ……یس…و؛ن…باید؛بزا…ری اون ؛آشغا…لا ؛بهت…دس…ت بزنن؛برای …ا…ین کار…باید از رو…یه ج…نازم …ردشن…
با صدایی که از روگریه میلرزه میگم: __مگه اونا کین آراد تروخدا بگو…
___همون نکبتی که بهت تجاوز کرد… نفس کشداری میکشه و ادامه میده:
__م…ن؛دار…م ؛میم…یرم موا…ظب خودت باش… نمیدونم از این جملش چقد انرژی منفی بهم وارد شد چقد ترسیدمکه نیم
خیز شدم و فریاد زدم:
__نههههههههههه توحق نداری چشاتو ببندی؛تو حق نداری بمیری؛تومگه شوهر من نیستی لعنت؛پسسس تو به چه درد میخوری ؛الان باید پشت من باشی؛الان باید از من مواظبت کنی؛بیدارشو لعنتی پشو بشین…
چشامو بستم و ادامه دادم: __من تنهایی نمیتونم من میترسم… صدایه ضعیف و شنیدم: __برگ…رد…گیس…و؛با…ید دستا…تو باز کنم… هنوز این حرفش تموم نشده بود که در با صدایه بدی باز شد و من دیدم
کسیو که نباید میدیدم… کسی که که با وجود آراد هیچوقت ازش نترسیده بودم… کسی که خیالم راحت بود از ندیدنش…
خدای من این چه بلایی بود که بر سرم نازل شد..خدایا چجوری از دستش خلاص شم…
با اون قیافه زشتو سیاهش خندیدو گفت: _عزیزم کجا رفته بودی دلم برات تنگ شده بود از اون روز تا حالا تو
فکره چشماتم… با نفرت نگاهش کردمو خواستم جوابشو بدم که صدای آراد بلند شد:
__دستتون بهش بخوره گوره تک تکتونو میکنم…. مردک چندش با قیافه ی زشتو صدای زشت ترش که منو یاد هیولای
شبای تنهاییم مینداخت بلند خندیدو بلند تر دست زد و گفت: _خوشم میاد شوهره شجاعی داری خیلیم شجاعه بعد از این همه کتک
خوردن هنوزم ادعاش میشه…
و بعد با سر به چند تا از اون سیاهای گنده اشاره کرد که اومدن و با مشتو لگد به جون آرادم افتادن…
و انگار باهر مشتی که بهش میزدن جونه منو ذره ذره میگرفتن….
درده اون مشتایی که به تنه آرادم میخوردو با تمام وجود حس میکردم با تمام وجود دردم میگرفت از درد آرادم….
کشون کشون به سمته مرده نفرت انگیز رفتم پاچه ی شلوارشو گرفتم و با التماس گفتم:
__تورو خدا هر کاری بگی میکنم فقط بگو ولش کنن.. خندید و گفت:_هر کاریییی؟؟
اون لحظه فقط آراد مهم بود اون لحظه حتی جون خودمم مهم نبود اون لحظه هیچی تو دنیا مهم نبود فقط آرادم مهم بود که داشت زیر مشتو لگدای اون عوضیا جون میداد واسه همین با ناراحتی گفتم:
__هرکاری بگی میکنم فقط ولش کن..
با تکون دادن دست به اون چند نفر ایست داد که سریع عقب گرد کردن و آراد در حالی که ناله میکرد زیر لب فوش میداد…
با نفرت نگاهش کردمو گفتم:_دستامو باز کن لعنتی حالش خوب نیست..
با سر اشاره کرد دستمو باز کنن و گفت: –فقط یادت باشه من از آدمای بد قول متنفرم و امشب منتظرتم…. با نفرت نگاهش کردم که خندیدو خواست از در بیرون بره که گفتم: –هوییییی برگشت نگاهم کرد که گفتم:-حالش خوب نیست برام بتادیل و گاز
استرین و پنبه و الکل بیار…
سری تکون دادو از دیدم محو شد که همه ی نوچه هاشم از در خارج شدن و با صدای بدی به هم کوبیدن…
با سرعت قدم تند کردم سمته آراد که داشت ناله میکرد؛ جلوش زانو زدم و با گریه گفتم:
–الهی برات بمیرم الهی من میمردمو نمیدیدم این حالتو تحمل کن الان زخماتو پانسمان میکنم…
با ناله گفت:
–این زخما خوب بشو نیست…توووووو…چ..راا…با…او….نن…مر..تیکه…حر…ف زد…ییی جا دا…شت الااا…نن بزنم تو ده..نتت و..لی حی..ف که جوو…ن ندا..رم..
به حرفاش خندیدم الهی فداش بشم مر غیرتی من اینجام دست بردار نیست…اما این خنده ی تلخ خیلی زود جاشو به ترس میده…
با ترسی که تو هر کلمم بیان میشه میگم: -آراد حالا چیکار کنم امشب اگه… –ساکت شووو تن صداش پایینه اما انقدر تحکم تو حرفاش هست که لال میشم… *******************

با گریه تا جایی که میتونستم زخماشو پانسمان کردم زخمای تن عشق
من یکی دو تا نبود…
با هر ناله و فریادی که از درد میکشید منم درد میکشیدم منم گریه میکردم…
تحمل درد کشیدناشو نداشتم دستام میلرزید وقتی میخواستم پانسمانش کنم برای همین بیشتر از حد معمول درد کشید و من باز هم دلم شکست برای دختر بودن خودم….
نمیدونم چند ساعت گذشته بود که حاله آراد بهتر شده بودو دیگه ناله نمیکرد…
نشسته بودو به یه جا خیره شده بود… داشت فکر میکرد اما به چی نمیدونم…. وقتی نگاه خیرمو دید گفت: –باید هر جور شده از اینجا فرار کنیم… خودمو بهش رسوندم سرمو رو شونش گذاشتمو گفتم: –آخه چجوری… نفس عمیقی کشیدو گفت: –من یه نقشه ای دارم با کنجکاوی نگاهش کردمو گفتم:-چی؟؟؟ با اخم به رو به رو خیره شدو گفت: –باید غافلگیرشون کنیم…
*******★**★********★*********★

با ترس نگاهش کردم که سرشو تکون دادو گفت: –آروم باش ما میتونیم..
بازم با استرس نگاهش کردم تک تک اعضای بدنم از ترس میلرزید که آراد در حالی که لنگ میزد اومد کنارم دستشو قاب صورتم کرد و گفت:
–گیسو یا باید بتونیم یا همینجا بمیریم باید بتونیم…
نمیدونم چشماش تک تک کلماتش چه تاثیری داشت که تمام استرس ها دود شدو به هوا پرواز کرد…
من دیگه چی میخوام با وجود آراد…
عین خودش دستامو قاب صورتش کردمو گفتم:
–آراد با تو تا ته جهنمم میرم…
نمیدونم اون تو چشمام چی دید که نفسی از سره آسودگی کشیدو عقب گرد کرد؛ و چوبی که ته انبار افتاده بودو به دست گرفت…
با اطمینان خدارو صدا زدم و به سمت در رفتم… باید خوب نقش بازی کنم باید از پسش بر بیام باید بتونمم… با مشت به در کوبیدمو با صدایی که شبیه به ناله بود گفتم: –کسی اونجا نیست؟
وقتی صدایی نشنیدم با استرس به آراد نگاه کردم که پلک زد؛ آروم شدم از کوه استواری که پشتمه و دو باره محکم تر به در زنگ زده کوبیدمو جیغ زدم:
–کمکککککک کسیییی اونجا نیستتت.. در با صدای بدی باز شدو یکی از اون سیاها گفت: –چه خبرته؟ آقا هنوز نخواستت چی میخوای؟؟ با قیافه ای سعی میکردم ترسیده باشه نگاهش کردمو گفتم:
–فکر کنم مرده تورو خدا کمکم کن… با شک داخلو نگاه کردو گفت:-کو؟ با دست جاییو نشون دادم که تاریک بودو تو دید نبود… با شک اومد داخل…….
وقت اجرای نقشه بود…به آراد نگاه کردم که درست پشته سره مرده سیاه آروم آروم قدم بر میداشت ودرست جایی که از همه تاریک تر بود ضربه ی محکمی به سرش زد که از درد آخی گفت و به زمین افتاد…
قدم تند کردمو بهشون رسیدم؛ آراد سریع کلتی که دست مرد بودو برداشتو رو به من گفت:
–سریع باش.. با ترس به کلته تو دستش نگاه کردمو گفتم: –این چیه؟ -بزای این که از اینجا بیرون بریم لازمه سریع باش…
پشت سرش راه افتادم؛ وقتی به در رسیدیم با شک همه جارو نگاه کردو با دست دیواری که نسبت به دیوار های دیگه کوتاه تر بودو نشون دادو گفت؛
-با دو خودتو برسون اونجا… جلوتر ازش دوییدم سمته دیوار کوتاهو خودشم پشت سرم اومد… با ترس به دیواری که زیادم کوتاه نبود نگاه کردمو گفتم:
–آراد چجوری از این بالا برم؟ این خیلی بلنده الان میگیرنمون… دستاشو قلاب مانند کردو گفت؛ –وقت تزس نیست سریع باش… با ترسو ناراحتی به دستایی که زخمی کبود شده بود نگاه کردمو گفتم؛–
آراد .. –گیسو سریع باش…
حرفش مثله همیشه اونقدر تحکم داشت که بدون هیچ عکس العملی پامو رو دستاش گذاشتم…
خیلی راحت منو بالا برد؛ دستامو به دیوار آویزون کردم که هولم داد رو دیوار…
با دست به درختی اشاره کردو گفت؛ – اون پشت قایم شو تا من بیام…
و بعد بایه حرکت از دیوار بالا اومد…لاک پشت وار به سمته درخت رفتم و پشتش پناه گرفتم…
خودشو بهم رسوندو گفت:
من الان میپرم پایین تو تکون نخور تا بهت بگم چیکارکنی…..
با سر حرفشو تایید کردم که خودشو پایین انداخت و آخی گفت؛ با ترس نگاهش کردمو گفتم:

۴۵۰ 

برچسب ها

‫2 نظرها

    1. عزیزم پارت جدید‌ رو دیروز گذاشتم۲/۳روز یکبار پارتگذاری میشه.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن