رمان آنلاینرمان دانشجوی شیطون بلا

رمان دانشجوی شیطون‌بلا پارت پنجاه و دو

 

توی سکوت حوله روی موهای خیسم کشیدم که با ناراحتی نگاهی بهم انداخت و با بغض نالید:

_نمیخوای چیزی بگی؟؟

دلیل سکوتم در اصل این بود که خودم میدونستم مقصر اون نیست و مشکل خودمم و هیچ طریقه ای هم درست بشو نبودم.

اون خودش هم با اینکه تجربه اولشه باز داره پا به پای من زجر میکشه ، بیشتر از این عصبی بودم که میدونستم منبع کل مشکلات خودمم.

اون تقصیری نداره ولی من اون رو به خاطر این انتخاب کردم که بتونه منو تحری..ک کنه ،پس باید بیشتر از این تلاش می کرد نه اینکه بمونه تا من کاری کنم چون هیچ کاری از دستم بر نمیاد

با این فکر عصبی حوله رو از روی سرم انداختم و گفتم :

_فعلا حرفی نزن و برو اتاقت!

معلوم بود از صدای دادم  ترسیده بلند شد با بغضی که توی صداش موج میزد لرزون گفت:

_من می خوام باهات حرف بزنم همین دلمم نمیخواد اینطوری ببینمت !

ظرفیتم برای امشب پُر بود از یه طرف وضعیتی که توش بودم و اتفاق امشب! 

واز طرف دیگه هم خستگی و نخوابیدن امروزم ، همه باعث شده بودند که  فشار زیادی روم باشه و به قدری عصبی بشم که به طرفش برگردم و خشن توی صورتش فریاد بزنم :

_یه بار گفتم برو تو اتاقت نمیخوام ببینمت !!

با چشمایی که دو دو می زنند با ترس نگاهی بهم انداخت ، انگار باورش نمیشد من همچین حرفی بهش زده باشم چند ثانیه بی حرکت خیره چشمام شد یه جوری نگاهم کرد و اشک توی چشماش جمع شده بود که کلافه و پشیمون یک قدم به طرفش برداشتم و خواستم چیزی بگم ولی با عجله از اتاق خارج شده و درو هم کوبید

خواستم دنبالش برم ولی پشیمون سر جام ایستادم و کلافه چرخی دور خودم زدم.

در حالی که چنگی به موهای بهم ریخته ام می زدم و با فشار بین انگشتام میکشیدمشون زیر لب با خودم غُرغُر کنان گفتم :

_بسه امیر بزار یاد بگیره توی زندگیت جایگاهش کجاست !

با این فکر آروم گرفتم و روی تخت نشستم ، بعد از تعویض لباسام تا نیمه های شب بیدار موندم و پلک روی هم نذاشتم .

چشم های ناراحت نورا برای ثانیه ای از توی ذهنم پاک نمی شدند ،به پهلو چرخیدم و همونطوری که بالشتو زیر سرم تنظیم می کردم زیر لب با خودم زمزمه کردم :

_لعنت به چشات ای دختر که من رو به این حال و روز انداختن !

صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم و کلافه پتو روی سرم کشیدم

_پاشو عزیزم مگه نباید بری بیمارستان؟؟

بی تفاوت هووومی در جوابش گفتم چشمامو روی هم گذاشتم و خواستم بخوابم که یکدفعه با یاد آوری راشل و  قراری که باهاش داشتم با عجله پتو کنار دادم روی تخت نشستم

مامان با تعجب نگاهی بهم انداخت

 

_چه عجب بیدار شدی !

دستی به چشمه خواب آلودم کشیدمو

و با خنده گفتم:

_یادم افتاد کارام زیادن برای این بیدار شدم

 

آهانی زمزمه کرد و در حالی که بیرون می‌رفت بلند صدام زد گفت : :

_باش پس زود بیا پایین صبحانه بخور

از عادت بد من خبر داشت و می دونست وقتی که می خوام سرکار برم بدون اینکه چیزی بخورم از خونه بیرون میزنم برای همین زیاد اصرار می کرد چون می دونست من صبحانه بخور نیستم اگه بخورم در حد یکی دو لقمه اس!

بعد از تعویض لباسام حاضر و آماده از پله پایین رفتم که با دیدن خانوادم که کنار هم نشسته بودند و با لذت صبحانه می خوردند و از کارهای که میخواستن انجام بدن حرف می‌زدند احساس خوبی بهم دست  داد و  با خوشحالی به طرفشون قدم تند کردم

چه خوب میشد اگه همیشه اینجا پیش من زندگی میکردن ،نگاهمو بینشون چرخوندم و با خوشحالی در حالی که کنارشون مینشستم لب زدم :

_سلام صبح همگی بخیر

مامان با مهربونی نگاهی بهم انداخت گفت:

_صبح تو هم بخیر به خیر و خوشی فدات شم

لبخندی بهش زدم که ایناز با حسودی صورتش رو برگردوند و درحالی که  قاشق رو محکم توی ظرف مربا می زد

با حالت لوسی گفت:

_فقط چشمش پسرشو میبینه!

معلوم بود از اون شب هنوز ازم دلخوره

این رو از چشمایی که از می دزدید و صورت عصبیش میشد راحت حدس زد 

وگرنه آیناز کسی نبود که از این رابطه مادر پسری بخواد ناراحت بشه وحسودی کنه

باید سر فرصت از دلش درمیاوردم چون طاقت دیدن ناراحتیش رو نداشتم مامان چپ چپ نگاهی بهش انداخت و با خنده گفت:

_دختر من که حسود نبود ؟؟

آیناز با دلخوری سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت ، بابا که فهمیده بود این وسط چیزی میلنگه نگاهشو ببین منو آیناز چرخوند و با دلجویی گفت :

_دخترمو اذیت نکنید

با این حرفش آیناز بدون اینکه حتی سرشو بلند کنه به صبحونه خوردنش ادامه داد ،بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و پیش خودم فکر کردم باید سر فرصت از دلش دربیارم 

با فکر به راشل بلند شدم تا زودتر  به بیمارستان برم نباید میذاشتم زیر دست مکندی عوضی عمل بشه!

تازشم دلم خیلی براش تنگ شده بود 

این دختر تقریبا همه چیز من شده بود

وقتی روز اول دیدمش که چطوری واسه بستری شدنش توی بیمارستان گریه میکنه

دلم برای اون گریه های از ته دلش گرفت و بی اختیار بهش نزدیک شدمو کنار پاش زانو زدم

با چشمای درشت آبیش نگاهی بهم انداخت و با تعجب خیرم شد اونروز برای معصومیت تو چشماش دلم لرزید

 

دلم خواست به هر طریقی شادش کنم

برای اینکه از این حال و هوا در بیاد تقریباً تمام بیمارستان چرخوندمش

باهاش حرف زدم و سرگرمش کردم که تقریبا همه چیز یادش رفت و با محیط بیمارستان خو گرفت و راضی شد که بمونه و گریه و زاری راه نندازه

هر روز که به بیمارستان میومدم شده نیم ساعت از وقتم رو با اون میگذروندم و هر روزی که میگذشت بیشتر وابسته هم میشدیم و وقتی به خودم اومدم که این دختر دنیام شده بود.

وارد بیمارستان شدم و قبل از اینکه وارد دفترم بشم  با وجود خستگی وعصبانیت دیروزم با عجله به طرف اتاق راشل رفتم تا ببینمش ! 

طبق قرارمون که باید چیزی که دوست داشت رو براش میگرفتم با جعبه بستنی تو دستم وارد اتاقش شدم

ولی با دیدن اتاق خالی مات و مبهوت سر جام خشکم زد ،یعنی چی اتفاق افتاده بود سابقه نداشت که راشل از اتاقش خارج بشه

نگران جعبه بستنی رو کنار تختش گذاشتم و به طرف ایستگاه پرستاری قدم تند کردم یعنی این دختر کجا میتونه رفته باشه ؟؟؟

نگران دستمو روی سکوی پرستاری گذاشتم و با اضطراب پرسیدم :

_راشل کجاست ؟؟

پرستار با دیدنم صاف سر جاش ایستاد و با چاپلوسی لب زد :

_سلام آقا دکتر خوب هستید !

من چی از این میپرسیدم اون چی جوابمو میداد ، عصبی چشم غره ای بهش رفتم و دوباره تکرار کردم :

_گفتم راشل کجاست ؟؟

دست پاچه دستی به موهاش کشید و لرزون لب زد :

_راشل ؟؟ فکر کنم با دکتر مکندی رفتن بخش !

با شنیدن چیزی که گفت با نگرانی و چشمای گشاد شده نالیدم :

_چی گفتی ؟؟ 

تقریبا همه این بیمارستان میدونستن که من تا چه حد روی راشل حساسم و برام مهمه ، پرستارم با دیدن خشمم ترسیده با لبهای لرزون نالید :

_با دکتر مکندی ر….

نزاشتم ادامه جمله اش رو بگه و عصبی به جایی که حدس میزدم راشل رو برده باشه رفتم ، لعنتی دست بردار نبود و حالا سعی داشت از احساسات راشل برای راضی شدن به عمل استفاده کنه

میدونم چه بلایی سرش بیارم ، دکتر احمق !

من پرونده راشل رو به صدتا دکتر نشون داده بودم و در به در دنبال راه نجاتی براش بودم ولی بی فایده بود 

 

کسی حق نداشت برخلاف چیزی که من خواسته بودم عمل کنه ، نمیزارم راشل رو از داشتن روزهای خوب آخر زندگیش محروم کنه و اون رو به موش آزمایشگاهی تبدیل کن

خشم تمام وجودمو فرا گرفته بود و نمی دونستم باید چیکار کنم ، هر قدمی که برمیداشتم عصبی دندونامو بیشتر روی هم فشار میدادم حالم از مکندی به هم می‌خورد

حاضر بود برای شهرت دست به هرکاری بزنه ،ولی این دفعه با بد کسی طرف شده بود ،نمیذاشتم راشل رو به این راحتی‌ها گول بزنه و هر بلایی که میخواد سرش دربیاره

عصبی در اتاقو باز کردم و داخل شدم با صدای در هر دو به طرفم برگشتن ،راشل با دیدنم لبخندی زد و با عجله به طرفم قدم تند کرد.

بدون توجه به صورت عصبی مکندی خم شدم و دستامو برای به آغوش کشیدنش باز کردم

خودش رو توی آغوشم انداخت و دستاشو محکم دور گردنم حلقه زد ، با دلتنگی دستی روی موهاش کشیده‌ام بوسه روی گونه اش نشوندم آروم کنار گوشش زمزمه کردم:

_ دلم برات تنگ شده بود شیطونکم!

با این حرفم ریز ریز شروع کرد به خندیدن و آروم لب زد :

_منم !

هنوزم توی بغلم بود که با حرف که مکندی زد عصبی سرمو بالا گرفتم و نیم نگاهی به سمتش انداختم

_سلام دکتر!

همان‌طوری که راشل توی بغلم بود بلند شدم ، دستمو پشت سر راشل گذاشتم با قدم های کوتاه به طرف مکندی رفتم

نمی خواستم جلوی راشل حرفی بزنم برای همین همونجوری که با چشم و ابرو به راشل اشاره  می‌کردم خطاب به مکندی گفتم:

_من بعدا یه صحبتهای با شما دارم

دستشو روی پاش کشید و با ابروهای بالا رفته با تمسخر پرسید:

_اون وقت چه صحبتی؟؟

دندونام روی هم سابیدم نباید جلوی راشل از بیماریش و دعوای بین خودمون حرف میزدم برای همین به طرفش خم شدم و در حالی که نگاهمو توی صورت زیباش می چرخوندم لب زدم :

_عزیزم برو بیرون منتظرم باش تا بیام

با دلخوری لباشو جلو داد و گفت :

_قول میدی تموم امروزو پیشم باشی؟؟

دستی روی گونه اش کشیدم و با خنده لب زدم:

_آره عزیزم

بوسه روی گونه ام گذاشت و از اتاق خارج شد با رفتنش بلند شدم و همونطوری که دستی به کتم می کشیدم و عصبی لب زدم :

_بار آخرت باشه دور و بر راشل میبینمت وگرنه خیلی گرون برات تموم میشه ! 

به صندلیش تکیه داد و همان طوری که پاهاشو می‌کشید نیشخندی زد

_فکر نکنم پرونده راشل ربطی به تو داشته باشه یا توی حوزه تجربه تو باشه

داشت !

کنایه این رو به من میزد که پرونده راشل مربوط به تجربه من نبود و من تخصص این رو نداشتم که حرفی درباره بیمارش بزنم

چون تخصصی درباره بیماری راشل نداشتم و رشته تخصصی من نبود ،ولی میدونستم که مکندی کسی نیست که بتونه اون رو درمان کنه و تمام این حرفا و تلاش هایی که میکرد فقط به خاطر این بود که به خواستش برسه و بر روی راشل هر آزمایشی که میخواد انجام بده.

عصبی چند قدم به میزش نزدیک شدمو همونطوریکه سعی میکردم خودمو کنترل کنم با دستهای مشت شده غریدم :

_اگه میخوای شغلت رو از دست ندی

به حرفم گوش کن

داشتم غیرمستقیم به اخراج کردنش از بیمارستان اشاره میکردم اینکه میتونم راحت بیرونش کنم

فکر می کردم مثل دفعه قبل کوتاه میاد ولی این دفعه بر خلاف انتظارم بلند شد و همون طوری که دستاشو  روی میز تکیه میداد گفت :

_الان داری منو تهدید می کنی ؟؟

زبونی روی لبهام کشیدم و بی تفاوت شونه ای بالا انداختم وخطاب بهش گفتم :

_هرجوری که میخوای فکر کنی فکر کن ولی بدون راشل برای  من خیلی اهمیت داره

با اخمای درهم سری تکون داد و سکوت کرد همونطوری که از اتاق بیرون می رفتم باز تکرار کردم:

_به قول خودت راشل مال منه پس کنار بکش!

نیشخندی بهم زده و با تاسف همانطوری که سری برام تکون میداد لب زد :

_ولی اینو بدون آخر یه روزی میاد که خودت با دستای خودت اون رو به من بدی

پوزخندی بهش زدم و در حالی که سرمو با تاسف تکون میدادم زیر لب با خودم زمزمه کردم:

_مگه تو خواب ببینی که دستت بهش برسه !

از اتاق که خارج شدم با دیدن راشلی که به دیوار روبه رو تکیه داده بود به طرفش رفتم و باز به آغوشش کشیدم

_بریم توی اتاقت که امروز روز توئه!

تموم طول روز همونطوری که توی بیمارستان میچرخیدم و کارهامو انجام میدادم کنار راشل بودم و نمیذاشتم که روزش بد بگذره نیمه های شب با خستگی و کوفتگی زیاد از بیمارستان خارج شدم و به خونه رفتم

طبق معمول همیشه خون توی تاریکی مطلق فرو رفته بود از پله‌ها بالا رفتم و

از کنار اتاق نورا گذشتم که با فکر بهش

پاهام بی اختیار از حرکت ایستادن یک قدم به طرف در اتاقش برداشتم که وسط راه پشیمون شدم و با یاد اتفاقات دیشب کلافه چنگی تو موهای پریشونم زدم

برای هر تصمیمی که میخواستم دربارش بگیرم نیاز به فکر کردن داشتم و باید در رفتارم باهاش تجدید نظر می کردم

با این فکر عقب گرد کردم و داخل اتاقم شدم

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن