رمان آنلاینرمان دانشجوی شیطون بلا

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت سی و نه

 

خودش رو با وسایل روی میزش سرگرم نشون میداد ولی میدونستم عصبیه این رو از رگ های بیرون زده از پیشونیش و نفس های تندی که میکشید راحت میشد حدس زد !

بعد از اینکه کلاس خالی شد و کسی نموند انگار منتظر بود من پیشش برم و باهاش صحبت کنم!

ولی وقتی دید دست به سینه راحت روی صندلیم نشستم و با غرور نگاهش میکنم عصبی دستش رو محکم روی میز کوبید .

از صدای بلندش از ترس از جام پریدم و نگاه نگرانی به در کلاس انداختم ، این چشه یکدفعه رَم میکنه ؟؟

با این کارهاش کم مونده تموم دانشگاه بفهمن توی این کلاس چه خبره ؟؟

لبم رو با دندون کشیدم و با نگرانی لب زدم :

_چرا اینطوری میکنی؟؟

انگار دیگه تحملش تموم شده باشه عصبی بلند شد و با قدم های بلند به سمتم اومد ، سعی کردم به روی خودم نیارم که ترسیدم ، کنارم رسید و درحالی که دستشو از پشت روی صندلی تکیه میداد به طرفم خم شد و با صدای فوق العاده خشمگینی کنار گوشم گفت :

_مادمازل در چه حالن ؟؟ 

جوابی بهش ندادم و بی اختیار سرمو کج کردم و ازش فاصله گرفتم ، انگار دیونه شده باشه دستش پایین لباسم نشست تا به خودم بیام و مانعش بشم با یه حرکت بالا کشیدش ، حالا پاهای سفید و خوش تراشم توی معرض دید افتاده بودن ، با چشمایی از ترس گشاد شده به طرفش برگشتم و ناباور نالیدم :

_داری چیکار میکنی دیوونه  !

با چشمای به خون نشسته نگاهشو توی صورتم چرخوند و گفت :

_مگه قصدت این نبود که خودت رو برای همه به نمایش بزاری ؟؟ هااااا دارم کارت رو راحت میکنم دیگه !

از این میترسیدم توی دانشگاه آبرو ریزی بشه ، این که تا دیروز نمیخواست ما رو کسی باهم ببینه پس این نعره هایی که الان میزد چی بود.

دست لرزونمو روی دستش گذاشتم و با لُکنت بریده بریده گفتم :

_ول…م کن می…خوام برم

با حرص گازی از لاله گوشم گرفت و درحالی که به رون پام چنگ میزد عصبی توی گوشم غرید :

_تازه کارم با تو شروع شده 

با این حرفش لرزی بدی به تنم نشست و بدنم شروع کرد به لرزیدن ، باورم نمیشد این امیری که الان میبینم همون کسی که دیشب تا صبح توی بغلش خوابیدم .

به قدری ترسناک شده بود و عصبی حرف میزد که دوست داشتم هرچی زودتر از دستش فرار کنم و جایی پنهون بشم 

به قدری پام رو محکم فشار میداد که از دردش اشک توی چشمام جمع شده بود ، دستم روی دستش نشست و آخ آرومی از بین لبهام خارج شد که با خشم توی صورتم غرید :

_حالا با این تیپ و قیافه میای که چی بشه ؟؟؟ پسرا بیشتر اندامت رو دید بزنن و توی فکر و خیالشون زیر خودشون فرضت کنن و هزار و یک نقشه برات بکشن؟

حرفاش عین یه پُتک توی سرم میخوردن ، من قصد همچین کاری رو نداشتم ، با دستش فشار بیشتری به رون پام آورد که به خودم جرات دادم ، زبونی روی لبهای خشک شدم کشیدم و با خشم گفتم :

_گیریم اینطوری که تو میگی باشه ؟؟؟ خوب ؟؟ آره من دوست دارم زیر خو….

هنوز حرف کامل از دهنم بیرون نیومده بود که با پشت دست آنچنان محکم توی دهنم کوبید که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید ، از درد صورتم توی هم فرو رفت و چشمامو محکم روی هم فشار دادم ، انگار بهم شوک وارد شده بود همینطوری خشکم زده بود و تکون نمیخوردم

باورم نمیشد من رو زده باشه ، دستمو از جلوی دهنم کنار زدم و بُهت زده نگاهی به کف دستم انداختم .

با دیدن خون اشک توی چشمام حلقه زد و به زور هق هق ام رو توی گلوم خفه کردم .

ولی اون درست عین کسایی که جنون دارن نگاهی به من انداخت و بدون توجه به خونی که از دهنم خارج میشد موهامو از پشت توی چنگش گرفت و با صدایی که به زور سعی میکرد بالا نره گفت:

_تو گوه میخوری فهمیدی لعنتی ؟؟؟ هر پسری که چپ نگات کنه و بخواد حتی به همچین چیزی فکر کنه میکشمش به ولله خونش رو میریزم .

میدونم یه کمی زیادی رفتم ولی اونم حق نداشت دست روی من بلند کنه ، بدون اینکه جوابی بهش بدم دستش رو کنار زدم و بدون توجه به جلزولزی که میکرد بلند شدم و با تنه محکمی که بهش زدم به طرف در کلاس رفتم .

نمیدونستم چطوری با این سر و وضعی که برام درست کرده بود بیرون برم ، نگاه خیرشو روی خودم حس میکردم ولی اینقدر دلم ازش سیاه شده بود و ناراحت بودم که کوچکترین نگاهی بهش ننداختم.

با صورتی که از اشک خیس بود کیفم رو بالا گرفتم و به دنبال دستمال یا چیزی میگشتم که جلوی دهنم بزارم و خون رو پاک کنم.

ولی هیچی نبود لعنتی هیچی !

با پشت دست زیر چشمام کشیدم و سعی کردم هق هق ام رو توی گلو خفه کنم ، که با قرار گرفتن دستمالی جلوی صورتم سرمو بالا گرفتم و با چشمای به خون نشسته اش رو به رو شدم.

من اگه میمردمم چیزی ازش نمیگرفتم ، پوزخند صدا داری بهش زدم و کیفمو روی دوشم انداختم ولی هنوز دستم به دستگیره در نرسیده بود که با یه قدم بلند راهم رو سد کرد و مانع از بیرون رفتنم شد.

با خشمی که توی وجودم شعله میکشید مشت محکمی به سینه اش کوبیدم و با صدایی که از بغض میلرزید گفتم:

_برو کنار لعنتی ، دیگه چی از جونم میخای هاااا  ؟؟

با خشونت خاصی چونه ام رو توی دستش گرفت و دستمال رو محکم روی لبم کشید ، تقلا کردم تا ازش جدا بشم ولی با یه حرکت دستشو دور کمرم حلقه کرد و تا به خودم بیام به در کلاس چسبوندم ، لعنتی همه کارهاش با زود بود.

دستمالو دور لبم محکم میکشید و درحالی که سعی داشت خون ها رو پاک کنه نگاهی به چشمای سردم انداخت و گفت:

_کم تقلا کن بخاطر تو نیست که این کارو میکنم نمیخوام با این شکل و قیافت از کلاسی که من توشم ، خارج شی!

با این حرفش انگار به جونم اتیش زده باشن از شدت عصبانیت کبود شدم ، هنوزم به فکر خودش بود که کسی متوجه رابطمون نشه ، من تو چه فکری بودم اون چی فکر میکرد !

مشت محکمی به سینه اش کوبیدم و از حرص زیادی زده بود به سرم ، دهن باز کردم که جیغ بزنم ولی فهمید و با اولین صدای آرومی که از دهنم خارج شد ، دستش رو محکم جلوی دهنم گرفت و جیغمو خفه کرد .

واقعا دیوونه شده بودم و اون لحظه هیچی برام مهم نبود جز اینکه حال اون لعنتی رو بگیرم.

عصبی سرش رو کنار گوشم آورد و با حرفی که زد از تقلا ایستادم و ناباور خیره دهنش شدم ؟؟

چی ؟؟؟ این چی پیش خودش فکر کرده؟؟

ناباور خیره دهنش شدم و پلکم نمیزدم این چی گفت الان؟؟ 

_امروز که صیغه ات کردم میفهمی که دیگه صاحب داری و نباید دست از پا خطا کنی !

چی ؟؟من برم صیغه اش شم که چی بشه ، دلم به چیش خوش باشه که حالا بخوام صیغه اش هم بشم !

اصلا چی پیش خودش فکر کرده که همچین انتظاری ازم داشت ، اول چند ثانیه شوک زده خیره دهنش شدم ولی یکدفعه بی اختیار شروع کردم به خندیدن ! 

چند ثانیه بُهت زده نگاهم کرد ولی کم کم اخماش توی هم فرو رفتن و ازم فاصله گرفت ولی من بی اختیار اینقدر خندیدم که اشک از گوشه چشمام سرازیر شده بود .

دستمو به دلم گرفتم و درحالی که سعی میکردم صاف بایستم ناباور زیر لب مدام با خودم تکرار میکردم :

_ازم میخواد صیغه اش بشم ؟؟ از من ؟؟

این حرف مدام تکرار میکردم و درست عین کسایی که دیوونن میخندیدم ، به سمت میزش رفت و عصبی در حالی که کیفش رو چنگ میزد گفت :

_اینو توی مغزت فرو کن چه بخوای و چه نخوای باید صیغه من بشی! الانم یه کوچه پایین تر دانشگاه منتظرتم فقط از خدامه ببینم دورم زدی و در رفتی اونوقت که اون روی سگمو میبینی !

بدون توجه به من از کلاس خارج شد و در رو بهم کوبید ، اولین صندلی رو کنار کشیدم و روش نشستم ، چی پیش خودش فکر میکرد هه برم صیغه دو روزه آقا بشم که بعدش هر وقت دلش خواست مثل یه تفاله دورم بندازه ؟؟ آره !

با اینکه میدونستم مشکل داره و کاری از دستش برنمیاد ولی بازم گفتن کلمه صیغه باعث شده بود بهم بربخوره و ترس بدی توی دلم بشینه مخصوصا با دیدن رفتار امروزش !

بعد از چند دقیقه که حالم جا اومد بلند شدم و با سری پایین افتاده از کلاس خارج شدم ، با عجله خودم رو به دستشویی رسوندم که با دیدن صورت خودم وحشت زده یک قدم عقب رفتم .

واقعا این من بودم که این بلا سرم اومده بودم ؟

تموم رژم دور لبم پخش شده بود و هنوزم یه کم از قرمزی خون دور لبم پیدا بود ، آب رو باز کردم و بدون توجه به آرایشم چند مشت محکم آب به صورتم پاشیدم .

دستام رو دو طرف سنگ روشویی تکیه دادم و با سری پایین افتاده خیره آبی که همچنان باز بود شدم !

هنوزم وقتی یاد حرفاش و کارهاش میفتادم باورم نمیشد اون همون امیرعلی دیشب باشه ، به قدری عصبی بود که واقعا ازش ترسیده بودم.

قطرات آب رو حس میکردم که چطور از روی بینیم پایین میان ولی اینقدر توی خودم غرق شده بودم که توان سر بلند کردن نداشتم .

با باز شدن در به خودم اومدم و زود صورتم رو از دختری که داخل میشد برگردوندم ، وقتی که  وارد یکی از دستشویی ها شد با عجله چند دستمال کاغذی بیرون کشیدم و شروع به پاک کردن صورتم کردم .

هر دستمالی که روی صورتم میکشیدم اشکام با سرعت بیشتری پایین میومدن ، بعد از چند دقیقه که صورتم تقریبا تمیز شد کیفم رو دوشم انداختم و از دستشویی خارج شدم.

نمیدونم چطور از دانشگاه بیرون زدم و خودم رو سر خیابون رسوندم ، با یادآوری حرفی که زده بود یک قدم به طرف جایی که قرار گذاشته بود برداشتم ولی وسط راه پشیمون شده پاهام از حرکت ایستاده

عصبی عقب گرد کردم و سر خیابون برای اولین ماشینی که رد میشد دست بلند کردم و بدون معطلی سوار شدم ،  تموم طول مسیر به این فکر میکردم که الان توی چه حالیه و حتما حالش گرفته شده !

سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و با دردی که هر لحظه توی لبم بیشتر میشد چشمامو بستم .

با توقف ماشین و صدای راننده ای که صدام میزد با درد چشمامو باز کردم و نگاهمو به اطراف دوختم ، در خونه بودیم !

کی رسیده بودیم که من متوجه نشده بودم، با دستایی که میلرزیدن کرایه راننده تاکسی رو حساب کردم و پیاده شدم.

از بچگی بدنم به شدت ضعیف بود و زود ضعف میکردم و فشارم پایین میفتاد ، زبونی روی لبهای خشک شده ام کشیدم و با قدم هایی که تعادل نداشتن به سمت خونه رفتم و در همین حال سعی کردم کلید رو از کیفم بیرون بکشم که با نشستن دست کسی رو دستیگره دَر با تعجب سرمو بالا گرفتم.

با دیدن چشمای به خون نشسته امیرعلی که با رگ های وَرم کرده و نفس های تندی که میکشید خیرم بود از ترس یه قدم عقب رفتم و ازش فاصله گرفتم.

آب دهنم رو به زور قورت دادم و با صدایی که میلرزید گفتم :

_برو کنار میخوام برم داخل !

بدون اینکه حرفی بزنه مُچ دستمو گرفت و دنبال خودش کشید ، جیغ خفه ای کشیدم و با استرس نالیدم :

_داری چیکار میکنی دیووونه ، من با تو هیچ جایی نمیام !

بدون توجه به تقلاهای من دستم رو کشید و دنبال خودش میبردم که عصبی جیغ کوتاهی کشیدم و فریاد زدم:

_دوست ندارم باهات جایی بیام چرا نمیفهمی لعنتی ، دست از سرم بردار !

از شدت بغض و عصبانیت به خودم میلرزیدم به طرفم برگشت و نگاه ترسناکی بهم انداخت 

_وقتی زن موقت من شدی ، اونوقت میفهمی که سرخود نمیتونی هر غلطی که دلت میخواد بکنی !

با یه حرکت دستمو از دستش بیرون کشیدم و با بغض توی صورتش فریاد زدم :

_هه زن موقت تو بشم ؟؟ تو خواب ببینی آقا ….

اگه دیشب بهت گفتم باهات میمونم و کمکت میکنم ، فقط دلم برات سوخته بود همین فهمیدی؟؟؟ 

بدون اینکه بفهمم دارم چی میگم پوزخند صدا داری زدم و نگاهمو از بالا تا پایین روی هیکلش چرخوندم و ادامه دادم :

_ولی انگار دلسوزی من باعث شده دور برت داره هه ! ولی سخت در اشتباهی اگه فکر میکنی بازم روی حرفم هستم .

من میگفتم و اون همینطوری که خشکش زده بود خیرم بود و کوچکترین حرکتی نمیکرد ، به سیم آخر زده بودم و به قدری عصبیم کرده بود که نمیفهمیدم دارم چی میگم .

با صدای فوق العاده خشمگینش به خودم اومدم که عصبی گفت :

_دلت سوخته آره ؟؟؟ امیر نیستم اگه کاری نکنم که خودت بیای به دست و پام بیفتی ! اونوقت عین یه برده برام میشی که تنها وظیفه اش تامین نیاز های جن..سی منه !

یه طوری با خشم و جدیت اینا رو میگفت که از ترس به خودم لرزیدم ، بهم نزدیک شد و انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم تکون داد و باز تکرار کرد :

_یه برده جن..سی اینو خوب به خاطرت بسپار و منتظر باش !

عقب گرد کرد و با قدم های بلند به طرف ماشینش رفت و با سرعت از منی که مات و مبهوت سر جام خشکم زده بود دور شد

نمیدونم چقدر سر خیابون خشکم زده بود و خیره جاده ای که امیرعلی از اون رفته بود ، بودم

که با صدای بوق ماشینی که به شدت از کنارم گذشت به خودم اومدم و عصبی به طرف خونه ام قدم تند کردم و داخل شدم.

هه برده جن..سی ، چی پیش خودش فکر کرده بود که من بشم برده اون ؟؟

اگه میمردمم تن به این خاری و ذلت نمیدادم ، تقصیر خودم و این دل لعنتیم بود که عاشق بد کسی شده بود و کنترلش از دستم خارج شده .

تا زمانی که به اتاقم برسم همش زیر لب با خودم غُر میزدم و قدم های عصبی برمیداشتم ، جلوی آیینه ایستادم که با دیدن لباسای تنم یاد رفتارهای امیرعلی افتادم .

عصبی هرکدوم از لباسمو که از تنم در میاوردم گوشه ای از اتاق پرتشون میکردم ، انگار با خودم لج افتاده بودم.

وقتی یاد حرفاش میفتادم خشمم به قدری زیاد میشد که تنم کوره آتیش میشد ، از لجش که شده هر روز با تیپ آزاد تر از اینی که امروز تنم بود میرم دانشگاه ببینم ، چیکار میخواد بکنه.

حالا تقریبا هیچی تنم نبود و لخت شده بودم ، با تنی برهنه روی به روی آیینه ایستادم ، دستامو دو طرف میز تکیه دادم و با اعصابی داغون درحالی که از آیینه نگاهی به خودم مینداختم زیر لب زمزمه کردم :

_آخه اون لعنتی چی داره که تو اینطوری دل باخته اش شدی ؟؟

کلافه دستامو توی موهام گذاشتم و کشیدمشون ، همون طوری بدون اینکه لباسی بپوشم به طرف حمام رفتم و زیر دوش آب سرد ایستادم و سعی کردم به اعصابم مسلط باشم.

بعد از اینکه از حمام خارج شدم ، تاپ و شلوارک کوتاهی پوشیدم و با موهای خیس خودمو روی مبلاها پرت کردم.

با یاد جولیا گوشی رو برداشتم که باهاش تماس بگیرم ولی هنوز شماره ای نگرفته بودم که با لرزیدنش توی دستم و دیدن شماره بابا با نگرانی نگاهی به گوشی انداختم

_وااای باباس حالا چیکار کنم .

با هزار ترس و لرز گوشی رو برداشتم که صدای مهربونش توی گوشی پیچید

_الووو دخترم !

اینقدر دست پاچه شده بودم که نمیدونستم باید چیکار کنم ، آب دهنم رو قورت دادم و آروم لب زدم :

_سلام بابا خوبی؟؟

با مهربونی خندید و گفت :

_مگه میشه صدای دور دونه ام رو بشنوم و خوب نباشم؟

موهای خیس روی گردنم رو کنار دادم و با لبخندی که داشت روی لبهام شکل میگرفت آروم لب زدم:

_قربونت بشم الهی بابا

از صداش خوشحالی میبارید ، خدا نکنه ای زیر لب گفت و با حرفی که زد حس کردم روح از تنم بیرون رفت.

_وکیل قراره فردا صبح بیاد سرکارت بهت سر بزنه .

گوشی توی دستم لیز خورد و نزدیک بود از دستم بیفته که محکم توی دستم نگهش داشتم ، اون حرف میزد و من به بدبختی که جدیدا گرفتارش شدم فکر میکردم .

برچسب ها

‫2 نظرها

    1. نزدیکه عیده عزیزم یکم سرمون شلوغه ولی امروز پارتگذاری میشه همش.امیدوارم یکم صبور باشین😉❤️🙏

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن