رمان آنلاینرمان دانشجوی شیطون بلا

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت سی و هشت

 

با دیدن اخمام یک قدم عقب رفت و با ترس زیر لب ببخشیدی زمزمه کرد

با قدم های بلند به طرف دفترم رفتم و در رو عصبی بهم کوبیدم .

نیم ساعت دیگه با نورا کلاس داشتم ولی این دختره کلافه ام کرده بود با اون سوال و جواب های بیخودش !

با ورودم سر کلاس ، همه یه احترامم بلند شدن جز نورایی که سر جای همیشگیش ته کلاس با اخمای درهم و دست به سینه نشسته بود.

با دیدنش ابرویی با تعجب بالا انداختم و پشت میزم نشستم ، نگاهم رو بین بچه ها چرخوندم و درحالی که سعی میکردم جدی باشم گفتم :

_این آزمون خیلی برام مهمه از یه طرفی بهترین دانشجوم میشه دستیارم !

و از طرف دیگه با این کار شما رو مَحَک میزنم ببینم چقدر سطح علمیتون بالاس!

بلند شدم و در حالی که سوالای آزمون رو بینشون پخش میکردم ادامه دادم:

_با دقت به سوالا پاسخ میدید و به فکر ساعت و تایم هم نباشید هیچ عجله ای نیست .

دانشجوها هر کدوم سرشون رو پایین انداختن و سرگرم سوالا شدن ، به نورا نزدیک شدم و آخرین آزمون توی دستم رو به طرفش گرفتم .

بدون اینکه نگاهی به صورتم بندازه آزمون رو ازم گرفت و با اخمای درهم شروع کرد به پاسخ دادن.

معلوم بود هنوزم از ماجرای صبح ناراحته ، ولی من نمیتونستم ریسک کنم و موقعیت اجتماعی خودم رو به خطر بندازم ، کسی نبودم که دنبال حاشیه سازی روزنامه ها و مطبوعات باشم .

اگه کسی من رو با نورا میدید مسلما سر تیتر اول روزنامه ها میشدم و هر روز یک خبر ازم پخش میکردن ، همش هم این نبود که مهم این بود رابطه من و نورا یه تاریخ انقضایی داشت.

سعی کردم نسبت بهش بی تفاوت باشم چون این چیزی نبود که بتونم تغییرش بدم ، باید باهاش کنار میومد .

تموم مدت آزمون خیره نورایی بودم که برای یک ثانیه هم اخماش رو باز نکرد و با دقت به سوالا پاسخ میداد .

تقریبا تموم بچه ها بیرون رفتن و کلاس داشت خالی میشد و به جز نورا و دو نفر دیگه کسی نمونده بود .

با شناختی که من از نورا داشتم مطمعن بودم این سوالا براش مثل آب خوردن میمونن حالا واسم تعجب بود که چطور بلند نمیشد .

درحالی که به طرفش قدم برمیداشتم نیم نگاهی به اون دونفرم انداختم ببینم وضعیت جواب دادنشون در چه حاله !

چون نورا آخر کلاس نشسته بود کسی بهش دیدی نداشت ، درحالی که خم میشدم آروم کنار گوشش زمزمه کردم :

_روی کدوم سوال موندی ؟؟

بدون اینکه چیزی بگه ، انگار که من وجود خارجی ندارم و چیزی نشنیده باشه بی تفاوت خودش رو با سوالا سرگرم نشون داد.

از اینکه نادیده ام گرفته بود یه طورایی حرصم گرفت ، لبم رو جویدم و عصبی دستمو روی رون پاش گذاشتم میدونستم از اینکه من بهش دست بزنم حساسه و زود خودش رو میبازه.

با این حرکتم چشماش رو بست و بهم فشارشون داد ، خواست دستم رو پس بزنه که نیشخندی زدم و دستمو بالاتر نزدیک بین پاش بردم ولی با صدای کسی که گفت :

_استاد

از ترس خشکم زد و بی حرکت ایستادم

اینم کم مونده بود که توی دانشگاه من و درحال ور رفتن با دانشجوام ببینند ، از چی می ترسیدم چی سرم اومد.

چشمام با حرص روی هم فشارش دادم و با مکث طولانی سرمو بالا گرفتم ، ولی با دیدن همون دانشجو که پشتش به ما بود و همونطوری که روی صندلی نشسته بود دستش رو به نشونه سوال بالا گرفته بود با آسودگی نفسم رو با فشار بیرون فرستادم.

سرمو پایین بردم و آروم کنار گوش نورا زمزمه کردم :

_فعلا که به خیر گذشت ولی جواب این بی محلیتو میدی!

نیشخندی بهم زد و سرش رو پایین انداخت ، از اینکه اینطوری داشت تلافی کار صبحمو پس میداد عصبی لبم رو با حرص جویدم و با قدم های بلند به طرف اون دانشجو رفتم.

بالای سرش ایستادم و سوالی پرسیدم:

_بله ، چیزی شده ؟؟

بعد از اینکه مشکلش رو گفت و توی سوالش بهش کمک کردم ، با اعصابی داغون به طرف میزم رفتم و روش نشستم ! 

دستامو زیر چونه ام زدم و خیره نورایی شدم که بی تفاوت با سوالا سرگرم بود ، بعد از چند دقیقه بلند شد و بدون اینکه نگاهی سمت من بندازه از کلاس خارج شد .

پامو روی اون یکی انداختم و درحالی که عصبی تکونش میدادم با فکری که به ذهنم رسید گوشی رو از کیفم بیرون آوردم و با عجله پیامی براش فرستادم که بمونه تا بیام برسونمش!

ولی برخلاف انتظارم جوابی بهم نداد

نگاهمو کلافه بین دونفری که مونده بودن چرخوندم و بلند گفتم:

_دیگه بسه هرچی فکر کردید ، وقت جلسه تمومه!

بعد از اینکه کارهام تموم شد با عجله از کلاس بیرون رفتم و توی راهرو نگاهمو به اطراف دنبال نورا چرخوندم ، میدونستم این کارهام مضحکن ولی دست خودم نبود .

هرچی چشم چرخوندم ندیدمش ، دستامو مشت کردم و با سری پایین افتاده درحالی که به طرف ماشینم قدم تند میکردم ، مدام زیر لب برای نورا خط و نشون میکشیدم .

_دختره لجباز ، ببین چطور سر چیزای بیخود با من در میفته !

سوار ماشین شدم و درحالی که شمارشو میگرفتم تماسو روی پخش گذاشتم .

ولی هرچی بوق آزاد میخورد برنمیداشت ، با سرعت از دانشگاه خارج شدم و خیابون های اطراف رو با دقت از نظر گذروندم !

نه اثری ازش نبود دختره چموش !

بهش رو داده بودم پرو شده و فکر میکنه چه خبره ! باید تحویلش نگیرم تا حساب کار دستش بیاد .

با این فکرایی که توی سرم چرخ میخورد پامو بیشتر روی پدال گاز فشار دادم و با سرعت به سمت خونه روندم .

آره راهش همینه که نسبت بهش بی تفاوت باشم تا حساب کار دستش بیاد و فکر نکنه که من بهش محتاجم !

باید اول کاری یاد میگرفت که توی زندگی اجتماعی من جایی نداره و نمیتونه توی هر مکان عمومی همراه من بیاد ، اگه این موضوع باعث شده بود بهش بربخوره و ناراحت بشه اصلا برام مهم نبود چون اصرار بیش از حدش یعنی پا گذاشتن روی خط قرمزای من!

با رسیدنم به خونه مستقیم سمت باشگاه خونگیم که توی قسمت زیر زمینی خونه بود رفتم ، نیاز به تخلیه خشمم داشت و چه چیزی بهتر از کیسه بوکس!

نمیدونم چقدر با مشت های گره خورده ضربه زدم که کم کم دستام از جون افتادن و بی حس شدن .

با نفس های بریده روی زمین سُر خوردم و به دیوار تکیه دادم ، عرق از سر و صورتم جاری بود و من به این فکر میکردم که چطور قراره با این حجم حساس بودن نورا کنار بیاد

از این که هیچ فکری به خاطرم نمیرسید عصبی دستکش های مخصوص رو از دستم بیرون کشیدم و به طرف حمام رفتم و زیر آب دوش ایستادم.

حس میکردم سرم داره از فکرای مختلفی که توش چرخ میخوره منفجر میشه

از حمام که خارج شدم با همون حوله تن پوشی که تنم بود نشستم به صحیح کردن آزمون های امروز !

زودتر میخواستم ببینم نفر اول کی میتونه باشه ، امیدوار بودم اون آدم نورا باشه وگرنه توی بد دردسری میفتادم ، چون توی این همه سال های کاریم هیچ وقت دستیاری نداشتم و اصلا حوصله کسی رو نداشتم که بخواد هر جایی که رفتم همراهم بیاد .

این کارم فقط بخاطر نورا کردم که مطمعن بودم اول میشه ، ولی الان با رفتارهایی که از نورا دیدم کلافه شده بودم ، چنگی بین موهای خیسم زدم و سعی کردم بدون هیچ فکری به کارهام برسم.

نمیدونم چند دقیقه گذشته بود ولی با فهمیدن اینکه تا الان ، نفر اول جان بودش به قدری عصبی شدم که شقیقه هام  نبض میزدن و اونقدر دندون هامو روی هم سابیده بودم که فَکَم درد گرفته بود .

هرکسی رو میتونستم تحمل کنم جز اون جان لعنتی ، همین جوریشم داشتم به زور تحملش میکردم تا از کلاسم بیرونش نندازم حالا بخواد دستیارمم بشه که همون روز اول میکشمش.

بخاطر نورا چه بلاهایی که داشت سرم درمیومد ، تا زمانی که از نفر اول بودن نورا مطمعن نشدم خودخوری کردم !

ولی وقتی دیدم ضریب آزمونش از همه بیشتره ناخودآگاه لبخندی گوشه لبم نشست و زیر لب با خودم زمزمه کردم:

_دختره چموشه لجباز !

حالا دیگه خیالم راحت شده بود بلند شدم و درحالی که شماره محمد یکی از افرادم که چند سال بود پیشم کار میکرد و بهش اعتماد داشتم  و امشبم گذاشته بودمش مواظب نورا باشه رو میگرفتم ، به این فکر میکردم که نورا الان در چه حاله !

با پیچیدن صدای محمد توی گوشی ، زبونی روی لبهام کشیدم و همونطوری که با یه دست موهامو خشک میکردم یه کلمه سوالی پرسیدم :

_چه خبرا؟!

صدای خسته اش توی گوشی پیچید 

_خوبن آقا ! فقط یه ساعتی رفتن بیرون خرید کردن الانم خونن .

حوله روی موهامو کناری انداختم و با سرفه ای گلوم صاف کردم و گفتم :

_تا وقتی که نگفتم از جات تکون نمیخوری ، هر اتفاقی هم افتاد بهم زنگ بزن فرقی نمیکنه چه ساعتی از شبه فهمیدی ؟؟

بعد از مکثی صداش به گوشم رسید

_چشم آقا .

بدون اینکه چیزی بگم گوشی رو قطع کردم و روی میز انداختمش !

نیاز به استراحت داشتم چون فردا روز پر کاری رو با نورا داشتم ، با فکر به فردای پر هیجانی که قرار بود بیاد تو گلو خندیدم و روی تخت دراز کشیدم.

فردا روز خوبی بود و قرار بود نورا خانوم زیادی حرص بخوره.

اینقدر به فردا فکر کردم که کم کم چشمام گرم خواب شد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

“نــــــــــورا “

از دیروز که یه خیابون پایین تر دانشگاه پیادم کرد از حرص نمیدونستم چیکار کنم ، باورم نمیشد با اون وضعیتی که ما دیشب داشتیم حالا در بیاد غیر مستقیم بهم بگه که نمیخواد کسی ما رو باهم ببینه ، با فکر بهش عصبی کتاب رو محکم بستم و گوشه اتاق پرتش کردم .

یک ساعت دیگه باهاش کلاس داشتم و با رفتار دیروزش اصلا دلم نمیخواست حالا حالا ببینمش ، ولی مجبور بودم بخاطر اینکه به جایی برسم و جلوی خانواده ام رو سیاه نشم این کارو بکنم.

خسته در کمد لباسی رو باز کردم و بی تفاوت نگاهم رو بینشون چرخوندم ، با فکری که به خاطرم رسید انگار جرقه ای توی ذهنم زده باشن لبخندی زدم .

آره خودشه ! اون که نمیخواد کسی از رابطمون خبر دار بشه ، پس به اون مربوط نیست من چی میپوشم !

یک قدم عقب رفتم و رو به روی آیینه ایستادم با دیدن موهای شلخته و آشفته دورم ، لبم رو کج کردم و شکلکی برای خودم درآوردم و زیر لب با خودم غُرغُرکنان گفتم :

_با این موها و سر و وضعت لابد میخوای حرصش بدی!؟؟

حوله ام رو از بین لباسا بیرون کشیدم و با عجله به سمت حمام رفتم ، برای اجرای نقشه ام  باید امروز عالی باشم .

بعد از دوش کوتاهی که گرفتم سشوار رو به برق زدم و با عجله رو به روی آیینه نشستم  و شروع به آماده کردن خودم کردم .

نمیدونم چقدر پای آیینه ایستاده بودم و به سر و وضعم میرسیدم که وقتی به خودم اومدم زمان زیادی باقی نمونده بود و داشت دیرم میشد.

در کمد لباسی رو باز کردم و نگاهمو بین انبوه لباسام چرخوندم ، قبلا از بس لباس خریده بودم هنوزم خیلیاشون رو سالم حتی با وجود اتیکت روشون دست نخورده توی کمدم داشتم !

بهترین لباسم رو بیرون کشیدم و بدون توجه به اینکه زیادی بازه تنم کردم و روبه روی آیینه ایستادم ، موهامو که آزادانه دورم ریخته بودن رو کنار زدم و به تیپم خیره شدم .

حالا تنها چیزی که کم داشتم یک جفت کفش شیک بودن ، چکمه های چرمم رو پام کردم و با ناز و عشوه ای که توی وجودم بود از خونه بیرون زدم.

باید میشدم همون نورای یک سال پیش ، نورایی که مارک دار ترین لباسا رو تنش میکرد و از بس ناز و لوند بود که وقتی از مکانی رد میشد تموم پسرای اون منطقه خیره هیکلش میشدن.

با اعتماد به نفسی که وجودم رو گرفته بود ، لبخندی زدم و یه طرف دانشگاه رفتم ، همیشه عادت داشتم با پوشش ساده به دانشگاه بیام و حالا با این تیپم که صد درجه فرق کرده بود، یه کمی سخت بود برام!

ولی یه روز اینطوری اومدن بخاطر اینکه حال یه پسره مغرور رو بگیرم عیبی نداشت .

با وارد شدنم به دانشگاه میدیدم چطور بیشتر پسرا نگاهشون روی هیکلم بالا پایین میشه و این یعنی نقشه ام داشت به خوبی پیش میرفت ، حالا باید قیافه آقای غیرتی رو درباره تیپم بدونم.

برای اینکه بیشتر حرصش بدم و دقیق زیر ذره بین نگاهش باشم ، از قصد چند دقیقه دیرتر سر کلاس رفتم تا همه باشن.

تقه ای به در زدم و با لبخند حرص دراری در رو باز کردم و داخل شدم ، سرش پایین بود ولی همینکه سرش رو بالا گرفت با دیدنم لحظه ای ماتش برد .

کم کم صورتش از بُهت خارج شد و جاشو به یه اخم وحشتناک داد ، همونطوری که نگاه ازم نمیگرفت سرش رو کج کرد و عصبی گفت :

_این چه وقت اومدن سر کلاسه ؟؟؟

نگاهمو بین دانشجوها چرخوندم و با عشوه درحالی که موهامو کنار میزدم گفتم:

_زیاد که دیر نشده فقط چند دقیقه اس!

پوزخند صداداری زد و گفت :

_دیر اومدید زبون درازی هم میکنی؟؟ بفرمایید بیرون خانوم!

ولی من اینقدر به خودم نرسیده بودم که حالا به این زودی کوتاه بیام ، زبونی روی لبهای رژ خورده ام کشیدم و با عشوه گفتم:

_حالا اینبار رو شما ببخشید استاد .

انگار دیگه طاقتش تموم شده باشه دندون هاشو روی هم سابید و با خشم گفت :

_بار آخرتون باشه که نظم کلاس رو بهم میریزید ، حالام زود برید سر جاتون بشینید !

هه زود برم ؟؟ نمیدونی چه خوابی برات دیدم آقا ! از لج با قدم های آروم داخل شدم و با عشوه در رو به آرومی پشت سرم بستم ، اینقدر این کارها رو آروم انجام میدادم که انگار فیلمی رو دور خیلی کُند زده باشی.

حتی با این فاصله هم صدای نفس های تندش که از روی عصبانیت میکشید رو حس میکردم ، از اینکه اینطوری داشتم حالش رو میگرفتم بی اراده لبخندی رو لبهام نقش بست .

تیپم اینقدر نفس گیر شده بود که میتونستم سنگینی نگاه خیره پسرا رو روی خودم حس کردم و این هم باعث عصبانیت بیش از حد امیرعلی شده بود.

اینقدر آروم راه میرفتم که کم مونده بود امیر عصبی پاشه من رو دو دستی از کلاس بیرون بندازه ،ولی این حقش بود ، وقتی دوست نداشت دیگران از رابطه ما چیزی بدونن پس به اونم مربوط نبود هر لباسی که من بپوشم.

تا آخر کلاس چند تا از پسرای کلاس نخ که چه عرض کنم طناب بهم میدادن که بهشون رو بدم منم از لج بهشون لبخند ژکوند تحویل میدادم .

میدیدم که چطور امیر تمرکزی روی درس دادن نداره و  هی قرمز میشه و دستاش رو مشت کرده ، ولی به قدری ازش ناراحت بودم که هیچ برام مهم نبود در چه حالیه ! کتاب توی دستشو روی میز گذاشت و گفت :

_آزمون رو صحیح کردم و مطابق انتظارم همتون خوب بودید و ازتون راضی بودم ولی کسی که قراره دستیارم باشه کسی نیست نفر اول آزمون !

با این حرفش پچ پچ ها شروع شد و همه با هیجان به امیر خیره شدن !

امیرعلی درحالی که به صندلیش تکیه میداد نگاه خیرشو به من دوخت و با حرص خاصی که توی صداش پیدا بود گفت:

_اون نفر اولم کسی نیست جز خانوم احمدی

با این حرفش بیشتر بچه ها شروع کردن بهم تبریک گفتن و سر و صداها بالا گرفت ، ولی من فقط با یه نگاه مغروری خیره امیرعلی بودم ، برخلاف انتظارم لبخند پرحرصی بهم زد و خطاب به همه گفت :

_خوب بچه ها جلسه تمومه میتونید برید !

هنوز بلند نشده بودم که اسمم رو صدا زد و گفت :

_شما بمونید خانوم احمدی درباره اینکه قراره دستیارم بشید و شرایط کاری یه توضیحاتی بهتون بدم.

به دختر هایی که با حسرت نگاهم میکردن پوزخندی زدم و زیر لب با خودم زمزمه کردم :

_شما که نمیدونید چه طوفانی در راهه وگرنه اینطوری با حسرت نگام نمیکردید.

برچسب ها

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن