رمان آنلاینرمان دانشجوی شیطون بلا

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت شصت و دو

 

با اینکه معلوم بود هنوزم قانع نشده ولی سری به عنوان تاکید حرفام تکون داد و بعد از مکثی چندثانیه لب زد :

_باشه پاشو بریم ! بقیه رفتن

با این حرفش نگاهم به مبل خالی امیرعلی و آنا خورد ،باز لبامو با حرص روی هم فشار دادم با عجله بلند شدم و همراه آیناز خودمو به حیاط رسوندم

با غیض روی صندلی ها نشستم و با حالتی که بی اراده انگار آماده جنگم نگاهمو به آیناز دوختم 

اونم که اوضاع رو خطری  دید با سرفه ای صداشو صاف کرد و خطاب به جمع لب زد:

_خوب شروع کنیم دیگه ؟؟؟

همه سکوت کردن که بطری روی میز بلند کرد و همونطوری که قصد چرخوندش رو داشت جدی گفت :

_از الان بگم که شرایط بازی اینکه هر کاری ازتون خواستن باید حتما انجام بدید بدون اینکه اعتراض کنید

همه به تایید حرفش سرشون تکون دادن که بطری رو چرخوند با هر چرخشش نفسم بیشتر تو سینه حبس می شد به قدری هیجان زده شده بودم که دستام خیس عرق شده بودند 

چرخید و چرخید و چرخید تا سرش 

به سمت آنا و تهش به سمت من ایستاد 

نمیدونستم تا این حد خوش شانس بودم  و خودم خبر نداشتم

از اینکه میتونستم آنا رو اون طوری که میخوام اذیت کنم شادی توی وجودم پیچید و بی اراده لبخندی گوشه لبم نشست روی صندلی خودمو جلو کشیدم و بدجنس زیرلب زمزمه کردم :

_خوب خوب جرات یا حقیقت ؟؟

آب دهنش رو قورت داد و به سختی لب زد :

_جرات !

خوبه درست همون چیزی که من میخواستم رو انتخاب کرد و این یعنی یک بازی هیجانی !

فکرم درگیر این بود که چی بهش پیشنهاد بدم تا نتونه انجام بده و اذیت بشه ولی هیچی به فکرم نمیرسید!زبونی روی لبهام کشیدم و با تیزبینی لب زدم :

_پاشو همین الان بپر توی استخر !

با چشمای گشاد شده خیرم شد و با بُهت زیرلب زمزمه کرد :

_چی ؟؟ توی این هوا من بپرم توی استخر 

بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و همونطوری که به پشتی صندلی تکیه میدادم بدجنس لب زدم :

_دلیل ازم نخواه همینی که هست ! 

توی این هوای سرد صددرصد قندیل میبست و دندوناش روی هم بند نمیموندن ولی حقش بود ! ولی من که میدونستم دلیل این نه گفتناش بیشترش بخاطر این بود که میترسید آرایشش خراب نشه !

آیناز که به زور خودش رو کنترل میکرد تا نخنده و بدنش عین چی میلرزید ، به اون میخندیدم ولی حواسم به امیرعلی نبود که با لبخند مرموزش خیرمه و توی فکرش چه چیزایی میگذره!

برعکس انتظارم که فکر میکردم الان دَبه در میاره و پشیمون میشه بلند شد و با ناز و عشوه همونجوری که نگاشو تو چشمای امیرعلی میدوخت شروع به در آوردن لباساش کرد 

دختره لعنتی باورم نمیشد تقریباً داشت جلوی ما لخت میشد و کسی جز امیرعلی براش مهم نبود انگار یه جورایی این پیشنهاد من به جایی که به ضررش باشه به نفعش داشت تموم میشد!

و این هم باعث شده بود که فقط حرصم بگیره و کاری جز خودخوری از دستم برنیاد ،بیشتر از همه نگاه‌های امیری حرصم گرفته بود که یه جوری خیرش شده بود و با نگاهش داشت سانت سانت بدنشو اندازه می‌گرفت

مقابل چشمای گشاد شده من و آیناز لباسشو کامل از تنش درآورد و روی دسته صندلی کنار امیرعلی گذاشت و حالا تقریبا برهنه و فقط با یه دست لباس زیر روبه رومون ایستاده بود

یه طوری با ناز و عشوه بدنش رو تکون میداد و راه میرفت انگار توی استیج ایستاده و داره نمایش اجرا میکنه !

دستی توی موهای بلند و مواجش کشید و درحالیکه با عشوه به طرف استخر می‌رفت مدام  تحر..یک وار دستشو روی بدنش تکون میداد 

حس میکردم سرم درحال انفجاره و چشام به قدری میسوختن که مطمئن بودم قرمز شدن واقعاً این دختر دست کمی از یک پو..رن استار نداشت و یه طوری رفتار می کرد که من جلوش کم میاوردم 

حالا می فهمیدم که چطور این همه سال در کنار امیر مونده به قدری کارآزموده و حرفه ای بود که دقیق میدونست چطور رفتار کنه و حتی تو این هوای سردهم دست از عشوه هاش و کارهاش برنمیداشت و انگار یه جورایی جزو جدانشدنی بدنش بودند

امیرم که از چشماش معلوم بود تو چه حال و هواییه ولی من به قدری بهم شوک وارد شده بود و متحیر بودم که فقط نمیتونستم نگاه از اندامش بگیرم و همینطوری خشکم زده بود

لبه استخر ایستاد و همونطوریکه لباشو با عشوه جلو میداد بوسه ای تو هوا برای امیر فرستاد و تا به خودمون بیایم توی یه چشم بهم زدن توی استخر پرید

به جای اینکه بهش بربخوره و اذیت بشه در عوض خیلی بهش خوش میگذشت و حالش سرجاش بود و حالا این من بودم که با دیدن آنایی که با بدنی خیس بیشتر توی چشم اومده بود و هر مردی رو تحر…یک میکرد داشتم حرص میخوردم

نمیدونم این بشر سردش نمیشد که اینطوری راست راست راه میرفت ، کلافه دستی پشت گردنم کشیدم و نفسمو کلافه بیرون فرستادم

آینازم که معلوم بود وضع بهتری از من نداره همونطوری که چشماشو تو حدقه می چرخوند با نگرانی نیم نگاهی بهم انداخت و کنار گوشم زمزمه کرد:

_این دیگه کیه بابا !

دستمو جلوی دهنم گرفتم و با حرص زیر لب زمزمه کردم:

_یکم دیگه اینطوری ادامه بده قطعا میکشمش!

خواست حرفی بزنه که با نزدیک شدن آنا بهمون سکوت کرد ، نزدیک که شد و بدون اینکه اصلاً به روی خودش بیاره کنار امیرعلی برهنه نشست

با نفس نفس در حالی که دستی به صورت خیسش میکشید خطاب به امیر لب زد :

_با اینکه آبش سرد بود ولی تجربه خوبی بود برای امشب عشقم !

یه طوری کلمه امشبو با منظور گفت که 

که امیر با چشمایی که برق میزدند زبونی روی لبهاش کشید و سعی کرد خندشو بخوره !

وای خدای من این داشتند جلوی من دل و قلوه میدادن من هیچ کاری از دستم برنمیاد

بدون اینکه بفهمم دارم چه کار می کنم ناخودآگاه انگشتمو زیر دندونم  فرو بردم و مشغول خوردنش شدم 

امیر سرشو چرخوند ، نمیدونم چی توی صورتم دید که پوزخندی زد ،با دیدن پوزخندش محکم گوشه ناخنمو محکم بین دندونام کشیدم که حس کردم تیکه از گوشت دستم کنده شد 

طعم تلخ خون توی دهنم پیچید که بی اراده آخ آرومی از بین لبهام خارج شد

با شنیدن صدام آیناز با نگرانی نگاهی بهم انداخت و سوالی پرسید :

_چی شدی؟!

دستامو توی هم پیچوندم و برای فرار کردن از زیر نگاه سنگینشون دستپاچه گفتم :

_هیچی !

آیناز که از قیافم انگار فهمیده بود حالم تا چه حد خرابه ، دست پاچه بطری خالی رو گرفت و درحالیکه سعی میکرد بچرخوندش گفت:

_خوب بیاید بقیه بازی !

بطری میچرخید ولی من نگاهم روی آنایی میچرخید که با بدنی نیمه لخت توی آغوش امیر لَم داده بود!

توی فکر و خیالای خودم غرق بودم که با شنیدن اسمم توسط امیر به خودم اومدم و نگاهم به سمتش چرخید

_خوب اینجوری که معلومه انگار دور دور ماست!

وقتی دید با تعجب نگاهش می کنم اشاره به بطری روی میز کرد وبا غرور همونطوریکه به پشتی صندلی تکیه می داد گفت:

_خوب کدوم انتخاب می کنی جرات یا حقیقت؟؟

چی ؟؟وقتی که نگاهم به روی میز خورد آه از نهادم بلند شد و ناباور خیره بطری که یک سمتش بطرف امیرعلی و یک سمتش به طرف من بود ، شدم !

نمیدونستم که باید چه چیزی رو انتخاب کنم و به قدری هول و دستپاچه شده بودم که فقط هراسون نگاهمو به اطراف میچرخوندم و دنبال حرفی برای گفتن بودم ،نمیدونم چقدر مثل دیوونه ها اطرافمو نگاه کردم که با حرف آنا آب دهنمو قورت دادم و با حرص سرمو به طرفش چرخوندم

_منتظر تو هستیما !

دختره الدنگ هنوزم همون طوری نیمه برهنه کنار امیر نشسته بود و با ناز داشت لباسشو تنش میکرد یکی نیست بگه به تو چه اصلا که تو هر کاری دخالت می کنی!

ترسم از این بود که چیزی رو انتخاب کنم که به ضررم باشه و نتونم از پسش بر بیام اونوقت اونی که ضرر میکنه و بازنده باشه من باشم !

بالاخره که چی باید یه کاری میکردم راه فراریم که نداشتم پس موهامو پشت گوشم زدم و درحالیکه توی چشمای امیرعلی خیره میشدم یه کلمه لب زدم :

_جرات !

انگار مطمئن بود همچین حرفی میزنم چون درحالیکه با انگشتش گوشه لبشو میخاروند با حال خاصی لب زد :

_اوکی ! 

همینجوری با استرس خیره اش شده بودم که لبش رو با دندون کشید و همونطوری که نگاهشو روی بدنم بالاپایین میکرد با چشمایی مرموز لب زد:

_مطمعنی میتونی انجامش بدی؟؟

با این حرفش نگاه همه به سمتم چرخید یعنی من رو در توان انجام دادن یه کار نمیدونست ؟؟

عصبی توی چشماش براق شدم و باحرص خاصی گفتم :

_آره چرا نتونم ؟؟

لبخند مرموزی زد و درحالی که نگاهشو به رو به رو میدوخت بدجنس لب زد :

_اوکی ! پس پاشو بیا اینجا

انگار دیووونه شده ، پاشم برم اونجا چیکار آخه ؟؟؟ 

وقتی دید دارم با تعجب نگاش میکنم نیم نگاهی بهم انداخت و گفت :

_با توام !

اینقدر با تحکم این حرف رو زد که بی اختیار بلند شدم و به طرفش قدم برداشتم 

این وسط فقط آنا بود که لحظه به لحظه بیشتر سرخ میشد و ابروهاش توی هم گره میخوردن ،بالای سرش دست به سینه ایستادم و همونطوریکه لبامو جلو میدادم با حرص لب زدم :

_خووووب ؟؟

بدون اینکه حتی سرشو بلند کنه نگام کنه جدی گفت:

_ تحر..یکم کن !

حس کردم اشتباه شنیدم همینطوری

خشکم زده بود ناباور در حالی که گردنمو کج کرده بودم خیره صورتش شدم ،تقریباً سکوت محضی همه جا رو فرا گرفته بود که با صدای جیغ جیغوی آنا حواسم به سمتش کشیده شد

_یعنی چی این حرف !؟

برعکس انتظارم که الان امیر حرفی بهش میزنه سکوت کرد و در حالیکه به طرفم میچرخید منتظر نگام کرد

ولی من به قدری از حرفش شوک زده و هیجان زده شده بودم که هنوزم باورم نمیشد همچین حرفی بهم زده باشه ولی من تقریبا توی رابطه مبتدی بودم و از هیچ چیزی دقیق سر درنمیاوردم ،حالام که ازم میخواست جلوی جمع آقا رو تحر…یک کنم

هنوز همونجوری مردد ایستاده بودم که با صدای خشنش به خودم آومدم و تکونی سرجام خوردم 

_زود باش منتظرم !

خواستم زیرش بزنم ولی از طرفی به خاطر آنا که داشت بهش فشار میومد و حرص میخورد و از طرف دیگر به خاطر این بازی مجبور شدم به حرفش عمل کنم 

آیناز با خنده چشمکی بهم زد و با تکون دادن لبهاش بهم گفت ،ببینم چیکار میکنی !

من توی اتاق خواب پیش خود امیر هم درست و درمون بلد نبودم کاری کنم حالا بدجوری گیر افتاده بودم !

با دستایی که می لرزید نگاهی به طرز نشستنش انداختم و با فکر اینکه از کجا میتونم شروع کنم با عجله و بدون فکر  خودمو توی بغلش انداختم

چون حواسش جای دیگه بود و منم یه دفعه ای این کارو کردم تو جاش تکونی خورد و برای ثانیه ای حس کردم لبخندی گوشه لبش نشست و سعی کرد که من متوجه نشم و زود به خودش اومد

با این حرکتم آنا دندوناشو روی هم سابید و با حرص خاصی جیغ کشید :

_این چه مسخره بازیه امیر ؟؟

امیر ولی بی تفاوت همونجوری که سعی می‌کرد بیشتر روی صندلی خودش رو جابجا کنه خطاب بهش گفت :

_قوانین بازی و باید رعایت کنه پس تو دخالت نکن !

با این حرف انگار آتیش زیرش روشن کرده باشی دستاشو با حرص مشت کرد و نگاه ازمون گرفت 

تقریبا به امیر چسبیده بود و برای اینکه بیشتر حرصش بدم توی بغلش جابجا شدم و همونطوری که پاهامو تکون میدادم با لحن لوسی لب زدم:

_میشه بری اون طرف تر آنا جان ؟؟ میخوام کارمو شروع کنم

با چشم برزخیش دقیق عین دختر بچه‌ها دستاشو به سینه زد در حالیکه صورتشو ازمون برمیگردوند نه بلندی گفت 

از دیدن حالتاش خندم گرفت بدون اینکه بفهمم دارم چیکار میکنم  سرمو روی سینه امیر میزاشتم ریز ریز خندیدم با نفس عمیقی که امیر توی موهام کشید بی حرکت موندم و نفسم توی سینه حبس شد !

یعنی واقعا اونم دلتنگ من شده بود ؟؟

سرمو بلند کردم که با دیدن چشماش انگار زمان و مکان برام ایستاده باشه ،آب دهنم رو قورت دادم و بدون پلک زدن توی چشماش غرق شدم 

انگار دیووانه شده بودم دستمو روی صورتش گذاشتم و آروم با نوک انگشتم به سمت لباش کشیدم

چشماش رو بست و نفسش رو عمیق بیرون فرستاد که لبمو با زبون خیس کردم و آروم سرمو جلو بردم

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن