رمان آنلاینرمان دانشجوی شیطون بلا

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت شصت و هشت

 

یک قدم بهم نزدیک شد و دهن باز کرد که حرفی بزنه که دقیق عین کسایی که جنون بهشون دست داده باشه بیشتر سرمو بین دستام فشردم و با صدای بلندی داد زدم :

_گفتم بروووو بیرون !

پوووف کلافه ای کشید و در اتاق رو باز کرد و درحالیکه بیرون میرفت با انگشت به پیشونیش اشاره کرد و با لحن ترسناکی گفت :

_فکر اینکه بخوای پاتو از این خونه بیرون بزاری رو از سرت بیرون کن فهمیدی؟

دندونام روی هم سابیدم و خواستم چیزی بهش بگم که در اتاق رو محکم بهم کوبید و رفت !

لعنتی زیرلب زمزمه کردم و کلافه دستی به گردنم کشیدم ، حالم به قدری بد بود و عصبی بودم که عین دیونه ها شده بودم!

هه ! خودش هرشبش رو با یه نفر میگذروند و تختش رو گرم میکرد حالا برای من امرونهی میکرد ، مگه تو خواب ببینه من به حرفش گوش بدم

با فکری که به ذهنم رسید بلند شدم و نگاه سرگردونم رو دنبال کوله پشتیم دور تا دور اتاق چرخوندم !

با دیدنش گوشه اتاق به طرفش رفتم و با عجله گوشیم رو از جیبش بیرون کشیدم 

حالا بیین و تماشا کن چیکار میکنم آقا امیرعلی !

شماره جان رو بدون معطلی گرفتم و گوشی رو دم گوشم گذاشتم ، بعد از چند ثانیه صدای متعجبش توی گوشی پیچید :

_اوووه نورا !

سلام آرومی دادم که با صدایی که دستپاچگی ازش میبارید گفت :

_سلام ! چه چیزی باعث شده تو افتخار بدی و به من زنگ بزنی !

مضطرب دستی به چونه ام کشیدم و همونطوری که سعی می‌کردم کلمات رو توی ذهنم آماده کنم به آرومی لب زدم:

_می خواستم بابت رستوران ازت تشکر کنم !

سکوت کرد و هیچی نگفت با فکر اینکه تماس قطع شده درحالیکه توی اتاق راه میرفتم الوووی آرومی زیرلب زمزمه کردم که گلوش رو با سرفه ای صاف کرد و با خوشحالی گفت :

_خواهش میکنم ، ولی با اومدنت خیلی خوشحالم کردی!

چشمام رو توی حدقه چرخوندم و به دروغ لب زدم :

_خیلی خوش گذشت ممنون !

بعد از اینکه گوشی رو قطع کردم خسته روی تخت دراز کشیدم و به سقف زُل زدم تمام مدتی که با جان حرف می زدم و من فقط شنونده بودم و اون یکسره از خودش میگفت

از اینکه پشیمونه و یه طورایی میخواد با من وارد رابطه بشه ،ولی من در سکوت به حرفاش گوش میدادم و حرفی برای گفتن نداشتم

دلم میخواست از این خونه برم هر 

طوری شده اگه می خوام از امیرعلی

فاصله بگیرم تنها راهش رفتن از این خونه و دقیق مثل گذشته مستقل شدنم بود 

با فکری که به ذهنم رسید بلند شدم و با عجله به سمت چمدونم رفتم وهمانطوری که وسایلمو جمع می‌کردم و به این فکر میکردم که اول صبح قبل از اینکه همه بیدار شن برم

بعد از جمع کردن وسایلم لامپ اتاق رو خاموش کردم و خودم رو به خواب زدم و گوشی رو هشدار زدم تا خواب نمونم ! اینقدر فکر و خیالای زیادی کردم تا نفهمیدم کی بیهوش شدم

با صدای هشدار گوشی از خواب پریدم و کلافه دستی به صورت عرق کردم کشیدم 

تا خود صبح خوابای عجیب و غریب و کابوس دیدم درکل شب پرتنشی داشتم .

بعد از شستن دست و صورتم ، باعجله لباسام رو عوض کردم و بعد از برداشتن چمدونم آروم از اتاق خارج شدم.

پاورچین پاورچین از خونه ای که توی تاریک و روشنی اول صبح غرق بود خودم رو به حیاط رسوندم.

آروم در ورودی رو باز کردم و بیرون رفتم ، با نفس نفس نگاهمو توی حیاط چرخوندم و با قدمای بلند شروع کردم به راه رفتن !

باید تا قبل از اینکه کسی متوجه نبودنم بشه از خونه خارج شم ، از بس تند راه رفته بودم نفسم بالا نمیومد ، درحالیکه دستم رو به دلم گرفته بودم با نفس نفس خودم رو به نگهبانی رسوندم.

پشت درختی پنهون شدم و از اونجا نیم نگاهی به سمت اتاقک نگهبانی انداختم که با دیدن نگهبانی که تقریبا نیمه بیهوش بود و سرش روی میز گذاشته بود جرات پیدا کردم و آروم خودم رو به در رسوندم.

با ترس آب دهنم رو قورت دادم ودرحالیکه نمیتونستم نگاه از نگهبان بگیرم قفل در رو باز کردم و آروم یک پام رو بیرون گذاشتم که شاخه ای پر سرو صدا زیر پام شکست و صداش توی سکوت فضا پیچید.

دستام از استرس شروع کردن به لرزیدن و جرات به عقب برگشتن رو نداشتم ، چشمام رو محکم روی هم فشار میدادم که بعد از چندثانیه نفس گیر هیچ صدایی به گوشم نرسید .

آب دهنم رو با ترس قورت دادم و آروم از گوشه چشم نیم نگاهی به سمت نگبهانی انداختم که هنوزم همونجور خواب بود و خروپفش بالا بود.

با عجله چمدونم رو تقریبا بغل گرفتم و از اون خونه ای که امیرعلی توش بود با قدم های بلند فاصله گرفتم 

نمیدونم چقدر راه رفتم که نفسم بالا نمیومد ، دستمو روی سینم گذاشتم و با استرس نیم نگاهی به پشت سرم انداختم تقریبا از خونه دور شده بودم و هیچ کسیم نبود

زبونی روی لبهای خشک شده ام کشیدم با اضطراب سر خیابون منتظر ماشین ایستادم ولی دریغ از یه دونه ماشین که از جاده بگذره !

با عجله درحالیکه در امتداد جاده راه میرفتم هر چند ثانیه یه بار نیم نگاهی به عقب مینداختم و با ترس آب دهنم رو قورت میدادم .

نمیدونم چقدر راه رفتم که کم کم هوا داشت روشن میشد ، میترسیدم تا الان امیرعلی متوجه فرارم شده باشه و عصبی دنبالم بیاد .

باید هرچه زودتر از اینجا فاصله میگرفتم ، با خستگی چمدون رو دنبال خودم کشوندم که با دیدن ماشینی که از روبه رو میومد با خوشحالی دستم رو بالا گرفتم اشاره ای بهش کردم

خداروشکر برام نگه داشت بدون اینکه نگاهی به پشت سرم بندازم سوار ماشینش شدم و با سردرد سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشمام رو که به شدت میسوخت روی هم گذاشتم.

با توقف ماشین جلوی در خونه ام به خودم اومدم و با خستگی زیاد کرایه رو حساب کردم و به طرف خونه راه افتادم.

امیدوار بودم سوفی و مادرش خونه نباشن چون نمیدونستم چه جوابی بابت این مدت نبودم بهشون بدم 

کلید رو توی قفل چرخوندم و به آهستگی وارد شدم  و از پله ها به همراه چمدونم بالا رفتم

تمام بدنم خسته و کوفته بود و انگار کوه کنده باشم سرگردون نگاهمو به اطراف چرخوندم فقط دلم می‌خواست بگیرم سیر بخوابم !

بدون اینکه به خونه اهمیت بدم و ببینم این چند وقته نبودم چه بلایی سرش اومده چمدونم رو همونجا جلوی در ول کردم و خسته خودمو روی مبل پرت کردم و نگاهم رو به سقف دوختم !

دستمو زیر سرم گذاشتم و به این فکر کردم که یعنی تا الان امیرعلی فهمیده من نیستم ؟ 

با یادآوری قیافه عصبیش وقتی که بفهمه نیستم لبخندی روی لبام جا خوش کرد 

دیشب از بس استرس داشتم که تا صبح خوابم نبرد و کابوس دیدم ، اینقدر توی فکرای درهم برهمم غرق شدم که به خواب عمیقی فرو رفتم.

با صدای مکرر تلفن همراهم کلافه دستی به صورتم کشیدم و به پهلو چرخیدم باز چشمام روی هم گذاشتم ، ولی هرکی بود ول نمیکرد و پشت هم زنگ میزد

خسته اه کلافه ای کشیدم و بالشتک کوچیک زیرسرم رو بلند کردم روی صورتم گذاشتم ولی بی فایده بود پشت هم زنگ میزد انگار انگشتش روی تماس برنمیداشت

کلافه بلند شدم و درحالیکه دستی به گردن دردناکم میکشیدم با اخمای درهم خم شدم و از روی میز موبایل رو برداشتم 

با چشمای نیمه باز نگاهم رو به گوشی دوختم که با دیدن شماره ی کسی که بهم زنگ میزد خواب از سرم پرید و از ترس چشمام گرد شدند امیرعلی بود !

دستم به سمت لمس تماس رفت ولی پشیمون شده عقب کشیدم و گذاشتم اینقدر زنگ خورد تا قطع شد بلافاصله قبل اینکه زنگ بزنه گوشی روی سکوت گذاشتم و با یه حرکت روی میز پرتش کردم

مضطرب دستم روی قلبم گذاشتم و با استرس بلند شدم و به طرف دستشویی رفتم تا ابی به سر و صورتم بزنم حالم سرجاش بیاد

دستم زیر شیر آب گرفتم و چند مشت آب به صورتم پاشیدم که با صدای در خونه از ترس یخ زدم نکنه امیرعلی باشه!

باید به خودم مسلط باشه با این فکر بدون اینکه صورتم رو خشک کنم با قدمای محکم به طرف در ورودی رفتم

خودم رو آماده همه چی کردم که جلوش محکم بایستم ، نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و در رو با یه حرکت باز کردم دهن باز کردم که حرفی بزنم ولی با دیدن سوفی و جولیای که با ابروهای گره خورده پشت در ایستاده بودن ماتم برد

همینطوری بی حرکت نگاهمو بینشون میچرخوندم که جولیا پوزخند صداداری زد و گفت :

_تعارف نمیکنی بیایم داخل؟؟

به خودم اومدم و دست پاچه درحالیکه دستمو به طرف داخل میگرفتم لب زدم:

_بفرمایید داخل !

جولیا تنه محکمی بهم زد و داخل شد سوفی هم پشت سرش با اخم و تخم چشم غره ای بهم رفت 

در خونه رو بستم و کلافه دستی به صورتم کشیدم و زیرلب نالیدم

_گاوم زایید  !

میدونستم دعوای بزرگی در انتظارمه و سوفی و جولیا تا از زیر زبونم همه چی رو بیرون نکشند پاشون از این خونه بیرون نمیزارن 

از فرط استرس دستام میلرزیدن وکنترلی روی اعصابم نداشتم برای این که وقت کشی کنم به طرف آشپزخونه رفتم و خودمو با قهوه درست کردن سرگرم کردم

نمیدونم چند دقیقه کلافه دور خودم تو اشپزخونه میچرخیدم که با صدای عصبی جولیا از ترس از جام پریدم 

_میشه تشریفتون رو بیارید ما چند کلام حرف داریم !

کلافه چنگی به موهام زدم و چشمام با حرص روی هم گذاشتم و زیر لب زمزمه کردم:

_ وای خدای من باز شروع شد !

نفسم رو یکباره بیرون فرستادم و با دست هایی که میلرزید سینی قهوه رو برداشتم و از آشپزخونه بیرون رفتم

هردوشون کنار هم نشسته بودن و با اخمای درهم نگاه ازم نمی گرفتند و این باعث شده بود که  کلافه و درمونده و بیشتر از این دستپاچه بشم روبه روشون نشستم که جولیا خودش رو جلو کشید و دقیق عین این بازجوها با چشمای ریز شده سوالی پرسید :

_خوب میشنوم !

خودمو به اون راه زدم و با لبهای آویزون گفتم:

_چی رو ؟

چشم غره توپی بهم رفت و نیم نگاهی به سوفی انداخت با اخمای درهم خطاب بهم گفت :

_میشه بازی درنیاری و درست حرف بزنی ؟

نه هیچ جوره کوتاه بیا نبود ، چشمام رو توی حدقه چرخوندم و دنبال حرفی برای گفتن بودم ولی انگار ذهنم رو پاک کرده باشن هیچی بخاطرم نمیومد و چیزی جز سکوت کردن نداشتم

انگشتای دستم رو توی هم قفل کردم و سرم رو پایین انداختم که با حرفی که جولیا زد با ترس سرم رو بالا گرفتم و آب دهنم رو قورت دادم 

_تو چه ارتباطی با استاد رضایی داری؟!

هااان آرومی زیر لب زمزمه کردم و با حواس پرتی که از حرکات کاملا معلوم بود دستامو به اطراف تکون دادم و دستپاچه گفتم :

_میخوای چه ارتباطی داشته باشم استادمه دیگه !

پوزخند صدا داری زد و در حالیکه دستی به بازوی سوفیا میکشید با خنده گفت:

_ببین هنوزم که هنوزه نمیخواد اعتراف کنه و داره از ما پنهون میکنه!

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن