رمان آنلاینرمان دانشجوی شیطون بلا

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت پنجاه و سه

 

“نــــــورا “

از شبی که اون اتفاق بین من و امیرعلی افتاد و من نتونستم راضیش کنم دیگه ندیده بودمش

 دلم حسابی براش تنگ شده بود ، میدونستم مقصر منم اینکه نتونستم توی بیمارش بهش کمک کنم

اولین رابطه ام بود دقیقا نمیدونستم باید چیکار کنم و یه مرد چطور راضی کنم مخصوصا کسی رو که همچین بیماری داشت 

صبح زود که بیرون رفته بود و الان تا نیمه های شب نیومده بود اینقدر منتظرش موندم که نمیدونم کی پلکام روی هم رفتن و به خواب رفتم ، نمیدونستم باید این روابط را از کجا یاد بگیرم و اون رو چطوری شیفته خودم کنم توی رابطه مبتدی بودم  تقریبا هیچ چیزی سرم نمی شد.

دوست داشتم بهش کمک کنم اونم به هر طریقی که شده ولی نمیدونستم باید چیکار کنم روی صندلی های تو حیاط کلافه نشسته بودم و به رفتارهای اخیر امیرعلی فکر میکردم که چطوری از من دوری می‌کرد و سعی می‌کرد نسبت بهم بی توجه باشه که با نشستن کسی کنارم

نگاهی به اون سمتم انداختم که با دیدن آیناز ، روی صندلی جابجا شدم و لبخند مصنوعی بهش زدم که سوالی پرسید:

_چیزی شده؟؟

با اخمای تو هم سری تکون دادم و زیر لب نه آرومی زمزمه کردم دستشو زیرچونش تکیه داد و کنجکاو در حالی که نگاه از من نمی‌گرفت سوالی پرسید :

_با داداشم اختلاف پیدا کردین؟؟

از رابطه خودمون و اینکه صیغه امیرعلی هستم خجالت میکشیدم و میترسیدم که اونا چیزی از این ماجرا بدونن و دقیقا نمی دونستم که اونا چی از این رابطه ما میدونن

دستپاچه چشمامو توی حدقه چرخوندم و همانطوری که سعی می کردم نگاش نکنم گفتم :

_نه چرا همچین فکری میکنی؟؟

با ناز لباشو جلو داد و بی تفاوت گفت:

_از اونجایی که داداشم اصلا خونه نمیاد وقتی هم که میاد نسبت به تو بی توجه  میکنه و باهات حرف نمیزنه معلومه که یه اختلاف ناراحتی بینتون هست !

انگار برخلاف چیزی که من فکر میکردم که کسی حواسش به ما نیست همه زیر نظرمون داشتن اولیش خود ایناز  که

کاملا حواسش بهمون بوده

هرجوری که فکر می کردم نمی تونستم این موضوع انکار کنم خودمم خیلی دلم می خواست با یکی درددل کنم و حرف دلمو بزنم

به طرفش چرخیدم و همونطوری که نمیدونستم باید از کجا شروع کنم لبمو با زبون خیس کردم و با لُکنت لب زدم

_می…دونی چی شد..ه اوووم …

اینقدر این دست و اون دست کردم که آیناز کلافه دستی به صورتش کشید و گفت :

_بگو دیگه جون مرگم کردی ؟؟

دلو به دریا زدم و درحالی که موهامو پشت گوشم میزدم شروع کردم به حرف زدن باهاش ، از همه چی گفتن از رابطه بین خودم و امیرعلی !

از اینکه نمیتونم درست حسابی و طوری که اون میخواد باهاش باشم ولی خجالت میکشیدم که از صیغه و قراری که بینمون بود یه کلمه حرف بزنم 

وقتی به خودم اومدم که همه حرفامو زده بودم ، آیناز طوری با آرامش به حرفام گوش می‌داد و درکم میکرد که نمیدونم چطوری تقریبا تموم زندگیم روی دایره واسش ریخته بودم ، الانم از همه زندگی من باخبر بود و میدونست که چه اتفاقی واسم افتاده ،به جز رابطه ای که بین من و امیرعلی و جریان صیغه بود

صندلیشو جلوتر کشید و همونطوریکه با تاسف سرشو تکون میداد گفت :

_من واقعا نمیدونم چرا داداشم همچین رفتاری با تو داره !

با ناراحتی نفسمو آه مانند بیرون فرستادم که بعد از چند ثانیه انگار چیزی کشف کرده باشه گفت:

_ولی میدونم روی تو حساسه !

سرمو بالا گرفتم و با تعجب پرسیدم:

_اینو از کجا فهمیدی؟؟

با ناز خندید و شیطون لب زد :

_من داداشمو خوب میشناسم!

من که بعید میدونستم همچین چیزایی باشه یا علاقه ی به من داشته باشه بی تفاوت شونه ای بالا انداختم که باهیجان ادامه داد :

_می خوام کاری کنم که داداشم عاشقت بشه !

از فکر اینکه امیرعلی عاشق من بشه و منو دوست داشته باشه یه شادی خاصی تو وجودم پیچید و بی اراده هیجان زده شدم لبخندی که رفته رفته رو لبام شکل می گرفت رو سعی کردم پاک کنم

_چطوری مگه میشه؟؟

_آره فقط کافیه تو بخوای !

_به این سادگی ها نیست که من بخوام

ابرویی بالا انداخت و به راحتی گفت :

_ببین عزیزم همه چیز دست زنه فقط کافیه اراده کنی مردا رو توی مشت بگیری

بی اختیار از حرفهای که میزد خندم گرفت و سرمو پایین انداختم که اونم خندید و با تعجب پرسید :

_چیه میخندی؟؟

از اینکه آیناز سنش از من پایین‌تر بود ولی یه جورایی حرف می زد انگار که ده سال از من بزرگتره و ازدواج کرده و کلی تجربه داره خنده ام گرفته بود

_هیچی از این که اینقدر بی تجربه خندم گرفته

آهان زیر لب گفت و با چشمهای ریز شده خیرم شده

_باید یاد بگیری که چه کارهایی انجام بدی !

سری به عنوان تایید تکون دادم کنجکاو پرسیدم :

_باشه تو بگو چیکار کنم؟؟

نگاهشو روی صورت و هیکلم چرخوند و در حالی که بلند می شد دستش رو به سمتم گرفت 

_بلند شو بریم تا بهت بگم!

دستمو به سمتش دراز کردم و هر دو وارد خونه شدیم آیناز با خوشحالی که از حرکاتش معلوم بود گوشیو از روی میز برداشت و شماره ای گرفت ، با تعجب نگاش کردم که بعد از چند دقیقه با هیجان شروع کرد به صحبت کردن

_سلام ماری خوبی امروز وقت داری بیای خونه داداشم؟

ریز خندید و ادامه داد :

_آره دیگه می خوام خوشگل کنم ،میدونی که من به جز تو زیردست هیچ آرایشگری نمیرم

تازه متوجه شده بودم که داره با یک آرایشگر حرف میزنه ولی این چه ربطی به من داشت

توی فکر فرو رفته بودم که با حرفی که زد سرمو بالا گرفتم

_بیا بریم اتاقت تا ماری بیاد

بعد از چند ثانیه دست دست کردن ،زبونی روی لب های زخم خوردم کشیدمو و آروم پرسیدم:

_اگه به خاطر من آرایشگر خبر کردی احتیاجی ندارم!

چشم غره ای بهم رفت و همونطوری که دستش رو به کمرش میزد عصبی گفت:

_من تشخیص میدم که نیاز داری پس چیزی نگو خواهشا !

از این حرفش ناراحت سرمو پایین انداختم که با کشیده شدن دستم به خودم اومدم با عجله از پله ها بالا می رفت و همونطوری که من دنبال خودش می کشید با نفس نفس نالید :

_این جا قهر نداریم گفته باشم ؟!

این دختر به قدری شاد و سرحال بود که کاری می کرد غصه هام از یادم بره !

بعد از اومدن دوستش ماری که یکی از معروف ترین آرایشگر های شهر بود به زور منو روی صندلی نشوندن و بدون اینکه بزارن به آینه نگاهی بندازم شروع کردن به تغییر دادنم

اول از همه ابروها و موهامو رنگ گذاشت بعد روبه روم ایستاد و در حالی که نگاهش تو صورت میچرخوند خطاب آیناز گفت:

_این عروسکو از کجا پیدا کردی ؟؟

آیناز ریز ریز خندید و با شیطنت گفت: 

_داداشم پیدا کرده

با این حرف آیناز قهقه ماری بالا گرفت و نگاهشو توی صورتم چرخوند و یکدفعه با حرص خاصی گفت :

_الحق که امیرعلی همیشه بهترین ها رو انتخاب میکنه ، دوست دختر قبلیش آنا رو که یادته ؟؟؟

با این حرفش آیناز چشم غره ای بهش رفت و دستپاچه در حالی که به من لبخند مصنوعی میزد گفت :

_زود باش صورتشو درست کن دیگه وقت از دست رفت

ماری چشمی زیر لب گفت و به طرفم اومد تمام مدتی که دور بر من ایستاده بودند و به من می رسیدند من فکرم درگیر حرفای ماری بود حس میکردم این حرفها رو از قصد زده تا من ناراحت کنه ولی من دلیل این کارهاشو نمی فهمیدم

به شدت زیر دست این دختره کلافه شده بودم و احساس خوبی نداشتم فقط می خواستم هر چه زودتر کارش تموم کنه و بره چشامو بسته بودم تا کمتر حرص بخورم 

نمی دونم چقدر گذشت که با حرف آیناز به خودم اومدم و چشمامو باز کردم

_پاشو حالا یه نگاهی به خودت بنداز !

بی توجه به اون دختره بلند شدمو روبروی آینه قدی اتاق ایستادم باورم نمیشد این دختری که اینقدر تغییر کرده و زیبا شده من باشم

موهامو به شکل زیبایی کوتاه مرتب کرده بود و رنگ جدید و اصلاح صورت و پاکسازی که واسم انجام داده بود اصلا از این رو به اون رو شده بودم

میدونستم زیادی تغییر کردم ولی نمی خواستم به روی خودم بیارم و مجبور به تشکر از اون دختره بشم

بعد از تشکر کوتاه که آیناز ازش کرد نموند و زود رفت

از رفتنش که مطمئن شدم روبروی آینه ایستادم و با خوشحالی خودمو برانداز کردم یعنی این چیزا باعث توجه امیرعلی میشدن ؟؟

با صدای در اتاق با فکر اینکه آینازه بلند صداش کردم و گفتم:

_با اینکه ازش خوشم نیومد ولی کارش خوب انجام داده مگه نه  ؟

وقتی دیدم سکوت کرده و حرفی نمیزنه به عقب برگشتم که با دیدن کسی که توی قاب در ایستاده و نگاه ازم نمیگرفت خشکم زد و سر جام ایستادم

امیر دستشو به در تکیه داد و همونطوری که نگاهشو تو صورتم میچرخوند با قدم های کوتاه به سمتم اومد هر قدمی که به سمتم برمی داشت ،توی وجودم یه حس شیرین و ناب میپیچید از اینکه به چشمش زیبا بیام خوشحال بودم از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم

نزدیکم که رسید برخلاف انتظار و فکر من بی تفاوت پرسید :

_تو نمیدونی وسایل من کجان ؟؟

با این حرفش خشک شدمو برای چند ثانیه بی‌حرکت خیره چشماش که ازم میدزدید شدم انتظار نداشتم همچین رفتاری با من بکنه و همچین حرفی بزنه زود به خودم اومدم و دستپاچه همونطوری که زبونی روی لبهای خشک شده ام میکشیدم با صدایی که انگار از ته چاه بالا میومد نالیدم :

_نه !

سری به عنوان تایید تکون داد و بی تفاوت از اتاق خارج شد ، اینقدر توی شوک بودم که تموم ذوق و شوقم خوابید

اینم از فکرا و نظراتی که آیناز برای من داده بود ، کلافه و عصبی به طرف آیینه برگشتم و نگاهی به صورت خودم انداختم هه !

برای کی خودت رو این شکلی کردی هااان ؟؟ برای کسی که هیچ ارزشی برای تو قائل نیست و دلش عین سنگ میمونه!

عصبی دستی توی موهام کشیدم و دندونامو روی هم سابیدم ، اعصابم به کل به هم ریخته بود 

خودمو روی تخت پرت کردم و سعی کردم رفتارهاشو فراموش کنم ، ولی هنوز چندثانیه نگذشته بود که در اتاق باز شد و آیناز با سروصدا داخل شد .

نیم نگاهی به سمتش انداختم و با درد چشمامو بستم ، نگران به سمتم اومد و سوالی پرسید :

_چی شده ؟؟

جوابی بهش ندادم و سکوت کردم که کنارم روی تخت نشست و همونطوری که دستشو روی موهام میکشید ادامه داد:

_تازه که خوب بودی بگو ببینم چی شده ؟؟

نمیدونم چرا با دیدن اون حرکت امیر بغض به گلوم چنگ انداخته بود ، آب دهنم رو به زور قورت دادم و با صدای خفه ای لب زدم :

_اصلا بهم نگاه نکرد انگار منو نمیدید!

از سکوتش استفاده کردم و ادامه دادم:

_همه کارهامون بی فایده بود میدونستم سنگ تر از این حرفاس

بعد از چند ثانیه صدای جدیش به گوشم رسید همونطوری که دستم رو میکشید و سعی داشت بلندم کنه عصبی گفت :

_بلند شو من کسی نیستم که به این زودی ها جا نزنم

به اصرارش روی تخت نشستم واقعا که چه امیدی داشت و فکر میکرد امیر به من اهمیت میده ، من اصلا براش مهم نبودم این رو از چشمای سرد و یخیش وقتی که بی تفاوت نگاهم میکرد فهمیدم

با لذت نگاهشو توی صورتم چرخوند و با حسرت خاصی لب زد :

_خیلیم دلش بخواد دختر به این نازی از کجا گیرش میومد

چپ چپ نگاهش کردم که ابرویی بالا انداخت و با تعجب لب زد :

_هووووم ؟؟ مگه دروغ میگم؟

برام اهمیتی نداشت وقتی که به چشم امیرعلی نمیومدم و چند روزه اصلا یه ذره نگاهم بهم نمیدازه 

به طرف کمد لباسیم رفت و تموم لباسامو زیرو رو کرد ، بعد از چند ثانیه کلافه به طرفم چرخید

_این لباسا چین تو داری یه چیز به درد بخور توشون نیست!

با چشمای گشاد شده به کمد لباسی که داشت از انبوه لباسایی که توش بود میترکید خیره شدم و متعجب لب زدم :

_پُر لباسه که !

چشم غره ای بهم رفت و همونطوی که دستشو زیر چونه اش میکشید گفت :

_ شک دارم که تو دختر باشی !

با تعجب خیره اش شدم که خندید و گفت :

_آخه خدایش این لباسا چین تو داری یه دست لباس درست و حسابی توشون نیست

بلند شدم و دونه دونه لباسا رو بیرون کشیدم 

_اینا چین پس ؟؟ نه تو بگو چین ! 

_تو به اینا میگی لباس ؟؟

متوجه منظورش نمیشدم که زیر لب زمزمه کرد :

_چند دقیقه وایسا تا بیام

از اتاق بیرون رفت و بعد از چند دقیقه با بغلی پر از لباس وارد اتاق شد و همه روی تخت انداخت و همونطوری که لباس قرمز کوتاه خوشکلی رو از بین لباس هاش بیرون میکشید به طرف من گرفت و با اشاره ازم خواست بپوشمش !

با اینکه خیلی خوشکل بود ولی به شدت کوتاه و بدنما بود ، جلوی خودم رو به روی آیینه گرفتمش و با خجالت لب زدم :

_خیلی کوتاهه نمیتونم بپوشمش

با این حرفم چشم غره ای بهم رفت و مجبورم کرد جلوی صورتش لباسام رو دربیارم و اونو تنم کنم

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن