رمان آنلاینرمان دانشجوی شیطون بلا

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت پنجاه

 

با دیدن آینازی که با بُهت نگاه ازمون نمیبرید خواستم جیغ بزنم که امیر زودتر به خودش اومد و دستشو محکم جلوی دهنم گرفت و با آرامش لب زد :

_آروم باش هیچی نیست باشه ؟؟

نگاه نگرانشو توی چشمام دوخت و منتظر عکس العملی از من بود ، بعد از چند ثانیه آب دهنم رو قورت دادم و سرمو به نشونه تایید حرفاش تکون دادم

آروم دستشو از جلوی دهنم برداشت و عصبی به طرف آینازی که هنوزم همونجا با بُهت و ترس ایستاده بود چرخید .

بلند شد و درحالی که به سمتش میرفت با لحن خشنی گفت :

_مگه این اتاق در نداره که بدون اجازه داخل میشی ؟؟

آیناز انگار تازه به خودش اومده باشه آب دهنش رو به زور قورت داد و با لُکنت بریده بریده گفت :

_دا..داش خواس…

نزاشت حرفشو کامل کنه و چنان عربده ای زد که من از ترس به خودم لرزیرم چه برسه به آیناز 

– برام فلسفه نباش ، حالام زود باش از اتاق برو بیرون .

آیناز با لبهایی که از بغض میلرزیدن نیم نگاهی به من انداخت و با صدای خش دار زیر لب آروم ببخشیدی زمزمه کرد و با عجله از اتاق خارج شد .

باورم نمیشد که با خواهر خودشم اینطوری رفتار میکنه ، انگار اصلا دل نداره و به جاش تیکه سنگی گذاشتن .

صدای نفس عمیقی که کشید به گوشم رسید ، بعد از چند ثانیه به خودش اومد و در حالی که کتی که هنوز تنش بود رو از تنش بیرون میکشید با حالی خراب و داغون به طرف پنجره رفت 

پرده رو با عصبانیتی مشهود کنار زد و درحالی که گیره پنجره رو باز میکرد زیر لب با خودش زمزمه وار گفت :

_ بازم گند زدی امیر !

ولی من مات و مبهوت دستمو روی شکمم که هنوزم از جای بوسه های امیر میسوخت گذاشتم ، یه طورایی از اینکه ما رو توی این حال دیده بود خجالت میکشیدم و از طرف دیگه دلم به حالش سوخت که امیر اونطوری سرش داد کشید .

حالا چطوری میخواستم پایین برم و چشم تو چشم با آینازی بشم که من رو درحال رابطه با داداشش دیده بود ، وااای خدای من حالا پیش خودش چی فکر میکنه !

سرمو بین دستام گرفته بودم که با حرفی که امیر زد سرم به طرفش چرخید :

_الان داروهاتو میدم ملیحه برات بیاره بخور و بخواب نیازی نیست پایین بیای.

خودمم قصد پایین رفتن نداشتم ، اگه اون نمیگفتم تا زمانی که آیناز اون پایین بود من از داخل این اتاق تکون نمیخوردم

از اتاق بیرون رفت و عصبی در رو بهم کوبید ، دیووونه انگار مقصر منم که اونطوری با خواهرش حرف زده بود .

هنوز چند دقیقه ای از رفتنش نگذشته بود که ملیحه با سینی که توی دستش داخل شد ، با ابروهای بالا رفته نگاهی بهش انداختم که چند نوع قرص مختلف با لیوان آب پرتغالی به طرفم گرفت و گفت :

_آقا گفتن بخورید !

بدون حرف ازش گرفتم و خوردم ، بعد از رفتن ملیحه با خیال راحت توی رخت خوابم دراز کشیدم و چشمامو روی هم گذاشتم و به خواب عمیقی فرو رفتم.

توی تاریکی مطلق فرو رفته بودم و هیچ روشنایی به چشمم نمیخورد ، دستی به چشمام کشیدم و با ترس بابا و مامانم رو صدا زدم ولی هیچ صدایی جز خِش خِش برگ ها و صدای زوزه گرگ ها به گوشم نمیخورد .

با ترس چرخی دور خودم زدم و دنبال راه نجاتی بودم ولی دریغ از کوچکترین چیزی ، از تاریکی میترسیدم که با دیدن بابا میون گریه خندیدم و درحالی که به طرفش میرفتم با صدای لرزون لب زدم:

_بابا !

به طرفم برگشت که با دیدن اخمای گره خورده و صورت عبوسش با تعجب سرجام ایستادم ، یک قدم به سمتش برداشتم که عصبی لب زد :

_من دختری مثل تو ندارم !

با این حرفش با وحشت لب زدم :

_داری چی میگی بابا ؟؟

ولی صورتش رو ازم برگردوند و توی تاریکی گم شد ، با نگرانی شروع به دویدن کردم ولی هرچی بیشتر جلو میرفتم بیشتر توی سیاهی فرو میرفتم 

درحالی که تموم وجودم از ترس میلرزید روی زمین نشستم و از ته دل بابا رو صدا زدم ، یکدفعه با تکون های شدیدی کسی از خواب پریدم و با وحشت نگاهمو به اطراف دوختم .

امیر کنار تختم ایستاده بود و با دیدن چشمای بازم با نگرانی گفت :

_چی شده ؟؟ خواب بد میدیدی ؟

با یادآوری بابا با ناراحتی دستی به صورت عرق کرده ام کشیدم و با افسوس لب زدم :

_آره خیلی بد بود !

به تاج تخت تکیه دادم و با افسوس پلکامو روی هم گذاشتم با قرار گرفتن لیوان آبی جلوی دهنم ، کمی آب خوردم و با ناراحتی نفسم رو بیرون فرستادم.

امیر لیوان روی پا تختی گذاشت و بدون اینکه نیم نگاهی به سمتم بندازه بی تفاوت لب زد :

_بگیر بخواب سعی کن به هیچی فکر نکنی !

مگه ساعت چند بود ، با دیدن عقربه های ساعت که ٢ شب رو نشون میداد ابرویی با تعجب بالا انداختم ، چطور برای شام بیدارم نکردن هرچند گرسنمم نبود بعد از رفتن امیر هرچی از این پهلو به اون پهلو شدم خوابم نمیبرد و یه طورایی از خوابیدن و تاریکی اتاق وحشت داشتم .

با ترس بلند شدم و پاورچین پاورچین خودمو به اتاق امیرعلی رسوندم و با دیدنش که خوابیده بود آروم کنارش دراز کشیدم و اینقدر توی تاریک روشن اتاق به صورتش خیره شدم که کم کم پلکام روی هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم

با حس خفگی زیاد از خواب بیدار شدم و آروم چشمامو باز کردم که با دیدن امیری که پاهامو بین پاهاش قفل کرده بود ودستاش و دور کمرم حلقه کرده بود چشمام گشاد شدن ، سرم روی سینه اش بود ، آروم تکونی خوردم تا خودمو از بغلش بیرون بکشم که بدتر دستاشو دور کمرم حلقه کرد 

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و سعی کردم بی تحرک بمونم تا بیدارش نکنم ، چون اونطوری که اون من رو محکم بغل گرفته بود معلوم بود ولم نمیکنه و بیخیالم نمیشه.

نمیدونم چطوری باز خوابم برد که با تکون های دست کسی بیدار شدم که نگاهم به چشمای عصبی امیرعلی خورد.

دستی به چشمای پف کرده ام کشیدم و در حالی که روی تخت مینشستم آروم لب زدم :

_صبح بخیر !

عصبی از روی تخت بلند شد و بدون ابنکه جوابی بهم بده به طرف دستشویی رفت ، شونه ای بالا انداختم و خواستم از اتاق بیرون برم که با حوله توی دستش درحالی که صورتش رو خشک میکرد از دستشویی بیرون اومد 

_بمون

دستی به موهای ژولیده ام کشیدم و همونطوری که سعی میکردم توی دستم جمعشون کنم منتظر موندم حرفشو بزنه ، رو به روم ایستاد و با اخمای درهم گفت :

_بار آخرت باشه که اینطوری شب میای توی اتاق من !

فکر نمیکردم همچین حرفی بهم بزنه با بُهت لب زدم:

_چی ؟؟

حوله رو عصبی روی تخت پرت کرد و چند قدم بهم نزدیک تر شد ، همونطوری که انگشت اشاره اش روی صورتم میکشید بار دیگه تکرار کرد 

_بی اجازه تو اتاق من نمیای فهمیدی ؟؟

با این حرفش عصبی نگاهی به چشماش انداختم و گفتم:

_دیشب خواب بد دیدم که اومدم توی اتاقت خیالات برت نداره !

پوزخند صدا داری بهم زد و انگشت اشاره اش را روی صورتم کشید

_خوب ، خواب بد دیدی باید حتما میومدی توی رختخواب من ؟؟

بگو کوچولو دلت واسم تنگ شده بود میخواستی شب پیش من باشی 

حرصی خندیدم و از لجش گفتم:

_فعلا اونی که محتاجه تویی نه من!

انتظار این حرف رو ازم نداشت این رو از چشمای گشاد شده اش فهمیدم ولی بی اهمیت بهش عقب گرد تا ازش فاصله بگیرم ، که با یه حرکت مُچ دستمو گرفت و به طرف خودش برم گردوند ، توی آغوشش فرو رفتم که لبشو نزدیک گوشم آورد و آروم زمزمه کرد :

_مطمعنی اونی که محتاجه منم ؟؟

وقتی دید با تعجب خیرش شدم بلند خندید و ادامه داد :

_اگه یه نگاه به خودت بندازی میفهمی اونی که محتاجه کیه !

عصبی از اینکه داشت بدبختیم رو به روم میاورد دندون هامو روی هم سابیدم و تقلا کردم تا ازش جدا بشم ،با دیدن این حرکتم بلند خندید و گفت :

_چیه از واقعیت فرار میکنی؟؟

واقعیت؟؟ هه واقعیت بدبختی و بیچارگی من بود که اینطوری بهش مبتلا شدم که برده و صیغ..ه مردی بشم که کوچکترین ارزشی برای من قائل نیست و فقط برای وضعیت خودش من رو میخواست همین و بس! لبخند تلخی گوشه لبم نشست و با لحن غمگینی لب زدم :

_نه ، سرنوشتم رو قبول کردم!

نگاهشو توی صورتم چرخوند و نمیدونم چی توی نگاهم دید که یکدفعه دستمو ول کرد ، بدون اینکه نگاهی به صورتش بندازم عقب گرد کردم و با قدم های بلند از اتاق خارج شدم ،دستی به صورت خیس از اشکم کشیدم و در اتاق رو محکم باز کردم و داخل شدم

حالم از خودم بهم میخورد از زندگی که توش گرفتار شده بودم ،نمیدونم چقدر گریه کردم و اشک ریختم که با صدای ملیحه به خودم اومدم

ملیحه _آقا گفتند برای صبحانه بیاین پایین !

دلم نمی خواست چشمم به صورتش بیفته ولی به خاطر اینکه دیشب شام نخورده بودم و به شدت احساس ضعف می کردم به اجبار سری به عنوان تایید تکون دادم ، منتظر بودم بره بیرون ولی ملیحه بر خلاف انتظارم بالای سرم ایستاده بود نگاهی بهش انداختم

_برو الان خودم میام !

 گره روسریش رو محکم تر کرد و گفت:

ملیحه _آقا گفتن بمونم کمکتون کنم

حوصله بحث کردن باهاش رو نداشتم پس بی تفاوت از ش رو برگردوندم و با قدم های کوتاه از اتاق خارج شدم بی حوصله از پله پایین رفتم که با دیدن خانواده امیر علی پاهام از حرکت ایستاد

وای خدای من حالا چطور میخواستم بعد از گند دیشب با آیناز روبرو بشم !؟ مردد بالای پله ها ایستاده بودم که خاله چشمش بهم افتاد ، بلند صدام کرد و گفت :

خاله _زود بیا صبحونه بخور ، دیشبم شام نخوردی الان ضعف میکنی

لبخندی بهش زدم و بعد از صبح بخیر کوتاهی کنارشان سر میز نشستم ولی همه سعیمو می کردم که نگاهم به آینازی که با شیطنتم خیرم شده بود نیفته.

با دسته لرزون  سعی کردم لیوان شیر محکمتر تو دستام بگیرم که با نشسته امیر کنارم ابروهام با تعجب بالا پریدن ،  نگاهم با نگاه آیناز گره خورد که با شیطنت خندید و با چیزی که گفت با شیر تو گلوم پرید و به شدت به سرفه افتادم

_مامانم نگفته بودی که نورا کارشو خیلی خوب بلده

خاله لیوان چایش رو کنار گذاشت و با تعجب نگاهی به من انداخت

_چه کاری عزیزم؟

از خجالت ابرویی برای آیناز بالا انداختم اشاره کردم چیزی نگه با دیدن این حرکتم خندید و خطاب به خاله گفت:

_هیچی مامان شوخی کردم

همه با تعجب داشتند به حرفای ما گوش میدادند برای فرار از نگاه های عجیب و غریبشون سرمو پایین انداختم و خودمو مشغول صبحانه خوردن کردم ،بعد از خوردن صبحانه با عجله بلند شدم می خواستم  از امیر دور باشم ، وقتی یاد حرفاش میفتادم خشم کل وجودم را فرا میگرفت به یاد آوری خوابی که دیده بودم با ببخشیدی از جمعشون جدا شدم

و با قلبی که تند تند میزد خودمو به اتاقم رسوندم و گوشی رو برداشتم دلم برای خانواده ام تنگ شده بود مخصوصا بابا ! با هیجان شمارشو گرفتم و منتظر موندم بعد از چند دقیقه صدای غمگین و شکست اش به گوشم رسید

_الو دخترم

با هیجان بلند شدم و در حالی که قدم زنان به سمت پنجره اتاق می رفتم لب زدم:

_الو سلام خوبی بابا ؟؟

صدای سرفه های مکررش توی گوشی پیچید که قلبم به درد آورد با نگرانی نالیدم :

_بابا خوبی چی شده؟؟

صدای خفه اش به گوشم رسید

_هیچی دخترم دیشب توی سرما موندم انگار سرما خوردم

آخه سرما چرا ؟؟ تا اونجا که من میدونستم بابا هیچ وقت بی احتیاطی نمی کرد و همیشه به سلامتی اهمیت می‌داد از ترس اینکه اتفاقی افتاده باشه به خودم لرزیدم با صدایی که به زور از گلوم خارج میشد و لب زدم :

_ تورو خدا چی شده بابا  اتفاقی افتاده؟؟؟

صدای ناراحتش تو گوشم پیچید

_نه خودتو نگران نکن فقط امروز کمی عصبی شدم چون ردی از اون شریک نامردم پیدا کردم

با خوشحالی گفتم :

_راس میگی بابا پیداش کردی ؟؟

برخلاف انتظارم بابا با ناراحتی ادامه داد:

_نه دخترم از این ناراحتم که باز گمش کردم

کلافه دستی به صورتم کشیدم که با خستگی که توی صداش موج میزد گفت:

_نمیدونم بابا نمیدونم چطوری به این راحتی از دستم فرار کرد

نمیخواستم بیش از این ناراحت باشه

بهش فشار بیاد پس سعی کردم به خودم بیام و یه جورایی خوشحالش کنم تا غمش کمتر شه ، پرده را کنار دادم و همون جوری که نگاهم تو باغ میچرخوندم خطاب به بابا گفتم:

_نگران نباش بالاخره پیداش می کنیم

بابا حرفی نمیزد و سکوت کرده بود ناراحت همونطوری که با انگشتم اشکال نامفهوم روی شیشه می کشیدم ادامه دادم :

_خیلی دلم برات تنگ شده بابا برای همتون کاش میتونستم بیام پیشتون

آخ آخ وقتی یاد غذایی که مامانم مخصوص من درست میکردم میفتم دلم آب میشه .

اینقدر با آب و تاب تعریف کردم و زیر لب اوووومی با لذت گفتم که بلاخره خندید 

_دختر شکمو خودمی دیگه!

دلم خون بود ولی واسه اینکه بیشتر از این ناراحت نباشه کاری کردم که خندید و به کلی موضوع را فراموش کرد من میگفتم و اون بلند میخندید میدونستم خنده هاش از ته دلش نیست ولی 

این هم که سعی داشت فراموش کنه

برام بس بود

برچسب ها

‫2 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن