رمان آنلاینرمان دانشجوی شیطون بلا

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت چهل و چهار

 

روبه روی خونه اش ماشین رو پارک کردم که با عجله سعی کرد پیاده شه ، با حرص قفل مرکزی رو زدم که چند بار دستگیره رو کشید وقتی دید باز نمیشه عصبی به سمتم برگشت و گفت :

_این کارها چه معنی میده ؟؟

دستمو لبه پنجره گذاشتم و خونسرد نگاهمو توی صورتش چرخوندم .

_رفتی لباساتو زود جمع میکنی میای پایین !

لبخند مضحکی روی لبهاش نشوند و با لجبازی گفت :

_صدبار بهت گفتم من با تو توی یه خونه نمیمونم !

داشت باز روی اعصابم میرفت و من اصلا این رو دوست نداشتم ، با فکری که به خاطرم رسید سرمو به نشونه باشه براش تکون دادم ، دیدم از اینکه اینقدر زود کوتاه اومدم تعجب کرده .

چون چند دقیقه متعجب خیره چشمام شد ، قفل مرکزی رو زدم که با صداش به خودش اومد و در حالی که با صورتی جمع شده از درد از ماشین پیاده میشد زیر لب خدافظی زمزمه کرد .

تا زمانی که داخل خونه شد از پشت سر خیره راه رفتنش بودم که چطور درد میکشید و به سختی راه میرفت.

چند دقیقه از داخل شدنش نگذشته بود که موبایلم رو از جیبم بیرون آوردم و شماره وکیل رو گرفتم.

به دو بوق نکشیده گوشی رو برداشت که بدون اینکه بزارم حرفی بزنه گفتم : 

_همین الان به شماره ای که بهت میدم زنگ میزنی و بهش میگی که از طرف پدرتون تماس میگیرم و تا یه ساعت دیگه میخوام بیام بهتون سر بزنم .

_ولی آقا شاید به پدرشون زنگ زدن و فهمیدن دروغ….

توی حرفش پریدم و جدی گفتم :

_همین که گفتم زنگ میزنی ! 

دستمو دور فرمون مشت کردم و ادامه دادم :

_از اون بابتم خیالت راحت اینقدر استرس میگیره و نگران میشه که اصلا حواسش به این چیزا نیست .

بعد از چند دقیقه صدای آرومش به گوشم رسید که گفت :

_چشم الان زنگ میزنم.

درحالی که خم میشدم نگاهی به خونه اش انداختم و عجول لب زدم :

_زودتر فقط ، منتظرم

بدون اینکه بزارم حرفی بزنه گوشی رو قطع کردم و جلوی ماشین انداختمش !

به پشتی صندلی تکیه دادم و در حالی لبخند رفته رفته روی لبهام بزرگ تر میشد زیر لب زمزمه کردم :

_ببینم حالا میخوای چیکار کنی ؟

هنوز ربع ساعت از رفتنش نگذشته بود که صدای گوشیم بلند شد ، حدس زدن اینکه کی میتونه پشت خط باشه کار سختی نبود ، برای اینکه بیشتر حرص بخوره گذاشتم قشنگ زنگ بخوره.

بعد از چند ثانیه با کمال خونسردی بدون اینکه به صفحه نگاهی بندازم گوشی رو برداشتم و بی تفاوت گفتم :

_بله !

صدای پر استرسش توی گوشی پیچید که لرزون گفت :

_خیلی زود باید ببینمت !

پوزخند صدا داری زدم و درحالی که دستی به ته ریشم میکشیدم با غرور گفتم :

_اگه میخوای منو ببینی شب با وسایلت میای خونه 

و گوشی رو قطع کردم و با خنده ای که از روی لبهام پاک نمیشد ماشین رو به حرکت درآوردم و با سرعت از اونجا دور شدم

_حالا با پای خودت برمیگردی جایی که من خواستم

“نــــــورا “

عصبی با وجود کمر دردی که داشتم توی خونه راه میرفتم و زیر لب فوحش بود که به این وکیل میدادم.

آخه الان من چه غلطی باید بکنم لعنتی ! با فکر به امیرعلی و قولی که بهم داده بود با عجله به سمت تلفن رفتم و گوشی رو برداشتم و باهاش تماس گرفتم .

ولی با حرفی که زد عصبی دستامو مشت کردم ولی قبل از اینکه اعتراض کنم گوشیو قطع کرد .

لعنت به این شانس حالا چه خاکی باید توی سرم بریزم ، لبم رو با دندون کشیدم و کلافه چرخی دور خودم زدم .

بی فایده بود باید تا دیر نشده یه کاری میکردم ، مجبور بودم به حرف اون زورگو عمل کنم وگرنه اگه بابا کوچکترین بویی میبرد بدبخت میشدم.

با عجله لباس هامو وسایلی که بهشون احتیاج داشتم رو داخل چمدون کوچیکی ریختم و با بدنی که به شدت درد میکرد از خونه خارج شدم .

شانس آورده بودم که سوفی و مامانشم چند روزی بود اینجا نبودن و رفته بودن خونه فامیلشون وگرنه میخواستم جواب اونا رو چی بدم.

با متوقف شدن ماشین کنار پام با احتیاط سوار شدم و ناراحت سرم رو شیشه ماشین تکیه دادم ، بالاخره مجبور شدم به خواسته اش عمل کنم .

با توقف ماشین کنار در اصلی بعد از پرداخت هزینه از ماشین پیاده شدم و به طرف نگهبان ورودی رفتم.

از اینکه به اجبار باید باز توی این زندون برمیگشتم عصبی بودم ، بدون توجه به نگهبانا از کنارشون گذشتم و با قدم های بلند داخل خونه شدم.

ولی هنوز یه قدمم برنداشته بودم ، که یکی از نر غولاش جلوم رو گرفت و با اخمای توهم جدی گفت :

_کجااا خانوم محترم آقا الان خونه نیستن.

چپ چپ نگاهی بهش انداختم و درحالی که چمدونم روی زمین میذاشتم دستامو به کمر زدم و طلبکار گفتم :

_برو کنار ببینم ، همون آقاتون گفته من بیام .

سرش رو کج کرد و عصبی گفت :

_حالا هرچی!

ما اجازه نداریم شما برید داخل ، وقتی آقا خونه نیستن

انگشت اشاره ام رو به سمتش گرفتم و عصبی درحالی که بهش نزدیک میشدم از پشت دندون های کلید شده ام غریدم :

_من حوصله بگو مگو کردن با تو رو ندارما بر…..

که یکدفعه با اون هیکل گنده اش دستم رو گرفت و درحالی که عصبی به طرف در خروجی میبردم گفت:

_برو بیرون ببینم زود باش .

تقلا کردم تا دستمو ازش جدا کنم که با صدای ماشینی که با سرعت کنارمون توقف کرد سرمو بالا گرفتم ، با دیدن صورت فوق العاده عصبی امیر علی با ترس آب دهنم رو قورت دادم

از ماشین پیاده شد و درحالی که عصبی به سمت ما میومد بلند گفت :

_دستشو ول کن !

نگهبان از ترسش دستمو ول کرد و یک قدم به عقب برداشت ، نگاهشو عصبی به صورتش دوخت و با چشمای به خون نشسته ادامه داد :

_به چه جراتی اینطوری باهاش رفتار کردی هااا ؟؟

من از ترس کُپ کردم چه برسه به اون نگهبان بخت برگشته ، با رنگی پریده لبهای لرزونش رو تکون داد و گفت :

_آخه آقا هیچکس خون……

توی حرفش پرید و درحالی که انگشت اشاره اش رو جلوی صورتش تکون میداد با خشم فریاد زد :

_بسه ! حالام زود از جلوی چشمام گورتو گم کن تا بعدا بیام تکلیفتو مشخص کنم .

با عجله دو پا داشت دوتای دیگم قرض گرفت و با دو از کنارمون گذشت ، از اینکه حال اون نگهبان رو بخاطر من گرفته بود با تعجب داشتم نگاش میکردم که امیرعلی بی تفاوت از کنارم گذشت

به دنبالش قدم تند کردم و آروم صداش زدم و گفتم :

_میخوام باهات حرف بزنم .

بدون اینکه به طرفم برگرده بی تفاوت لب زد : 

_دنبالم بیا !

بدون توجه به وضعیت من ، با عجله قدم برمیداشت و ازم فاصله میگرفت ،با کمری که به شدت میسوخت با قدم های آروم دنبالش راه افتادم.

داخل خونه که شدیم روی مبلای کنار تلوزیون نشست و درحالی که پاشو روی اون پاش مینداخت گفت :

_خوب میشنوم !

چمدون توی دستمو کنارم گذاشتم و بدون مقدمه چینی رفتم سر اصل مطلب و گفتم :

_میخوام به عنوان دستیارت فردا توی بیمارستان کنارت باشم تا خانوادم خیالشون از بابت من راحت بشه میدونی که چی میگم ؟؟

دستی روی پاش کشید و جدی گفت :

_باشه به شرطی که از این به بعد همه جا حرف ، حرف من باشه .

دهن باز کردم اعتراض کنم که انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و درحالی که تکونش میداد با نیشخندی گفت :

_هیس ! هیچی نگو ، حالام برو توی اتاق من وسایلت رو بزار ، میدونی که کجاس؟؟

دندون هامو روی هم سابیدم و عصبی چشمامو محکم روی هم فشار دادم ، مجبور بودم فعلا هرچی که میگه قبول کنم پس با اعصابی خراب مقابل چشمای پیروز امیرعلی از پله ها بالا رفتم .

دستم روی دستگیره اتاقش نشست و خواستم در رو باز کنم که با فکر به اینکه چرا من باید توی اتاق اون بمونم دستم روی دستگیره خشک شد.

اصلا دلیلی نداشت که من بخوام با اون توی یه اتاق بمونم ، چند قدم عقب رفتم و کنجکاو نگاهم رو به اطراف چرخوندم چند اتاق توی همون راهرو بود .

بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و داخل اولین اتاقی که به چشمم اومد شدم .

نگاهمو توی اتاق چرخوندم و چمدون وسایلم رو همونجور گوشه اتاق رهاش کردم ، وقتی زیاد اینجا نمیموندم چرا باید وسایلم رو باز میکردم.

خودمو روی تخت دونفره انداختم و با دردی که هر لحظه بیشتر توی کمرم میپیچید چشمامو بستم.

دردش دیگه طاقت فرسا شده بود بلند شدم و با اخمای درهم پیراهنی که تنم بود رو بیرون آوردم و رو به روی آیینه ایستادم و به سختی سعی کردم نگاهی به کمرم بندازم.

ولی هرکاری میکردم نمیشد فقط یه قسمت خیلی کوچیک از کبودی پشتم رو می دیدم که وحشتناک شده بود

توی حال و هوای خودم بودم که در اتاق باز شد و با دیدن امیرعلی که با چشمای گرد شده خیره من بود جیغ کوتاهی کشیدم و با عجله پیراهنم رو جلوی خودم گرفتم .

اخماش توی هم رفت و با قدم های بلند در حالی که به سمتم میومد گفت :

_کمرتو ببیتم !

پیراهنم رو بیشتر جلوی خودم گرفتم و دست پاچه لب زدم :

_نمیخواد خوب شده !

با این حرفم چشم غره ای بهم رفت و در حالی که سینه به سینه ام می ایستاد گفت :

_ خودت نشون میدی کمرتو ببینم یا به زور مجبورت کنم هووووم ؟؟ کدومش؟؟

عصبی بدون اینکه چیزی بهش بگم خیره چشمای مغرورش شدم ، دستاش رو به سینه زد و درحالی که نگاهش روی سر شونه های لختم در گردش بود ادامه داد :

_الانم مثل دختر خوبی پشتت رو بهم کن تا ببینم کمرتو !

میدونستم تا نبینه ول کن نیست و به هر طریقی کارش رو میکنه برای همین بی تفاوت پشتم رو بهش کردم .

با برخورد سر انگشتای داغش با پوست کمرم یه حال عجیبی بهم دست داد و انگار ته قلبم خالی شد ، آب دهنم رو به زور قورت دادم که با فشار آرومی که به کمرم آرود با درد چشمامو بستم و پلکامو روی هم فشار دادم .

_خیلی زیاد کبود شده ، ولی چیزی نیست تا چند روز دیگه کاملا خوب میشه .

ولی من از دردش اینقدر لبم رو محکم گاز گرفتم که طعم تلخ خون توی دهنم پیچیده بود ، بدون توجه به دستش که روی کمرم بود آروم به طرف تخت رفتم و روش نشستم.

هنوزم سرم پایین بود که با تعجب صدام زد و گفت :

_چیکار خودت کردی ؟؟؟

سوالی نگاش کردم که عصبی جعبه دستمالو از روی میز برداشت و درحالی که چند برگ دستمال از داخلش بیرون میکشید به سمتم اومد و کنارم روی تخت نشست

خشن چونه ام رو بین دستاش گرفت و درحالی که سرم رو به طرف خودش برمیگردوند عصبی غرید :

_ببین چه بلایی سر خودت آوردی؟؟

متوجه حرفاش نمیشدم که دستمال رو محکم روی لبهام فشارش داد از سوزشی که توی لبهام پیچید آخی از درد کشیدم .

درحالی که عصبی بلند میشد با چشم و ابرو به لبم اشاره کرد و گفت :

_بگیرش روی لبت تا برم برای کمرت پماد بیارم .

دستمال رو از دستش گرفتم و روی لبم فشردمش ، با بیرون رفتنش از اتاق بی اختیار روی تخت به پهلو دراز کشیدم و چشمامو روی هم فشار دادم.

تازه داشتم متوجه درد بدی که توی کمرم پیچیده بود میشدم ، از شدت درد زیادش لباس از بین دستام سست شد و حالا تقریبا با بالا تنه ای برهنه و تنها لباس زیر روی تخت خوابیده بودم.

عصبی داخل اتاق شد و تا چشمش به صورتم خورد نمیدونم چی دید که با خشم فریاد زد :

_وقتی میگم باید اینجا پیش من بمونی برای همین چیزاس دیگه ، حالا ببین حالتو لعنتی !

با صدای دادش از ترس به خودم لرزیدم که با عجله کنارم روی تخت نشست و دستاش بودن که روی کمرم در حرکت بودن .

با احتیاط مایع سردی رو به کمرم میزد که از سردی بیش از حدش یخ زدم .

_این پماد خیلی کارش خوبه تا چند دقیقه دیگه دردت رو آروم میکنه

بعد از چند دقیقه صدای خِش خِش دستمال کاغذی معلوم بود داره دستاش رو پاک میکنه ، منتظر بودم از اتاق بیرون بره ولی برخلاف انتظارم کنارم دراز کشید و از پشت سر با احتیاط بهم چسبید و بغلم کرد .

لبم رو با زبون خیس کردم و درحالی که آروم سعی کردم ازش فاصله بگیرم سوالی پرسیدم:

_تو نمیخوای بری سرکارت ؟؟

فاصله به وجود اومده بینمون رو دوباره با یه حرکت پُر کرد و درحالی که بهم میچسبید خشن  یه کلمه گفت :

_نه !

سعی کردم نسبت بهش بی توجه باشم ، با یادآوری وکیل چشمامو توی حدقه چرخوندم و درحالی که نمیدونستم باید از کجا شروع کنم دست پاچه گفتم :

_فردا باهات بیام دیگه ؟؟؟

چیزی نگفت که از نیم رُخ نگاهی بهش انداختم و کلافه لب زدم:

_با تو بودما ؟؟

بی حوصله زیر لب آره ای زمزمه کرد ، که به خودم جرات دادم و ادامه دادم :

_پس یعنی الان میشه به وکیل زنگ بزنم و آدرس بدم که فردا بیاد ؟؟

با این حرفم دستش رو ستون بدنش کرد و درحالی که خیره صورتم میشد آروم زمزمه کرد :

_آره ولی به شرطی که حرفایی که گفتم از یادت نره میدونی که اگه بخوام در عرض چند ثانیه همه چی رو نابود میکنم.

اینقدر جدی این حرف رو گفت که از ترس به خودم لرزیدم و دست پاچه گفتم :

_منظورت چیه ؟؟

نفسش رو با فشار بیرون فرستاد و درحالی که به طرف صورتم خم میشید گفت :

_هیچی ، الانم گوشی رو بهت میدم تماس بگیر آدرس بده فردا بیاد

برچسب ها

‫2 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن