رمان آنلاینرمان دختر شیطون بلا

رمان دختر شیطون بلا پارت بیست و هفت

+نمیدونستم که سیگاری هستی

-منم نمیدونستم

+مه گل مثل ادم خودت بندازش دور

-ا زرنگی خودت نکش اگه راست میگی

+مشکل تو اینه به سیگار تو دستش اشاره کرد سرمو به نشونه مثبت تکون دادم سیگارشو انداخت بیرون اما من ننداختمش

+خب دیگه خواموشش کن

ن ،

کل بستشو بنداز

+اه باشه بابا بعدم پاکت سیگارو با حرص انداخت بیرون اما بازم خاموش نکردمو به ل*ب*م نزدیکش کردمو یه پک زدم

+دیگه چیه؟؟؟؟ -هیچی باوو میخواستم ببینم چه مزه ای
ایییی مزه گوه میداد سیگارو انداختم بیرون با این حرفم همه کلی خندیدن

پارمیس دستت درد نکنه یعنی داداش من گوه میکشه

-نه عزیزم اونو که میخوره

مه گل -نه عزیزم اونو که میخوره با این حرفم یهو ماشین از حرکت ایستاد ارشا با یه قیافه خیلی خیلی عصبانی بهم نگاه میکرد

+چه زری زدی

-بب ببخشید ممن منروری نداشتم

+که منظوری نداشتی یهو یه فکری به سرم زد

-اصلا مگه تو نمیخواستی ببخشمت .خب اگه کارم نداشته باشی میبخشمت ای جانم چه تاثیر داشت فورا عصبانیتش خوابید

+یعنی بخشیدی -خب نه کاملا ،

دوتا شرط دارم

+خب بگو

-اول اینکه همین الان ازم معذرت خواهی میکنی

دوم اینکه میریم خرید به حساب تو یه چیز خوشگل میخرم
+باشه قبول یکم مکی کردو ادامه داد

+معذرت میخوام

مه گل -اومم باشه بخشیدم با این حرفم یه لبخند محو رو ل*ب*ا*ش اومد کنار یه رستوران پارک کرد منم پریدم پایین خخخ همه تو کف ماشین ارشا بودن دخترا با حسرت بهم نگاه میکردن لابد فکر میکنن دوست دخترشم وقتی پیاده شدیم ماشین نگارم همونجا پارک بود با هم به داخل رستوران
رفتیم
سر یه میز بزرگ نشستیم
بعد از خوردن غذا که خیلی
هم چسبید از رستوران خارج
شدیم
همون لحضه یه پسر جیگر
به سمت رستوران اومد
کنار در با هم رو برو شدیم
خیلی قیافش اشنا بود
گذاشتمش زیر زره بین
*مه گل؟؟؟؟
اوه تازه شناختمش وای خدایه من
اینکه باربده
فورا پریدم ب*غ*لش
همدیگرو سفت ب*غ*ل کرده
بودیم
⃣⃣⃣
ارشا داشتیم از در خارج میشدیم که یه پسره روبروی مه گل ایستاد و گفت

+مه گل یعنی میشناختش با چیزی که دیدم دستام از عصبانیت مشت شد مه گل ،

مه گل من اون غریبه رو ب*غ*ل کرد با این کارش فکرای مختلف به ذهنم هجوم اوردن یعنی ممکنه دوست پسرش بوده باشه

،یا عشقه قدیمیش هر لحظه عصبانیتم بیشتر میشد اون عوضی هم داشت مه گلو تو ب*غ*لش له میکرد ،هه مه گل خانومم انگار که نه انگار سفت خودشو به اون اشغال چسبونده بود و ولش نمیکردم با صدایی که از خشم دو رگه شده بود گفتم
-معرفی نمیکنید

+اوم چرا ،

این باربده

.باربد ایشون برادر دوستمه ارشا .و بعد بقیه رو معرفی کرد کلمه برادر دوستتو مغزم رژه میرفت ،

یعنی فقط برادر دوستش بودم براش بازم نسبت اون غریبه که تازه فهمیدم اسمش باربد رو با مه گل نفهمیدم از طرفی هم نمیتونستم غرورمو زیر پا بزارم و ازش بپرسم سعی کردم قیافم خونسرد باشه

-سوار شید بریم دیگه با این حرفم همه سوار ماشینا شدن مه گلم از ب*غ*ل اون پسره بیرون اومد که پسره گفت *کجا .من تازه تو رو پیدا کردم وروجک

⃣⃣⃣
ارشا *کجا من تازه تو رو پیدا کردم وروجک

+اومممم خب شمارتو بده واسه یه روز دیگه قرار میزاریم

*باشه بنویس ……۰۹۱۲ اگه یکم دیگه حرف میزدن دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم اما خداروشکر مه گل زود رفت سوار ماشین شد منم پشت سرش نشستم تو ماشین و حرکت کردیم یکم که گذشت مه گل گفت

+هنوز واسه شهر بازی رفتن زوده ،بریم خرید اه این باز قیافشو مظلوم کرد فکر کنم میدونه وقتی اینکارو میکنه نمیتونم
نه بیارم
-باشه
با این حرفم پرید سمتم
خواست لپمو ب*و*س کنه
که فکر کنم حواسش جمع
شد چون فورا به حالت
قبلشبرگشت
-ام جون ،میخوام کلی
خرید کنم ،اخه امشب
من میرم
یعنی چی کجا میره
سوال منو پارمیس پرسید
⃣⃣⃣
مه گل پارمیس کجا بری؟؟؟؟؟

اوه سوتی دادم قرار شد وقتی خواستم برم بگم بهشون ،اما خب چه فرقی میکنه الان میگم

-میخوام برم ویلای خودمون

نمک ابرود ارشا با صدای بلندی گفت چیییییی؟

-وا چرا همچین میکنی گفتم میخوام برم ویلای خودمون دوروز بعدم میرم تهران ارشا اونوقت میتونم بپرسم چرا میخوای بری ؟؟

-بگم مسخرم نمیکنید هر سه با هم گفتن نه -خب چیزه ،یعنی اینجا من هی حرص میخورم پارمیس وا برای چی؟؟؟؟؟

اخه از امروز اتاق خوشگله دوباره مال ارشا میشه . هرچند این یه بهانه بود اخه من وقتی این
تصمیم رو گرفتم از ارشا ناراحت بودم ولی حالا که بخشیدمش دلم نمیخواد از اینجا برم ولی فکر کنم حرفمو باور کردن چون داشتن میخندیدن ارشا هم یه لبخند زده بود و من رو نگاه میکرد

+اوف ،باشه اتاقم تا هروقت اینجاییم مال تو با این حرفش نیشم باز شد

باشه ولی باید قفل درو درست کنی

+امروز به سرایدار گفتم بیاد درستش کنه کنار یه مرکز خرید خیلی بزرگ پارک کرد دستامو بهم کوبیدم

ام جون رسیدیم الی
خب بابا لوس بازی در نیار
انگار تا حالا خرید نکردی
بیتوجه به اونا
از ماشین پیاده شدم
یه دقیقه بعد ماشین
نگارم کنارمون پارک کرد
-ا ما که زنگ نزدیم
شما چطوری اومدید
نگار
اسکل پشت سرتون بودیم
ها
-اسکل عمته ،تازه خودتم
منگلی
یه چشم غره بهم رفت و
دیگه چیزی نگفت
⃣⃣⃣
مه گل یه چشم غره بهم رفت و دیگه چیزی نگفت با هم داخل پاساژ شدیم
پسرا پشت سرمون بودن من که فقط تاپ و شلوارک میخریدم الی یه لباس مجلسی وری وری نایس خرید با کلی تاپ یاسمن رو که دیگه نگو کلی مانتو شلوار و لباس راحتی خرید نگار و پارمیسم که واقعا دستشون درد نکنه کل پاساژو بار کردن با خودشون این پسرا هم از پشت همش غرغر میکردن
توجهم به سمت دختری جلب شد که با یه تیپ خیلی خیلی جلف روبروی یه پسره وایساده بودو با صدای بلند حرف میزد دختره یعنی چی تو منو بازیچه
کردی ،

باهام بازی کردی،

پسره سکوت کرده بودو بی تفاوت نگاش میکرد تازه دختره نگاش به اطراف افتاد که همه نگاش میکردن یهو رو به من گفت چیه به چی نگاه میکنی مگه نگاه داره وا دختره پررو مشکل داره این همه ادم دورو برشن پسرا خواستن چیزی بگن که خودم جواب دادم -یب اینکه دیدن خر صفا داره دوما وقتی خودتو شبیه عروسک میکنی انتظار اینم داشته باش که باهات بازی کنن بعدم با یه پوزخند نگاش
کردم داشت از کلش دود میومد، بیرون خخخ مردمم ریز ریز میخندیدن همون پسره که دختره باهاش حرف میزد برام یه ب*و*س فرستاد و با دستش شمارشو نشون داد اه اه پسره لاشی
بلند گفتم

-هی پسر یه نفر هرروز نه هرروز یه نفر

بزار این یکی رو دک کنی بعد برو سراغ بعدی بعدم بیتوجه بهشون به طبقه دوم پاساژ رفتم (تیکه هامو حال کردید همه رو از تو یه کانال بر میدارم
یه همچین ادمی هستم من)
بقیه هم پشت سرم
اومدن
همه داشتن اونارو مسخره
میکردن و از من تعریف
ولی ارشا بازم اخماش تو هم
بود
⃣⃣⃣
مه گل ارشا بازم اخماش تو هم بود ایشش پسره تفلون خب مثل اینکه این رفیقای من کمر به همت بستن تا این پاساژو تخلیه کنن البته خودمم دست کمی از اونا نداشتم کلی نایلون دستم بود به عقب برگشتم که دیدم بعله این سه تا هرکول دستشون خالیه
بیشعورا من دستم داره میشکنه با اخم یه چشم غره توپ بهشون رفتم که

ارشا گفت

+چیزی شده

-نه خیر منتها سه تا هرکول دستاشون خالیه اونوقت من از سنگینی اینا کمر درد گرفتم بعدم پاکتا و نایلونای خریدمو پرت کردم تو ب*غ*لش با لبخند نگام کردو گفت +خب خودت ازمون نخواستی

-من حواسم نبود شما شعورتون نمیرسه

+فکر کن ماهم حواسمون نبود وروجک حالا هم برو به خریدت برس راستی نا گفته نماند که بیشتر خریدامو ارشا حساب کرد، بقیه هم یواشکی گرفتم که اون ندید بالاخره کارمون تموم شدو

از پاساژ بیرون اومدیم
⃣⃣⃣
مه گل

بالاخره کارمون تموم شدو از پاساژ بیرون اومدیم به ساعتم نگاه کردم ۸شب شده بود خدارو شکر هوا تاریک شده بود و میتونستیم بریم شهر بازی ارشا

+خب دیگه مثل اینکه همه خسته شدید بیاید بریم ویلا یکم استراحت کنیم پسرا هم فورا موافقتشون رو اعلام کردن والبته یاسمن و پارمیس فقط منو نگار و الی موندیم اه اینا به ما قول داده بودن
اصلا به جهنم نیان به نگار و الی اشاره کردم خب مثل  اینکه در این مورد یکم مخشون کار میکنه فهمیدن منظورم چیه ماشین ارشا هم که بین دو تا ماشین قرار داشتو در اوردنش یکم سخت بود با عصبانیت به بچه ها نگاه کردم ولی فایده ای نداشت پس خیلی زود دوییدم به سمت ماشین و سوارش شدم نگار زودتر از من سوار شده بود الی هم همینکه من درو بستم سوار شدم نگار پاشو گذاشت رو گازو
حرکت کرد
تا اینا باشن برنامه های مارو
بهم نریزن
کنار شهربازی نگه داشت
یه شهر بازی خیلی
بزرگ بود
⃣⃣⃣
مه گل میخواستم از ماشین پیاده شم که چشمم به گوشیم خورد ۱۲تماس بی پاسخ هر سه تامون گوشیامونو سایلنت کرده بودیم لابد به اونا هم زیاد زنگ زدن خخحح بیخیال تقصیر خودشونه پیاده شدیمو به سمت در ورودی شهر بازی رفتیم همون موقع دوتا پسر توجهمونو جلب کردن اینا همونایین که زدن دستمونو

۴۲۰

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن