رمان آنلاینرمان دختر شیطون بلا

رمان دختر شیطون بلا پارت سی و چهار

سخته ،یکم زمان لازم دارم

+باشه دخترم .
با یکم مکثی ادامه داد

+میشه ببینمت

-من امادگیشو ندارم اگه میشه بزارین برای بعد

+هرطور که تو بخوای. مادر و برادرت بلیط گرفتن دو روز دیگه میان ایران

-من فعلا نمیخوام ببینمتون نه شما رو نه کسایی رو که بزرگم کردن

+منظورت چیه خب اگه برای دیدنمون به زمان احتیاج داری مشکلی نیست ،اما یعنی چی که خانواده ای رو که بزرگت کردنم نمیخوای ببینی ،مگه الان پیششون نیستی

-نه

+کجایی

-خونه دوستم . باید قطع کنم ،بای

+مراقب خودت باش عزیزکم خدانگهدار.

گوشیو قطع کردمو رفتم حمام .

مه گل#

بعد از یه حمام حسابی بیرون اومدم چون زیاد تو حمام مونده بودم لپام سرم شده بود موهامو با سشوار خشک کردم خرگوشی بستمشون یه رژ صورتی زدم و یه لباس سر همی جین پوشیدم، شبیه بچه کوچولوها شده بودم ، با فکر به اینکه ارشا الان رفته شرکت بدون اینکه چیزی سرم کنم رفتم پایین پارمیس با دیدنم یکم خندید و گفت

+وای مه گل چه خوردنی شدی ،شبیه بچه های دوساله ای براش زبون در اوردم و کنارش نشستم و مشغول دیدن یه فیلم قشنگ شدیمت

تند تند تخمه هم میشکستیم متوجه سنگینی یه نگاه شدم سرمو به سمت پارمیس برگردوندم که دیدم تو نخ فیلمه برگشتم و به سمت پله ها نگاه کردم که متوجه…

# مه گل

متوجه ارشا شدم رو پله ها وایساده بود و
زل زده بود بهم این بشر عادت داره عین بز به ادم زل بزنه اما نمیدونم چرا با نگاه کردن بهش گرم میشدم واییی حالا چطوری برم لباس عوض کنم بخوام برم تو اتاق که باید از جفتش بگذرم اما خب مجبورم به ناچار بلند شدم که پارمیسم

متوجه موضوع  شد و شروع کرد به خندیدن منم سرمو تا اخرین حد ممکن پایین انداختم گردنم داشت میشکست حتی جلومو نمیدیدم اروم از کنارش رد شدم که یه چیزی زمزمه کرد اما من نفهمیدم بی توجه بهش از پله ها بالا رفتم یه تونیک بلند سفید با یه دامن سفید سنتی که نقش و نگار مشتکی داشتت پوشیدم موهامو باز کردمو دم اسبی بستم یه شال مشکی هم سرم انداختم خودمم خندم گرفته بود یه بار لباس باز میپوشم جلوش یه بارم اینطوری پوشیده .

از پله ها پایین رفتم که بازم سنگینی نگاهشو حس کردم ولی اهمیت ندادم

# ارشا

تو اتاقم مشغول انجام کارام
بودم اما فکرم کنار مه گل بود

سخته بعد این همه سال بفهمی کسایی که بزرگت میکنن خانواده واقعیت نیستن کارامو انجام دادم و رفتم پایین با دیدن مه گل با اون موها و لباسا دوس داشتم تا میتونم تو ب*غ*لم فشارش بدم شبیه بچه های کوچولو شده بود نمیتونستم ازش چشم بردارم بهش خیره شده بودم که از جاش بلند شد سرشو پایین انداختو به سمتم اومد از کنارم رد شد که اروم لب زدم کاش مال من بشی هم خودت هم قلبت

خدارو شکر نشنید چی گفتم و اروم از پله ها بالا رفت منم رو مبل راحتی نشستم و گفتم برام قهوه بیارن # مه گل

سه روز از ماجرای قهر کردنم میگذره و من دیگه نمیخوام مزاحم ارشا و پارمیس بشم تصمیم گرفتم ازمایش دی ان ای بدم پدرم که مطمئن بود اما من گفتم باید حتما ازمایش بدیم الانم اماده شدم و منتظرشم که بیاد و با هم بریم ازمایش بدیم یه مانتو شلوار رسمی مشکی پوشیدم به پارمیس فقط گفتم میرم بیرون ارشا هم که سر کار بود

گوشیم زنگ خورد به صفحه گوشی نگاه کردم هه اقای راد جواب دادم

-سلام

+سلام دخترم من اومدم به اون ادرسی که گفته بودی دم در منتظرم

-باشه اومدم گوشیو قطع کردم و از خونه زدم بیرون سوار لیموزین این اقای پدر شدم و رانندش ماشینو روشن کرد # مه گل

بعد از دادن ازمایش بابا (بچم مشکل داره ،خو یا بگو پدر،یا بگو بابا یا اقای راد دختره ی  خوددرگیر

دوتا اب انار خرید از اونجایی که زیادی اب انار دوس دارم مال خودمو یه جا سر کشیدم و مال بابا رو هم از دستش کشیدم و مشغول خوردن شدم اول با تعجب نگام کرد اما بعدش شروع کرد به خندیدن

+مه گل

بلی.؟؟

+جواب ازمایشو چهار روز دیگه میدن .من از جوابش مطمئنم اما به خاطر تو انجامش دادیم

-خب؟؟

+اگه جواب مثبت باشه باید شناسنامتو تغییر بدیم

نمیدونستم چی بگم

اره جواب این ازمایش هویت منو تغییر میداد دیگه کسی منو مه گل اریا صدا نمیزد مه گل راد صدام میزنن و سوالای بعدش منو عذاب میداد # مه گل

قیافم در هم شد با صدای ضعیفی گفتم -باشه

+از حرفم ناراحت شدی؟؟؟؟

-نه ولی بعدش حوصله جواب به اطرافیانمو ندارم

+مه گل

بله؟؟؟

+مادرو برادرت دیروز رسیدن ایران میخوان ببیننت .

-ولی من نمیخوام تا جواب ازمایش مشخص نشده اونارو ببینم

+مادرت خیلی بیقراره میخواد ببینتت از دیروز داره التماس میکنه که تورو ببینه.

امروزم که فهمید میخوام بیام تورو ببینم با گریه و زجه خواست باهام بیاد قانع کردنش خیلی سخت بود خواهش میکنم بزار ببینتت

-این همه سال صبر کرد این چهارروزم روش نمیخوام هیچ کدوم اسیب ببینیم پس خواهش میکنم تحت فشار نزاریدم

+باشه هرطور که تو بخوای عزیزم

-میشه منو برسونید خونه باید برم دنبال خونه بگردم

# مه گل،

+چییی؟؟؟ یعنی چی میخوای تنها زندگی کنی؟
-من قبلا هم تنها زندگی کردم الانم مجبورم نمیتونم بیشتر از این مزاحم دوستم بشم +اخه مگه من مردم مثلا پدرتم ،میای خونه ما زندگی میکنی

-مگه شما خونه دارید اینجا

+مگه میشه تو اینجا باشیو ما اونجا همه چی رو تو لندن فروختیم میخوایم یه زندگی جدیدو تو ایران شروع کنیم

اما هنوز مشخص نشده که من دختر شمام چطور بیام خونتون

+من که مطمئنم اما اگه خدایی نکرده اینطور نبودم به عنوان مهمون خونه ما هستی -اخه

+اخه نداره ،امروز وسایلتو جمع کن شب میام سراغت

اووووم ،باشه

فعلا بای من باید برم

+خدانگهدار عزیزم مواظب خودت باش

# مه گل

بابا خیلی اصرار کرد که منو برسونه اما من قبول نکردم حوصله خونه رفتنم نداشتم رفتم پاساژ ….و شروع کردم به گشتن چند دست لباس راحتی و مانتو شلوار خریدم اصلا متوجه گذر زمان نبودم به خودم که اومدم هوا تاریب شده بود به ساعتم نگاه کردم اوه اوه ساعت ۹شب بود و من از صبح بیرون بودم با اینکه سر شب بود اما متاسفانه تاکسی پیدا نمیشد منم اونقدر جرات نداشتم که با یه ماشین به غیر از تاکسی برم یکم منتظر موندم که بالاخره یه تاکسی اومد سوار شدمو ادرس خونه پارمیسو دادم.
حدود یه ربع بعد تاکسی کنار خونشون نگه داشت بعد از دادن پول به راننده پیاده شدم و زنگ و زدم درو بدون اینکه حرفی بزنن باز کردن (تبلیغ ایفون تصویری بود)? خریدامو دستم گرفتمو رفتم داخل هنوز درو کامل باز نکرده بودم که صدای پارمیس اومد

پارمیس#

وای مه گل کجا بودی بیشعور دلم هزار راه رفت

-سلام ،خب به دلت میگفتی یه راه بره به من چه *مرض اون گوشیتو چرا جواب نمیدادی -صداشو نشنیدم لابد رو سایلنته

*ارشا خیلی نگرانت بود الانم رفته بیرون دنبالت
۵
-خخخخخ انگار تهران یه روستائه اخه تو شهر به این بزرگی حتی اگه گم شده باشمم نمیتونه پیدام کنه

*خب بابا ،کجا بودی حالا؟؟ -بعد ازمایش یکم با بابام حرف زدم و بعدشم رفتم خرید منو که میشناسی برم خرید اصلا متوجه گذر زمان نمیشم

*من یه زنگ بزنم به ارشا که برگرده.

-باشه منم برم بالا لباسمو عوض کنم

لباسامو عوض کردم گوشیمو دو اوردم و یه نگاه بهش کردم کلی تماس از ارشا و پارمیس داشتم گوشیمو از رو سایلنت در اوردمو گذاشتمش تو جیب تونیکم رفتم پایین و کنار پارمیس نشستم

مه گل#

مشغول چرت پرت گفتن با پارمیس بودیم که ارشا

اومد یه نگاه برزخی بهم انداخت که نزدیک بود خودمو خیس کنم هیج حرفی نزد و اومد سمتمون رو یکی از مبلا نشست و زل زد به تی وی دستاشو مشت کرده بود معلوم بود داره خیلی حرص میخوره منم که همه باهام اشنا شدید کرم دارم دیگه ،کرم اونم فراوون پاورچین پاورچین به سمتش رفتم و یه جیغ کبود تو گوشش کشیدم با ترس از جاش پرید خندم گرفته بود،نگام به پارمیس افتاد،که روی مبل وایساده بودو دستشو رو قل*ب*ش گذاشته بود، دیگه نتونستم خودمو کنترل .کنم و پقی زدم زیر خنده . ارشا با عصبانیت خواست چیزی بگه که همون موقع گوشیم زنگ خورد
۵۲۶

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن