رمان آنلاینرمان دختر شیطون بلا

رمان دختر شیطون بلا پارت چهارده

توش بعد از کلی کف بازی رفتم زیر دوشو خودمو ابکشی کردم ،

حولشو پوشیدم خواستم بیام بیرون که تصمیم گرفتم یکمم کرم بریزم حموم خیس بود شامپو رو خالی کردم روش کلی هم ساییدمش که معلوم نشه با یه لبخند شیطانی بیرون رفتم به ساعت نگاه کردم ۱۲شب بود اوه اوه دیرم شد لباسامو پوشیدم و از اتاق خارج شدم به پایین راه پله که رسیدم

-پارمیس پس بقیه کجان

+رفتن ،صدات کردم  نشنیدی فکر کردم خوابت برده

-خیلی بیشور بودم عبضی ها
😡😡😡😡
+خخخخ قیافشو
اصلا تو نمیخواد بری
پیش من بخواب
⃣⃣
-اخه لباس ندارم

+من بهت میدم الکی بهونه نیار

-باشه بزار زنگ بزنم به مامانم اگه اجازه دادن میمونم

+وا تو که تنها زندگی میکنی

-دلیل بر این نمیشه که از اعتمادشون سوء استفاده کنم بهشون خبر میدم اگه قبول کردن هستم در خدمت رفیق خلم

+خل خودتی،بزنگ بهشون دیگه شماره مامانمو گرفتم

-سلام مهشیدم خوبی عشق من

+سلام گل دختر ،زبون نریز کارم داشتی مامان جان

-اره خب گفتم که لمشب خونه پارمیس دعوتم الانم دیر وقته ،پارمیس پیشنهاد داد پیشش بمونم ،گفتم اگه شما اجازه بدید امشبو اینجا بمونم

+باشه گلی مواظب خودت باش

-چشم ،بای

+خدافظ دخترکم

پارمیس قبول کردن

+چه خوب

-حالا یه دست لباس بده بهم یه اتاقم نشونم بده شب اونجا بخوابم

+باشه بیا بریم بالا اتاقتو نشونت بدم الان لباستم برات میارم .

صبح با صدای گوشیم از خواب نازم بیدار شدم به اتاق نگاه کردم واه چرا تو اتاق خودم نیستم اهان یادم اومد خونه پارمیسم . بعد
از انجام عملیات با همون تاپ و شلوار پارمیس رفتم پایین خخخ موهامم که جنگل بود -هویتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتی پارمیس صبح بخیر

،میگما اون داداش بوزینت رفت سر کارش سرمو که بالا اوردم با چهار جفت چشم روبرو شدم دوجفت خندون یه چشم ترسون و از همه مهم تر یه چشم عصبانی که عکیب ترسناک شده بود –

سسلام.مم من نمیدونستم شما اینجایید باور کنید فکر کردم پارمیس تنهاست

+اشکال نداره دخترم ما اخر شب اومدیم خونه بیا بریم صبحونه بخوریم

باشه نگاهم به سمت ارشا چرخید

-اه این چیه رو سرت ِ
چرا سرتو با باند بستی؟
یه نگاه بهم کرد که خودمو
خیس کردم
زدم به بیخیالی و همگی
رفتیم سر میز و مشغول صبحانه
خوردن شدیم
بعدم که با پارمیس رفتیم
یونی .
Arsha:
ارشا به اتاقم رفتم اما همین که نگام به لباسا افتاد چشام گرد شد این که از من شل*م*ته تره همه لباسامو که پوشیده بود رو تو اتاق پخش کرده بود ای خدا حولم اینجا چیکار میکنه بهش دست زدم نم داشت
یعنی رفته حمومو از حوله من استفاده کرده .

اوف من واسه اینجور چیزا شدیدا وسواس دارم اما نمیدونم چرا اصلا ناراحت یا عصبانی نشدم بلکه خوشحالم شدم حوله رو برداشتم تصمیم گرفتم دوش بگیرم و با همین حوله نم دار که بدن مهگل رو لمس کرده بدنمو خشک کنم همین که پامو تو حموم گذاشتم لیز خوردم و سرم به لبه وان برخورد کرد به زمین دست زدم هه سرامیکارو کفی کرده هم عصبانی شدم هم خندم گرفت به خاطر این همه شیطنت که تمومی
نداشت به پایین رفتم و بعد از پانسمان سرم به اتاقم رفتم اما خوابم نبرد فکرم درگیر دختری بود که دوتا اتاق باهام فاصله داشت ام که چقدر دوست داشتم الان تو ب*غ*لم بود و تا میتونستم فشارش میدادم صبح سر میز صبحانه رفتم با اینکه دیشب اصلا نخوابیدم اما سرحال بودم مامان بابا نیمه شب اومده بودن خونه منتظر مهگل بودم که بیاد پایین

+هویی پارمیس صبح بخیر اون داداش بوزینت رفت سرکارش این به من گفت بوزینه اونقدر عصبانی بودم که دلم میخواست همون جا خفش کنم
تا چشمش به ما افتاد
شروع کرد به عذر خواهی
بعدم به من نگاه کرد
+این چیه رو سرت
چرا سرتو بستی
با یاد اوری دیشب یه نگاه
وحشتناک کردم که فورا
روشو برگردوند
بعد از خوردن صبحانه
پارمیسو مهگل رفتن دانشگاه
من موندم این دختر بدون کتاب و جزوه واس چی میره دانشگاه
منم لباسامو عوض کردم
و رفتم به شرکت
مهگل:
مهگل از یونی که بیرون اومدم از بچه ها خدافری کردم و گفتم که میخوام دنبال کار بگردم تا شب دنبال کار گشتم اما
خب پیدا نکردم فردا دوباره میرفتم میگشتم کنار یه فست فود وایسادم و داخل شدم اونقدر گرسنم بود که شفارش یه پیتزا یه نفره با یه خانواده دادم نشستم همشو نوش جانم کردم

اصلا گوشت بشه بچسبه به تنم

.اخه میدونم الان دهنتون اب افتاده تازه انقدر خوشمزه بود دلتون بسوزه اخرین تیکه پیتزامم کردم تو حلقم یه دست به شکمم کشیدم که یه پسر مامانی ناز اومد سر میز +میخوای یه پیتزای دیگه هم من مهمونت کنم داشت با تمسخر اینو میگفت اما من پررو تر از این حرفام با یه پوزخند نگاش
کردمو

-چراکه نه اما خب میترسم کارت بانکیتون خالی شه پسره انتظار نداشت قبول کنم با یه چهره عصبانی گفت

+نترسید یکم خورد تو جیبم هست خواستم بندازم صدقه ،ولی خب باهاش واسه شما یه پیتزا میخرم میخواست منو حرص بده اما کور خونده

.خیلی خونسرد گفتم -کار خوبی میکنی گل پسر مخصوص بگیر ،بگو سسم دوتا بزاره ، راستی خوبه که در حد یه پیتزا پول صدقه داری اخه من معمولا میخوام صدقه بدم مبلغ یکم زیاده نمیتونم نقدی بدم چک میکشم .منتظرم بگید زودتر پیزامو بیارن که کار دارم
😐😐

+😡😡😡😡باشه منتظر باش
منم خیلی شیب نشستم رو میز ،پسره پیتزامو اورد
منم بر داشتمشو رفتم خونه
والا تا این باشه با من کلکل
نکنه ،پسره پررو
⃣⃣
پارمیس صبح مهگل گفت میخوام برم دنبال کار الان بهش زنگ زدم گفت کار پیدا نکرده دو سه تا از شرکت ها هم که رئیسشون هیز بازی در اوردن و از همون اول نور بالا زدن گوشی رو که قطع کردم تصمیم گرفتم به ارشا زنگ بزنم یکم حال کنم من که جرأت ندارم وقتی دعوام میکنه یا سرم داد میزنه بهش

چیزی بگم پس اینجوری یکم میچزونمش

.تازه ماشینمم نیاوردم اینجوری میرسونتم خونه .

شمارشو گرفتم

+بله پارمیس اه نمیتونه یه سلام بگه

، -سلام داداش

+کارت رو بگو

ایش -میای دنبالم

+کار دارم اژانس بگیر میخواست قطع کنه که زود گفتم -تو راه میخوام باهات حرف بزنم با داد گفت +اومدم خونه میتونی زرزر کنی ،بگو تاکسی سرویس میخوام
-نه میخوام باهات حرف بزنم ،درباره ی مهگله

+چی مهگل.چیزی شده اتفاقی براش افتاده .

اصلا بگو کجایی الان میام دنبالت

اخی داداشم چه هول کرده خخخ

-نه مهم نیست

،نمیخواد بیای دنبالم حالا شب تو خونه با هم صحبت میکنیم

+پارمیس اعصاب ندارم من ادرس بده

-کافه روبرو دانشگاهم

+بیست دقیقه دیگه اونجام و قطع کردم یه قهوه با کیک سفارش دادم پولشم همون اول حساب کردم چون میدونستم ارشا بیاد
کفری میشه
قهومو خوردم ،با بقیه
کیکم مشغول بودم
که به گوشیم زنگ زد
زود از کافه بیرون
اومدم و سوار
ماشینش شدم
آرشا:
ارشا خیلی نگران بودم میترسیدم اتفاقی واسه
شیطون بلام افتاده باشه

همین که پارمیس سوار شد شروع  کردم به حرف زدن اما خب سعی کردم دوباره مثل پشت تلفن هول نکنم ،

یکم خودمو خونسرد نشون دادم و شروع کردم به حرف زدن

-خب میشنوم ،چه اتفاقی افتاده

+راستش داداش مهگل امروز گفت که داره دنبال کار میگرده

-چی؟؟ حق نداره کارکنه ببینم اصلا چرا میخواد کار کنه مشکل مالی که نداره.نکنه پدرش بهش پول نمیده

+نه داداش مهگل هیچ مشکلی با خانوادش نداره

-پس دیگه لازم نیست کارکنه باهاش حرف بزن +خب داداش من یه ساعت پیش به مهگل زنگ زدم داشت تو شرکتا دنبال کار میگشت

-اوففف ،خب چیشد کار پیدا کرده ؟

+نه ولی،،،،

-ولی چی ؟بنال دیگه پارمیس

+گفتش کار نبوده فقط دو یه تا شرکت قبول کردن بره اونجا کار کنه که مهگل گفت رئیساشون زیادی چشم چرون بودن با این حرفش دستام از عصبانیت مشت شد .لعنتی چشماشونو از کاسه در میارم غلط کردن که به مهگل چشم داشتن . هیچ حرفی نزدم پارمیسو دم خونه پیاده کردمو رفتم بام تهران حالم اصلا خوب نبود دلم برای دیدن مهگل پر میکشید . باید باهاش حرف بزنم ازش میخوام برگرده شرکت

اصلا بیاد اونجا فقط الوچه و پفک بخوره اما فقط باشه

اونجا باشه

که هرروز ببینمش همین صبح دیدمش اما بازم دلم تنگه براش من اصلا ارشای قبل نیستم ،اعتراف میکنم که بهش وابسته شدم ناخوداگاه با خودم زمزمه میکنم : “گرگ هم که باشی عاشق بره هایی خواهی شد که تورا به علف خوردن وا خواهد داشت… و رسالت عشق چنین است ؛شدن انچه که نیستی”

یعنی واقعا من عاشق شدم حتی خودمم این رو نمیدونم قطره های بارون صورتم
رو خیس میکنه
سیگارمو روشن میکنم .
با گوشیم یه اهنگ میزارم
و به مهگلی فکر میکنم
که دلم عجیب هواشو
کرده
آرشا
ادرس خونه مهگلرو از پارمیس گرفتم الانم منتظرشم که بیاد پایین تا باهاش حرف بزنم میخوام غرورمو بشکنمو ازش بخوام بیاد تو شرکت من کار کنه .

تو همین فکرا بودم که در پارکینگ امانش باز شد و اومد بیرون، زود از ماشین پیاده شدمو به سمت
ماشینش رفتم . با دست به شیشه ماشینش زدم بهم نگاه کرد و زود از ماشینش پیاده شد منتظر بودم بهم سلام کنه اما خب فک کنم اونم منتظر همین بود دست به سینه به ماشینش تکیه داده بودو نگام میکرد اوف

.اصلا این کوچیکتره پس باید اول سلام کنه چند ثانیه منتظر بودم اما هیچی نگفت . مجبور شدم تسلیم بشم

-سلام به جای جواب سرشو تکون داد.

-تکون دادن اون زبونت سخت تر از کلته

+اولا اینو از خودت بپرس ،چون من همیشه بهت سلام میکنم به جای جواب سر تکون میدی پس از این به بعد تو اول سلام میکنی ،

دوما صبحت بخیر

،سوما الانم به جای سر تکون دادن حرف میزنی خخخخ پس این خانوم کوچولو الان مثلا داره تلافی میکنه . -صبح تو هم به خیر یه لبخند خیلی قشنگ زد.

+کارم داشتی؟

-اره پارمیس گفت دنبال کار میگردی

+خب؟؟ -بیا شرکت من

+نه نه نمیام

۱۷۰

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن