رمان آنلاینرمان دختر شیطون بلا

رمان دختر شیطون بلا پارت چهل

#
مه گل باتمام توانم صدا زدم بااین فکر ک نکنه صدامو نشنوه ب سمت ماشین دویدم همین ک ماشین ایستاد نفس اسوده ای کشیدم و روی زمین نشستم آرشا از ماشین پیاده شد و ب سمتم دوید کنارم زانو زد آرشا:جان آرشا نفسم ب صورتش نگاه کردم باورم نمیشه توی چشماش اشب جمع شده بود چشمای عشقم از گریه قرمز شده بود اگه می رفت من می مردمR
تصور نبودنشم ازارم میداد نمیخواستم در این لحره ب چیزی غیر از آرشا فکر کنم
سرمو پایین انداختم و با من من گفتم آرشا من دوست دارم
#
آرشا منو در اغوشش کشید آرشا:عاشقتم مه گلم خیلی دوست دارم خیلی بیشتر از خیلی اونقدی ک حد نداره مه گل آی آرشا له شدم مگه آبمیوه میگیری فشار دستاشو کم کرد

اما بازم داشت فشارم میداد پیشونیمو ب*و*سید و گفت:پاشو بریم مه گل کجا بریم؟؟ آرشا بریم ویلای بنیامین اونا فکر می کنن هنوز تو راهیم مه گل نمیخوااااام پاشم نمیاد آرشا ب*غ*ل میخوای خانمم؟؟ .

#
مه گل بااین ک دوست داشتم ب*غ*لم کنه اما خب خجالت می کشیدم (خب ی چیزی بگو ک بهت بیاد توووو خجالت محاله) خواستم بگم ن

اما فقبل از اینکه بگم آرشا بلندم کرد آرشا من ک میدونم ب*غ*ل میخوای دیگه چرا سرتو میندازی پایین؟؟ مه گل نخیررررم کی گفته؟؟ آرشا:دلت مه گل دلم غلط می کنه باتو منو بذار پایین آرشا اینقد وووول نخور دیگه مه گل درماشینو باز کرد ومنو نشوند روی صندلی و خودشم سوار شد آرشا همین ک برسیم تهران میام خواستگاریت مه گل

اووووه چقد عجله داری آرشا آره عجله دارم باید هر چ زودتر خانمم بشی مه گل با شیطنت گفتم یعنی الان نیستم؟؟ ی اخم بامزه کرد و گفت آرشا هستی عزیزم اما میخوام کاملا رسمی خانمم بشی
مه گل گوشیم زنگ خورد پارمیس بود..
.
# اتصالو زدم

ووصل شد مه گل:سلام پارمیس:سلام کجاموندین شما مه گل:ماهم رسیدیم الان میایم پارمیس:باشه با داداشم بهت خوش گذشت پارمیس خخخخخ خدافو
مه گل شرود کردم ب غرغر کردن دختره ی پررو برگشته میگه با داداشم خوش گذشت آخه یکی نیس بگه بتوچه؟ آخه مگه فضولی؟ فقط بلده منو حرصم بده آم پارمیس بذار برسیم دونه دونه موهاتو می کنم ب آرشا نگاه کردم

ک داشت بی صدا میخندید هان؟؟؟ داری ب چی میخندی؟ انگار دلت میخواد با کفش بزنم تو سرت
.
#
مه گل همین ک گفتم کفش یاد پام افتادم ممل بچه های دوساله شرود کردم ب ناله کردن وای پام درد می کنه وای همش تقصیر تو بود داره میسوزه آی پام خدا بگم چیکارت نکنه نگاهی ب سمت آرشا کردم اینبار داشت با ی لبخند ناز

نگام میکرد آرشا خانم کوچولو چی شد یهو پات درد کرد؟ مه گل از اول هم درد میکرد الانم درد می کنه جای زخمشم میسوزه آرشا پ چرا چیزی نگفتی؟ مه گل خب دوست نداشتم ک بگم درد می کنه الان دوست دارم بگم ک درد می کنه آرشا خخخخخخ باشه باشه من تسلیم
مه گل

پشت چشمی براش نازک کردم گفتم چیز خنده داری نیس ک میخندی
..
#
مه گل آرشا کنار ویلای بنیامین نگه داشت من پیاده شدم تا زنگ درو بزنم طولی نکشید ک در پارکینگ باز شد آرشا ماشینو برد داخل اوه یعنی این همه راهوباید پیاده برم!!؟
تا ب خودم بیام در بسته شد بدجور حرصم گرفت

ممل بچه ها چند بار پامو کو بیدم زمین بای تصمیم آنی ب در پشتی ویلا رفتم و پشت در نشستم آخه اگه اونا بیان دنبالم قطعا ب سمت دریا میان یا شاید ویلای آرشا برن
t#
مه گل جایی ک نشسته بودم رو ب روم درختان میوه ی زیادی بود
ک متعلق ب

هی کس نبود چشامو بستمو چرخیدم انگشت اشاره م ب سمت درخت شلیل بود شالمو محکم بستم و از درخت بالا رفتم روی ی شاخه محکم نشستم و مشغول چیدن و خوردن شلیل شدم حدود ی ساعت بود ک رفته بودم بالای درخت گذر زمانو فراموش کردم وقتی ب خودم اومدم ک شنیدم صدایی میاد
صدای پای چن نفر بود ک میومد صدا از زیر درختی بود ک ازش بالا رفته بودم

پایینو نگاه کردم ک دیدم همشون اومدن اینجا اوووووم فکری ب سرم زد از فکری ک ب سرم زده بود خنده م گرفت اخه یکم ک شیطنت ک بد نیست یکم دور هم میخندیم
t#
مه گل چند تا شلیل چیدم و گذاشتم روی مانتوم پایینشو ب دستم گرفتم
یکیشونو ب طرف آرشا پرت کردم ک ی آم بلند گفت خخخخ خورد پشت گردنش

یکی دیگه پرت کردم ک الی ی آم گفت و دلشو گرفت همه سرگردون اطرافشونو نگاه میکردن بااینکه پشت شاخه ها بودم وخیلی سخت میشد پیدا کرد اما خب امکانش بود پ ی شلیل دیگه پرت کردم ک مستقیم خورد تو سر پارمیس آم دلم خنب شد دختره ی فضول
# آخرین دونه ی شلیلم
احسان نوش جان کرد داشتم بهشون میخندیدم

ک آرشا منو دید وای ددم وای خنده م بند اومد داشت بااخم نگام میکرد باسر اشاره کرد بیام پایین منم ک دختر خوب و حرف گوش کن اومدم پایین همه باتعجب عصبانیت ویکم خنده نگام میکردن ولی آرشا فقط اخم کرده بود واین نشون میداد ک از دستم بدجور شکاره با نیش باز نگاش کردم ولی فایده نداشت آرشا بریم داخل

صداش اینقد تحکم داشت ک همه بدون حرف ب سمت ویلا رفتن منم گفتم بذار آخرین شانسمو امتحان کنم
#
وقتی از کنارش رد میشدم آروم کنار گوشش گفتم خیلی دوست خیلی دوست دارم ی قدم ک رفتم م دستمو گرفت و منو ب سمت خودش کشید ب طرفش برگشتم چشاش برق میزد ی لبخند محو روی ل*ب*ا*ش بود و دیگه خبری از اخم و عصبانیتش نبود
(بله دقیقا از گزینه ی خر کردن استفاده کرد) آرشا منم همین طور شیطون بلا
اوووم ولی من باهات قهرم آرشا اونوقت چرا؟؟ مه گل چون نذاشتی سوار ماشین بشم و باهم بریم داخل ویلا آرشا ببخشید خانمم مه گل تکرار نشه آرشا میگم مه گل بله
دیدی ک من از الان

چقدر زن ذلیل شدم خدا ب داد بعد از ازدواجمون برسه مه گل اولا زن ذلیل ندیدی دوما حالا کوو تا ازدواج؟ آرشا من از الان بگما همین ک برسیم تهران خواستگاری
یب ماه بعدم عروسی مه گل حس نمی کنی ی کوچولو فق ی کوچولو عجولی؟ آرشا ن اصلا زیادیم صبر کردم تاالان ب من ک باشه میگم همین امروز برگردیم تهران

ک بشی مال خودم هر چ زودتر اما خب بخاطر خودت مجبوریم دو روز بمونیم . traP#
اخه میدونم شمالو خیلی دوست داری
مه گل خب حالا چیکاکنم ک یکم اذیتش کنم!؟؟ آها یافتم
درسته ک شمالو خیلی دوست دارم اما خب خاطره ی خوبی ازش ندارم آرشا با مهربونی نگام کرد و گفت همش تقصیر من بود

اما خب خودم بیشتر از تو عذاب کشیدم وقتی اومدم ویلا و چمدوناتونو دیدم شکه شدم
اما وقتی دیدم تا صبح برنگشتین دیوونه شدم
#
مه گل اکشال نداره پیش میاد دیگه این جمله رو شبیه کلاه قرمزی گفتم ک باعی خنده ی هردوتامون شد
تا دم در ورودی ویلا قدم زدیم گفتیمو
خندیدیم در ویلا باز رفتیم داخل آرشا میدونی این ی ساعت کجاها رو گشتیم و خبری ازت نبود ویلای خودم کنار دریا ویلای بنیامین چقدر گشتیم مه گل فدای سرم بعدم زبونمو تا ته براش در آوردم با لبخند نگام کرد
# بالبخند نگاهم کرد و گفت:

اینقدر شیرین زبونی نکنبرام شیطون بلام الان میام میخورمتا مه گل دلت میاد؟ آرشا:آره چرا نیاد مه گل خیلی بدی آرشا میدونم عزیزم حرصی شدم و جیغ زدم آرشااااااا جانم خانمم عزیزم مه گل بااین حرفش ی جورایی خر شدم البته بلا نسبت من (خخخخ بچه م خود درگیری داره شما ب دل نگیرین)

با لبخند نگاش کردم هیچی نگفتم و باهم ب سمت پذیرایی رفتیم
#
روز بعد مه گل وای خدا خیلی استرس دارم همه ی لباسامو از کمد در آوردم دونه دونه نگاه می کنم اما نمیدونم ک چی بپوشم کلافه روی لباسایی ک روی تخت

انداختم نشستم
دیرور غروب از شمال برگشتیم
ب محض این ک رسیدیم تهران مامان آرشا زنگ زد
وقرار خواستگاری رو گذاشت (وای خدا این پسره چقد عجوله)
یاد حرفاش افتادم ک گفت تاالانم خیلی صبر کردم بیخیال افکارم شدم و رفتم پایین
ادامه دار…

۶۹۱

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن