رمان آنلاینعشق ممنوعه ی استاد

رمان عشق ممنوعه ی استاد پارت سی و هفت

 

” آراد “

از وقتی آریا پاشو توی خونه ام گذاشته همش زیرچشمی حواسم بهش که عجیب مشکوک میزد بود چون نمیدونستم دلیل این کارهاش چیه ؟!

اول اینکه سر صبح سرزده پاشده اومده خونه من  و مورد دوم که بدتر شوک زده ام کرد این بود که دیدم نازلی هم باهاشه !!

اونم چی …..به عنوان پرستار بچه اش!!

تعجبم از این بود که این دختر چطور تونسته با وجود سخت گیری های آریا پرستار پریا شه ولی با یادآوری کارهایی که اون دختره تُخس و سر به هوا انجام میداد لبخندی گوشه لبم جا خوش کرد و زیرلب با خودم زمزمه کردم :

_هیچی از تو بعید نیست دختر !!

توی فکر غرق بودم که با صدای آریایی که من رو مخاطب قرار داده بود به خودم اومدم

_خوب …. کار و بار چطوره رفیق قدیمی !!

قدیمی رو آنچنان کشیده و کنایه وار تلفظ کرد که پوزخندی زدم و درحالیکه روی مبل لم میدادم گفتم:

_ای بد نیست !!

آهانی زیرلب گفت و رو کرد سمت نازلی که در حال پاک کردن دور دهن پریا بود و گفت :

_بچه رو بیار اینجا !!

نازلی نیم نگاهی سمت من انداخت و درحالیکه دست پریا رو محکم میگرفت به سمت ما اومد ولی یکدفعه پریا بی توجه به پدرش به سمت من قدم تند کرد و خودش رو توی آغوشم انداخت

با این کارش قهقه آریا بالا گرفت که من با محبت دستی روی موهای پریا کشیدم و درحالیکه توی بغلم میفشردمش بوسه ای روی گونه اش نشوندم از بچگیش رابطه بینمون خیلی خوب بود و من یه طورایی عاشق این بچه بودم ولی این یه سال اخیر بخاطر آریا و روابط کاری بدی که بینمون به وجود اومده بود از پریا دور مونده بودم

آریا همونطوری که چشماش به ما بود با خنده گفت :

_بازم که چشمت به این نَسناس افتاد ما رو به کل فراموش کردی بابا !!

چپ چپ نگاش کردم و گفتم :

_چیه ؟!  نکنه از اینکه دخترت من رو بیشتر از تو دوست داره هم حسودی میکنی ؟!

پاهاش روی هم انداخت و همونطوری که نگاه تیزبینش رو به پریایی که توی آغوشم کِز کرده بود میدوخت گفت :

_اتفاقا بخاطر همین مورد پیش تو اومدم !

سرمو بالا گرفتم و با تعجب لب زدم:

_ نفهمیدم یعنی چی ؟!

با سرفه ای گلوش رو صاف کرد و گفت :

_یعنی اینکه فردا پس فردا برای یه قرار کاری مهم باید برم خارج از کشور و مطمعنم پریا بهونه میگیره و پیش خدمتکارا نمیمونه برای همین اینجا اومدم تا ازت بخوام چند روزی مراقبش باشی !!

با این حرفش دیدم چطور نازلی نفسش رو با خیال راحت بیرون فرستاد معلوم بود ترسیده با دست آزادم دستی به ته ریشم کشیدم و گفتم:

_اوکی مشکلی نیست اما …..

نیم نگاهی به نازلی انداختم و با بدجنسی چیزی خطاب به آریا گفتم که چشمای نازلی گرد شد و مات من موند

_به شرطی که کسی رو بزاری که وقتی خونه نیستم یا کاری برام پیش اومد اون کنار پریا باشه میدونی که چی میگم ؟!

آریا سری تکون داد و جدی گفت :

_میدونم ….ولی پریا پرستار داره اونم همیشه کنارشه !

با این حرفش چشمای نازلی گشاد شد و دستپاچه گفت :

_ولی من که ….

آریا اخماشو توی هم کشید و عصبی گفت :

_تو چی ؟؟ مگه غیر اینکه تو پرستارشی و همیشه باید کنارش باشی ؟؟؟

نازلی لباشو روی هم فشرد و به اجبار لب زد :

_بله چشم 

آریا چپ چپ نگاش کرد و با غیض گفت :

_چشم ؟؟!

نازلی نیم نگاهی از گوشه چشم به من انداخت و با دستایی که از بس مشت کرده بود و بند بند انگشتاش به سفیدی میزد زیرلب زمزمه کرد :

_چشم…..قربان !!

باورم نمیشد این دختر همونیه که کسی جرات نداشت روی حرفش حرفی بزنه ولی الان در برابر آریا اینقدر مطیع و سر به زیر شده و اینطوری داره فیلم بازی میکنه بی اختیار درحالیکه بهش خیره بودم توی فکر فرو رفتم که با حرف آریا به خودم اومدم 

_خوب اینم حل شد دیگه چی ؟؟

شونه ای بالا انداختم 

_دیگه هیچی !!

از جاش بلند شد و درحالیکه به طرف پریای توی آغوشم میومد گفت :

_بیا بریم دیگه دخترم !!

پریا سرش رو بالا گرفت و مردد نگاهش رو بین من و پدرش چرخوند معلوم بود دلش نیست بره دستی روی موهاش کشیدم و با خنده گفتم :

_برو عمو جان که از فردا قراره بیای پیش خودم

با این حرفم بوسه ای روی گونه ام زد از توی آغوشم پایین اومد دستش پدرش رو گرفت آریا هم که طبق معمول بدون خدافظی یا چیزی بیرون رفت

بلند شدم که دنبال کارهام برم ولی نازلی که داشت به سمت در خروجی میرفت یکدفعه به سمتم چرخید و درحالیکه اطرافش رو زیر نظر داشت ببینه کسی هست یا نه ، بهم نزدیک شد و عصبی گفت :

_زود بگو چه نقشه ای توی سرته ؟؟

سرمو کج کردم و گیج سوالی پرسیدم :

_چی ؟؟!!

بهم نزدیک شد و از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_من رو فرستادی دزدی خونه کسی که دوستته و اینقدر بهت نزدیکه ؟؟

هه …. دوست !!

با پوزخندی گوشه لبم خیره چشماش که رگه های   سرخ توش موج میزد شدم و بدون اینکه چیزی از گذشته تلخی که بین خودم و آریا بود بهش بگم ، عصبی گفتم:

_تو بابت کاری که میکنی پول میگیری پس فکر نکنم چیزای دیگه بهت ربطی داشته باشه !!

عقب گرد و خواستم ازش فاصله بگیرم که دستمو گرفت و مانع شد و درحالیکه سینه به سینه ام می ایستاد و توی فاصله کم نگاهش رو به چشمام میدوخت گفت :

_من رو بازی نده آراد !!

اولین بار بود که داشت صدام میزد بی اختیار خشکم زد و بهش نزدیک تر شدم که با حس پخش شدن نفساش توی صورتم آب دهنم رو صدادار قورت دادم و سرمو جلوتر بردم که یکدفعه با شنیدن صدای سرفه کسی دستپاچه از همدیگه جدا شدیم

به عقب چرخیدم که با دیدن خدمتکاری که به تازگی استخدام کرده بودم و حالا با چشمای گشاد شده و عجیب نگاهش رو بین من و نازلی میچرخوند ناخودآگاه اخمام توی هم فرو رفت و عصبی بلند خطاب بهش گفتم :

_بله ؟؟!!

به خودش اومد و درحالیکه دستپاچه سعی میکرد صاف بایسته با لُکنت گفت :

__خواستم بگم دوستتون پشت خطه قربان !!

دستمو بالا گرفتم و بی تحمل گفتم :

_اوکی …میتونی بری !!

به طرف نازلی چرخیدم و خواستم چیزی بهش بگم ولی با دیدن خدمتکاری که هنوز همونجا ایستاده بود به طرفش چرخیدم و عصبی فریاد زدم :

_احیانا نمیخوای بری سرکارت ؟؟!!

با این حرفم صورتش سرخ شد و با عجله از جلوی چشمام ناپدید شد ، اینطوری که معلوم بود از اون آدمای فضوله و منم که از این قشر آدما بیزار بودم پس تا دیر نشده باید فکری به حالش میکردم

به طرف نازلی برگشتم که عصبی با انگشت روی سینه ام کوبید و هشدار آمیز گفت :

_فکر نکن از جواب دادن به سوالای من در رفتی .‌…. منتظرم باش !!

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من باشه عقب گرد کرد و با قدمای بلند از خونه بیرون رفت و درو بهم کوبید دستی روی ته ریشم کشیدم

با فکر به اینکه از فردا به بعد این دختر چموش رو تقریبا توی چنگم داشتم لبخندی زدم و زمزمه وار گفتم :

_اوکی منتظرم باش چون داره کم کم بازی شروع میشه عروسک….ببینم بازم میتونی بهت نزدیک شم تحمل کنی که عکس العملی نشون ندی و احساساتت رو کنترل کنی

با یادآوری چشمای خمارش موقع رابطه بی اختیار قهقه ام بالا گرفت و زیرلب با خودم زمزمه کردم:

_حاضرم هرچی میخوای بهت بدم ولی باز توی اون حال ببینمت 

با سرخوشی به طرف گوشی رفتم و بعد از صحبت مختصری که با دوستم داشتم و قرار شد همدیگه رو بعد از مدت ها ببینیم به طرف استخری که توی زیرمین بود

راه افتادم باید تا فردا که پیشم میومد صفایی به تن و بدنم میدادم و تحمل میکردم ، با یادآوریش باز حالم خراب شد و درحالیکه دستی توی موهام میکشیدم زمزمه وار نالیدم :

_معلوم هست داری با من چیکار میکنی که حتی با فکر کردن بهت هم داغ میشم دختر !!

” نازلی “

با حرص از خونه اش بیرون زدم و فارغ از دور و اطرافم با نفس نفس نگاهم رو به آسمون دوختم که با صدای خشن آریا به خودم اومدم

_کجا سیر میکنی ؟؟ بیا سوار شو دیگه 

پوووف کلافه ای کشیدم و به طرف ماشین راه افتادم و برعکس دفعه قبل که رو به روش مینشستم ، کنارش پیش پنجره جای گرفتم و نگاهم رو به بیرون دوختم 

راننده ماشین روشن کرد و به سرعت راه افتاد ولی من فکرم درگیر حرفای آراد بود یعنی چی رفیق قدیمی ؟! 

اصلا این چه بازی بود که شروع کرده و من ناخواسته واردش شدم از فکرای درهم برهمی که توی سرم چرخ میخورد سردرد ناجوری گرفتم و دستمو به پیشونیم فشردم ولی یکدفعه با شنیدن صدای آریا دقیق کنار گوشم از جا پریدم

_رسیدیم خونه زود وسایل مورد نیاز پریا رو جمع میکنی که هر وقت خواستید بیاید پیش آراد من رو معطل نکنی

گیج در تایید حرفاش سری تکون دادم که عصبی لباشو بهم فشرد و گفت :

_نشنیدم بگی چشم !!

لعنتی زورگو …. با حرص چشمامو توی حدقه چرخوندم و با غیض گفتم :

_چشم آقا !!

از گوشه چشم نیم نگاهی بهم انداخت و پریا روی پاش جا به جا کرد که بی اهمیت دستمو زیر چونه ام زوم و نگاه گریزونم رو به بیرون دوختم 

طولی نکشید ماشین توی حیاط متوقف شد بعد از پیاده شدن دست پریا رو گرفتم و به طرف  خونه راه افتادم و همراه پریا به اتاقش رفتم

بعد از تعویض لباساش داشتم موهاش رو شونه میکردم که تقه ای به در اتاق خورد و نصرت وارد شد سوالی نگاش کردم که گفت :

_آقا گفتن بهتون یادآوری کنم وسایل پریا خانوم رو جمع کنید 

باشه ای خطاب بهش گفتم و منتظر بودم که بیرون بره ولی با دیدنش که هنوز همونجا ایستاده بود کِشی روی موهای پریا زدم و بعد از اتمام کارم دست به سینه مقابل نصرت ایستادم و شاکی گفتم :

_بله …. چیزی شده ؟؟!؟!

با پوزخندی سر تا پام رو از نظر گذروند و با حرفی که زد مات موندم

_آقا گفتن بعدش برید اتاق مخصوص کارتون داره !!

یعنی چی مخصوص؟؟ از گیجی و مات موندن بیرون اومدم و گیج سوالی پرسیدم :

_این اتاق کجا هست ؟! اتاق کارش که فکر نکنم باشه ؟!

دست به سینه و با پوزخندی گوشه لبش گفت :

__یعنی میخوای بگی که نمیدونی ؟!

واه اینم دیوانست ها یعنی چی نمیدونی ؟!

عصبی از سوال جواب های بیخودش پوووف کلافه ای کشیدم و گفتم:

_خودم پیداش میکنم حالام بیرون !!

با حرص زد زیرخنده و بریده بریده بین خنده هاش گفت:

_هه … جالبه آقا تو رو خواسته اتاق مخصوص بعد خانوم اظهار بی اطلاعی میکنن !!

حس میکردم منظور خوبی پشت این حرفاش نیست با دستای مشت شده چند قدم بهش نزدیک شدم و درحالیکه نگاه خیرم رو از روش برنمیداشتم دهن باز کردم که باز بهش بپرم و حالش رو بگیرم ولی دستش رو به نشونه سکوت جلوم گرفت و جدی گفت :

_ته راهرو اتاق آخری !!

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و خشن لب زدم:

_حله …. حالام شَرت کم !!

با حالت بدی نگاهش رو سرتاپام چرخوند و کنایه وار گفت :

_توام حواست باشه خوب بهش حال بدی تا تاریخ انقضای استفاده ازت مثل بقیه دو روز نباشه

با شنیدن این حرف از دهنش گوشام سوت کشیدن و بی اراده خشک شدم و انگار پاهام به زمین چسبیده باشن قدرت هیچ عکس العملی نداشتم که با صدای محکم بسته شدن در اتاق و بیرون رفتنش تکونی خوردم و به خودم اومدم و ناباور زیرلب زمزمه کردم:

_یعنی چی که گفت حال بدم ؟!

هنوز توی اون حال گیج و منگی بودم که با حس کشیده شدن لباسم بی اختیار نگاهم به پریایی افتاد که با اون چشمای ناز و خواستنیش خیرم بود و با اینا و اشاره قصد داشت چیزی رو نشونم بده

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و لب زدم :

_جانم عزیزم ؟!

با دو به طرف کمد رفت و درحالیکه درش رو باز میکرد با انگشت به طبقه بالاش اشاره کرد ، به طرفش رفتم که با دیدن جعبه عروسکی خوشکلی که اونجا بود لبخند تلخی گوشه لبم نشست 

برش داشتم و به دستش دادم که با ناز خندید و باهاشون سرگرم شد ، بوسه ای روی موهاش زدم و خطاب بهش گفتم :

_کاری دارم زود انجامش میدم….میام باشه ؟!

سری به نشونه تایید تکون داد که با عجله از اتاقش بیرون زدم و به طرف ته سالن راه افتادم که با دیدن اون اتاقی که اسم مخصوص بودن رو یدک میکشید بی اختیار لرزی به تنم نشست

پایین لباسم رو توی چنگم فشردم یعنی داخل این اتاق چی بود ؟! هنوز دودل سرجام ایستاده بودم و مردد خواستم عقب گرد کنم و از اونجا دور شم  ولی با یادآوری اینکه اگه از دستوراتش سرپیچی کنم برام بد میشه و ممکنه اخراجم کنه

دستم بالا رفت و تقه ای به در زدم که صدای عصبی و خشنش بلند شد 

_بیا تو !!

بعد از نفس عمیقی که کشیدم بعد از مکث چندثانیه ای در رو باز کردم که با دیدن اتاق و وضعیتی که آریا داشت بی اختیار یک قدم به عقب برداشتم

 

برچسب ها

‫2 نظرها

  1. سلام به رویای عزیز
    رویاجان,میشه زمان پارت گذاری هاروجوری تنظیم کنی که باهم تداخل نداته باشن؟!
    آخه یه روز میشه چندتاپارت ازرمان های مختلف خوند,امافرداهیچی نیست که بخونی…بازپس فرداش,پارت جدیدهمشون میاد…
    مرسی عزیزم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن