رمان آنلاینعشق ممنوعه ی استاد

رمان عشق ممنوعه ی استاد پارت شصت و شش

 

_خیلی وقته منتظرت بودم !!

با شنیدن صداش به خودم جرات دادم و درحالیکه دست لرزونم رو از دیوار برمیداشتم قدمی به طرفش رفتم و با لُکنت لب زدم :

_س…سلام چطوری خاله !!

پتو رو از روی خودش کنار زد و درحالیکه به سختی سعی میکرد توی جاش بشینه با صدای ضعیفی گفت :

_خوبم الان تو رو دیدم بهترم شدم !!

با دیدن تقلاهاش مریم خم شد تا کمکش کنه ولی دستش رو بالا گرفت و با خنده گفت :

_خودم میتونم !!

مریم چشم غره ای بهش رفت

_باشه شما راست میگی حالا بزار کمکت کنم

کمکش کرد تا صاف بشینه و درحالیکه بالشتی پشت کمرش میزاشت تا راحت باشه پتو روی پاهاش کشید و خطاب به من خشک شده سرجام گفت :

_نمیخوای بشینی ؟!

به خودم اومدم و گیج لب زدم :

_هااااا ؟؟ 

با تعجب نگام کرد و با چشم و ابرو اشاره ای به خاله کرد که به خودم اومدم به سمتشون قدم برداشتم و درحالیکه کنارشون روی زمین مینشستم با لبخند ظاهری گفتم :

_باس ببخشید فکرم مشغول چیزی بود !!

به سمت خاله برگشتم و همونطوری که نگاهم رو توی صورت لاغر و تکیده اش میچرخوندم با بغصی که به سختی سعی در مهار کردنش داشتم آروم گفتم :

_مجبور بودم برای کاری یه مدت برم بیرون شهر و نبودم ولی خدا شاهده دلم پر میکشید براتون همش فکرم پیش شما بود !!

خاله با مهربونی توی صورتم خندید و گفت :

_خوب شد اومدی چون میترسیدم دیگه نتونم هیچ وقت ببینمت !!

با تعجب نیم نگاهی به نیره انداختم و خطاب به خاله با لحن متعجبی پرسیدم :

_چرا نتونید ؟! 

با این حرفم انگار تازه متوجه شده باشه چی گفته سری تکون داد و با لحن بی تفاوتی گفت :

_هیچی …. چایت رو بخور سرد شد

از اینکه اینطوری یکدفعه ای موضوع رو پیچوند و حرف رو جایی دیگه برد خشکم زد ، یعنی چی اون حرفش ؟؟ 

وقتی نگاهم به صورت بی روح یخ زده و چشمای  اشک آلود نیره خورد که چطور خیره خاله طلعته و چشم ازش برنمیداره نگرانیم دو برابر شد و حس بدی توی وجودم ریشه دوند

نیره که متوجه سنگینی نگاهم شد پلکی زد که اشکاش روی صورتش ریخت ولی قبل از اینکه خاله ببینتش دستی به صورتش و زیر چشماش کشید 

حس بدی از اون حرفش توی دلم افتاده بود که نمیخواستم باورش کنم ، یعنی اینقدر حالش بده که حتی فکر مُردن رو …….

نه نه همچین چیزی امکان نداره کلافه لبه های شالم رو کنار دادم و درحالیکه دور گردنم مینداختمش سعی داشتم حس و حال خفگی رو از خودم دور کنم

با دیدن این حرکتم با تعجب نگاهشون رو بهم دوختن که نیره سوالی پرسید :

_گرمته ؟!

لبخند مصنوعی روی لبهام نشوندم و گفتم :

_نه نه خوبه !!

شونه ای بالا انداخت و با اشاره به چای گفت :

_چایت رو بخور از دهنت نیفته

به اجبار فنجون چای رو برداشتم و به دروغ نزدیک لبهام کردم ، با دیدن حال و روز خاله هیچ چیزی از گلوم پایین نمیرفت و با حرف آخرش هم به کل بهم ریخته بودم 

یه قلوپ ازش خوردم بلکه تلخی دهنم از چیزایی که دیده و شنیده بودم از بین بره ولی دهنم تلخ تر از اونی بود که با این چیزا شیرین شه

فنجونم رو پایین گرفتم و با یادآوری چیزی به طرف نیره برگشتم و پرسیدم :

_اوضاعت خوبه ؟!

داشتم غیر مستقیم به سوری و دارودسته اش اشاره میکردم که انگار درست منظورم رو گرفت چون توی جاش تکونی خورد و درحالیکه از گوشه چشم نیم نگاهی به مادرش مینداخت با لُکنت لب زد :

_ خ….خوبه یه کار نیمه وقت پیدا کردم !!

آهانی زیرلب زمزمه کردم و ناخودآگاه پرسیدم :

_کجا کار میکنی اونوقت ؟؟

با این حرفم سربه زیر انداخت و گفت :

_تو آرایشگاه محل کارآموزی میکنم یه پول بخور و نمیری هم بابت کمکی که بهش میکنم بهم میده

با تعجب و خوشحالی ابرویی بالا انداختم و سری به نشونه تایید تکون دادم

_عالیه راستی…..

سرش رو بالا گرفت و با تعجب نگام کرد که گفتم :

_از محل چه خبر ؟! همه چی امن و امانه دیگه ؟؟

ملتمسانه نگاهم کرد و با نیم نگاهی به خاله لب زد :

_آره خوبه ….این مدت نبودی هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و هرکی سرش توی لاک خودش بود حتی مراد..‌‌‌….

با یادآوری مراد صورتم از چندش جمع شد و عصبی زیرلب با خودم غریدم :

_عجب مردک روانی تعجب داره آروم گرفته و سراغ منو نگرفته ؟!

با صدای ریز ریز خنده های کسایی سرم رو بالا گرفتم که با دیدن صورت از خنده سرخ شده خاله و نیره شونه ای بالا انداختم و شاکی گفتم :

_عه مگه دروغ میگم ؟! عین دُم به من وصله

لیوان نیمه خورده توی دستم رو توی سینی جلوم گذاشتم و درحالیکه نگاهم رو به خاله میدوختم خطاب بهش گفتم :

_خیلی دلم براتون تنگ شده بود ولی روم نمیشد بیام و بهتون سر بزنم

با تعجب پرسید :

_چرا ؟؟ از چی خجالت کشیدی ؟؟

با سری پایین افتاده دستام رو توی هم گره زدم و شرمنده لب زدم :

_برای قولی که بهتون داده بودم و نتونسته بودم بهش عمل کنم دیگه….

سرم رو که بالا آوردم با دیدن چشمای گرد شده نیره و ایما و اشاره هایی که میداد فهمیدم که یه جایی کار میلنگه و احتمالا خاله از هیچ چیزی خبر نداره و من یه جورایی گند زدم 

خاله اخماشو توی هم کشید و انگار سعی داره چیزی رو به خاطر بیاره سوالی پرسید :

_چه قولی ؟؟

دستپاچه صاف نشستم و درحالیکه لبخند مصلحتی روی لبهام مینشوندم با لُکنت لب زدم :

_ه…..ها ؟؟ هیچی !!

پتو روی پاهای لاغر و نحیفش کشید و با کنجکاوی گفت :

_مطمعنی ؟؟؟

میدونستم هرچی بیشتر حاشا کنم و زیر حرفی که زدم بزنم ، بدتر مشکوک میشه برای همین با چیزی که به ذهنم رسید دستی پشت لبم کشیدم و با بی تفاوتی ظاهری لب زدم :

_آره ….یعنی در واقع منظورم قولی بود که هر چند وقت یه بار بیام بهتون سری بزنم ولی این مدتی که نبودم و سرم شلوغ بود دیگه خجالت میکشیدم بعد این همه مدت بیام سمتتون !!

آهانی زیر لب زمزمه کرد و ادامه داد :

_دیگه نبینم از این فکرا بکنی هاااا ؟! اینجا خونه خودته هر وقت خواستی و دلت گرفت بیا !!

لبخندی زدم و زیر لب چشمی گفتم و درحالیکه بلند میشدم ادامه دادم :

_من باس برم دیگه دیرم شده یه کاری دارم باید تا شب نشده انجامش بدم با اجازتون ! 

خاله نیم خیز شد و گفت :

_ولی اینطوری که نشد میموندی ناهار میخوردی بعد میرفتی 

به سمتش خم شدم و درحالیکه بوسه ای روی موهای سفید شده اش مینشوندم گفتم :

_نه ممنون قربونت بشم وقت ندارم یه بار دیگه که بیکار بودم حتما میام 

سری تکون داد و با مهربونی گفت :

_باشه ….خدا پشت و پناهت 

از اتاق که بیرون زدم با عجله کفش هام رو پام کردم و از دید خاله فاصله گرفتم و وقتی مطمعن شدم دیگه نمیتونه منو ببینه انگار تموم انرژیم تموم شده باشه

فرو ریختم و پاهام سست و بی جون شد و نزدیک بود زمین بخورم که دستم رو به دیوار گرفتم و بهش تکیه زدم

باورم نمیشد خاله رو اینقدر ضعیف و لاغر ببینم ، من قرار بود با پول برگردم ولی الان چی ؟؟ دست خالی اومدم سراغ کسی که قرار بود ناجی خودش و دخترش باشم

اشک توی چشمام جمع شد و صورت تکیده خاله از جلوی چشمام کنار نمیرفت و حالم رو بد و بدتر میکرد

نمیدونم چقدر توی فکر بودم که دستی روی شونه ام قرار گرفت و نیره درحالیکه صدام میکرد با نگرانی پرسید :

_حالت خوبه ؟؟

سری تکون دادم و درحالیکه نیم نگاهی به اتاقی که خاله بود مینداختم با بغض لب زدم :

_دکترش چی میگه ؟؟

با این حرفم خسته تیکه اش رو به دیوار زد و گفت :

_هیچی ….فقط باید هرچی زودتر عمل شه !!

با خجالت دستی به صورتم میکشم 

_شرمندم  !!

_بیخیال …. خودت رو ناراحت نکن !!

با چیزی که به خاطرم رسید دست نیره رو توی دستام میگیرم و آروم لب زدم :

_تو این چند روزه حتما پول عمل رو جور میکنم نگران نباش

_ولی ….

ازش جدا میشم و درحالیکه به سمت در خروجی میرم دستی روی هوا براش تکون میدم و بلند میگم :

_خدافظ

در خونشون رو میبندم و درحالیکه بهش تکیه میزنم به این فکر میکنم که باید هرچی زودتر آراد رو ببینم با این فکر گوشی رو از جیبم بیرون میکشم و شمارش رو میگیرم

برچسب ها

‫2 نظرها

  1. سلام چرادیگه رمان های این سایت پارت گذاری نمیشه ؟ممنون اگه جواب بدین

    1. هزینه های مارو نمیدن،نرخا رو پایین آوردن مام مجبور شدیم کار نکینم،ولی سعی میکنم هفته ای یه بار پارتگذاری کنم.امیدوارم شما هم ما رو‌درک کنید و صبور باشین.انشاله که حل میشه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن