رمان آنلاینعشق ممنوعه ی استاد

رمان عشق ممنوعه ی استاد پارت شصت و چهار

 

اول فکر کردم اشتباه شنیدم باز چشمام رو بستم و درحالیکه به پهلو میچرخیدم خواستم بخوابم ، ولی باز با شنیدن صدای دیگه ای سیخ سرجام نشستم 

سعی کردم توی تاریک روشن اتاق اطراف رو از نظر بگذرونم ولی هیچ فایده ای نداشت و هیچ دیدی به اطراف نداشتم دست لرزونم رو به دیوار گرفتم 

و به سختی بلند شدم و با قدمای نامتعادل به سمت در راه افتادم و پرده کهنه و زواردرفته رو کنار زدم و به سختی از پشت شیشه نیم نگاهی به بیرون انداختم

ولی جز سیاهی شب و تاریکی هیچ چیز دیگه ای معلوم نبود اخمام رو توی هم کشیدم و با چشمای ریز شده با دقت باز نگاهم رو چرخوندم

یکدفعه با دیدن چیزی گوشه حیاط که داشت تکون میخورد جفت ابروهام با تعجب بالا پرید به آرومی در رو باز کردم و بیرون رفتم

بدون ایجاد کوچکترین سروصدایی ، با قدمای کوتاه بیرون رفتم و آروم آروم به اون سمت رفتم و از پشت دیوار نیم نگاهی انداختم

خوب که دقت کردم کسی میون تاریکی گوشه حیاط پیش حوض نشسته بود و فین فین کنان دماغش رو بالا میکشید

خوب که دقت کردم با دیدن مریم و حال و روزش ماتم برد و برای چندثانیه ای بی اختیار خیره اش شدم ، چه اتفاقی افتاده بود ؟؟

به کل خواب از سرم پریده بود ، نگران با قدمای بلند به طرفش قدم تند کردم و بالای سرش ایستادم با دیدنم با عجله دستی به صورت خیس از اشکش کشید

کنارش لبه حوض نشستم و درحالیکه نمیتونستم برای ثانیه ای هم نگاه از صورتش بگیرم با نگرانی پرسیدم :

_اتفاقی افتاده ؟؟

با صدای خفه ای آروم زمزمه کرد :

_ن…..نه !

_مطمعن باشم ؟!

نگاهش رو ازم دزدید و لرزون نالید :

_بازم نه

با این حرفاش معلوم بود حال و روز خوبی نداره نگران بیشتر خودم رو سمتش کشیدم و سوالی پرسیدم :

_آخر اتفاقی افتاده یا نه ؟!

سرش رو پایین انداخت و با حال نزاری نالید :

_بیخیال …..!

یعنی چی ؟! اخمامو توی هم کشیدم و عصبی گفتم :

_حرف میزنی یا به زور حرف از دهنت بیرون بکشم ؟!

دستاش رو توی هم گره زد و با صدای تو دماغی که حاصل گریه هاش بود گفت :

_هیچ اتفاق خاصی نیفتاده فقط میدونم حالم خوب نیست !!

_هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و اونوقت حال و روز تو اینه ؟؟

لباشو بهم فشرد و سکوت کرد که بلند شدم و درحالیکه دقیق کنارش مینشستم دستمو دور شونه هاش حلقه کردم و با لحن دلگرم کننده ای ادامه دادم :

_هرچی توی دلته بریز بیرون ، باور کن حالت از اینی که هست خیلی بهتر میشه 

بازم سکوت کرد و چیزی نگفت که نگاهمو روی نیم رخ صورتش چرخوندم و نفسم رو کلافه بیرون فرستادم

وقتی نمیخواست حرفی بزنه هرکاری هم میکردم بیفایده بود و دهن باز نمیکرد ، خصلت مریم همین بود که هر درد و غمی که داره میریزه تو خودش !!

نمیدونم چند دقیقه همونطوری توی تاریکی نشسته بودیم که آروم سرش روی شونه ام گذاشت و با بغض خفه ای لب زد :

_چرا باید زندگی ما اینطوری باشه !!

با تعجب ابرویی بالا انداختم و سکوت کردم ، حالا که دهن باز کرده بود باید میزاشتم حرفش رو بزنه و تعجبم از این بود که تا حالا ندیدم مریم از زندگیش گله و شکایتی داشته باشه

حالا چی شده بود که از زندگیش ناراضیه و اینطوری بغض کرده تو بغل من کِز کرده ، خدا میدونه !!

تو فکر بودم که گفت :

_خسته ام نازی …کم آوردم 

از بغض توی صداش اشک تو چشمام جمع شد ، بوسه ای روی موهاش نشوندم و با ناراحتی سوالی پرسیدم :

_چی شده آخه عزیزدلم نکنه ..‌‌‌‌…

با یادآوری اون پسره که اون دفعه دم در خونه دیده بودمش و با مریم بحثش شده بود و معلوم بود رابطه ای بینشون هست زبونی روی لبهام کشیدم و مردد ادامه دادم :

_بخاطر اون بچه سوسوله ؟!

سرش رو از روی شونه ام برداشت و گیج پرسید :

_منظورت با کیه ؟؟

چشم غره ای بهش رفتم 

_همون بچه پولداره دیگه…. اسمش چی بود ؟؟

صورتش توی هم فرو رفت که کمی فکر کردم و کنجکاو ادامه دادم :

_نادر ؟؟ نریمان ؟! نی…..

توی حرفم پرید و با اخمای درهم گفت :

_ندیم !!

_آهان آره خودشه 

ناراحت دستاش زیر چونه اش زد و به زمین خیره شد ، با فکر به اینکه نکنه بلایی سرش آورده و ناراحتش کرده عصبی دندونام روی هم سابیدم و غریدم :

_چیکار کرده ؟! بگو تا برم حالش رو جا بیارم

نفس رو خسته بیرون فرستاد و گفت :

_اون کاری نکرده فقط بعد مدت ها امروز دیدمش و ….

کنجکاو سری تکون دادم و با چشمای ریز شده سوالی پرسیدم :

_و چی ؟؟! 

نیم نگاهی بهم انداخت و با حسرت آروم لب زد :

_فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده !!

با دیدن اشک حلقه شده توی چشماش بُهت زده پلکی زدم و خیره اش شدم ، اولین بار بود که میدیدم مریم از پسری صحبت میکنه و اینطوری براش گریه میکنه

زود به خودم اومدم و ناباور درحالیکه چهار زانو روی زمین مینشستم سوالی پرسیدم :

_نگو که دوستش داری ؟!

دستی به دماغش کشید و فین فین کنان لب زد :

_ عا…..عاشقشم !!

شوک زده دهنم نیمه باز موند و همونطوری که آب دهنم رو صدادار قورت میدادم گیج گفتم :

_هاااا ؟! 

بدون توجه به من ، زانوهاش رو بغل کرد و سرش روشون گذاشت و باز گریه رو از سر گرفت و هق هق کنان نالید :

_چرا دنیای ما باید تا این حد با هم فرق کنه و نامردی دنیا فقط و فقط برای ما باشه ؟؟

انگار تازه از شوک حرفاش بیرون اومده باشم زبونی روی لبهام کشیدم و آروم زمزمه کردم :

_بعضی وقتا برای اینکه خوشحال باشی باید بیخیال تفاوت ها شد 

سرش رو بلند کرد و نگاهش رو به چشمام دوخت

_خواستم ولی نشد !!

وقتی دید بی حرف فقط دارم نگاهش میکنم دستی زیر چشمای خیسش کشید و ادامه داد :

_روز اول که دیدمش بدون اینکه بخوام دلم براش رفت خواستم بیخیال دل صاحب مرده ام بشم ولی ندیم از بس رفت و اومد و پیگیرم شد تا دلم لرزید و گفتم بزارم برای یه بارم شده منم طعم دوست داشتن رو بچشم ، البته تو قبول کردن این رابطه حرفای نیلا هم بی تاثیر نبود

سرم رو کج کردم و سوالی پرسیدم :

_نیلا ؟؟؟ نیلا کیه

_خواهر ندیم ….دوستمه توی دانشگاه !!

آهانی زیرلب زمزمه کردم که نفسش رو خسته بیرون فرستاد و ادامه داد :

_قبول کردم ولی ای کاش نمیکردم….

_چرا ….چی شد مگه ؟!

نگاهش رو به آسمون دوخت و انگار توی خاطراتش غرق شده باشه با ناراحتی گفت :

_روزای اول خیلی خوب بود و حس میکردم خوشبخت ترین دختر دنیام که ندیم رو دارم و اونم عاشقمه ولی….

قطره اشکی از گوشه چشمش چکید و تا روی چونه اش رون شد که بی اختیار نگاهم روش لغزید 

_یه روز که همراه نیلا رفته بودیم خونه ندیم تا بهش سر بزنیم یه دختره با سروضع نامناسب در رو برامون باز کرد و گفت ….گفت …

هق هق کنان سرش رو پایین انداخت که عصبی صورتش رو بین دستام قاب گرفتم و خشن پرسیدم :

_چی بهت گفت ؟؟

_گفت دوست دخترشم

گیج نگاهم رو بین اجرای صورتش چرخوندم و عصبی پرسیدم :

_مگه با تو رابطه نداشته پس چطور با دختر دیگه …..

لرزون توی حرفم پرید و با لُکنت لب زد :

_ ت..‌.تموم این مدت داشته بهم خی…خیانت میکرده و من خر فکر میکردم عاشقمه 

خودش رو توی آغوشم انداخت و با بغض ادامه داد :

_ اون به من فقط به چشم یه سرگرمی نگام کرده ولی من واقعا عاشقش شدم

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن