رمان آنلاینعشق ممنوعه ی استاد

رمان عشق ممنوعه ی استاد پارت شصت

 

خواب بودم که با لگد محکمی که به پام کوبیده شد با ترس پریدم و سیخ سرجام نشستم و دستپاچه نگاهم رو به اطراف چرخوندم که با دیدن امیری که شاکی بالای سرم ایستاده بود گیج نگاش کردم و گفتم :

_چیه ؟! این چه طرز از خواب بیدار کردنه 

پوزخند صدا داری زد و گفت :

_تموم روز عین خرس گرفتی کپیدی فقط خواستم کمکت کنم از خواب نازت دل بکنی !!

بلند شدم و با قدمای نامتعادل همونطوری که به سمت در میرفتم با اخمای درهم غریدم  :

_نیاز به کمک تو نبود !!

دستم روی دستگیره ننشته بود که سد راهم شد و جدی گفت :

_هه …قصد کمک کردن بهت رو هم ندارم فقط خواستم بگم اگه میخوای تو دردسر نیفتی از خونه بیرون نری

با این حرفش از ترس قالب تهی کردم و وحشت زده نالیدم :

_چرا …. اتفاقی افتاده ؟؟

بدون توجه به من و سوالی که ازش پرسیده بودم در رو باز کرد و خواست بیرون بره که پیرهنش رو از پشت گرفتم و عصبی به سمت خودم کشیدمش

_هوووی یابو با توام ؟! میگی چی شده یا نه ؟

چند قدم به عقب برداشت و کلافه گفت :

_چیزی نشده ولی احتیاط کنی بد نیست 

حس میکردم دروغ میگه برای همین دستپاچه شده بودم و عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود 

_مطمعن باشم راست میگی ؟!

سری تکون داد و زیرلب زمزمه کرد :

_آره !! 

خواست بیرون بره ولی ایستاد و درحالیکه به عقب برمیگشت هشدار آمیز خطاب بهم گفت :

_حرفم رو جدی بگیر …فهمیدی!!

بدون منتظر پاسخی از جانب من باشه بیرون رفت و درو بست با این حرف آخرش مطمعن شدم خبرایی در جریانه و لرز بدی با فکر به آریا و افرادش توی تنم نشست

” آراد “

از آخرین باری که آریا رو دیده بودم چند روزی گذشته بود و هیچ خبر جدیدی ازش نبود و انگار بالاخره یه جورایی بیخیال من شده بود !!

و عزیز هم که طبق معمول حالش همونطوری بود و هیچ فرقی نکرده ، امروز کلاس مهمی داشتم و حتما باید به دانشگاه میرفتم

پس بعد از اینکه کت و شلوار شیکی تنم کردم سوییچ و کیفم رو دستم گرفتم و با عجله از خونه بیرون زدم و بعد از اینکه سوار ماشین میشدم با سرعت از خونه بیرون زدم

با رسیدن به دانشگاه و پارک کردن ماشین با سری پایین افتاده به طرف سالن کلاس ها راه افتادم و تقریبا نزدیک کلاس مورد نظرم بودم که با شنیدن صدایی آشنایی بی اختیار سرجام ایستادم 

_جزوه های این چند جلسه گذشتت رو میخوام حتما برام بیارشون ها یادت نره !!

دختره خندید و گفت :

_باشه بابا از صبح صدبار گفتی بخدا فهمیدم !

دستی رو شونه دختره زد و خندید ، سرش رو که بالا گرفت نگاهمون بهم گره خورد و اونم مات من شد ، این مدت که ندیده بودمش لاغرتر شده بود تازه با دیدنش میفهمم که چقدر دلم براش تنگ شده

چی ؟؟؟ یعنی چی که دلم براش تنگ شده؟؟

اون دختر فقط یه اسباب بازی جدید برای توعه آراد نه هیچ چیز دیگه ای !!

با این فکرایی که تو سرم چرخ میخورد به خودم اومدم و زودی نگاه ازش گرفتم و با چند قدم بلند وارد کلاس شدم که همه به احترامم بلند شدن

نازلی و اون دختره که همراهش بود پشت سرم با عجله وارد کلاس شدن که پشت میزم نشستم و سعی کردم نسبت بهش بی توجه باشم و ندید بگیرمش

پس لیست اسامی رو باز کردم و شروع کردم به حضور و غیاب کردن ، به اسمش که رسیدم بدون اینکه سرم رو بالا بگیرم بلند گفتم :

_نازلی شریفی !!

_بله 

صدای آرومش به گوشم رسید که نمیدونم چه جاذبه ای توش بود که باعث شد سرمو بالا بگیرم و نگاش کنم

پوووف من چِم شده بود ؟!  کلافه دستی پشت گردنم کشیدم و با عجله باقی اسامی رو خوندم و بلند شدم و شروع کردم به درس دادن

تموم مدتی که درس میدادم سعی میکردم نگاهم با نازلی که ته کلاس نشسته بود تلاقی نکنه و توی آرامش ظاهری درس میدادم

اونم درحالیکه تقریبا خودم هیچی از چیزایی که میگفتم نمیفهمیدم و کلافه بودم ، تموم سعیم این بود که زود درس رو تموم کنم و از اینجا فرار کنم

بالاخره تموم شد درحالیکه نگاهم رو توی کلاس میچرخوندم بلند خطاب به بچه ها گفتم :

_درس این جلسه تمومه میتونید برید !!

بچه ها بلند شدن و یکی یکی بعد از خسته نباشیدی که میگفتن از کلاس بیرون میرفتن با سری پایین افتاده مشغول جمع کردن وسایلم بودم که کسی کنار میزم ایستاد 

_هر سوالی داری بزار برای جلسه بع……

با بالا گرفتن سرم و دیدن نازلی که کنار میزم ایستاده بود حرف تو دهنم ماسید و کم کم اخمام توی هم فرو رفت

نگاهش رو توی کلاس خالی از جمعیت چرخوند و با اطمینان از اینکه کسی جز ما دو نفر توی کلاس نمونده دستش روی میزم گذاشت و شاکی گفت :

_مگه قرار نبود پولا رو هر طوری شده بهم برسونی پس چی شد هااا ؟!

لبامو بهم فشردم و عصبی نیم نگاهی به در کلاس انداختم و خطاب بهش آروم غریدم :

_صدات رو بیار پایین … مگه نگفتم یه مدت از خونه بیرون نیای تا آب ها از آسیاب بیفته ؟؟؟

نگاهم توی صورتش چرخوندم و خشن ادامه دادم :

_پس اینجا چیکار میکنی هااا ؟؟

یک قدم بهم نزدیک شد و درحالیکه موهای بیرون اومده از مقنعه اش رو داخل میفرستاد کنایه وار گفت :

_بتوچه ….هه یه طوری رفتار نکن انگار خیلی نگران منی

نگران ؟! هه واقع فکر میکرد من نگران اونم ؟! من فقط برای خودم نگران بودم و میترسیدم رَدش رو بگیرن و اونوقت میرسیدن به من ، به منی که آریا بدجور روم حساس بود 

اگه یک درصد  مطمعن میشد من دستی توی این کار دارم دیگه کارم زار بود و دست از سرم برنمیداشت کیفم رو توی دستم فشردم و به طرف در راه افتادم و در همون حین خطاب بهش گفتم :

_من فقط نگران خودمم پس هوا برت نداره !!

یکدفعه عین جن زده ها جلوی راهم رو سد کرد و خشن گفت :

_کجا کجا ؟!

پوووف کلافه ای کشیدم ، نه این دختر ول کن من نبود تا برام دردسری درست نمیکرد بیخیال نمیشد

_مگه نمیبینی دارم میرم پس از سر راهم برو کنار !!

دستی به گوشه لبش کشید و شاکی گفت :

_هه پیاده شو با هم بریم اوستا !!

بی حرف و حرصی نگاش کردم که عصبی خندید و ادامه داد :

_تو داری منو دست میندازی آره ؟!

سرم و کج کردم و عجیب نگاهی بهش انداختم ، این داشت پیش خودش چی بلغور میکرد ؟! 

وقتی دید بازم چیزی نمیگم با کف دست ضربه محکمی به سینه ام کوبید که قدمی به عقب برداشتم که شاکی ادامه داد :

_چیه لال شدی ؟؟ حواست هست که میگم پولم رو بده ؟؟

فعلا اونقدر پولی که اون ازم میخواست نداشتم و حسابم به خاطر جریاناتی مسدود شده بود بخاطر این از حرف زدن دربار پولش طفره میرفتم حالا چطوری باید این رو حالی این دختره نفهم میکردم ؟!

زبونی روی لبهای خشک شده ام کشیدم و مردد لب زدم :

_اوووم …. اگه پولت رو میخوای باید چند روزی صبر کنی !!

_چییییییییییی ؟ یعنی چی که باید صبر کنم ؟!

با صدای دادش توی جام پریدم و دستپاچه نیم نگاهی به در کلاس انداختم ، این دختر واقعا دیوونه شده بود و نمیفهمید الان توی دانشگاس و نباید اینطوری داد بزنه 

اونم چطور ؟؟ وقتی که با استادشه و احتمالا هر جور حرفی درموردمون هست

با چشمای به خون نشسته خیره اش شدم و از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :

_هیس….صداتو بیار پایین !!

با این حرفم انگار تازه متوجه شده باشه کجاش به پشت سرش چرخید و نگاهی رو به در کلاس انداخت عصبی لبامو بهم فشردم و زیرلب زمزمه کردم :

_خنگ !!

به طرفم برگشت و عصبی خواست چیزی بگه که با تنه محکمی که بهش زدم از کنارش گذشتم و با خشم غریدم :

_بهتره بیشتر از این گند نزنی…..سر چهارراه تو ماشین منتظرتم !!

بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم جدی و با قدمای بلند از کلاس بیرون زدم ، خداروشکر کس زیادی توی سالن نبود پس با آرامش از اینکه به احتمال زیاد کسی متوجه ما نشده

یکراست به طرف پارکینگ راه افتادم و عصبی سوار ماشین شدم و درحالیکه پام روی گاز میفشردم با سرعت از دانشگاه بیرون زدم

با رسیدن به چهارراه نزدیک دانشگاه ماشین رو گوشه ای خلوت پارک کردم و بیقرار با دستم روی فرمون ضرب گرفتم

نمیدونم چقدر اونجا منتظر نشسته و توی فکر فرو رفته بودم که در ماشین باز شد و با نشستن نازی کنارم به خودم اومدم و با اخمای گره خورده به سمتش برگشتم 

_خوب ….پولم چی شد ؟!

نه واقعا با یه الاغ زبون نفهم سرکار داشتم ، فرمون توی دستم فشردم 

_گفتم که باید چند روزی صبر کنی !؟

به طرفم برگشت و پوزخند صداداری زد و گفت :

_هه باورم نمیشه یعنی الان تو داری دَبه درمیاری ؟؟؟

برچسب ها

‫2 نظرها

  1. خیلیییی زحمت کشیدین…
    خیلیییی خسته نباشین…
    خیلیییی خداقوت…
    واقعا چشمامون درد گرفت از حجم بالای پارت…
    من که دارم قطره میریزم توچشمم,نه که این پارت خیلییی طولانی بود,مردمک چشمم خشک شده وحرکت نمیکنه طفلکی…
    @_@@_@@_@

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن