رمان آنلاینعشق ممنوعه ی استاد

رمان عشق ممنوعه ی استاد پارت هفتاد و دو

 

_ پاشو  !!

با حرص بلند شدم که به تخت خواب اشاره ای کرد و ادامه داد :

_برو سرجات یالله !!

بخاطر اون زن اعصابم بهم ریخته بود و الانم آراد داشت با این حرفاش بدتر عصبیم میکرد ، دندونامو با حرص روی هم سابیدم و خشن گفتم :

_بس کن !!

بهم نزدیک شد و درحالیکه روی صورتم خم میشد گفت :

_نووووچ …. نه تا وقتی که خودم از یه چیزایی مطمعن نشم !!

نه این یارو واقعا فکر کرده کیه ؟! 

عصبی تخت سینه اش کوبیدم که یک قدم به عقب برداشت و خشمگین توی صورتش غریدم :

_هووووی هرچی هیچی بهت نگفتم دور بر ندار دیگه گرفتی ؟! 

به طرف وسایلم که روی زمین بودن رفتم و درحالیکه زیربغلم میزدمشون با حرص ادامه دادم :

_الانم از سر راهم برو کنار که میخوام برم به کار و زندگیم برسم !!

در اتاق رو باز کردم که پوزخند صداداری زد و گفت :

_هه فکر کردی میتونی از در این خونه با وجود اون همه نگهبان و جاسوس یک قدم برداری ؟! 

ابرویی بالا انداخت و با لحن حرصی ادامه داد :

_یا اینکه چیز دیگه ای باشه و دلت برای آریا تنگ شده و میخوای از این طریق باز بری زیر…ش ؟!

با این حرفش وسایل تو دستمو روی زمین انداختم و با یه حرکت به سمتش چرخیدم و درحالیکه روی نوک پا می ایستادم یقه اش رو گرفتم خشن تکونی بهش دادم و گفتم :  

_من هیچ رابطه ای با اون چُلمَنگ به غیر از اون باری که میخواست به زور بهم تجا..وز کنه ندارم پس در دهنت رو گِل میگیری یا خودم دست به کار شم ؟!

با نفس نفس خیره چشماش شدم که نگاهش رو توی صورتم چرخوند و بعد از مکثی بی مقدمه گفت :

_اوکی ولی برای قبول این موضوع شرط دارم !!

هه بچه پررو رو ببین !!

حالا که فهمیده دارم راست میگم و حق با منه بازم نمیخواد کوتاه بیاد و قصد داره از آب گل آلود ماهی بگیره

عصبی یقه اش رو ول کردم و بی حرف قصد داشتم ازش فاصله بگیرم که یکدفعه دستاش رو دور کمرم حلقه کرد که بهش چسبیدم و با چشمای گرد شده نگاش کردم 

_ کجا ؟! شرطمو که نشنیدی؟! 

حرصی تو سکوت نگاهش کردم که بی مقدمه گفت :

_بیا و برای یه شب نامزد من شو !!

_چی ؟؟؟؟؟؟؟؟

با دادی که زدم ولم کرد و درحالیکه دستش روی دهنم فشار میداد هشدار آمیز لب زد :

_هیس …..چه خبرته ؟! آروم بگیر

دستش رو از جلو دهنم کنار دادم و با نفس های بریده سوالی پرسیدم :

_یعنی چی که برای یه شب ؟!

کلافه شروع کرد به راه رفتن

_یه بلوفی پیش خانوادم زدم و الان برای اینکه بیشتر حرفم رو باور کننن نیاز یه کسی دارم که برای به شبم که شده نقش عشق و نامزد منو باز کنه

با این حرفش به زمین خیره شدم و بی اختیار‌ توی فکر فرو رفتم آره …چرا که نه ؟! این میتونست برام یه فرصت خوب باشه 

بدون اینکه بیشتر از این فکر کنم تردید رو کنار گذاشتم و جدی گفتم : 

_حله !!!

انگار اشتباه شنیده باشه با تعجب به سمتم برگشت 

_چی ؟! یعنی الان قبول کردی ؟!

سری تکون دادم و برای اینکه به چیزی شک نکنه گفتم :

_آره ولی دور برت نداره فقط برای اینکه بیشتر از این بیخود به پروپام نپیچی مجبور شدم قبول کنم

با قدر دانی نگام کرد و گفت :

_اوکی ….ممنون 

بی حوصله دست به سینه سری در جوابش تکون دادم و خم شدم و خواستم وسایلم رو بردارم که بازوم رو گرفت و پرسید :

_هی کجا؟! کلی کار داریم

صاف ایستادم و ناباور لب زدم :

_کار ؟!

کلافه نگاهش روی هیکلم چرخوند

_آره اونم خیلی زیاد !!

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من باشه به طرف حمام هُلم داد 

_تا تو دوش بگیری منم یه فکری به حال این سروضعت میکنم 

زیر دستش زدم و شاکی گفتم :

_ولم کن ببینم …. مگه سروضع من چشه ؟؟

چنگی توی موهای پرپشتش زد و با حرص گفت :

_بگو چش نیست ؟! جون من اصلا یه ذره احساسات دخترونه هم داری ؟؟ آخه این چه وضع لباس پوشیدنه ؟؟

با این حرفش تازه چشمم به سروضعم خورد و با دیدن اون شلوار شش جیب ارتشی و تیشرت مردونه که تنم بود و مانتوی که بیشتر به پیراهن بزرگ مردونه ای شباهت داشت و روش پوشیده و دکمه هاش رو باز گذاشته بودم

بی اختیار خجالت زده تو خودم جمع شدم ولی بدون اینکه از تک و تا بیفتم پرو گفتم :

_ها چیه ؟! خیلی هم خوبه 

پوووف کلافه ای کشید و درحالیکه  به طرف در اتاق راه میفتاد جدی گفت :

_تا تو دوش بگیری منم فکرامو میکنم که باید چیکار کنم اوکی ؟!

بی تفاوت شونه ای بالا رفتم و واد حمام شدم و بعد از دوش کوتاهی که گرفتم بیرون زدم ولی خبری از آراد تو اتاق نبود

بی اهمیت رو به روی آیینه ایستادم و  با حوله مشغول خشک کردن موهام شدم که در اتاق باز شد و با دیدن آراد به طرفش چرخیدم و بی حوصله گفتم :

_پس کجا رف……

یکدفعه با دیدن کسی که پشت سرش وارد اتاق میشد حرف توی دهنم ماسید و آب دهنم رو صدادار قورت دادم 

آراد به سمتم پا تند کرد و خطاب به دختر خوشگلی که پشت سرش بود گفت :

_شبنم ببین این همونیه که دربارش بهت گفته بودم هااا ؟!

دختره خندید و درحالیکه با شیطنت خیره حرکات آراد میشد گفت :

_اوکی ….حالا چرا اینقدر هیجان زده ای ؟!

با این حرفش آراد صاف ایستاد دستاش رو بهم چلوند و با استرس گفت :

_واقعا ؟!

دختره سری تکون داد و زیرلب زمزمه کرد :

_آره …اونم خیلی زیاد

 آراد پوووف کلافه ای کشید

_نمیدونم چم شده !!

دختره که تازه فهمیده بودم اسمش شبنمه مشت آرومی به بازوی آراد کوبید و با خنده ای که جز جدانشدنی از صورتش بود گفت :

_بیخیال این چیزا زود برو چمدونم رو که توی حیاط گذاشتم برام بیار تا شروع کنم

آراد سری تکون داد و با عجله از اتاق بیرون رفت ، تموم مدتی که اونا حرف میزدن من بی اختیار خیره صورت دختره شده بودم و پلکم نمیزدم

مخصوصا چال گونه هاش که موقع خندیدن پیدا میشدن آنچنان صورتش زیبا و بی عیب و‌ نقص بود که بی اختیار برای اولین بار جلوی یه دختر احساس کمبود کردم

نمیدونم چقدر توی فکر بودم که دستشو جلوی صورتم تکون داد و گفت :

_کجایی ؟! حالت خوبه ؟؟

به خودم اومدم و گیج سری تکون دادم 

_آره باس ببخشید حواسم نبود !!

دستش رو به نشونه سلام سمتم گرفت و گفت :

_شبنمم دختر عموی آراد افتخار آشنایی با کی رو دارم ؟!

دستپاچه به خودم اومدم و درحالیکه دستش رو به گرمی میفشردم خطاب بهش لب زدم:

_نازی !!

سری تکون داد و خواست چیزی بگه که آراد با نفس نفس چمدون رو داخل اتاق آورد و عصبی گفت:

_ای بابا توش چی گذاشتی که اینقدر سنگینه ؟! 

_واه مگه نگفتی وسایلت رو جمع کن بیار به کمکت احتیاج دارم منم آوردم دیگه

به تخت خواب اشاره ای کرد و ادامه داد :

_حالام کم غُر بزن و بزارش اونجا برام تا کارمو شروع کنم اوکی ؟!

کاری رو که میخواست براش انجام داد که دست به سینه نگاهی به آراد انداخت و گقت :

_حالام برو بیرون بزار به کارم برسم

بدون توجه به اعتراض های آراد بیرونش کرد و درحالیکه در اتاق رو قفل میکرد خطاب به من جدی حرفی زد که ناباور چی بلندی زمزمه کردم و چند قدم عقب رفتم 

_اووووه آروم دختر مگه چی‌گفتم  … پرده گوشم پاره شدا

دستی به گوشاش کشید که اخمامو توی هم کشیدم و دست به سینه شاکی گفتم :

_فکرشو از سرت بیرون کن  !!

_چرا اونوقت ؟!

دکمه بالایی لباسم رو بستم و درحالیکه دنبال یه چیزی میگشتم تا موهام بپوشونم و اون حوله رو از دورشون جدا کنم با غیض گفتم :

_ازم میخوای جلوت لُخت مادرزاد بشم تا اپلاس….مپلا…. اههههه

دستمو به اطراف تکون دادم و با حرص ادامه دادم:

_اسمش رو زبونم نمیچرخه بکنی که چی بشه ؟!

خندید و درحالیکه به طرف چمدونش که روی تخت بود میرفت و بازش میکرد گفت :

_چه بانمکی تو  …اوکی حالا که دوست نداری بیا بشین روی صندلی تا از صورتت شروع کنم

بی حرکت ایستادم و زیرچشمی و مشکوک نگاش کردم که برگشت تا جعبه توی دستش روی میز بزاره که با دیدن حالتم با تعجب گفت :

_چرا اینطور عجیب غریب نگاه میکنی بیا دیگه !!

بیخیال موهام شدم و به اجبار رفتم و روی صندلی نشستم که با یه حرکت حوله رو از روی موهام کشید و جلوی چشمای گشاد شده ام نگاه کلی به موهام انداخت و ناباور گفت :

_اووووه خدای من موهات چقدر بلندن !!

بی حوصله لبخندی در جواب حرفش زدم که بالاخره بعد از چند دقیقه وَر رفتن با موهام بالاخره بیخیالشون شد و درحالیکه چیزی دور گردنش میبست روی صورتم خم شد و گفت :

_یه کم درد داره ولی یه کم که گذشت بی حس میشه و متوجه نمیشی !!

چی ؟! این داره از چی‌حرف میزنه وقتی دید هنوز دارم چپ چپ و با گیجی نگاش میکنم نخ اصلاح رو محکم پشت لبم زد که دادی زدم و انگار تازه متوجه شده باشم چه بلایی سرم اومده

از روی صندلی بلند میشدم و همونطوری که توی هوا میپریدم دستپاچه نالیدم :

_وااای صورتم ….بامن چیکار کردی ؟!

کلافه دستاش که هنوز از شوک حرکت من روی هوا خشک شده مونده بودن رو پایین انداخت و اخماشو توی هم کشید :

_یعنی چی این بچه بازی ها ؟! هرکاری میخوام بکنم نمیزاری که

دندوناش روی هم فشرد و با حرص ادامه داد :

_اصلا وایسا ببینم اینجا چه خبره ؟! مگه مسخره کار شمام ؟!

عصبی خواست از اتاق بیرون بره که با یادآوری اون زن و انتقامی که لحظه به لحظه داشتم بهش نزدیک تر میشدم با دستای مشت شده زیرلب زمزمه کردم :

_ وایسا ….حله هر چی تو بخوای !!

روی صندلی نشستم درحالیکه سرمو تکیه میدادم چشمامو بستم که پوووف کلافه ای کشید و به سمتم اومد 

با هر حرکت بند اصلاحی که روی صورتم مینداخت فقط درد بود و درد که حس میکردم و انگار آتیش به وجودم انداخته باشن بی جون زیر دستاش افتاده بودم

نمیدونم چقدر زمان گذشته بود که بالاخره ازم فاصله گرفت و با نفس نفس گفت :

_میتونی چشماتو باز کنی !!

چشمامو با درد باز کردم که نگاهم از توی آیینه به خودم خورد و ناباور لب زدم :

_این منم ؟!

نیم نگاهی به آیینه انداخت و با پوزخندی گوشه لب گفت :

_شک داری ؟!

باورم نمیشد تا این حد تغییر بکنم صورتم که همیشن پر بود از مو ، مخصوصا پشت لبم حالا صاف و تمیز شده بودن و ابروهای پر پشتم هم تقریبا تمیز شده بودن و باریک شده بودن

وقتی دید هیچی در جوابش نمیگم و فقط با تعجب دارم به صورتم دست میکشم پووف کلافه ای کشید و درحالیکه به طرف چمدونش میرفت گفت :

_اینقدر به صورتت دست نزن !!

بالای سرم ایستاد و درحالیکه روم خم میشد جعبه ماسکی که دستش بود رو فشاری داد و یه مقداری ازش روی پوستم ریخت 

_یه مدت بزار این روی صورتت باشه تا الهتابش بخوابه اوکی ؟؟

سری تکون دادم که پوزخندی زد و شنیدم زیرلب گفت :

_انگار زبونش رو موش خورده و اونی نیست که چند دقیقه پیش همش باهام بحث میکرد

حوصله بحث باهاش رو نداشتم و الان فقط و فقط داشتم به هدفم فکر میکردم !!

چیزی که این همه سال منتظرش بودم و حسرتش رو خوردم

بعد از گذشت چند دقیقه از روم صورتم برش داشت و درحالیکه نگاه کلی به صورتم مینداخت جعبه لوازم آرایشی از کیفش بیرون کشید و با دقت کارش رو‌شروع کرد

چشمامو بستم و گذاشتم راحت کارش رو بکنه که نمیدونم چی شد زیر دستش خوابم گرفت و کم کم تو دنیای بی خبری فرو رفتم

نمیدونم چقدر خوابیده بودم که کسی تکون محکمی بهم داد و با حرص گفت :

_پاشو ببینم گرفتی خوابید !؟

گیج چشمای غرق خوابم رو باز کردم که شبنم با حرص چشم غره ای بهم رفت و عصبی خواست چیزی بگه ولی یکدفعه نمیدونم چش شد که دهنش نیمه باز موند و درحالیکه کم کم لبخندی گوشه لبش سبز میشد با بُهت زیرلب زمزمه کرد :

_ایول به خودم چی ازت ساختم !!

با این حرفش صاف نشستم و به آیینه نگاهی انداختم که با دیدن دختر تو آیینه یه لحظه کوپ کردم و خشکم زد

از بس توی لباسای پسرونه غرق شده و خودم رو از یاده بودم که حالا با دیدن دختر زیبایی که لباش به سرخی میزد و گونه هاش به طرز ماهرانه ای رنگ گرفته بودن

و بدتر از همه چشمای آبی رنگ خمارش بودن که حالا با مژهای بلند مشکی و خط چشم ظریفی که قاب گرفته شده بودن از اون یه دختر زیبای تموم عیار ساخته بودن

آب دهنم رو قورت دادم که انگار تازه به خودش اومده باشه با عجله پشت سرم قرار گرفت و درحالیکه موهامو سشوار و اتو میکشید گفت :

_بعد اینکه کار موهات تموم شد فقط کافیه لباسایی که برات آورم بپوشی تا کارت تموم شه اوکی ؟!

سری تکون دادم که بعد از اتمام کارش دستی روی شونه ام کشید و گفت :

_حالا میتونی لباستو بپوشی!!

زشت بود ازش تشکر نبودم پس به آرومی لب زدم :

_ممنون دستت درست آبجی 

خندید و گفت :

_خوشم از طرز صحب…..

یکدفعه با باز شدن در اتاق و دیدن کسی که توی قاب در ایستاده بود حرفش نیمه تموم موند

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن