رمان آنلاینعشق ممنوعه ی استاد

رمان عشق ممنوعه ی استاد پارت هفتاد و سه

آرا بود که با طرز خاصی نگاهم میکرد و انگار خشکش زده باشه بی حرکت و بدون پلک زدن همونجا ایستاده بود شبنم رد نگاهش رو دنبال کرد و با رسیدن به من لبخندی زد و درحالیکه با دست منو نشون میداد با هیجان پرسید :

_چطوره ؟؟ از شاهکارم خوشت میاد ؟!

منتظر عکس العملی ازش بود ولی آراد هنوزم همونطوری ایستاده بود و تکون نمیخورد ، شبنم با دیدن حالش به طرفش پاتند کرد و با خنده دستش رو جلوی صورتش تکونی داد :

_هووووی کجایی پسر بپا غرق نشی !!!

بالاخره به خودش اومد تکونی خورد و با گیجی به سمتم اشاره ای کرد و گفت :

_این ….این نازیه ؟!

شبنم دست به سینه نگاهم کرد که معذب توی جام تکونی خوردم

_بله پس فکر کردی کیه شازده ؟!

هنوزم توی بهت و ناباوری به سر میبرد با چشمای گشاد شده به سمتم اومد که بی اختیار از جام پریدم و چند قدم عقب عقب رفتم بالاخره رو به روم ایستاد

نگاهش رو با هیجان خاصی توی صورتم چرخوند و درحالیکه توی چشمام خیره میشد با لحن خاصی آروم لب زد :

_باورم نمیشه تا این حد خواستنی و زیبایی !!

با این حرفش نمیدونم چی شد که برای ثانیه ای دلم لرزید و بی اختیار منم خیره چشماش شدم که دستش به سمت صورتم اومد و آروم موهام رو پشت گوشم زد 

آب دهنم رو قورت دادم که نگاهش روی لبهام لغزید و انگار متوجه نیست کجاس و زمان و مکان از دستش در رفته باشه روی صورتم خم شد 

منم مسخ شده سر جام ایستاده بودم ؛ تقریبا اندازه بند انگشت لبهامون با هم فاصله داشت که شبنم کلافه سرفه ای کرد و با خنده گفت :

_اهوم اهوم منم اینجام احیانا ….کارهای مثبت ۱۸سالتون رو بزارید وقتی که من رفتم اوکی ؟!

یک قدم عقب رفتم و خجالت زده سرمو پایین انداختم حس میکردم که چطوری حرارت که از صورتم بیرون میزنه و میخوام آتیش بگیرم آخه این چه کاری بود که میخواستی بکنی احمق !!

اونم چی ؟! جلوی این دختره شبنم 

عصبی پوست لبم رو با دندون کشیدم و با حرص زیرلب خطاب به خودم زمزمه کردم :

_خاک توی سرت نازی…..!

آراد ولی بیخیال انگار نه انگار چیزی شده با خنده به طرف شبنم برگشت و گفت :

_بیخیال این حرفا ….کارت حرف نداره حتما یه روز برات جبران میکنم دخترعمو !!

شبنم ولی انگار نمیخواست بیخیال این ماجرا بشه چشم غره ای بهش رفت و گفت :

_فکر نکن حرف رو پیچوندی هااااا

آراد بی توجه به حرفش به سمت چمدونش رفت و درحالیکه سعی میکرد وسایلش رو براش جمع کنه گفت :

_اوکی …حالا بیا زود جمع کن که باید تا دیر نشده بری 

شبنم دست به سینه ایستاد و با غیض گفت :

_جای دستت دردنکنه میخوای بیرونم کنی ؟!

آراد کلافه گفت :

_اوکی برای خودت میگم چون ما چند دقیقه دیگه قراره بریم 

به طرف من برگشت و ادامه داد :

_زود باش آماده شو که دیر شد نازی !!

بعد از اینکه یه دست از لباسایی که شبنم برام آورده بود تنم کردم با استرس و دستای یخ زده توی ماشین کنار آراد نشستم و با دلهره نگاهم رو به جاده ای که من رو به سمت هدفم میبرد دوختم

باورم نمیشد بعد این همه سال بالاخره تصمیم گرفتم با مسبب بدبختیام رو به رو بشم و انتقام این همه سال بی کسی و نداریم رو ازش  بگیرم

یعنی میتونستم وقتی دیدمش و باهاش حرف زدم خودم رو کنترل کنم و خشمم رو‌ نشون ندم ؟!

آیا میتونم نقش بازی کنم و به چشم یه زن غریبه بهش نگاه کنم کسی که هیچ شناختی روش ندارم و بهش نزدیک شم تا درست زمانی که وقتش برسه آنچنان داغی روی دلش بزارم که تا عمر داره فراموش نکنه ؟!

با فکر به اون زن از عصبانیت زیاد دستمم مشت شد !!

آره میتونم… نباید کم بیارم و بزارم همه چی از دستم در بره و لو برم ولی با بدنی که لرزشش دست خودم نبود و با اینکه هنوز نرسیده بودیم حس میکردم قلبم میخواد از دهنم بیرون بزنه باید چیکار میکردم !؟!

نفس لرزونم رو بیرون فرستادم و درحالیکه دستای سردم رو بهم میچلوندم عصبی زیرلب خطاب به خودم زمزمه کردم: 

_به خودت بیا الان وقت کم آوردن نیست !!

توی خودم بودم که با توقف ماشین رو به روی خونه پدر آراد آب دهنم رو با استرس قورت دادم و زیرلب زمزمه کردم :

_خدایا کمکم کن !!

عمیق توی فکر فرو رفته بودم که دستی روی دستام نشست ، بی اختیار نگاهم سمت آراد چرخید با حس نگاه خیرم بدون اینکه نگاه از جلوش بگیره گفت :

_اگه بخوای همش اینطوری بلرزی که فایده ای نداره و بهمون شک میکنن !!

بوقی زد که در های ویلا باز شدن پاش روی گاز فشرد و درحالیکه با سرعت وارد خونه میشد ادامه داد :

_کافیه آروم باشی چون اونا زرنگ تر از این حرفان فقط وقتی دیدی حالت بده به من نگاه کن اوکی ؟!

ماشین رو گوشه حیاط پارک کرد و به سمتم برگشت که بی اختیار در جواب حرفاش سری تکون دادم و درحالیکه دستی به شالم میکشیدم جدی گفتم :

_تموم سعیم رو میکنم تو فکر نباش داداش !!

لبخندش جمع شد و یکدفعه عصبی کفت :

_بار آخرت باشه به من میگی داداش گرفتی ؟!

چرا عصبی میشه ؟! پوووف کلافه ای کشیدم :

_باشه بابا توام ….

از ماشین پیاده شدیم که با ناراحتی لبامو جلو دادم و نگاه حریص و انتقام جوم رو به قصر رو به روم دوختم یکدفعه با نشستن لبای خیس آراد روی لبهام چشمام گرد شد

بوسه پر سروصدایی روی لبهام نشوند و بلاخره دل کند و درحالیکه  ازم جدا با چشم ابرو اشاره ای به دوربین گوشه دیوار کرد و گفت :

_دارن ما رو میبینن پس عادی باش !!

با این حرفش بی اختیار خواستم نگاهی به دوربین بندازم که چشم غره ای بهم رفت و دستم رو گرفت همونطوری که انگشتاشو بین انگشتام قفل میکرد به طرف ساختمون کشیدم

_نگاه نکن ای بابا…امروز چته گیج میزنی ؟!

گیج لب زدم :

_هاااا ؟!

ایستاد و به سمتم برگشت و‌ درحالیکه معلوم بود از گیجی ببش از حد من شوک زده شده درمونده گفت :

_چت شده ؟؟! نزنی من رو بدبخت کنی هاااا ؟!

دستپاچه ایستادم و آب دهنم رو صدادار قورت دادم :

_نترس حواسم هست !!

دستی پشت گردنش کشید و کلافه گفت :

_بعید میدونم !!

یکدفعه انگار چیزی دیده باشه چشماش گرد شد و درحالیکه نمیتونست نگاه خیره اش رو از رو به رو بگیره زیرلب عصبی زمزمه کرد :

_ای بابا این اینجا چیکار میکنه ؟!

با کنجکاوی خواستم به اون سمت برگردم که عصبی دندوناش روی هم سابید و خشن گفت :

_مهساس….نگاه نکن تابلو بازی میشه !!

نگاهش رو از اونا گرفت و نفس عمیقی کشید و یکدفعه انگار جن زده شده باشه لبخندی روی لبهاش نشوند و درست مثل یه جنتلمن واقعی بازوش رو به سمتم گرفت

با دیدن تغییر یهویش و مخصوصا این حالتش بی اراده توی اوج استرس و عصبانیت خندم گرفت و دستم رو دور بازوش حلقه کردم 

شروع کردیم به آروم آروم راه رفتن که سرش رو پایین آورد و دقیق کنار گوشم گفت :

_عادی باش هرچی من گفتم تایید کن و‌ در صورت لزوم هر سوالی ازت پرسیدن با آره یا نه جوابشون رو بده اوکی ؟!

در جوابش سری تکون دادم که یکدفعه با شنیدن صدای اون زن بی اختیار پاهام از حرکت ایستاد و خشک شده ایستادم

_کجا بودی آراد ؟! دیر کردید داشتیم نگران میشدیم !!

آراد تقریبا من رو دنبال خودش کشوند و با لبخند مصلحتی به دروغ خطاب بهش لب زد :

_ببخشید تو ترافیک گیر کردیم !!

بالاخره به هر جون کندنی بود سر پایین شده ام رو بالا گرفتم و به سختی نگاهم رو به سمتشون گرفتم

نگاهم روی تک تکشون چرخید که با رسیدن روی اون زن انگار تموم کابوس بچگی هام جون گرفته باشن بی اختیار بدون پلک زدن مات صورتش شدم 

نمیدونم چقدر توی اون حال بودم که آراد به حرف اومد و گفت:

_معرفی میکنم پدر و مادرم !!

همه خیره دهن من شده بودن تا چیزی بگم ولی من انگار توی این دنیا نیستم با دستای مشت شده نمیتونستم نگاه از اون عجوزه بگیرم اونم یه جورایی با تعجب مات صورت من شده بود

آراد که اوضاع رو خیط دید سرش رو پایین آورد و با حرفی که کنار گوشم زد بالاخره تونستم به خودم بیام و به اوضاع مسلط بشم

_حواست هست که داری گند میزنی !!

با اینکه برام سخت بود ولی برای اینکه به چیزی شک نکنن لبخند مصلحتی روی لبهام نشوندم و درحالیکه نگاهم رو بهشون میچرخوندم جدی لب زدم :

_خوشبختم نازی هستم !!

پدرش که انگار عمیق توی فکر بود  با این حرف من دستی به ته ریشش کشید و گفت :

_قیافت خیلی برام آشناست نمیدونم کجا دیدمت !؟

وااای نکنه فهمیده باشه من توی دانشگاهش هستم آب دهنم رو با ترس قورت دادم که آراد به دادم اومد و با خنده حرف رو عوض کرد و گفت :

_نمیخوایید دعوتمون کنید داخل یا باید همش توی حیاط سرپا بمونیم ؟!

مادرش خجالت زده نگاهش رو بینمون چرخوند و گفت :

_ای وای ببخشید بفرمایید داخل از ای…..

خواستیم به سمت خونه بریم که مهسا سد راهمون شد و با اخمای درهم خطاب به آراد گفت :

_کجا ؟! منو یادت رفت به دوست دخترت معرفی کنی !!

دست آراد که دور کمرم بود بی اختیار پهلوم رو توی دستش فشرد و عصبی خطاب بهش گفت :

_فکر نکنم یکی از اعضای این خانواده باشی و کسی دعوتت کرده باشه که بخوام به عشقمممم معرفیت کنم

کلمه عشق رو آنچنان با غظلت خاصی بیان کرد که چشمای آیناز شد دو گلوله آتیش و با نفس نفس های عصبی گفت :

_هه …. عشقت ؟!

آراد بوسه ای درست کنار شقیقه ام نشوند و با لحن احساسی که بدجور مهسا رو آتیش میزد گفت :

_آره تازه با اونه که دارم میفهمم زندگی یعنی چی !!

با اینکه میدونستم تموم این حرفاش دروغ و فیلم بازی کردن هستن ولی بازم این قلب بی جنبه ام کنترل خودش رو از دست داده بود و شروع کرده بود به تند تند تپیدن !!

مهسا عصبی دندوناش روی هم سابید و باز خواست چیزی بگه که مادر آراد دستی روی شونه اش نشوند و جدی خطاب به هر دو گفت :

_آروم …. اگه حرفی دارید داخل بزنید !!

با این حرفش پدر آراد کلافه دستی به صورتس کشید و جلوتر  از همه وارد خونه شد و بی اهیمت به ما ، مهسا رو صدا زد و گفت :

_بیا داخل عزیزم

مهسا هم درحالیه با چشماش برای ما خط و نشون میکشید عصبی دنبالش داخل شد که بی اختیار نگاهم سمت آراد چرخید

که با پوزخندی گوشه لبش از پشت سر خیره کسایی که داخل خونه میشدن بود دلیل این رفتارهای ضدو نقیضش رو متوجه نمیشدم 

اصلا چرا باید مقابل پدرومادرش بایسته و مخالفت کنه ؟!

انگار سنگینی نگاهم رو متوجه شد که دستم رو گرفت و با عجله داخل خونه شد ، خونه که چه عرض کنم قصر باشکوهی که اون زن داشت داخلش درست عین ملکه ها زندگی میکرد

روی مبلای توی سالن دقیق رو به روی پدر و مهسا نشستیم  که پدرش نگاهش رو بینمون چرخوند و کقت :

_باید از هم جدا باشید !!

با این حرفش آراد روی مبل به جلو خم شد و درحالیکه دستاش روی زانوهاش ستون میکرد با اخمای درهم پرسید :

_نفهمیدم ….چرا اون وقت ؟!

باباش که معلوم بود شمشیر رو از رو بسته دستش دور شونه های مهسایی که کنارش نشسته بود حلقه کرد و درحالیکه نگاهش رو به چشمای من میدوخت با جدیت تمام گفت :

_چون تو نامزد داری و چون چند وقت دیگه هم مراسم عقدتونه باید قید معشوقه هات رو بزنی !!

بی اختیار نگاهم لرزید و دستم مشت شد که آراد با چشمای گرد شده دستش رو به سمت مهسایی که با نیش باز نگاهم میکرد گرفت و با تمسخر گفت :

_عقد ؟! نکنه نامزدم هم اینه ؟؟

مهسا ماتش برد و با بُهت لب زد :

_این ؟!

آراد بی توجه بهش لبش رو با حرص زیر دندون کشید و گفت :

_من رو کشوندین اینجا که باز از این حرفا به خوردم بدین ؟! 

نگاهش رو به سمت اون زن چرخوند و با پوزخندی ادامه داد :

_هه میخواستید عشقم رو بببنید یا تاریخ عقد با یکی دیگه رو برام تنظیم کنید ؟!

مادرش با نگرانی موهاش رو پشت گوشش زد و دستپاچه گفت :

_ای…اینطور که تو فکر میکنی نیست !!

پدرش ولی بی اهمیت به حرفای آراد نگاه خیره اش رو به من دوخت و گفت :

_میبینی بخاطرت توی چه وضعیتی گیر کردیم ؟!  پولای من نباشن تو و این پسر احمق من هیچ آینده ای باهم ندارید پس بهتره این رابطه رو هر چی زودتر کات کنید

آراد دندوناش روی هم سابید و خشن گفت :

_بابا !!

ولی من با اینکه از نزدیکی با این آدما از درون داشتم میسوختم ولی بدون اینکه به روی خودم بیارم با آرامش سر جام لَم داده و خودم رو بیخیال نشون میدادم

یکدفعه با دیدن نگاه خیره عباس نجم و اینکه هنوز منتظر عکس العملی از جانب من بود بی اختیار پوزخندی گوشه لبم نشست و برای اینکه بسوزونمش

دستمو دور بازوی آراد حلقه کردم و جدی خطاب بهش گفتم :

_هر سختی که جلوی روی ما باشه رو با کمال میل به جون میخرم فقط کافیه آراد کنارم باشه !!

آراد با تعجب نگاهم کرد که با دیدن چشمای به خون نشسته پدرش کم کم لبخندی کنج لبش نشست و درحالیکه دستمو میگرفت انگشتاش رو بین انگشتام قفل کرد 

با دیدن این حرکتش مهسا انگار به سرش زده باشه وحشی خواست به طرفم حمله کنه که بابای آراد بازوش رو گرفت با حرص خاصی گفت :

_هیس آروم …..ببینم تا کجا میخوان باهم پیش برن !!

از اینکه تونسته بودم روز اولی که پا داخل این خونه گذاشتم آرامششون رو بهم بزنم و جو خانوادگیشون رو ناآروم کنم ته دلم خوشحال بودم 

انگشتام بین انگشتای پسرشون قفل بود درست عین ماری که کمین کرده تا درست و لحظه حساس طعمه اش رو نیش بزنه و زهرشو توی بدنش خالی کنه به انتظار نشسته بودم

مهسا ولی با چشمای به اشک نشسته نگاهش رو به دستامون دوخت و با بغض لب زد :

_ولی بابا مگه نمیبینید جلوی چشم ب…..

بابای آراد توی حرفش پرید و درحالیکه پوک عمیقی به سیگار توی دستش میزد با حرص خندید و گفت:

_صبر داشته باش !!

بعد از اینکه اشاره ای به خدمتکاری که کنارمون آماده به خدمت ایستاده بود کرد و ازش میخواست چیزی برای خوردن براش بیاره کنایه وار ادامه داد :

_خیلی از این عشقای دو روزه دیدم که  معشوقه های خیابونی با استفاده از تخت خواب فکر چیزای دیگه و تصاحب اون مرد به سرشون زده

نفهمیدم این چی میگفت ؟! معشوقه خیابونی ؟! تخت خواب ؟!

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن