رمان آنلاینعشق ممنوعه ی استاد

رمان عشق ممنوعه ی استاد پارت پنجاه و شش

 

با دیدن لبم باقی حرفش رو نزد و نگاهش خیره لبهام شد و با تعجب لب زد :

_چیکار لبت کردی ؟!

دستش به سمت لبم اومد که عصبی پسش زدم 

_بیخیال لب من شو ، بگو چطوری میخوای بفهمی حالش چطوره ؟!

دستش که روی هوا بود خشک شد و درحالیکه ابرویی بالا مینداخت جدی پرسید :

_واقعا میخوای بدونی !!

قبل از اینکه پشیمون بشم زبونی روی لبهای زخمی و ترک خورده ام کشیدم و با دودلی لب زدم :

_آره

_اوکی !!!

دستش رو داخل جیبش فرو برد گوشیش رو بیرون کشید و همونطوری که نگاهش خیره من بود با عجله شماره ای گرفت 

_الووو نادر کجایی ؟!

سری تکون داد و همونطوری که ازم فاصله میگرفت بعد از مکثی بلند گفت :

_اهان باشه میخواستم بری یه سر بیمارستان

_……

نمیدونم چی بهش گفت که اخماشو توی هم کشید 

_نه اون نیست ، میخوام آمار یه شخص رو که توی ای سی یو هستش برام دربیاری ببینم در چه حاله !!

_…..

_باشه تا یه ساعت دیگه نشده برو بیمارستان از همونجا بهم زنگ بزن 

_……

اوکی زیر لب زمزمه کرد و جدی ادامه داد :

_باشه اسم و مشخصاتش رو برات پیامک میکنم

بدون اینکه خدافظی بکنه گوشی رو قطع کرد و به طرفم اومد 

_تا چند دقیقه دیگه میفهمیم چطوره !!

حس میکردم قلبم داره توی دهنم میزنه و سرم سنگین شده پس بی حس و حال سری در تایید حرفش تکون دادم و بی رمق روی تک مبل توی سالن نشستم آراد خواست به سمتم بیاد

ولی نمیدونم چی شد که یکدفعه نگاهش خیره پنجره پشت سرم شد و سرجاش ایستاد با تعجب به عقب برگشتم و نیم نگاهی به اون سمت انداختم ولی هیچی ندیدم

_چیزی شده ؟!

گیج لب زد :

_حس کردم پشت پنجره کسی رو دیدم

با این حرفش سیخ نشستم و با ترس گفتم :

_واقعا ؟؟ 

بی حرف سری تکون داد که دستپاچه تکونی خوردم و خواستم بلند شم که هشدار آمیز صدام زد و گفت :

_بشین سرجات !!

با دلهره نگاش کردم که ادامه داد :

_من میرم یه نگاهی میندازم

بی حرف توی جام جمع شدم که با عجله از خونه بیرون رفت وارد حیاط شد ، اگه باز دنبال من اومده بودن باید چیکار میکردم بلند شدم تا با عجله فرار کنم و جایی پنهون شم

که در خونه آروم باز شد و با دیدن کسی که وارد میشد ناباور ایستادم و زیر لب با بُهت اسمش رو صدا زدم :

_امیر !!

با شنیدن صدام سرش رو بالا گرفت و خیره نگاهم کرد

یعنی باور کنم خودشه ؟؟ اینجا تنها ولم نکرده و اومده ؟؟ کم کم لبخندی روی لبهام جا خوش کرد و با عجله به سمتش رفتم

بدون توجه به موقعیتی که توش بودیم خودم رو توی آغوشش انداختم و با خنده گفتم :

_دمت گرم میدونستم که رفیق نیمه راه نیستی !!

بدون اینکه بغلم کنه پوزخندی صداداری زد و جدی گفت :

_تو اینطوری فکر کن

یعنی چی اینطوری فکر کنم ؟؟ کم کم لبخند روی لبهام ماسید و درحالیکه ازش جدا میشدم نگاهم رو توی صورتش چرخوندم و با بهت لب زدم :

_پس برا چی اومدی اینجا ؟!

دستاش رو به کمرش زد و بی تفاوت گفت :

_اومدم ببینم در چه حالی که اونطور بهم زنگ زدی و برم !!

این همه حجم بی معرفتی رو از امیر باور نداشتم کسی که همیشه پشت و پناه من بوده حالا اینطوری بیخیال من شده و اومده موقعیت بدی که توش گیر کردم رو ببینه بلکه دلش خنک شه

_هه ….حالا که دیدی

در رو باز کردم و عصبی ادامه دادم :

_یالله گمشو بیرون !!

میدونستم از حرفای روز آخرم هنوز ناراحته و اینطور حرف میزنه ولی بازم نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم تا عصبی نشم 

یه طورایی داشتم از درون میسوختم و از حرص نمیدونستم باید چیکار کنم ، من خر رو بگو چقدر از اومدنش خوشحال شدم

هنوز توی فکر بودم که آرادی که توی حیاط رفته بود عصبی داخل خونه شد و بلند گفت :

_هرچی گشتم چیزی نبود ولی مطمعنم کسی ر……

سرش رو بالا گرفت که با دیدن امیر جفت ابروهاش با تعجب بالا پرید و عصبی گفت :

_تو اینجا چیکار میکنی ؟! چطور اومدی داخل خونه ؟؟

چند قدم بهش نزدیک تر شد که امیر بیخیال به طرف مبلا رفت و درحالیکه روشون لَم میداد بی اهمیت به حرفش گفت :

_اینطوری از مهمونت پذیرایی میکنی ؟؟

آراد کلافه نگاهی به من انداخت و با نیشخندی گوشه لبش با خشم گفت :

_هه …. بهتره بگی مهمون ناخونده !!

امیر توی سکوت سری تکون داد و بیخیال گفت :

_حالا هرچی !!

آراد عصبی خواست چیزی بگه که با بلند شدن زنگ گوشیش بی حوصله گوشی رو نگاهی انداخت که با دیدن تماس گیرنده زود تماس رو وصل کرد

_الووو نادر چی شد دیدیش ؟! 

نمیدونم چی بهش گفت که ناباور نه ای زیرلب زمزمه کرد و با بُهت لب زد :

_مطمعنی ؟!

_………….

_اوکی ممنون !!

تماس رو قطع کرد که با عجله به سمتش رفتم 

_چی گفت ؟! عزیز حالش چطوره ؟؟

” آراد “

نگاهم رو توی صورت پر از استرس و نگرانیش چرخوندم و با یادآوری حرفایی که نادر بهم زده بود آروم لب زدم :

_هنوزم حالش همونطوریه !!

با این حرفم اشک به چشماش نشست و خسته دستی به صورتش کشید و گفت :

_مط….مطمعنه ؟! 

سری تکون دادم 

_آره گفت آمارش رو از پرستار بخش گرفته !!

گرفته و ناراحت سری در تایید حرفام تکونی داد و بدون اینکه اهمیتی به امیری که روی مبلا در ظاهر سعی میکرد بی تفاوت باشه ولی کنجکاو به نظر میرسید  بده ، با قدمای نامتعادل به طرف اتاق رفت

ولی هنوز داخل نشده بود که امیر صداش زد و جدی پرسید :

_عزیز بادیگارد اون یارو نبود ؟! چش شده !!

نازی بدون اینکه به سمتش برگرده پوزخندی زد و با طعنه گفت :

_به تو مربوط نیست !

و بدون اینکه مهلت حرف دیگه ای بهش بده وارد اتاق شد و در رو بهم کوبید ، با رفتنش عصبی بلند شد و درحالیکه رو به روم می ایستاد جدی پرسید :

_نگو که بیمارستان رفتن و حال خراب اون مرتیکه به نازی ربط داره ؟!

از این پسره اصلا خوشم نمیومد و از اینکه اینقدر با نازی خودمونی رفتار میکرد عصبیم میکرد پس بدون اینکه جوابش رو بدم خواستم به طرف آشپزخونه برم 

ولی بازوم رو گرفت و درحالیکه مانعم میشد خشن گفت :

_با تو بودم ها یارو !!

دندونام روی هم سابیدم و با یه حرکت دستش رو پس زدم و رو به روش ایستادم

_آره ربط داره خوووب …. الان میخوای چیکار میکنی ؟!

دستی به ته صورتش کشید و کلافه زیر لب زمزمه کرد :

_لعنتی !!

و بدون توجه به منی که داشتم به زور خودخوری میکردم تا بیرونش نکنم به طرف اتاق رفت و با یه حرکت در رو باز کرد وارد شد 

_چیکار کردی دختره دیوانه !؟

صدای لرزون نازی به گوشم رسید که عصبی بلند گفت :

_بتوچه ؟! برو بیرون

با قدمای بلند به طرف اتاق رفتم که امیر عصبی به طرف نازی رفت و بلند گفت :

_اینطوری گفتی ولت کنم که بری گند بزنی به همه چی ؟!

نازی سینه به سینه اش ایستاد و لرزون فریاد زد :

_آره آره گند زدم اصلا کارم گند زدنه راحت شدی ؟؟ حالا برو

دست به سینه به در اتاق تکیه دادم و بی حوصله نگاشون کردم که امیر کلافه شروع کرد توی اتاق قدم زدن و انگار به سرش زده باشه یکدفعه سرجاش ایستاد و به طرف نازی برگشت کلافه گفت :

_یالله جمع کن بریم !!

چی ؟! کجا برن ؟ دور و بر خونه پُر آدم و جاسوسه این میخواد نازی رو کجا ببره

عصبی به سمتش رفتم و گفتم :

_نازی جایی نمیاد !

سرش رو کج کرد و درحالیکه دستاشو به کمر میزد طلبکارانه گفت :

_اون وقت کی نمیزاره بیاد …تو ؟!

از اینکه خودش رو همه کاره نازی میدید خشم تموم وجودم رو فرا گرفت و با پوزخندی گفتم :

_آره….حالام از خونه ام گمشو بیرون !!

بدون توجه به من به طرف نازی رفت و دستش رو گرفت 

_پاشو !!

نازی عصبی دستش رو پس زد 

_ولم کن نمیام 

به طرفش رفتم و بازوش گرفتم 

_شنیدی که گفت نمیاد

دستم رو پس زد و باز خواست چیزی به نازی بگه که روی شونه اش کوبیدم و عصبی غریدم :

_هووووی ب….

یکدفعه به طرفم چرخید و تا به خودم بجنبم مشت محکمش توی صورتم خورد

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن