رمان آنلاینعشق ممنوعه ی استاد

رمان عشق ممنوعه ی استاد پارت پنجاه و هفت

 

صدای جیغ نازی توی اتاق پیچید که با درد خم شدم و دستمو به صورتم گرفتم ، با خیس شدن دستم سرمو بالا گرفتم و نیم نگاهی به کف دستم انداختم لعنتی دماغم خون ریزی کرده بود

با دیدن خون خشم تموم وجودم رو گرفت و عصبی به سمت امیری که با پوزخند گوشه لبش بالای سرم ایستاده بود حمله کردم و مشت محکمی توی شکمش کوبیدم

صدای نعره بلندی که از درد کشید توی اتاق پیچید و خواست به طرفم حمله کنه ولی نازی با نفس نفس وسطمون ایستاد و خشن فریاد کشید :

_بسهههههه !!

خواست باز به سمتم هجوم بیاره که نازی دستش روی سینه امیر گذاشت و به عقب هُلش داد

_گفتم بسه لعنتی …. حالیته ؟!

امیر با صورتی که از خشم به سرخی میزد چشم غره ای بهم رفت و عصبی خطاب به نازی گفت :

_یالله جمع کن بریم پس !!

نازی حرصی دستی به صورتش کشید و درحالیکه باشه ای زیرلب زمزمه میکرد به طرف کمد لباسی رفت 

یعنی واقعا میخواست بره ؟؟ یعنی فکر میکرد به این راحتی میتونه از این خونه خارج بشه و کسی متوجه اش نشه ؟!

دستی به دماغ خون آلودم کشیدم و با حرص غریدم :

_انگار جاسوس های دَم در خونه رو یادت رفته که راحت میخوای بری !!

با این حرفم پاهاش از حرکت ایستاد و مردد با طرفم برگشت با اخمای درهم بدون اینکه توجه ای بهش بکنم با عجله وارد دستشویی شدم و شروع کردم به شستن خون های رو صورتم

ولی مگه خونش بند میومد لعنتی !!

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و چند برگه دستمال کاغذی بیرون کشیدم و با فشار روی دماغم گذاشتم و سرم رو بالا گرفتم

توی همون حالت چشمام رو بسته بودم که صدای نازی به گوشم رسید که لرزون گفت :

_مطمعنی هنوزم همون جان ؟!

جوابی به سوالش ندادم و فقط دستمالای کثیف شده توی دستم رو توی سطل زباله انداختم که حرصی شده به سمتم اومد و گفت :

_با توام مگه کَری ؟؟!

نیم نگاهی از گوشه چشم بهش انداختم و بعد از برداشتن چند برگه دستمال کاغذی و فشردنش داخل سوراخ بینی ام بدون حرفی توی سکوت کامل از دستشویی بیرون زدم 

ولی با دیدن اون پسره وحشی وسط اتاقم که راحت به دیوار لَم داده بود و ما رو نگاه میکرد دستم از خشم مشت شد و با اینکه برام سخت بود ولی عصبی خطاب بهش غریدم :

_هنوزم که اینجایی ؟! یالله دست اون خانوم دردسر رو بگیر و از خونه ام گمشید بیرون !!

سرتا پام رو با پوزخندی از نظر گذروند و بلند خطاب به نازی گفت :

_توی حیاط منتظرتم !!

و با عجله از اتاقم بیرون زد و بعد از چند ثانیه صدای بسته شدن در ورودی خونه نشون از بیرون رفتنش میداد 

کلافه روی تخت افتادم و با نفس نفس به سقف خیره شدم که نازلی کنار تخت ایستاد و مردد لب زد :

_ اگه چیزی درباره عزیز شنیدی بهم خبر بده !!

دوست نداشتم از اینجا بره ولی وقتی به اون راحتی به امیر گفت باهات میام و من رو نادیده گرفت عصبی شدم 

وقتی دید قصد جواب دادن بهش رو ندارم مانتوش روی لباسای من که تنش بودن ، پوشید و به طرف در رفت که بی اراده لب زدم :

_اون وقت چطور ؟!

ایستاد و بدون اینکه به طرفم برگرده سوالی پرسید :

_چی چطور ؟!

روی تخت نشستم 

_چطور بهت خبر بدم اون وقت عقل کل ؟! گوشی که نداری  ؟!  نکنه با کبوترا ؟!

به طرفم برگشت کلافه دستی به صورتش کشید و زیر لب نالید :

_نمیدونم …. 

نگاهش رو به چشمای ریز شده ام دوخت و بعد از چند ثانیه مکث ادامه داد :

_اصلا خودم میام !!

مگه با این وضعیتی که دنبالش بودن چقدر میتونست بیاد وبره ؟؟ کلافه پوووفی کشیدم که با یادآوری گوشی دومم که  فقط مواقع ضروری ازش استفاده میکرد و تقریبا کسی شمارش رو نداشت خم شدم و از کشوی میز کنار تختم بیرون کشیدمش و به سمتش گرفتم 

_بیا این رو پیشت داشته باش !! 

دودل نیم نگاهی بهش انداخت که تکونی به دستم دادم و جدی لب زدم :

_بگیرش دیگه !!

_ولی ….

پوووف کلافه ای کشیدم 

_ولی و اما نداره مگه نمیخوای از وضعیت عزیز خبر داشته باشی 

سری تکون داد که خوبه ای زیر لب زمزمه کردم و ادامه دادم :

__پس باید گوشی داشته باشی که راحت در دسترس باشی 

یک قدم به سمتم برداشت و گوشی رو از دستم گرفت و گیج توی دستش بالا پایینش کرد ، معلوم بود بلد نیست باهاش کار کنه

با سرفه ای گلوم رو صاف کردم و خطاب بهش گفتم :

_بلدی باهاش کار کنی ؟!

چند ثانیه تُخس خیره چشمام شد و بالاخره به زور لبهاش تکونی داد و به آرومی لب زد :

_نه !

چپ چپ نگاش کردم واقعا این دختر از هرچی تکنولوژی بود عقب مونده ، مگه میشه کسی باشه بلد نباشه با گوشی لمسی کار کنه ؟! 

هرچند این دختر یه لات به تمام معنا بود کسی که همش با چاقو و قُلدری سرو کار داشت و حتی یه گوشی ساده هم نداشته پس بایدم بلد نباشه باهاش کار کنه 

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم  گوشی رو از دستش بیرون میکشیدم و درحالیکه توی تنظیماتش میرفتم رمزش رو که اثر انگشت خودم بود برداشتم و گوشی رو باز به سمتش گرفتم 

_انگشتش رو بزن اینجا !!

_چیکار کنم ؟!

از اینکه داشت از اینجا و اونم با اون پسره میرفت عصبی بودم و حالا با این گیج بازی هاش بدتر داشت عصبیم میکرد ، بی معطلی انگشتش رو گرفتم و روی لمس گوشی گذاشتم تا ثبت شه

بعد از اینکه ثبت شد به کنارم اشاره کردم و گفتم :

_بشین تا برات توضیح بدم !!

برای اولین بار بی حرف و قُلدر بازی کنارم نشست که آروم آروم کار کردن باهاش رو یادش دادم و گوشی رو به سمتش گرفتم

_حالا فهمیدی که ؟! رمزشم اثر انگشت خودته !!

سری تکون داد و بعد از تشکر زیر لبی که کرد بلند شد تا از اتاق بیرون بره ولی وسط راه ایستاد و درحالیکه به طرفم برمیگشت جدی سوالی پرسید :

_پس پولا چی میشه !؟

روی تخت دراز کشیدم و بی تفاوت لب زدم :

_میبینی که فعلا تو خونه پولی نیست هر وقت جور شدم بهت زنگ میزنم 

راه رفته رو برگشت و همونطوری که بالای سرم می ایستاد انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم هشدار آمیز تکونی داد و گفت : 

_حواست باشه تو فکر دور زدن من نباشی وگرنه بدجور تلافیش رو سرت در میارم مُلتَفِت شدی ؟؟

دستم رو به نشونه برو بابا تو هوا براش تکون دادم و چشمام رو بستم ، منتظر بودم بیرون بره ولی با لگد محکمی که به پام خورد چشمام خودکار تا آخرین درجه گشاد شد 

_برای من بازی در نیار ، بدون چهارچشمی حواسم بهت هست !!

دندونام روی هم سابیدم و با صورتی از خشم به سرخی میزد روی تخت نشستم تا به طرفش حمله کنم که اوضاع رو بد دید و با عجله از اتاق بیرون رفت و درو بهم کوبید

لعنتی زیر لب زمزمه کردم و کلافه دستی توی موهام کشیدم ، یک درصد هم لیاقت دلسوزی و ترحم من رو نداشت 

خیلی از رفتنشون میگذشت ولی من هنوزم داشتم زیرلب غُرغُر میکردم که با یادآوری پریا از اتاق بیرون زدم و با عجله به سمت اتاقش رفتم در رو که باز کردم با دیدنش که آروم خوابش برده بود لبخندی گوشه لبم نشست

در اتاق رو آروم بستم و به سمت آشپزخونه رفتم تا چیزی برای خوردن آماده کنم ولی با بلند شدن صدای اف اف خونه پاهام از حرکت ایستاد و بی اختیار به طرفش راه افتادم

یعنی این موقع کی میتونست باشه؟!

دکمه صفحه رو که فشردم با روشن شدن و دیدن کسی که پشت در ایستاده بود ناباور زیرلب زمزمه کردم :

_چی ؟؟ آریا اینجا چیکار میکنه ؟؟ 

بی معطلی دکمه رو فشردم که در با صدای تیکی باز شد و دیدم که چطور آریا با اخمای درهم هُل محکمی به در داد و عصبی داخل شد

بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و به طرف آشپزخونه راه افتادم و بسته ای گوشت از یخچال بیرون کشیدم و روی سینگ ظرفشویی گذاشتم تا کم کم یخش آب بشه

که صدای در ورودی و بعدش قدمایی که با عجله توی خونه برداشته میشد نشون از اومدن آریا میداد یکی از ماهیتابه ها رو از کابینت بیرون کشیدم 

که عصبی اسمم رو صدا زد و بلند گفت :

_کجاست ؟!

به سمتش چرخیدم و درحالیکه نگاهمو روی هیکلش میچرخوندم خودم رو به گیجی زدم و سوالی پرسیدم :

_کی ؟ پریا تو اتاقشه ته را…..

توی حرفم پرید و عصبی گفت :

_اون دختره حرومزاده نازی رو میگم !!

سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم پس به طرف ظرفشویی برگشتم شیر آب رو باز کردم و الکی شروع به شستن اون چندتیکه ظرف کثیف توی سینگ کردم

_نمیدونم چند روزه اینجام نمیاد !!

لیف کفی روی بشقاب سابیدم که یکدفعه بازوم رو گرفت و به طرف خودش برم گردوند ، با ابروهایی بالا رفته از تعجب نگاش کردم که با نفس نفس غرید :

_یعنی میخوای بگی خبری ازش نداری ؟!

دیگه داشت زیاده روی میکرد و به احتمال زیاد متوجه نبود پرونده شده و به من شک کرده بود پس بدون اینکه شیر آب رو ببندم تخت سینه اش کوبیدم که یک قدم به عقب برداشت

_هوووی دستت رو بکش !! 

دندوناش روی هم سابید که توی چشمای به خون نشسته اش خیره شدم و گفتم :

_برای چی من باید از پرستار بچه تو خبر داشته باشم ؟!

دستی گوشه لبش کشید و با تمسخر گفت :

_یعنی میخوای بگی برداشتن اون پرونده و غیب شدن اون دختر به تو مربوط نیست !!

برچسب ها

‫3 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن