رمان آنلاینعشق ممنوعه ی استاد

رمان عشق ممنوعه ی استاد پارت پنجاه

 

_معلومه دیگه اونایی هستن که پشت درن دارن زنگ میزنن دیگه !!

با این حرفم چشماش گرد شد و با حال نزاری زیرلب با خودش زمزمه کرد :

_ای خدا عجب خریتی کردم !!

عصبی سرش رو بالا گرفت و خطاب بهم ادامه داد :

_پولا رو بده دیگه برم…مگه نمیبینی دیرم شده !!

چشم غره ای بهش رفتم 

_مگه بانکم ؟؟ اینقدر پول نقد توی خونه ندارم 

با استرس شروع کرد به راه رفتن و یکدفعه با اضطراب به طرفم برگشت و با لحن لرزونی گفت :

_باشه پس من میرم ولی فردا اول صبح میام برای پولا حله ؟؟!

گیج از رفتارهای عجیبش سری تکون دادم که باعجله به سمت در رفت ، بلند صداش زدم و با تعجب گفتم :

_کجا ؟!

دستپاچه به سمتم برگشت 

_میرم یه جایی خودم رو گم و گور کنم !!

نه یه جایی کار عجیب میلنگید اولین بار بود که نازلی رو توی این حال میدیدم معلوم بود گند بزرگی زده که اینطوری ترسیده وگرنه نازی و ترس ؟؟!

میدونستم احتمالا افراد آریا دور تا دور خونه رو محاصره کردن و زیرنظرمون دارن پس تا پاش رو دم در میزاشت صد در صد گیر اونا میفتاد پس تا دیر نشده دنبالش راه افتادم نزدیکای در خروجی بود که قبل از اینکه دیر بشه از پشت سر توی آغوشم گرفتمش با ترس خواست جیغ بکشه که دستمو روی دهنش گذاشتم

آروم کنار گوشش با نفس نفس و صدای گرفته ای زمزمه کردم :

_آروم باش منم !!

شروع کرد به تقلا کردن که همونطوری که توی بغلم بود به زور داخل خونه بردمش 

_آروم بگیر اونا شک دارن بخاطر پریا اینجا باشی پس صد در صد خونه رو محاصره کردن و نمیتونی از هیچ جایی در بری !!

با این حرفم دست از تقلا کردن برداشت و همراهیم کرد ولی هنوز داخل سالن نشده بودیم که با صدای بلند ، پریدن کسی تو خونه وحشت زده سرجامون ایستادم

” نازلی “ 

برای اولین بار توی عمرم تموم بدنم شروع کرده بود به لرزیدن شاید چون کار خودم رو تموم شده میدیدم و میترسیدم پایان کارم این باشه

با نفس نفس دست آراد رو از روی دهنم برداشتم و بی حال لب زدم :

_صدای چی بود ؟!

با اضطراب نگاهش رو به اطراف چرخوند و به آرومی گفت :

_انگار اومدن داخل خونه !!

با ترس خشکم زد و آب دهنم رو به سختی قورت دادم ، اینقدر گیج و دستپاچه شده بودم که نمیدونستم باید چیکار کنم

که یکدفعه با کشیده شدن دستم توسط آراد به خودم اومدم 

_باید تا دیر نشده قایم بشی !!

بی جون دنبالش راه افتادم که وارد سالن شد و حیرون درحالیکه نگاهش رو به اطراف میچرخوند زیرلب زمزمه وار گفت :

_کجا ببرمش ؟!

از سرو صدایی که از توی حیاط به گوش میرسید معلوم بود وارد حیاط شدن و دارن نزدیکتر میشن که آراد با عجله به طرف اتاق خودش کشوندم 

وارد که شدیم منی که عین چوب خشک شده بودم رو به طرف تختخواب هُل داد و با نفس نفس گفت :

_زود برو زیر تخت !!

بی حرف نگاش کردم و هیچ حرکتی نکردم که پووف کلافه ای کشید و درحالیکه به سمتم میومد خشن گفت :

_الان وقت کم آوردن نیست یالله زود باش !

دستم رو گرفت و به طرف تخت بردم که به اجبار زیرش رفتم و آراد روتختی روی تخت مرتب کرد تا به چیزی شک نکنن نفسم رو به سختی بیرون دادم

از اون پایین پاهایی آراد رو میدیدم که از اتاق بیرون رفت و درو بست ، حس میکردم صدای بلند ضربان قلبم داره گوشام رو کر میکنه

دستمو روی سینه ام گذاشتم و لرزون لب زدم :

_آروم باش پایان کار من نباید این باشه !!

ولی با نقش بستن چهره غرق در خون عزیز جلوی چشمام بغض به گلوم چنگ انداخت و اشک از گوشه چشمام سرازیر شد و لا به لای موهام فرو رفت

باورم نمیشد این من باشم …نازلی ! کسی که آزارش به یه مورچه ام نمیرسید ولی الان چیکار کردم ؟؟ دستم به خون آلوده شده

اگه مرده باشه چی ؟؟ اون وقت باید چه خاکی توی سرم بریزم ، فین فین کنان دماغم رو بالا کشیدم که با صدای بلند آراد گوشام تیز شد و با ترس گوشه تخت روی زمین کِز کردم

_توی خونه من چیکار میکنید ؟؟

صدای خشن یکیشون به گوش رسید که عصبی گفت :

_درو باز نکردید مجبور شدیم بیایم داخل 

_مجبور شدید یعنی چی ؟! گیرم من خونه نباشم شما باید بی اجازه  وارد حریم شخصی من بشید 

_ولی جناب ما دنبال پرستار پریا خانومیم و تا اونجایی که میدونیم اینجا ساکنن

_نه از صبح که بی خبر از خونه رفته دیگه پیداش نیست و سوال دیگه چرا دنبالشین ؟!

_از خونه دزدی کرده و دررفته !!

آراد با تعجب ساختگی گفت :

_چی ؟؟ دزدی 

با لحن مشکوکانه ای زیرکانه گفت :

_بله و حالام اگه اجازه بدید خونه رو بگردیم

با این حرفش لرز بدی به تنم نشست ، اگه خونه رو میگشتن صد در صد منو پیدا میکردن چشمامو با درد بستم که با حرفی که آراد زد حس کردم نفسم گرفت

_اوکی فقط زود !!

دستمو روی قلبم فشردم و واااای آرومی زیر لب زمزمه کردم چطور به این مرد اعتماد کردم و باهاش برگشتم باید همون موقع فرار میکردم لعنتی !!

داشتم اون زیر مثل بید میلرزیدم که صدای تند تند قدماشون توی خونه پیچید و معلوم بود دارن خونه رو میگردن و پخش شدن ، دستامو با استرس بهم چلوندم

که در اتاق با تیکی باز شد و با شنیدن صدای یکی از اونا که بلند گفت :

_بیاید اینجا

روح از تنم پرید و اسم خدا رو زیر لب زمزمه کردم

قلبم داشت از جاش کنده میشد ، با استرس با دندون به جون لبام افتادم و چشمامو بستم کارم تموم شده بود آره ، وقتی این خریت رو کردم که به این پسره آراد اعتماد کردم مسلما بایدم این بلا سرم بیاد

همینجور داشتم زیرلب بد و بیراه نثار آراد و خاندانش میکردم که چند نفر از افراد آریا وارد اتاق شدن و یکیشون که معلوم بود رییسه بلند گفت :

_این اتاقم بگردید !!

دندونام از شدت استرس شروع کردن روی هم خوردن که دست لرزونم رو بالا بردم و آروم جلوی دهنم گذاشتم خدایا عجب غلطی کردم کمکم کن !!

پاهاشون رو میدیدم که توی اتاق میگشتن و یکیشون به طرف حمام رفت و اون یکی هم دونه دونه کمدا رو باز میکرد

بیشتر توی خودم جمع شدم و سعی کردم خودم رو آروم بکشونم قسمت بالای تخت که بخاطر اینکه کنار دیوار بود تاریکتره ، به سختی یه کمی بالا رفتم و با نفس حبس شده نگاهم رو سمت بیرون انداختم ببینم کجان !!

ولی با دیدن یکیشون که داشت به سمت تخت میومد لرز بدی به تنم نشست و بی حرکت موندم حس میکردم نفسم بالا نمیاد گیرشون بیفتم معلوم نبود چه بلایی سرم بیارن !

بایدم انتظار هر بلایی که ممکن بود سرم بیاد رو داشته باشم ، چون با وجود اون آریای روانی چیزای سختی در انتظارم بود 

همینطوری توی دلم داشتم اشهدم رو میخوندم که یکدفعه آراد وارد اتاق شد و عصبی گفت :

_دیدید که هیچ کس توی خونه من نیست پس زود برید بیرون !!

همونی که کنار تخت ایستاده بود با این حرف آراد یک قدم بهش نزدیک شد و گفت :

_ولی ن….

_ولی و اما نداریم هرچی تحملتون کردم بسه زود بیرون !!

بازم خواستن مقاومت نشون بدن که رییسشون وارد اتاق شد و جدی خطاب به بقیه گفت :

_جمع کنید بریم بچه ها

با رفتنشون و خالی شدن اتاق نفسم رو با فشار بیرون فرستادم ، خطر از بیخ گوشم گذشته بود دستی به صورت عرق کرده ام کشیدم و به سختی خواستم از زیر تخت بیرون بیام 

ولی هنوز سرم رو بیرون نبرده بودم که با شنیدن صداشون که هنوز از سالن به گوش میرسید باز به اجبار با نفس نفس زیر تخت پنهون شدم 

نمیدونم چقدر اونجا پنهون شده بودم و به سر و صداهایی که از بیرون میومد گوش میدادم که در اتاق باز شد و آراد درحالیکه بلند صدا میکرد عصبی گفت :

_بیا بیرون ببینم !!

با نفس نفس به سختی سرم رو بیرون بردم و بخاطر ضعفی که هنوز توی بدنم بود سعی داشتم بدنمم هم بیرون ببرم ولی انگار نایی توی دستام نمونده باشه دستام میلرزیدن و باز پخش زمین شدم

نمیدونم چندبار این کار تکرار شد که آراد کلافه به سمتم اومد و درحالیکه با یه حرکت زیر بغلم رو میگرفت از زیر تخت بیرونم کشید عصبی گفت :

_بایدم این حال و روزت باشه !!

تقلا کردم تا ازش فاصله بگیرم که بالاخره رهام کرد و تلوتلوخوران همونطوری که موهای آشفته دورم رو کنار میزدم به سختی روی تخت نشستم

زبونی روی لبهای خشکیدم کشیدم و به سختی گفتم :

_چ…ی میگی ؟!

پوزخند گوشه لبش نشست

_این رو باید تو بهم بگی !!

حس میکردم سرم در حال چرخیدن و هر لحظه ممکنه بالا بیارم ، روی تخت دراز کشیدم 

_من حرفی برای گفتن به تو ندارم !!

نگاهم رو به چشمای تیزبینش دوختم و ادامه دادم :

_کاری رو که میخواستی برات انجام دادم پس فقط مونده تو به قولت عمل کنی و پولا رو بیاری

درحالیکه به سمتم میومد با نیشخندی گوشه لبش با تمسخر گفت :

_وقتی قراره بری زندان اون پولا به چه دردت میخوره ؟!

با این حرفش دستم که روی پیشونیم بود رو کنار زدم و با تعجب نگاش کردم

_چیه ؟! مگه نزدی عزیز رو ناکار کردی ؟!

با آوردن اسم عزیز عرق سردی روی پیشونیم نشست پس بالاخره اونم فهمیده بود ، به سختی درحالیکه سعی میکردم بشینم و به تاج تخت تکیه بدم به آرومی لب زدم :

_حا…حالش چطوره ؟!

کنارم نشست و با حرفی که زد ناباور نه آرومی زیر لب زمزمه کردم

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن