عشق ممنوعه ی استاد

رمان عشق ممنوعه ی استاد پارت چهل و سه

 

با این حرفم چشماش شد گلوله آتیش و با خشم دستش رو از دستم بیرون کشید و عصبی گفت :

_من بغل هیچ کره خری نرفتم اون بود که خواست به من…..

_خفههههه شو !!

حتی نمیخواستم حرفش رو هم بشنوم عصبی چرخیدم و با پا لگد محکمی به صندلی کوبیدم که با صدای بدی چَپه شد و نازی ناباور یک قدم به عقب برداشت و گفت :

_هووووی چته ؟؟! 

انگشت اشاره ام رو جلوی چشماش تکون دادم و هشدار آمیز با حرص غریدم :

_همین که گفتم حق نداری پاتو توی اون عمارت بزاری تا وقتی که من بهت بگم ….حالیته ؟؟ 

نگاه ازم گرفت و بی حرفت خواست از آشپرخونه خارج بشه که سد راهش شدم 

_نشنیدم بگی چشم ؟!

نگاه خشمگینش رو به چشمام دوخت و با حرص زیرلب غرید :

_مجبور نیستم جوابت رو بدم و مطیع حرفات باشم !!

این دختر دیگه داشت زیادی روی اعصابم یورتمه میرفت و پا روی خط قرمزای من میزاشت ، یعنی نمیفهمید که آریا عمارت رو در نبودش الکی و بدون محافظای سفت و سخت نمیزاره که بره و من نمیخوام اتفاقی براش بیفته و اون پرونده کوفتی برام پشیزی ارزش نداره؟؟

کنترلم رو از دست دادم و یکدفعه تا به خودش بجنبه چونه اش رو توی دستم گرفتم و با حرص گفتم :

_مجبوری چون …. 

نگاهم رو به لبای نیمه بازش دوختم و زمزمه وار ادامه دادم :

_تو مال منی و تا زمانی که معشوقه من به حساب میای حتی یه پشه نَر هم نباید از کنارت رَد بشه 

با یه حرکت سرش رو عقب کشید و با خشم فریاد زد :

_دو بار بهت رو دادم مال منی مال منی چیه که راه اند…..

به طرفش هجوم بردم و با نشستن لبام روی لباش حرفش نیمه تموم موند و من با حرص به جونش تن و بدنش افتادم

” نازلی “

با یکدفعه ای نشستن لباش روی لبهام حرف توی دهنم ماسید و بی حرکت موندم ولی اون فارغ از اطرافش با حرص خاصی لبامو میبوسید و دستش آزادانه روی بالا تنه ام حرکت میکرد 

به خودم اومدم و قبل از اینکه پیشروی کنه و منم توی حال و هوای خودش غرق کنه دستش رو گرفتم و به زور از خودم جداش کردم

با نفس نفس رو به روم ایستاد و درحالیکه هنوزم نگاهش به لبای وَرم کرده و قرمزم بود باز خواست به طرفم بیاد که دستمو جلوش گرفتم و عصبی گفتم :

_بسه …..جلو نیا !!

بالاخره سرش رو بالا گرفت که دستی روی لبای خیسم کشیدم و خشن ادامه دادم :

_بار آخرته به من میچسبی و فِرتُ فِرت منو میبوسی فهمیدی !!؟

لبش به پوزخندی کج شد و جدی گفت :

_نه که توام بدت میاد !

از اینکه داشت به روم میاورد که در برابرش ضعف دارم و زود کوتاه میام دستپاچه با لُکنت لب زدم :

_اص…..اصلا اینطوری که میگی نیست خواب دیدی خیر باشه !!

هنوزم با همون پوزخند اعصاب خورد کنش خیرم بود که با عجله خواستم از کنارش بگذرم ولی سد راهم شد و سوالی پرسید :

_کجا ؟؟؟  ما که هنوز حرفامون تموم نشده 

نیم نگاهی از گوشه چشم بهش انداختم و گفتم :

_ولی من هرچی که بود رو گفتم و دیگه ام حرفی ندارم !!

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم از کنارش گذشتم و با عجله وارد اتاقم شدم و درو بهم کوبیدم

با یادآوری پرونده دستام مشت شد و با حرص شروع کردم به پوست لبمو زیر دندون فشردن باید تا آریا برنگشته هر طوری شده وارد عمارت و اون اتاق میشدم

چون من به اون پرونده کوفتی نیاز داشتم حداقل بخاطر کسایی که چشم انتظار اون پول بودن نباید زیاد معطل میکردم تا ازم ناامید شن

با یادآوری نیره و اینکه باز ممکنه به طرف کار خلاف کشیده بشه عصبی لگد محکمی به تخت کوبیدم که از دردی که توی پام پیچید چشمام سیاهی رفت و آه خفه ای از بین لبهام خارج شد هرچی بیشتر توی این خونه و کنار آراد میموندم وقت تلف کردن بود و بس !!

لبه تخت نشستم و اینقدر به فکرای مختلفی که توی سرم چرخ میخورد فکر کردم که بدتر کلافه و عصبی شدم طوری که دوست داشتم سرم رو محکم به دیوار بکوبم 

باید تا دیر نشده کاری میکردم ، با این فکر بلند شدم و لنگون لنگون درحالیکه به طرف در اتاق میرفتم زیرلب با خودم زمزمه کردم :

_آره نباید وقت رو از دست داد !

ولی یکدفعه با یادآوری آرادی که عین ببر زخمی توی سالن نشسته و به هیچ عنوان نمیزاشت قدم از قدم بردارم و از این خونه بیرون برم

پاهام از حرکت ایستاد و پوووف کلافه ای کشیدم ، اینم معلوم نبود چشه از اول که اون پرونده رو میخواست از الان که نمیزاشت برگردن به اون خونه ، کلا خود درگیری داشت !!

 به اجبار برگشتم و همونطوری که لبه تخت مینشستم به این فکر کردم که امروز و تا زمانی که آراد توی خونه اس نمیتونم کاری کنم

پس باید میزاشتم تا بیرون بره و بیخیال من بشه با این فکر خودم رو آروم کردم و درحالیکه دراز میکشیدم دستمو روی پیشونیم قرار دادم و سعی کردم کمی بخوابم

کم کم توی عالم بی خبری فرو رفتم و بیهوش شدم ، نمیدونم چند ساعت بود که خوابیده بودم ولی با حس اینکه توی حصار تنگ و محکمی قرار گرفتم 

و قدرت تکون خوردن و هیچ عکس العملی رو ندارم بیدار شدم و آروم لای پلکای سنگین شده ام رو باز کردم که با دیدن دستایی که دور کمرم حلقه بودن و پایی که روی پاهام بود چشمام گرد شد و هشیار شدم !

سرم رو که بالا گرفتم با دیدن آرادی که راحت کنارم خوابیده بود و من رو دقیق عین عروسک کوچیک و بغلی توی بغلش فشرده بود اخمام توی هم فرو رفت کلافه صداش زدم و گفتم :

_خوش میگذره ؟؟ 

تکونی خورد و بدون اینکه بیدار شه بیشتر توی آغوشش فشردم و باز گرفت خوابید که عصبی تکونی به خودم دادم و درحالیکه سعی میکردم دستاش از دور خودم باز کنم نالیدم :

_خفه شدم ولم کن !!

بدون اینکه یک سانت هم از جاش تکون بخوره هووومی زیرلب زمزمه کرد و سرش توی گودی گردنم فرو برد نه اینطوری بی فایده بود و این یارو آراد مثل کَنه بهم چسبیده بود

ولی با یادآوری پریا و اینکه از عصری به کل فراموشش کرده بودم با عجله خواستم بلند شم ولی بخاطر اینکه توی آغوشش زندانی بودم بیقرار لب زدم :

_بابا بیخیال ما شو میخوام برم ببینم این بچه کجاست !!

بوسه ای روی لاله گوشم زد که سرم کج کردم که با صدای خفه ای گفت :

_آروم بگیر غذاشو دادم گرفته خوابیده !

با اینکه خیالم تقریبا راحت شده بود ولی تنها بهونه ای که میتونستم ازش فاصله بگیرم رو از دست دادم و تنها امیدم هم ناامید شده بود تکونی به خودم دادم که این بار با حس لباش روی رگ گردنم با حرص لب پایینم رو به دندون کشیدم

_نکن !!

بدون توجه به تشر من لباشو نرم تکونی داد و با همون چشمای بسته نفسش رو صدا دار توی گردنم فوت کرد این پسر تا من رو روانی نمیکرد ول کن نبود

من کلا با این جور روابط با جنس مخالف ناآشنا بودم وقتی آراد اینطوری بدون ملاحظه پا داخل حریمم خصوصیم میزاشت این احساسات نوپام برم غلبه میکرد و کلا یه آدم دیگه ای میشدم آدمی که دوست داشت توسط این پسر ناز و نوازش بشه

یکدفعه با یادآوری اون روز که به دروغ بهم گفته بود باردارم کرده با حرص شروع کردم به نفس نفس زدن و بی مقدمه کنار گوشش لب زدم :

_قصدت از دروغ گفتن به من چی بود ؟؟

بوسه ای پایین تر دقیق جایی نزدیک سینه ام نشوند که نفس توی سینه ام حبس شد 

_دروغ ؟؟

عصبی از اینکه داشت اختیارم رو با این کارهاش از دستم میگرفت دستمو توی موهای جلوی سرش چنگ زدم همونطوری که سعی میکردم سرش رو به عقب هُل بدم با پوزخندی لب زدم :

_آره …. دروغ اینکه گفتی ممکنه من از توی گودزیلای خر باردار باشم !!

چشماش رو باز کرد و همونطوری که نگاهش توی صورتم میچرخوند تو گلو خندید و گفت :

_دروغ نگفتم ولی وقتی اون چیزم رو …..

با نگاهش به پایین تنم اشاره کرد و ادامه داد

_روی اونجات ریختم احتمال بارداریت با وجود بکارتت هم بود 

چشم غره ای بهش رفتم 

_ولی نگفتی که درصدش یک در هزاره !!

روی نوک بینی ام بوسه ای زد و گفت :

_آره نگفتم !!

_نگفتی یا نخواستی بگی و میخواستی الکی حرصم بدی ؟؟

سرش روی بالشت کنارم گذاشت و درحالیکه طره ای از موهام روی صورتش میریخت و عطرشون رو عمیق نفس میکشید گفت :

_حالا چه فرقی میکنه !!

با یه حرکت موهام از توی صورتش کنار زدم و همونطوری که پشتم رو بهش میکردم عصبی غریدم :

_فرقش اینه که تو میخواستی از نادونی من سواستفاده کنی دیوث !!

این مرد دیووونه به تمام معنا بود چون با شنیدن فوحشای من به جایی اینکه عصبی شه میخندید که بدتر حال من گرفته میشد و خشمم بالا میگرفت 

کلافه روی تخت نشستم که با ته مونده های خنده روی لبش نگاهش رو توی صورت اخمالوم چرخوند و زیرلب زمزمه کرد :

_هووووم ؟! 

اشاره ای به در اتاق کردم 

_برو بیرون تو اتاق خودت بخواب !!

ملافه روی خودش کشید و درحالیکه زیرش جمع میشد بلند گفت :

_قابل توجه خانوم ….اینجا اتاق منه !!

ملافه با یه حرکت از روش کشیدم 

_بازی در نیار پاشو برو حوصله ندارم !!

دستم رو گرفت و با یه حرکت کشید که تعادلم رو از دست دادم و روش افتادم قبل از اینکه بتونم عکس العملی از خودم نشون بدم دستش دور کمرم حلقه کرد و کنار گوشم دستوری لب زد :

_بخواب و کم وَرجه ورجه کن بچه !!

هرچی تقلا کردم که ولم کنه بیفایده بود که دیگه دست و پاهام بی حس شده بودن خسته سرمو روی سینه اش گذاشتم و چشمامو بستم کم کم داشت خوابم میگرفت که یکدفعه با بلند شدن صدای مکرر زنگ خونه گیج سرمو بالا گرفتم

یعنی این وقت شب کی میتونه باشه ؟؟

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن