رمان آنلاینعشق ممنوعه ی استاد

رمان عشق ممنوعه ی استاد پارت چهل و شش

 

روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم به بدن برهنه اون دختر فکر نکنم اگر یک درصدم میخواستم این دخترک وحشی خواستنی رو رامش کنم

نباید بهش فشار میاوردم فقط باید احساساتش رو مثل الان تحر…یک میکردم بعدش ولش میکردم اینطوری خودش کم کم بی طاقت میشه و به طرفم میاد اونم چطوری ؟؟

با میل و خواسته خودش !!

هرچی میخواستم بیخیال باشم و بخوابم ولی بخاطر احساسات تحر…یک شده و شهو…تی که گریبان گیرم شده بود نمیشد فقط بیقرار از این پهلو به اون پهلو میشدم همین و بس !!

که با صدای باز شدن در حمام پشت بهش ملافه روی تنم کشیدم و سعی کردم خودم رو به خواب بزنم که یکدفعه چراغ روشن شد و ملافه با یه حرکت از روم کنار رفت

نازلی بود که شاکی بالای سرم ایستاده بود و عصبی گفت :

_یالله پاشو برو بیرون بخواب !!

بی اهمیت بهش با چشمای بسته همونطوری که ملافه روی تخت رو باز روی خودم میکشیدم گفتم :

_اینجا اتاق منه مگه تو خواب ببینی بیرون برم پس بیخیال شو  !!

لجباز پایین ملافه رو گرفت و عصبی باز کشیدش و با جیغ گفت :

_گفتم پاشو یابو علفی !!

با این حرفش چشمام باز کردم و خواستم چیزی بهش بگم ولی یکدفعه با دیدن تیشرت و شلوارک من که تنش بود چشمام گرد شد و با تعجب چندباری نگاهم روی هیکلش چرخوندم

با دیدن حالم با نیش باز دست به سینه ایستاد که اخمامو توی هم کشیدم و عصبی گفتم :

_نگو که این لباسایی که تنته مال منن؟؟

سرش رو به نشونه آره تکونی داد با خشم روی تخت نشستم و عصبی گفتم:

_کی بهت اجازه داده ؟

_خودم !!

دستپاچه از کنارم بلند شد و خواست فرار کنه که نزاشتم و با یه حرکت روی تخت نشستم و دستش رو کشیدم که با پشت روی تخت و درست کنارم افتاد

” نازلی “

تا به خودم بیام و بخوام عکس العملی نشون بدم با یه حرکت روم خیمه زد و همونطوری که نگاهش رو توی صورتم میچرخوند جدی گفت :

_درشون میاری از تنت یا خودم به زور درشون بیارم ؟؟

پسره نَسناس میخواست بترکه اونم بخاطر چی ؟؟ برای یه دست لباس بی ارزش ؟! با حرص دستامو دو طرف بازوهاش گذاشتم و درحالیکه سعی میکردم کنارش بزنم عصبی گفتم :

_درنمیارم برو کنار !!

کم کم لبخند شیطانی گوشه لبش نشست و با تمسخر گفت :

_اوکی ….پس کار خودمه !!

جلوی چشمای ناباورم دستش به سمت یقه گشاد تیشرت تنم رفت و درحالیکه سعی میکرد به زور از تنم درش بیاره عصبی گفت :

_یکمی خودت رو تکون بده ببینم !!

با دست محکم زیر چونه اش زدم و عصبی غریدم :

_اولا مثل خر افتادی روم و لهم کردی نمیتونم تکون بخورم دوما دستت رو بکش تنه لَش !

سرش از شدت ضربه به عقب رفت و یکدفعه انگار وحشی شده باشه محکم یقه لباسم رو کشید که صدای بلند جِر خوردنش به گوشم رسید و ناباور لب زدم :

_چیکار کردی وحشی !!

بدون اینکه نگاهم کنه سرش رو پایین برد و با چشمایی که دیگه خشم اولیه رو نداشت و یه جورایی برق میزد نگاهشو روی بالاتنه ام که حالا تقریبا توی دیدش افتاده بود چرخوند که با حس نگاهش داغ شدم

ولی یکدفعه با یادآوری اینکه من بدبخت هیچ لباسی نداشتم و به اجبار یک دست از لباسای این لَندهور رو با اینکه توشون غرق بودم بدون لباس زیر پوشیدم چشمام گرد شد

دستپاچه دستم به سمت لباسم رفت که میونه راه دستامو گرفت و درحالیکه بغل سرم ثابت نگهشون میداشت با خنده گفت :

_اوووووه منظره خوبم رو خراب نکن دختر !!

دندونام با حرص روی هم فشردم و خشن فریاد زدم :

_خفه شوووو کثافت !!

با این حرفم به سختی نگاه از اون قسمت برهنه بدنم گرفت و با لبخند گوشه لبش درحالیکه نگاه داغش رو به لبام میدوخت لب زد :

_این تاوانت بود !!

با پوزخند لب زدم :

_هه……تاوان ؟!

سرش رو چندسانتی لبهام درحالیکه حرف میزدیم لبامون بهم میخورد پایین آورد و با حرص گفت :

_آره تاوان کسی که بی اجازه سر کمدم رفته و لباسای منو تنش کرده !!

سرم رو کج کردم تا لباش رو بیشتر از این لمس نکنم مبادا کنترل احساساتم از دستم خارج شه و درهمون حال با خشم غریدم :

_نمیدونستم استاد آراد نجم محتاج یه دست لباسه !!

پوزخند صداداری زدم و اضافه کردم :

_و اینکه تا این حد خسیسه !

انگار زیادی عصبیش کرده باشم چونه ام رو گرفت و در حالیکه سرم رو به طرف خودش برمیگردوند با حرص گفت :

_من نه محتاج یه دست لباسم و نه خیسیس ولی ……

فشار بیشتری به چونه ام آورد که لبام غنچه شد و همونطوری که نگاه دریده اش رو ازشون نمیبرید هشدار آمیز ادامه داد :

_از اینکه کسی بی اجازه به داشته هام دست بزنه و وارد حریمم بشه به شدت عصبی میشم فهمیدی ؟؟

حس میکردم زیرش درحال خفه شدنم با اینکه وزنش روی من ننداخته بود ولی بخاطر جثه ریزم زیر اون گودزیلا حس خفگی بهم دست داده بود با حرص درحالیکه سرمو به اطراف تکون میدادم و سعی داشتم از دستش نجات پیدا کنم به سختی لب زدم :

_برو کنار خفه شدم !!

با این حرفم بی طاقت خم شد و بوسه پر سروصدایی روی لبهای غنچه شده ام نشوند و بالاخره از روم کنار رفت

و کنارم دراز کشید و درحالیکه دستشو روی پیشونیش میزاشت جدی گفت :

_اگه نمیخوای امشب آمپرم بالا بزنه و خطرناک شم پاشو این پیرهن پاره شده تنت رو عوض کن !

با این حرفش دستپاچه جلوی لباسم رو محکم گرفتم و بلند شدم ولی با فکر اینکه من اصلاً لباسی ندارم که عوض کنم کلافه سر جام ایستادم یعنی در کل جز یک دست لباس که همون مانتو شلوارم بودند چیزی با خودم نیاوردم

تمام مدتی هم که خونه آریا بودم اون لباس فرم های مسخرش رو تنم میکردم و دیگه نیازی به لباس نداشتم اگه بخوام حقیقتش رو بگم پولی نداشتم که بخوام لباس بخرم و هرچی تو خونه خودمم داشتم اینقدر کهنه و زوار در رفته بودند که به درد نمیخوردن

نگاهمو دور تا دور اتاق چرخوندم و نمیدونستم چیکار کنم که چشمم خورد به آرادی که بی حرکت روی تخت دراز کشیده بود و هنوزم چشماش بسته بودند پس پاورچین پاورچین به طرف کمدش راه افتادم آروم درحالیکه درش رو باز میکردم تیشرت دیگه ای از بین لباساش بیرون کشیدم و با عجله پشت بهش ، تنم کردم

که یکدفعه با شنیدن صداش از جا پریدم و با ترس دستمو روی سینم که به شدت بالا پایین میشد گذاشتم 

_ میبینم که باز رفتی سراغ لباس‌های من ؟؟

پس بیدار بود و الکی خودشو به خواب زده عصبی به طرفش چرخیدم

_ اههههه واسه یه دست لباس نزدیک بود سکته ام بدی !!

 دستشو از روی چشمانش برداشت و خشن گفت:

_ دزدی نکن هیچیت نمیشه !

یقه بزرگ لباسو روی سرشونم مرتب کردم و با تمسخر لب زدم :

_ نترس بادمجون بم آفت نداره !!

تقریباً توی لباسا غرق شده بودم و به سختی میتونستم راه برم آروم آروم به سمت حمام رفتم و تنها لباس هایی که داشتم و شسته بودم را از اونجا برداشتم و به طرف در حرکت کردم

بعد از پهن کردن لباسا روی بند حیاط ، داخل خونه شدم که چشمم خورد به اتاق پریا نگران به سراغش رفتم و درحالیکه درو آروم باز میکردم داخل شدم که با دیدن صورت غرق در خوابش آروم بوسه روی موهاش نشوندم و از اتاق خارج شدم

خواستم برای خواب به طرف اتاق خودم برم ولی با یادوآروی  آرادی که اونجا رو تصاحب کرده بود کلافه پوووفی کشیدم و داخل اتاق شدم حدسم درست بود پهن تخت شده بود 

عصبی چشامو تو حدقه چرخوندم و از توی کمد پتویی بیرون کشیدم و با عجله به طرف در اتاق راه افتادم که بلند صدام کرد و گفت :

_کجا ؟!

_ با اجازه جنابعالی میرم که بخوابم

_اون رو که میدونم ولی کجا ؟؟ جات اینجاست

دندونام روی هم سابیدم و عصبی غریدم :

_به توچه هاااا ؟؟؟

زیرلب همونطوری که با خودم غُر غُر میکردم از اتاق بیرون زدم و درو محکم بهم کوبیدم ، پسره شلغم فکر کرده میرم تو بغلش میخوابم ؟!

روی مبل دراز کشیدم و همونطوری که پتو روی خودم میکشیدم عصبی لب زدم :

_البته مقصر خودمم که بهش رو دادم فکر کرده خبریه !!

چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم چون فردا روز سختی در پیش داشتم باید میرفتم خونه آریا ، اینقدر به آریا و اون پرونده کوفتیش فکر کردم که کم کم پلکام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم 

صبح زود قبل از اینکه بقیه بیدار بشن یلند شدم و با عجله لباسامو از توی حیاط آوردم و بعد از پوشیدنشون با احتیاط قبل از اینکه آراد بیدار شه و پاچمو بگیره نزاره برم از خونه بیرون زدم

با نفس نفس سر خیابون اصلی ایستادم و بعد از اینکه سوار تاکسی شدم به هر جون کندن و دردسری که بود خودم رو به عمارت آریا رسوندم دستپاچه رو به روی عمارت ایستادم

درحالیکه دستامو به کمر تیکه میدادم نگاهمو به در خونه دوختم و زیرلب کلافه زمزمه کردم:

_حالا با وجود اون نگهبانا و مخصوصا عزیز چطوری وارد خونه بشم ؟؟

ولی با فکر به نیره و کسایی که چشم انتظار اون پولن نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و با دستای مشت شده به طرف در راه افتادم نباید کم می آوردم من وقت برای از دست دادن نداشتم

با این فکر دستمو چند بار محکم به در کوبیدم طولی نکشید که یکی از نگهبانان با اخم های درهم توی قاب در ایستاد و جدی گفت :

_بله ؟!

همونطوری که سعی میکردم از پشت سرش نیم نگاهی به داخل خونه بندازم گفتم :

_ اومدم وسایل پریا خانوم رو بردارم !!

چند ثانیه بی حرف با چشم های ریز شده خیرم شد ولی طولی نکشید که مردد گفت:

_چند لحظه منتظر وایسا تا به آقا عزیز بگم !!

پوووف کلافه کشیدم و دستپاچه لب زدم:

_ نمیخواد بهش بگی زود میرم وسایلم رو برمیدارم و میام دیگه 

_نمیشه باید به آقای عزیز بگم ببینم ایشون چی میگن …اجازه میدن یا نه !؟

اگه عزیز میومد عمرا نمیزاشت داخل شم و اگه هم یک درصد هم میزاشت اسکورت باهام میومد و نمیزاشت قدم از قدم بردارم

باید تا دیر نشده کاری میکردم پس زبونی روی لبهام کشیدم و با فکری که یکدفعه به ذهنم رسید دستپاچه حرفی زدم که اون نگهبان درحالیکه دستش در حال بستن در بود از حرکت ایستاد و با ترس نگاهم کرد

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن