رمان آنلاینعشق ممنوعه ی استاد

رمان عشق ممنوعه ی استاد پارت چهل و نه

 

” آراد “

با درد دستشو روی صورتش گذاشت و با چشمای سرد و بی حس که نمیشد هیچ چیزی رو ازشون خوند به سمتم برگشت برعکس تصوراتم که الان داد و هوار راه میندازه و عین همیشه با قلدربازی صداش رو میندازه پس سرش تا من کوتاه بیام

این بار سکوت کرده بود و فقط بی حس نگاهم میکرد ولی من این سکوت رو نمیخواستم چون قصد دعوا باهاش داشتم ولی وقتی اون تو این حال بود هیچ کاری از دستم بر نمیومد

وقتی یاد صبح میفتم که از خواب بیدار شدم و دیدم کنارم نیست و ندونستن اینکه چه تایمی از خونه بیرون زده خشم تموم وجودم را فرا گرفت و عصبی خواستم دنبالش برم ولی با وجود پریای که هنوز خواب بود به اجبار توی خونه منتظر موندم

وقتی میدونستم اون دختره نازلی الان ممکنه کجا باشه و تنهایی به عمارت‌ آریا رفته ترس توی وجودم افتاد نه به خاطر خودم بلکه به خاطر اون دختر کله شق که معلوم نبود باز چه دیوونگی در آورده و چرا به این ریسک بزرگ دست زده

 پیش خودم گفتم شاید رفته جایی و زود برمیگرده و اینطوری شد که تا نزدیکی های ظهر با این امیدهای واهی خودمو دلداری میدادم ولی وقتی که دیدم هیچ خبری ازش نیست و بی فایده است و با عجله پریا رو برداشتم و به طرف خونه آریا راه افتادم

ولی نرسیده به خونه آریا با دیدن آمبولانس و همهمه ی جمعیتی که در خونشون جمع شده بود ماشین رو همون جا متوقف کردم و چند دقیقه خونه رو از همون دور پاییدم 

میترسیدم جلو برم و اگه یه درصد یه اتفاق بدی افتاده باشه به خاطر کینه و دشمنی قدیمی که بین من و آریا وجود داره بهم شک کنن و همه چی خراب شه

پس با اعصابی خراب عقب گرد می کردم و درحالیکه پام روی پدال گاز میفشردم از اون خونه و آدماش دور شدم 

ولی تا خودش شب توی خونه بیقرار راه میرفتم و مثل مرغ سرکنده ازین گوشه خونه به اون گوشه میرفتم چون دیگه مطمئن بودم یه اتفاقی برای نازلی افتاده

و هر اتفاقی امروز توی اون خونه افتاده و وجود اون آمبولانس ، همه و همه به نازلی ارتباط دارن و معلوم نبود چه گندی زده !

نکنه پای منم وسط بکشه و از منم حرفی بزنه ؟؟! پوووف اصلا چرا به این دختره اعتماد کردم

عصبی روی تخت دراز کشیدم و به این فکر میکردم که چطوری تونسته بدون اینکه به من بگه اینطوری بیگدار به آب بزنه و بدون اجازه به اون خونه برگرده

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که با صدای بلند زنگ به خودم اومدم و با عجله خودم رو به اف اف رسوندم

که با دیدن نازلی بدون اینکه قفل در و بزنم با قدم های بلند از خونه بیرون زدم و با نفس نفس درو باز کردم ولی با دیدن اونی که بی خیال پشت در ایستاده بود و ساکت نگاهم میکرد خشمم اوج گرفت و عصبی دستم بالا رفت و سیلی محکمی به صورتش زدم

با خشم دندونامو روی هم سابیدم و بلند فریاد زدم :

_ تا این وقت شب کدوم گوری بودی هااا ؟؟!

من عصبی رو بدون اینکه جوابی بهم بده کنار زد و با قدم های آروم به سمت خونه رفت از اینکه اینطوری منو هیچ حساب میکرد و اینقدر نسبت بهم بی اهمیت رفتار میکرد

 عصبی دنبالش راه افتادم و درحالیکه در رو محکم بهم میکوبیدم بلند صداش زدم و گفتم:

_هوووی با تو بودم !!

بازم بی حرف به راهش ادامه داد که دیگه کنترلم را از دست دادم و بازوش رو از پشت گرفتم و به طرف خودم برش گردوندم 

بی روح به طرفم برگشت و انگار جونی توی تنش نیست به زور لب های ترک خورده اش رو تکونی داد و به آرامی گفت:

_ ولم کن !!

یعنی چی ولش کنم ؟؟ عصبی فریاد زدم :

_ رفته بودی خونه آریا آره ؟؟ با اجازه کی سرخود پاشدی رفتی اونجا ها ؟؟

عصبی موهای آشفته توی صورتش رو کنار زد و بلند فریاد کشید :

_آره رفته بودم اونجا مگه اون پرونده کوفتی رو نمیخواستی ؟؟

با فکر به اینکه یه درصدم نتونسته با وجود آدمایی که آریا در نبودش توی اون خونه دو برابرشون کرده اون پرونده را برداره بیاره سری در تایید حرف هاش تکون دادم

که جلوی چشمه ناباورم لباساش رو بالا زد و با دیدن چیزی که روی شکمش بود از تعجب زیاد جفت ابروهام بالا پرید و ناباور خیره اش شدم

اون چیزی که روی شکمش و دقیق روی کمر شلوارش بود واقعا پرونده بود یا داشتم اشتباه میدیدم ؟؟ چند بار پلک زدم و ناباور درحالیکه به سمتش میرفتم سوالی پرسیدم :

_نمیخوای بگی که بالاخره تونستی برش داری ؟!

از روی کمر شلوارش بیرونش آورد و با اخمای درهم به سمتم اومد و همونطوری که رو به روم می ایستاد عصبی گفت :

_چیزی واسه ما نشد نداره گرفتی ؟؟ 

پرونده رو به سمتم گرفت و خشن ادامه داد :

_بگیرش اینم اون چیزی که میخواستی

با عجله از دستش گرفتم و با لبخندی که از سر ذوق و ناباوری روی لبهام جا خوش کرده بود برگه ها رو با دقت از نظر گذروندم بله خود خودش بود 

همون چیزی بود که میخواستم ، دیگه اون آریا نمیتونست کاری کنه هنوزم داشتم بررسیش میکردم که با ضعف صدام زد و گفت :

_خوب به اون چیزی که میخواستی رسیدی !

سرم رو بالا گرفتم و نگاش کردم که دستی به صورت رنگ پریده اش کشید و ادامه داد :

_حالا هم اگه طبق قرارمون پول منو بدی کم کم ر…

توی جاش تلو تلو خوران تکونی خورد و خواست بیفته که با عجله زیر بغلش رو گرفتم ، این دختر معلوم نبود چشه و چه بلایی سر خودش آورد 

_حالت خوبه ؟!

سرش رو تکونی داد و با ضعف نالید :

_خ…..خوبم 

خواست ازم فاصله بگیره که بازوش رو محکمتر گرفتم و همونطوری که به طرف داخل خونه میبردمش عصبی غریدم :

_معلومه که چقد حالت خوبه !!

با اون حال بدش بازم سرتق و لجباز همونطوری که تقلا میکرد ازم جدا بشه بی حال نالید :

_پولم رو بده میخوام برم تا دیر نشده !!

حالش بد بود و حتی نمیتونست قدم از قدم برداره اون وقت دَم از رفتن برای من میزد

عصبی دستمو زیر زانوهاش زدم و با یه حرکت توی آغوشم کشیدم و با عجله به طرف خونه رفتم

_بز…بزارم زمین باید برم !!

روی مبل درازش کردم و درحالیکه به سمت آشپزخونه میرفتم تا براش چیزی بیارم بلکه حالش بهتر شه بلند خطاب بهش گفتم :

_ آروم بشین سرجات تا بیام !!

با عجله آب قندی براش درست کردم و با اخمای درهم به سمت نازلی که بی حال و رنگ و روی پریده روی مبل دراز کشیده بود رفتم و پایین مبل کنارش نشستم

_بلند شو اینو بخور بلکه جون بگیری !!

به سختی روی مبل نشست که لیوان رو به سمتش گرفتم با دستای لرزون گرفت و اون رو به طرف دهنش برد و جرعه ای ازش نوشید 

چند دقیقه خیره حرکات عجیب و غریبش رو زیر نظر گرفتم و با یادآوری چیزایی که در خونه آریا دیده بودم سوالی خطاب بهش پرسیدم :

_امروز توی عمارت آریا چه اتفاقی افتاد ؟؟!

با این حرفم یکدفعه آب قند توی گلوش پرید و به شدت شروع کرد به سرفه کردن کنارش نشستم و چند ضربه آروم پشتش زدم 

مطمعن بودم اتفاق بدی افتاده که این دختر به این حال و روز افتاده و همچین عکس العملایی از خودش نشون میده ولی چه اتفاقی ؟؟

حالش که بهتر شد دستش رو به نشونه بسه بالا گرفت و با صدای خفه ای لب زد :

_هیچی نشده ….تو مشکل منو حل کن باید برم

نیم نگاهی از گوشه چشم بهش انداختم و با خشم گفتم :

_هه …هیچی .؟ یعنی میخوای بگی من اینقدر خنگ و ببوام که متوجه اطرافم نمیشم ؟؟ 

با پشت دست روی لبهاش کشید و با حرص گفت :

_بتوچه هاا!! ؟؟ مگه اون پرونده رو نمیخواستی پس چیکار بقیه چیزا داری  ؟!

به سختی بلند شد و عصبی ادامه داد :

_یالله تسویه حساب کن که میخوام برم

_ولی ن…..

باقی حرفم با بلند شدن زنگ اف اف توی دهنم ماسید بلند شدم تا برم ببینم کیه که نازلی با وحشت جلوم ایستاد و با نگرانی چیزی گفت که ناباور خیره دهنش شدم

_چی ؟؟ یعنی چی که میگی درو باز نکنم ؟!

با استرس زبونی روی لبهای رنگ پریده اش کشید و به سختی گفت :

_چون شاید …..شاید اومده باشن دنبال من !!

همونطوری که فکر میکردم قضیه عجیب بودار بود یعنی چی که اومدن دنبالش ؟؟ حتما یه گندی توی اون خونه زده دیگه 

عصبی بازوهاش رو گرفتم و درحالیکه تکونش میدادم بلند فریاد زدم :

_چیکار کردی راستشو بگو ؟؟

با وحشت به عقب هُلم داد و لرزون گفت :

_من ک….کاری نکردم !!

پس کاری نکردی هاااا ؟؟ باشه !! عصبی به سمت اف اف رفتم و با دیدن کسایی که توی تصویر اف اف معلوم بودن ابرویی با تعجب بالا انداختم پس واقعا یه خبرایی هست 

دستم به سمت باز کردن در رفت که نازلی با نفس نفس کنارم اومد و درحالیکه دستمو توی هوا میگرفت با خشم گفت :

_چیکار میکنی ؟؟ دیوونه شدی ؟!

برای اینکه به حرف دلش بیارم اخمامو توی هم کشیدم و بیخیال گفتم :

_چیه ؟؟ میخوام ببینم افراد آریا در خونه من چیکار دارن

با ترسی که توی چهره اش کاملاً پیدا بود درحالیکه نگاه ملتمسش رو به چشام میدوخت لرزون گفت :

_اونا منو میخوان !!

بدون توجه به افی افی که داشت خودکشی میکرد دستامو به سینه زدم و جدی گفتم :

_تو رو برای چی میخوان ؟؟ خوب بگو میشنوم !!

بی حرفی خیرم شد و یه جورایی معلوم بود که بازم می خواد مقاومت کنه که این بار با بلند شدن زنگ تلفن خونه نگاهش به اون سمت چرخید و با دلهره سوالی پرسید :

_ کیه ؟؟

از اینکه سعی در پنهون کاری داشت عصبی شدم و درحالیکه بی تفاوت ابرویی بالا مینداختم با تمسخر گفتم :

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن