رمان آنلاینعشق ممنوعه ی استاد

رمان عشق ممنوعه ی استاد پارت چهل و چهار

 

آراد با شنیدن صدای مکرر زنگ به خودش اومد و درحالیکه هنوز گیج خواب بود روی تخت نشست و همونطوری که من رو از روی خودش کنار میومد سوالی پرسید :

_صدای اف افِه ؟؟

اهوومی زیرلب زمزمه کردم که بلند شد و همونطوری موهای آشفته اش روی دستی میکشید گیج گفت :

_معلوم نیست نصف شبی کیه !!

از اتاق که خارج شد منم کنجکاو بلند شدم و همونطوری که لباسم رو مرتب میکردم از اتاق خارج شدم که گوشی رو برداشت

_بله ؟؟

 نمیدونم کی رو دید که با تعجب گوشیو روی اون گوشش قرار داد 

_عه شمایید ؟؟

معلوم نبود اون طرف چی بهش گفت که دستپاچه دستش روی کلید قفل فشرد و با عجله گفت :

_بیاید داخل !!

به طرفم برگشت که کنجکاو پرسیدم :

_کیه ؟؟

دستی به پیراهنش کشید و همونطوری که با تعجب اطراف رو از نظر میگذروند گفت :

_بابام اینان !!

چی ؟؟ کلمه بابام اینا توی سرم هی چرخ میخورد و بی اختیار اون زن جلوی چشمم نقش بست 

نکنه …. نکنه اونم باهاش باشه ؟؟ 

آب دهنم رو صدادار قورت دادم و با ترس لب زدم :

_نصف شبی اینجا چیکار میکنن ؟؟

بی تفاوت شونه هاش بالا انداخت و زیرلب زمزمه کرد :

_نمیدونم !!

دستپاچه نگاهمو به اطراف چرخوندم و نمیدونستم چیکار کنم که یکدفعه با صدای تقه ای که به در سالن خورد برای ثانیه ای خشکم زد

پاهام به زمین چسبیده بود و قدرت تکون خوردن نداشتم ولی از جایی که من ایستاده بودم به اون قسمت دید داشت ولی چون تقریبا توی راهرو بودم هرکسی داخل میشد من رو نمیدید ، هنوز همونجا ایستاده بودم که در باز شد

و با دیدن بابای آراد و کسی که پشت سرش داخل میشد نفسم توی سینه حبس شد و دستم رو به سر سنگین شده ام تکیه دادم 

آراد با عجله به استقبالشون رفت و درحالیکه رو به روشون می ایستاد شروع کرد باهاشون حرف زدن ولی من اینقدر گیج و منگ بودم که هیچی نمیشنیدم

فقط و فقط چشمام خیره اون زن به اصطلاح مادری بود که سانتال مانتال کرده دستش رو دور بازوی بابای آراد حلقه کرده بود و با ناز میخندید

به زور دست لرزونم رو به دیوار گرفتم تا نیفتم که با شنیدن صداشون که داشت نزدیک و نزدیک تر میشد حس خفگی بهم دست داد و درحالیکه دستم رو به گلوم میفشردم

به سختی عقب گرد کردم تا به طرف اتاق برم ولی صداشون که حالا واضح تر به گوش میرسید باعث میشد از شدت خشم ،ضعف کنم

به زور دستگیره در رو گرفتم و بعد از داخل شدنم به زور بستمش ولی چهره غرق در آرایش اون زن از جلوی چشمام کنار نمیرفت 

لعنتی این وقت شب اینجا چیکار میکرد ؟؟ 

من نمیتونستم توی هوایی که اون نفس میکشه نفس بکشم و حس خفگی بهم دست میداد ، نمیدونستم باید چیکار کنم و سرگردون دور خودم میچرخیدم 

که با شنیدن صدایی قدمایی که به طرف اتاق برداشته میشد آب دهنم رو صدادار قورت دادم و بدون فکر و با عجله به طرف حمام رفتم و داخلش پنهان شدم

کسی وارد اتاق شد و صدای قدماش که توی اتاق برداشته میشد به گوش میرسید که با ترس بیشتر به دیوار چسبیدم و چشمام رو بستم 

حس کردم دستش روی دستگیره حمام نشست که بدون اینکه چشمامو باز کنم پلکامو بیشتر روی هم فشردم که در به آرومی باز شد 

_تو اینجا چیکار میکنی ؟؟

با شنیدن صداش چشمام باز کردم و بی اختیار دست لرزونم روی سینه ام که از شدت استرس با سرعت بالا پایین میشد گذاشتم

آراد بود که با تعجب نگاه ازم نمیگرفت سعی کردم به خودم مسلط باشم درحالیکه نفسم رو با فشار بیرون میفرستادم دستپاچه لب زدم :

_خ…خواستم حمام کنم مگه چیه ؟؟

با تعجب ابرویی بالا انداخت و همونطوری که دستی به ته ریشش میکشید سوالی پرسید :

_حمام ؟؟ اونم این موقع ؟؟

گستاخ توی چشماش خیره شدم

_آره مگه چیه ؟؟

شونه هاش با بی تفاوتی بالا انداخت 

_هیچی فقط خواستم بیای پیش خانوادم !!

چی ؟؟ از من میخواست برم پیش اون زن ؟!

کسی که تموم این سال ها کابوس شبانه روز من بوده و نزاشته یه خواب راحت داشته باشم ؟؟

و تموم این سال ها دغدغه ای جز نابودیش نداشتم

دستپاچه درحالیکه نمیدوستم دارم چیکار میکنم به سمت وان رفتم و همونطوری که شیر آبش رو باز میکردم لرزون خطاب بهش گفتم :

_الان که نمیشه میخوام برم حمام میبینی که !!

دستاش رو به کمرش تکیه داد و درحالیکه نگاه کنجکاوش رو از چشمام نمیگرفت جدی گفت :

_فعلا یه سر بیا برو پیششون ، حمام رو بعدا هم میتونی بری !

واه این چه گیری داده که من برم پیششون ؟؟ پیرهنم رو بالا گرفتم و درحالیکه زیربغلم رو بو میکشید به دروغ لب زدم :

_نه جون تو نمیشه بو میدم زشته !!

با تعجب حرکاتم رو زیرنظر گرفت و گیج گفت :

_به نظر من که خیلی هم خوبی بیا بریم !!

عصبی از اصرارهای بیخودش موهای ریخته شده روی پیشونیم رو کناری زدم 

_اهههههههههه یه بار گفتم نمیام خودت برو ، چرا اینقدر اصرار میکنی آخه !!

کلافه دستی به صورتش کشید

_نمیدونم چطور متوجه شدن زنی توی خونه اس و فکر میکنن از دوست دخترای منه منم مجبور شدم همه چی رو درباره تو و پریا براشون توضیح بدم ولی …..

سرم رو تکونی دادم و گیج لب زدم :

_ولی ….. ؟؟

دستاش رو به کمر تکیه زد و کلافه گفت :

_باور نکردن و میخوان تو رو ببینن !!

ای بابایی زیرلب زمزمه کردم حالا که نه من خیلی دوست داشتم اونا رو ببینم اونا هم اصرار پشت اصرار میکردن لعنتی ها !!

با دیدن سکوتم به سمت قدم برداشت و با لحن ملتمسانه ای گفت :

_بریم ببیننت و مطمعن شن پرستاری بعد میتونی برگردی اتاقت و تا هر وقت میخوای حمام کنی هوووم نظرت چیه ؟؟

ولی من عمرا نمیخواستم با اون زن رو در رو شم پس بی اختیار دستم به سمت باز کردن دکمه های پیراهنم رفت و درهمون حال دستپاچه درحالیکه پامو توی آب بالا اومده وان میزاشتم بلند خطاب بهش گفتم :

_شرمنده ولی من با این وضعیتم نمیتونم جلوی کسایی که برای اولین بار میبیننم ظاهر شم 

برخلاف انتظارم که الان عصبی میشه دیدم سکوت کرده و با لبخند مسخره گوشه لبش خیره به من نگاه میکنه رَد نگاهش رو که دنبال کردم با دیدن بالاتنه برهنه ام دستپاچه نفهمیدم دارم چیکار میکنم فقط باعجله لبه های پیراهنم رو بهم نزدیک کردم و با لباس توی وان نشستم

با دیدن این حرکتم بلند خندید و به طرفم قدم برداشت با حرص از سوتی که جلوش دادم سرم رو پایین انداختم و عصبی با دندون به جون لبهام افتادم

کنارم لبه وان نشست و همونطوری که با نوک انگشتش نوازش وار روی صورتم میکشید با لحنی که شهو…ت توش موج میزد گفت :

_حیف که الان نمیشه و وقت نیست وگرنه نمیزاشتم اینجا و توی این حال تنها باشی 

از اینکه فکر میکرد هر زمان و هرلحظه میتونه من رو دراختیار خودش بگیره زیر دستش زدم و با خشم غریدم :

_بهتره بری وگرنه تضمین نمیکنم بهت یه حال درست حسابی ندم میدونی که چی میگم ؟؟

نگاهش رو توی صورتم چرخوند و زمزمه وار زیرلب گفت :

_بعضی وقتا شک میکنم توام زنی و حس داری

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب من باشه با همون لبخند اعصاب خورد کن گوشه لبش از حمام خارج شد 

با عجله بلند شدم و برای اطمینان در رو از داخل قفل کردم و این بار بعد از بیرون آوردن همه لباسام توی وان نشستم و سعی کردم به اینکه الان اون زن اون بیرون نشسته و زیاد باهام فاصله ای نداره فکر نکنم

” آراد “ 

از اتاق بیرون زدم و همونطوری که به طرف پذیرایی میرفتم سعی کردم بهونه ای برای نیومدن نازلی پیش خانوادم پیدا کنم ولی هیچی به ذهنم نمیرسید 

آی دختر از دست تو …..

خوب چی میشد میومدی پیش اونا تا خیالشون از دیدنت راحت بشه و مُخ منه بدبخت رو نخورن دستی به پیراهنم کشیدم و درحالیکه توی تنم صافش میکردم رو به روشون ایستادم

بابا با دیدنم با اخمای درهم سری تکون داد و گفت :

_کجاست ؟؟

دستی به ته ریشم کشیدم و با بی تفاوتی لب زدم :

_انگار خوابه چون هرچی در زدم صداش نیومد !!

عصبی دستش روی مبل مشت شد و با حرص غرید :

_نکنه داری چیزی رو از من پنهون میکنی آراد ؟؟

روی مبل کنارش نشستم و همونطوری که خیره چشماش میشدم جدی لب زدم :

_چه پنهون کاری آخه پدر من ؟؟  معلومه خوابه 

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و اضافه کردم :

_نکنه توقع دارید بی اجازه وارد اتاقش بشم ؟؟

کلافه دستی به ریشش کشید 

_ولی من باید مطم…..

زنش توی حرفش پرید 

_عه ….عباس بیخیال بچه شو دیگه !!

از اینکه من رو بچه فرض میکرد و اینطوری خطابم میکرد دندونام با حرص روی هم فشردم و با لبخند حرص داری نیم نگاهی بهش انداختم

با اینکه همیشه در حقم خوبی میکرد ولی هیچ وقت نتونستم اون رو جای مادرم ببینم و جواب محبت هاش رو بدم فقط تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که در برابرش سکوت کنم همین و بس !!

بابا ولی بدون اینکه بیخیال بشه به طرفم چرخید و گفت :

_اصلا یعنی چی که اون آریا باید دخترش رو همراه پرستارش بفرسته خونه تو ؟؟

پووووف!!!

کی حوصله سوال جواب های بابا رو داره حالا ؟؟

روی مبل جا به جا شدم و بی حوصله لب زدم :

_دلیلش رو شما بهتر از هرکس دیگه ای میدونید بابا مگه نه ؟؟

در برابر این حرفم سکوت کرد و کلافه نیم نگاهی به زنش انداخت چون میدونست آریا از وقتی پریا به دنیا اومده هر وقت سفر و یا جایی رفته برای اینکه به کسی اعتماد نداشته پریا رو پیش من میفرستاد یا من اون مدت رو میرفتم خونه اش

ولی این بار دلیل گیر دادن بیخود بابا رو متوجه نمیشدم که چرا اینقدر اصرار داره نازلی رو ببینه  یکدفعه با یادآوری چیز مهمی پام روی اون یکی پام انداختم و جدی لب زدم :

_راستی نگفتید چی شده که نصف شبی اینجا اومدید ؟؟!

_نفهمیدم….مگه دیدن پسرم دلیل و وقت خاصی میخواد؟!

میدونستم بی دلیل این وقت شب اینجا نیومدن و همه این ها بهونه اس پس دستمو لبه مبل گذاشتم و جدی و هشدار آمیز صداش زدم

_بابا !!

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن