رمان آنلاینرمان کافه شلوغ

رمان کافه شلوغ پارت چهل و دو

آهی کشید و گفت:
– می دونم دیگه!
با کنجکاوی پنهانی گفتم:
ـ تو دیدیش؟
با خنده گفت:
– آره!
ـ چه شکلیه؟!
با بدجنسی گفت:
– یه مدل اصل اروپایی! خوشگل ، خوش تیپ، خوش هیکل! تازه
رابطشم خیلی با ثمین خوب بود. اصلا ثمین پسره رو دیوونه کرده بود!
عصبی گفتم:

ـ خیلی خب بسه! با حرص زیر لب گفتم: ـ حالا منم می خوام دلشو بکشنم بفرستمش تو دهن آقای جذاب! رامتین که انگار حرفامو شنیده بود با خنده گفت: – تازه لندنم زندگی می کنه! خونشم نزدیک خونه ثمین! با عصبانیت برگشتم طرفش و گفتم: ـ رامتین خفه می شی یا پرتت کنم بیرون! با خنده گفت: – خفه می شم! ـ خوبه. پاشو برو زنگ بزن یه چیزی بیارن.

با خنده ای که سعی داشت پنهانش کنه رفت زنگ زد تا غذا بیارن. غذا رو خوردیم. رفتم تو اتاقم تا بخوابم . رامتینم امشب اینجا می موند.
***
امشب انگار قرار نبود صبح بشه. تا صبح ساعت ۶ داشتم تو جام
غلت میزدم. شیش دیگه طاقت نیاورم پاشدم لباس ورزشی پوشیدم تا برم بدوام. بی سروصدا از خونه اومد بیرون. تا ساعت ۷ و نیمم یکم چرخیدم و برگشتم. یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم. هشت و نیم بود که رامتین با قیافه پف کرده از اتاق اومد بیرون. با صدای خش داری گفت:
– سحرخیزیا! ـ نه پس مثل تو خرسم! به ساعت نگاهی کرد و گفت: – بابا لامصب هشت و نیمه کجا خرسم؟ ـ برو دست وصورتت بشور!

یکم وایساد هنوز خواب بود. نگاهی بهم کرد و با غر گفت:
– من نمی دونم حالا که من رو اینجا نگه داشتی باید بهم لباس بدی. الانم یه حوله بده می خوام برم دوش بگیرم!
ـ تو کمد حمام حوله تمیز هست!
پشت شو کرد و دستی تکون داد و رفت. ده دقیقه به نه بود.
حمامای رامتین نیم ساعتی طول می کشید. یکم قدم رو رفتم تا نه شد. رفتم تو اتاقم و در و بستم و شمارشو گرفتم. بعد از چند لحظه صدای سر حالش تو گوشی پیچید:
– سلام قربان. احوال شما؟! لبخندی روی لبم نشست: ـ سلام ثمین بانو. بنده خوبم .حال شما چطوره؟! – خوبم.

با بدجنسی گفتم:
ـ چطور بیداری؟!
با اعتراض گفت:
– دستت درد نکنه حالا به روز از خواب بیدارم کردی فکر می کنی هر روز تا لنگ ظهر می خوابم؟ من از ساعت شیش بیدار بودم!
ـ بله معذرت می خوام بانو. چیکار می کنی؟!
-هیچی دارم حاضر می شم برم بیمارستان پیش شایا که شایانم بره شرکت.
با خنده گفتم: ـ چی می خوای بپوشی؟ با صدای متفکری گفت:

– نمی دونم والا الان داشتم به همین فکر می کردم. خدا وکیلی کار سختیه!
با صدای حق به جانبی گفتم:
ـ مگه مجبوری انقدر خوش تیپ باشی؟ من که دیروز اصلا نمی تونستم نگات نکنم!
با خنده گفت: – برو عمتو بذار سرکار! با خنده گفتم: ـ ببخشید عمه ندارم! – موفق باشی. آهان پیدا شد! با تعجب گفتم:

ـ چی؟ با صدای پرخنده ای گفت: – لباس. ـ پس واجب شد امروزم بیام ملاقات دختر عمت! با بدجنسی گفت: -والا شایا که خیلی خوشحال می شه! لبخند از روی لبم رفت. می دونستم شوخی می کنه اما دلم گرفت: ـ فقط شایا؟! ثمین: خب حالا منم یه ذره! ـ پس نمیام!

ثمین: رستا!
نفس عمیقی کشیدم. من چطور می تونم از خودم دورت کنم؟! نالیدم:
ـ جونم؟ هیچی نگفت. با تعجب گفتم: ـ ثمین هستی؟! – معلومه. ـ پس چرا هیچی نگفتی؟ -هیچی. با اعتراض گفتم: ـ ثمین!

خندید و گفت: – همه چیزا رو که نمی شه گفت! چشمامو با لذت بستم و گفتم: ـ یه چیزی بگو که روزم تا شب عالی بشه! یکم مکث کرد و گفت: – امیدوارم که امروز پر از اتفاقای خوب و خبرای خوشحال کننده
و پر از امید باشه! تو دلم نالیدم خدایا کنه! نفسی گرفتم و گفتم: ـ امیدوارم! با تعجب گفت:

ثمین: چیزی شده رستا؟
ـ نه! برو دیگه دیرت می شه. پسر عمتم از کارش می یوفته.
خوشحال شدم که باهات حرف زدم.
ثمین: ولی من انرژی گرفتم. خدانگهدار قربان!
ـ فعلا.
گوشی قطع کردم و بهش خیره شدم. یکم دیگه باهاش حرف می زدم می فهمید یه چیزیم هست. برگشتم که با قیافه پکر رامتین مواجه شدم. با دیدنم لبخند ناراحتی زد و گفت:
– اومدم ازت لباس بگیرم… لبخند تلخی زدم. پوفی کرد و گفت: – برای عالی شدن روزت چی بهت گفت؟ با لبخند کمرنگی گفتم:

ـ انگار ذهنمو خوند. انگار می دونست که به چی نیاز دارم. گفت
امیدواره که امروز پر از اتفاقای خوب و خبرای خوشحال کننده باشه و پر از امید باشه!
لبخندی زد و گفت: – ایشالا. ببینم دعای زنداداشمون تا چه حد بگیره! مشتی حوالش کردم که جا خالی داد. چپ چپی نسارش کردم و
گفتم:
شیطون نگام کرد که اخم کردم. از اتاق اومدم بیرون. رامتینم بعد
از ده دقیقه اومد. تیشرت راه راه صدری ابی سفید برداشته بود با یه شلوار سفید. با خنده گفتم:
ـ نه به تیپ دیشب نه به تیپ امروز! نگاهی به تیپش کرد و گفت:
ـ برو هرچی می خوای بردار. ولی اون بافت دیروزی رو برندار!

– قرار نیست برم شرکت که! ـ بعد می خوای کفش رسمی با تیپ اسپرت بپوشی؟ با خنده گفت: – خب بهم کفشم می دی دیگه! با بعد در حالی که خندش شدت گرفته بود گفت: – جون تو، من و تو امروز بریم گل سرخ کاسبی ساتیار چهار
برابر می شه! خنده ای کردم و گفت:
ـ برو. کفش تو جا کفشی هست هر کدوم می خوای بردار. بلند شدم و گفتم: ـ بریم؟

– یه چیزی بخور؟
ـ نمی خواد بریم.
سرتکون داد و رفت سمت در. پشت سرش رفتم. نزدیک به چهل
دقیقه بعد جلوی بیمارستان بودیم. نگاه نگرانی به رامتین کردم و پیاده شدم. مستقیم رفتیم اتاق عمو. عمو با دیدنم با خنده گفت:
عمو: به به آقای فراری ! چه عجب زودتر منتظرت بودم! ـ سلام عمو. شرمندم! – شرمنده من نباش… شرمنده خودت باش! بشین. نشستم و نگاش کردم. یکم نگام کرد و گفت: – چقدر در مورد بیماریت اطلاعات داری؟ پزشک معالج قبلیت
کی بوده؟ نگام و از عمو دزیدم و گفتم:

ـ هیچی و هیچ کس! رامیتن با تاسف نگام کرد و عمو هم با اخم گفت: – عالیه! چقدر وقت که می دونی؟ ـ شیش ماه. عمو عصبی غرید : – دست مریزاد! از کسی مثل هستی تو بعیدی! لبخند تلخی زدم و چیزی نگفتم. عمو نفس عمیقی کشید و گفت:
– بسیار خب باید از اول شروع کنیم .الان چند تا ازمایش می
نویسم با دو تا ازمایش تصویری. اول باید اینا رو انجام بدی. بعدم به بیوپسی نیاز داریم!
آزمایشا رو نوشت و گرفت سمت رامتین و خودشم بلند شد. با
تعجب گفتم:

ـ شما کجا؟
-دارم برای ازمایشت میام که بعدم برای سی تی بیام. پاشو بریم.
باهم رفتیم. آزمایشات لازم و انجام دادم. سی تی هم انجام دادن.داز
اتاق اومدم بیرون. عمو داشت با مسئول اونجا صحبت می کرد.
– هر چی سریعتر می خوامش حاضر شد بفرستش اتاقم. با نگاهی به من گفت: – بریم. ـ خب؟ – باید صبر کنیم جواب ازمایشات بیاد. بعدم بریم سراغ بیوپسی!
برگشتیم اتاق عمو. همون موقع جواب ازمایشا اومد. رامتین فقط زل زده بود به عمو آخر طاقت نیورد و گفت:

– خب؟ عمو نگاش کرد و گفت: – صبر کن! عمو یکبار دیگه ازمایشا رو رو بررسی کرد و گفت: – بذو حاضر شو برای بیوپسی! ـ خب وضعیتم چطوره؟ – فعلا نمی تونم چیزی بگم بعد از اینکه جواب بیوپسی بیاد با چند
تا دکتر مشورت می کنم و جواب می دم. حالا بلند شو! با من و من گفتم:
ـ عمو فعلا نمی شه…

عمو نگاه خشمگینی بهم کرد و گفت:
– دیگه حتی نمی خوام یه کلمه بشنوم راستین علامه! کاری که گفتم و بکن!
با اخمای در هم بخاطر اون اسم گفتم:
ـ عمو خوهشا دیگه من و به این اسم صدا نزنین! راستین خیلی
وقته مرده! درست همون روزی که بابا نهال و ازم گرفت و تبدیل کرد به یه ادم عوضی! سال ها زندگیم جهنم بود! تمام عزیزام به خاطر اون باختم! نمی خوام اسمی که اون انتخاب کرده روم باشه!
عمو ناراحت سکوت کرد. با نگاهی به رامتین گفتم: ـ عمو من یک ماه وقت می خوام ۸۴ فرودین اینجام! عمو دوباره عصبی شد و گفت: – بچه تو انگار نمی فهمی؛ این بچه بازی نیست! با درد گفتم:

ـ عمو این یک ماه آینده ی منه! نذارید یک بار دیگه بشکنم! نگاهی بهم کرد و گفت: – توضیح بده که چرا یک ماه وقت می خوای؟ به رامتین نگاه کردم که گفت: – باید یه نفر رو بفرستیم بره! عمو: کی؟ رامتین: دختری که دوسش داره ! نمی خواد از وضعیتش بدونه…
فقط باید یک ماه رفتنشو جلو بندازیم!
عمو نگاهی بهم کرد و گفت:
– بیوپسی رو امروز انجام می دی! قبوله مشکلی نیست! اما ۸
فروردین اینجا نباشی خودم زنگ می زنم و خبرش می کنم! فکر نکن

این فرصت و به تو دادم بلکه این فرصت به کادر پزشکی دادم برای تشخییص و طرح درمان مناسب!
با تمام مظلومیتم گفتم:
ـ چشم.
بی حرف رفتم و برای بیوپسی حاضر شدم. بعد از بیهوشی موقت و یک ساعت وقت برای نمونه برداری. بردنم تو بخش. یک ساعت بعدش عمو بالای سرم بود. یکم درد داشتم. عمو نگران نگام کرد و گفت:
– باید امشب و اینجا باشی! ملتمس گفتم: ـ عمو مرخصم کنید برم! اینجا باشم حالم بد تر می شه!
سری به نشونه تاسف تکون داد. یه سری دارو برام نوشت و گفت
که می تونم برم. ساعت حدود ۸۸ بود. سریع لباس عوض کردم و با رامتین از اتاق اومدیم بیرون. رامتین نگام کرد و با لبخند کمرنگی گفت:

– الحق که دعاش بگیره. معلومه که قلب پاکی داره! لبخندی زدم و چیزی نگفتم. رامتین نگام کرد و گفت: – برنامت چیه؟ ناراحت و نگران گفتم: ـ فعلا هیچی. -پس بریم خونه که استراحت کنی! ـ بریم. ثمین
یک روز بود که رستا رو ندیده بودم. دیروز بیمارستان نیومد. اخرین تماسمونم برای دیروز صبح بود. امروز صبحم که بهش زنگ زدم گوشیش خاموش بود. بعدم بلافاصله اومده بودم بیمارستان. از صبح بیمارستان بودم و انقدر سر به سر شایا گذاشتم که جیغشو در آورده

بودم. داشتم به جیغ جیغاش می خندیدم که گوشیم زنگ خورد. با نگاه به شماره با تعجب گفتم:
ـ به به ببینید کی به من زنگ زده عمو حسام! چطورین؟ – ممنون دخترم. تو چطوری؟ بی معرفتیم و به روم نیار! با خنده گفتم: ـ اختیار دارین عموجون. ممنون منم خوبم. جانم کاری باهام
داشتین؟
– راستش آره. باید ببخشید که وقتی کار داشتم زنگ زدم. دختر
می تونی امروز یه سر بیای بیمارستان ما؟
نگاهی به شایا کردم و گفتم: ـ بیمارستانتون کجاست؟ – همون بیمارستانی که یکم از خونت بالاتره.

ـ آهان. بله من مشکلی ندارم. واسه کی بیام؟ -الان می تونی بیای؟! یه نگاه به شایا کردم و ناچار گفتم: ـ مشکلی نداره منتها من یه ۴۵ دقیقه ای می کشه تا برسم. مشکلی
نداره؟ -نه دخترم بیا.
ـ چشم. خدافظ. با خدافظی قطع کرد. شایا با تعجب گفت: – کی بود؟ فکری به گوشی تو دستم خیره شدم و گفتم:

ـ عمو حسام. گفت کارم داره برم پیشش. شایا ببخشید باید برم ولی زنگ می زنم ژینا بیاد پیشت.
– نمی خواد بابا. با اخم گفتم: ـ همینم مونده! شایان پوستمو غلفتی می کنه! من رفتم. ببخشید نمی
تونستم بگم نمیام. – باشه برو.
از اتاق اومدم بیرون. تا برسم پایین به ژینا پیام داد.
ژینایی بخشید می شه یه دوساعت بری پیش شایا؟ یکی از دوستای مامان تماس گرفت گفته برم پیشش شرمنده.
سریع جواب داد. اتفاقا نزدیکم الان می رم پیش.

تایپ کردم مرسی و ارسال کردم.
گوشی رو انداختم توی کیفم و سوار ماشین شدم. چهل دقیقه تو راه بودم تا رسیدم. رفتم پذیرش و پرسیدم که اتاقش کجاست. رفتم سمت اتاقش با تقه ای و اجازش وارد شدم.
– به به ثمین خانم. افتخار دادید! ـ عمو خجالتم ندید. ببخشید که نیومدم بهتون سر بزنم. – منم باید در این مورد معذرت بخوام سرم خیلی شلوغ بود. با لبخند گفتم: ـ دکتری و هزار درد سر. جونم چیکارم داشتین؟ لیوان چایی گذاشت جلوم و گفت:
– راستش هم می خواستم ببینمت و هم می خواستم ببینم که شماره
مامان عوض شده؟

متفکر گفتم: ـ مامان؟ شماره کجا رو داشتین؟ – شماره دفترش رو داشتم چون معمولا گوشیش و نمی دونم چرا
نمی شد گرفت. ـ بله دفترش عوض شده. چیکارش دارین؟ نشست پشت میزشو متفکر گفت:
– می خوام در مورد یه پرونده باهاش مشورت کنم. بیمارم خیلی
برام عزیزه و حالشم خیلی خوب نیست برای همین هیچ کس بهتر از مادرت ندیدم.
ـ خب اسکایپ بگیرید. نگام کرد و گفت: – می شه زحمتشو بکشی لطفا؟!

ـ البته. لب تابش روی میزش بود… ـ با اجازه. – خواهش می کنم. اسکایپش ان بود. تماس اسکایپ گرفتم و خودم جیم شدم. مامان
می دیدم از فرزندی حذفم می کرد. با خنده گفتم: ـ عمو مامان منو نبینه بهتره. چند وقته تماس نگرفتم. خندید و رفت پشت لب تابش. صدای مامان توی اتاق پیچید: – به به دکتر حسام. چه عجب یادی از من کردین؟ عمو حسام:

-سلام دکتر نگار. احوال شما؟ باید ببخشید ما یکم بی معرفت شدیم!
مامان: این چه حرفیه. ممنون. تو چطوری؟ همه چی خوبه؟ عمو حسام: من خوبم. همه چیزم تقریبا خوبه. مامان: خب چی شده؟ عمو فکری گفت: – یه مریض بد حال دارم برای همین کسی رو بهتر از تو ندیدم تا
باهاش مشورت کنم. مامان: می شناسمش؟
عمو حسام: نه. مامان یکم مکث کرد و جدی گفت:

– خب تشخیص چی بوده؟ عمو حسام: Cml مامان: اوه. عمو حسام: برای درمانش چی پیشنهاد می کنی؟!
مامان: نمی دونم… ازمایشاتش و بفرصت برام اینجا با چند تا از متخصصین بررسیش می کنم و خبرت می کنم. البته بیاد لندن خیلی بهتره! می تونه؟!
عمو حسام: آره از اون لحاظ مشکلی نیست. بسیار خب آزمایشا
لازم انجام شده. و یه سی تی هم گرفتیم. بیوپسیشم انجام شده. همه رو برات می فرستم. هر چی دیگه لازم بود بگو سریع انجام بدم بفرستم… فقط سریع خبرم کن.
مامان: باشه به محض رسیدن اطلاعات و بررسی خبرت می کنم.
فعلا.
عمو حسام: فعلا.

عمو با لبخند بلند شد و اومد جلوم نشست و شرمنده گفت: – باید ببخشی! ـ نه مهم نیست. خب اگه دیگه کاری با من ندارید برم. عمو حسام: می موندی! ـ نه دیگه مزاحمتون نمی شم. کیفمو برداشتم و اومدم بیرون. عمو هم تا دم در باهام اومد. عمو حسام: مراقب خودت باش. ـ حتما. خدافظ -خدافظ

از اونجا اومدم بیرون و با تمام سرعت برگشتم بیمارستان. وقتی
رسیدم بیمارستان ساعت دو و نیم بود. رفتم تو اتاق با جیغ گفتم:
ـ من ناهار می خوام! ژینا با خنده گفت: – منظورش همون سلام خودمونه! خسته رو مبل ولو شدم و گفتم: ـ دارم می میرم از زور خستگی. خوبه که امروز خلوته! ژینا گفت: – دایانا میاد. ـ اون و که می دونم میاد. شایان فکر نکنم بیاد. میاد شایا؟ شایا با خنده گفت:

– چه عجب من و دیدی. نخیر نمیاد. با التماس به ژینا نگاه کردم و گفتم: ـ ژینا من نیم ساعت می خوابم جون من کرم نریز! ژینا خنده ای کرد وگفت: – تضمین نمی دم! با خواهش نگاش کردم که گفت: – باشه بابا بگیر بخواب.
سرمو گذاشتم روی کاناپه نرم بیمارستان و به ثانیه نکشید که خوابم برد. نمی دونم چقدر از خوابیدنم گذشته بود که گوشیم زنگ خورد. بدون اینکه چشمامو باز کنم که خواب از سرم نپره جواب دادم

ـ بله؟

۷۲۱


برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن