رمان آنلاینرمان کافه شلوغ

رمان کافه شلوغ پارت بیست و دو

دایانا: لابد یه چیزی شبیه pink Floyd !
رامتین پوزخندی زد و گفت:
رامتین: عذر می خوام اولا من راک گوش نمی دم. بعدم شمام از
انگلیس اومدید در نتیجه شما باید pink Floyd گوش کنید.
نخیر آب اینا تو یه جوب نمیره، دیدم اگر مداخله نکنم دوتا کل شق
گروه همه چیو بهم می ریزن. با خنده گفتم:
_چه ربطی به انگلیسی بودن داره؟! pink Floyd یه گروه عامه
پسند که همه جا می شه آهنگاشو شنید. البته باید در نظر گرفت که توی ایران راک چندان باب نیست.
با پخش شدن آهنگ توجه همه رفت سمت آهنگ. باز دوباره فکر تو باز ادامه ی غمت این درد یه عمره با منه ای کاش ندیده بودمت عاشق باشی همینه حالت قلبت آرومه یک عذابه

حالت هم خوبه هم خرابه ، وای. یک لحظه حس گریه داری، یک لحظه راحته خیالت عاشق باشی همینه حالت ، وای. عاشق باشی دلت همیشه غرقه یک آشوبه که برای قلبت حسش انقدر خوبه که ازش نمیشه بگذری عاشق باشی عذاب عشقتم به جونت میخری بره بمونه پای این یک باوری، ازش نمیشه بگذری عاشق باشی همینه حالت قلبت آرومه یک عذابه حالت هم خوبه هم خرابه، وای. یک لحظه حس گریه داری، یک لحظه راحته خیالت
عاشق باشی همینه حالت وای.
با خنده گفتم: _عاشق؟! ساتیار تو عاشقی؟! نگاهشو دیدم که سریع رفت سمت دوریکا و دستپاچه گفت: ساتیار: نه! چه ربطی داره؟ مگه هرکی آهنگ عاشقانه گوش می
ده باید عاشق باشه؟ نگاهی به شایان لبخند به لب کردم و گفتم: _نظر شما چیه استاد؟ شایان نگاهی به ساتیار دستپاچه کرد و گفت:

شایان: من که می گم از دست رفته. ساتیار دستپاچه تر از قبل گفت: ساتیار: اصلا می رم یه آهنگ دیگه می ذارم. بعدم سریع رفت سمت پیشخوان و رفت پشتش. بعد از چند لحظه
دوباره صدای آهنگ بلند شد. همیشه ساده ی ساده ، به احساست گرفتارم
نه زیبایی ، نه رویایی ولی من دوستت دارم
همیشه انقدر مغرور ، نه آرومی نه بی تابی نمیدونم برای من ، چرا انقدر جذابی، جذابی
هیچکی نبوده که چیزی ازم نخواد، این حسو غیر تو هیچکی به
من نداد
هرکی به من رسید، بغض منو شکست! نه عاشقم شد و نه تو دلم نشست
هیچکی نبوده که چیزی ازم نخواد، این حسو غیر تو هیچکی به
من نداد
هرکی به من رسید ، بغض منو شکست ، نه عاشقم شد و نه تو دلم نشست
من این حالی و که دارم ، به احساس تو مدیونم یه چیزی تو وجودت هست که من دیوونه ی اونم همیشه انقدر مغرور ، نه آرومی نه بی تابی نمیدونم برای من ، چرا انقدر جذابی … جذابی
هیچکی نبوده که چیزی ازم نخواد ، این حسو غیر تو هیچکی به
من نداد

هرکی به من رسید ، بغض منو شکست ، نه عاشقم شد و نه تو دلم نشست
اینبار نگاهم رفت سمت شایان که چشماشو بست و با غم گفت: شایان: چشمامو می بندم. این مهر تایید عشقه. چشمامو باز کرد و رو به من گفت: شایان: مگه نه؟ لبخند تلخی زدم، این آهنگ مورد علاقه شایا بود. سرتکون دادم.
ساتیار با اخم گفت:
ساتیار: نریمان داداش پاشو که اینا امشب ول کن من نیستن پاشو.
نریمان با خنده بلند شد و رفت پشت پیانو، بعد از چند لحظه یه
آهنگ لایت تو فضا پخش شد و همزمان قهوه ها هم رسید. بعد از خوردن قهوه و کیک و یه آهنگ زیبا.
ساعت۱۱شب همه عزم رفتن کردیم. با لبخند به ساتیار نگاه
کردم و گفتم:
_ممنون بابت شب قشنگی که برامون ساختی. واقعا ممنونتم.
شایان واقعا حال و هواش بهتر شد.
لبخندی زد و گفت: ساتیار: کاری نکردم! خوشحالم که بهتون خوش گذشت. خداحافظ. _خداحافظ. رفتم سمت شایانی که داشت با رامتین حرف می زد. با دیدن من
لبخندی زد و گفت: شایان: بریم؟
_بریم.

با رامتین دست داد و چیزی تو گوشش گفت و سوار ماشین شد.
ماشین و روشن کردم و راه افتادم. نیم نگاهی به شایان که چشماشو بسته بود و سرشو به صندلی تکیه داده بود کردم و گفتم:
_بهتری؟
چشماشو باز کرد و همون طور که به روبه روش نگاه می کرد گفت:
شایان: آره الان حس بهتری دارم، جای شایا خیلی خالی نبود؟! اون عاشق این جور مهمونیاس.
با ناراحتی گفتم:
_چرا منم حسش می کردم. شایا که خوب شد، خودمون یه مهمونی این طوری می گیریم که با بچه ها آشناش کنیم. چطوره؟
لبخندی زد و گفت: شایان: قبوله.

_کجا بذارمت؟ می ری خونه خودت یا پیش عمه؟ آهی کشید و گفت:
شایان: هیچ کدوم! خونه خودم که برم از زور فکر و خیال دیوونه
می شم، خونم که برم مامان از بس از شایا می پرسه دیوونم می کنه.
_پس کجا می خوای بری؟! شایان: می رم پیش یکی از دوستام. با ناراحتی گفتم: _دستت درد نکنه! خب بیا پیش من. شایان: نه. خبری از اون پسره نشده؟

سری به نشونه نفی تکون دادم و با اخم گفتم:
_نه فعلا تو سوراخ موش قایم شده، از ترسش جایی آفتابی نمی
شه.
پوزخندی زد و گفت: شایان: پس پسر عاقلیه. _دقیقا، آدرس و بگو برسونمت. شایان: همین خیابون برو داخل بقیشو خودم می رم. می خوام یکم
قدم بزنم. _باشه.
خیابون رو رفتم داخل و اخرش نگه داشتم. پیاده شد. برام دستی
بلند کرد و رفت. دور زدم و راه بیمارستان رو در پیش گرفتم. نگاهم به ساعت افتاد، یک و نیم بود. ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم. مستقیم رفتم طبقه سوم. نزدیک اتاق شایا بودم که یه مرد و پشت شیشه دیدم.

۳۵۰ 

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن