رمان آنلاینرمان کافه شلوغ

رمان کافه شلوغ پارت بیست و نه


-حالا چی می خوای؟!
-نمی دونم هرچی بگیری.
سرتکون داد و پیاده شد.

بعد از نیم ساعت با یه سینی و دوتا نوشابه شیشه ای کوکا سوار ماشین شد. با لبخند پت و پهنی گفت:
-بفرمایید سرورم سوسیس بندری! خنده ی بلندی بخاطر این غذای شاهانه کردم و گفتم: -قربان فکر نمی کنید این ناهار ساعت ۳ و نیم بعد از ظهر زیادی
ملوکانس؟ چشماشو گرد کرد و گفت: -بخور زبون نریز.

ساندویچ و برداشتم. سوسیس بندری توی نون باکت نازک و کاغذ
کاهی.

گازی به ساندویچ زدم. ام خوشمزه بود! با دیدن نگاه رستا رو خودم باعث شد با خنده بگم:
-چته؟! خندید و گفت: -ترسیدم از این ناهار ملوکانه خوشتون نیومده باشه سرورم. -نه خوشمزس قربان. -خوبه بخور تا یخ نکرده.
در آرامش و گرمای بخاری ماشین همراه با نوشابه تگری
ساندویچا رو خوردیم. با نگاهی به آینه خودمو ناراحت نشون دادم و گفتم:
-من رژمو نیاوردم حالا چیکار کنم؟! نگاهی بهم کرد و خیلی خونسرد گفت:

-تو داشپورتو نگاه کن شاید چیزی پیدا کنی.
با چشمای گرد نگاش کردم که باعث خندش شد. در حالی که می خندید گفت:
-وقتی می خوای اذیت کنی . منتظر اذیت شدنم باش.
چپ چپی نسارش کردم. شیشه ها و سینی رو داد و با خنده ماشین
رو روشن کرد و راه افتاد. نیم ساعت بعد جلوی در خونش بودیم. نگام کرد و گفت:
-می ری خونه؟!
-نمی دونم شاید. شایدم برم کارگاه. شاید بیام گل سرخ. شاید دوباره
برم بیمارستان. شاید برم دفتر شایا. شاید.
با چشمای گرد شده گفت: -اوه دختر یواش تر. پس جای مشخصی نداری؟!
سرتکون دادم. یکم نگام کرد و گفت: -هیچ برنامه ای نداری؟ -نه! -می خوام ببرمت یه جای خوب ولی… -ولی؟! -یکم کار دارم. لباساتم خوب نیست. ساعت ۵ ، پنج و نیم میام
دنبالت. ولی جسارتا باید با ماشین تو بریم. -مشکلی نیست. لباس چی بپوشم؟! -هرچی گرمتر بهتر می خوایم بریم شمشک هواش خیلی سرده! -اوکی ۵ منتظرتم!
با لبخند پیاده شدم و براش دست تکون دادم. اونم با تک بوقی از کنارم گذشت. سوار ماشین شدم و با دنده عقب دور زدم و راهی خونه شدم. با سه تا بوقی که زدم راشید در رو برام باز کرد. ماشین و پارک کردم. اومدم سمتم و در رو برام باز کرد. پیاده شدم و گفتم:
-سلام. چه خبر؟ -هچی خانم همه چی مرتبه! نه کسی زنگ زده نه کاری داشته. -خوبه. ماشین رو نمی خواد بذاری تو پارکینگ تا نیم ساعت دیگه
باید برم. -چشم خانم.
رفتم بالا. اول بوتامو در آوردم و بعد در کمد و باز کردم. لباس
گرم. چی بپوشم؟! ست کرم قهوه ای! شامل شلوار کتون سفید لوله تفنگی با کمربند پلنگی باریک. یه بولیز بافت نازک قهوای روشن که روش یه جغد عسلی داشت. بافت راه راه عسلی. بوتای ساق دار عسلی چرم با کیف ستش. و یه شال قهوه ای روشن هم رنگ بلیزم که اونم بافت نازک.
-خب حله.
نگاهی به دستام کردم و ناراحت گفتم:
-چرا لاک دو رنگ زدم؟!
سریع مشغول پاک کردن لاکم شدم. یه دوش سرپایی گرفتم و
نشستم به لاک زدن. لاک عسلی! لاکم که تموم شد. یکم آرایش کردم و دست آخرم رژگونه لایت قهوه ای به گونه هام زدم و رژ مایع عسلی روشن که فقط یه تن عسلی روی لبام می اورد. ربدو شامبرم و درآوردم و لباسامو پوشیدم. وسایلمو از توی کیفمو در آوردم و توی این کیفم گذاشتم و رژمم انداختم توی کیفم. خب ساعت ۵و ده دقیقه! عالی بود! با صدای زنگ موبایلم از کیفم درش آوردم. رستا. جواب دادم:
-بله؟ -سلام ثمین بانو. ثمین تا دو سه روز آینده کاری نداری؟! -نه. چطور؟ -پس چمدونت و ببند چند روز بمونیم.

-چرا؟!
-تو نمی خوای بری اسکی؟! شمشک پیست اسکی داره! البته اگه نمی خوای فقط امروز می ریم و برمی گردیم؟!
-نه مشکلی نیست! فقط چند روز؟! -دو یا سه روز! فقط ثمین لباس گرم برداریا اونجا خیلی سرده! -باشه. تو کی میای؟! -من الان خونم یه دفعه به سرم زد بمونیم زنگ زدم بهت. الان
ساکمو می بندم تا نیم ساعت دیگه راه می یوفتم.
-باشه پس منم برم چمدنم و ببندم.
با خداحافظی قطع کردم و متفکر به گوشی نگاه کردم. رفتم سر
کمد و چمدون چرم مشکیم و که حالت ساک بود ولی چرخ می خورد و کشیدم بیرون. خب حالا لباس برای سه روز! اول از همه یه دست لباس راحت برداشتم. یه بولیز و شلوار عروسکی! بعدم چند تا چیز دیگه. حالا اصل ماجرا. مشغول برداشتن سه چهار تا ست مناسب شدم. نمی

دونم چقدر گذشته بود که با صدای در به خودم اومد. برگشتم. با دیدن رستا گیج نگاهی به ساعتم کردم. هفت! با خنده گفت:
-تموم شد؟! -بله. -بریم؟! -بریم.
در ساکمو بستم. جلو اومد و ساک و گرفت و کشید. باهم رفتم پایین با خداحافظی و توضیح اینکه سه روز نیستم از خونه اومدیم بیرون. ریموت و گرفتم سمتش و گفتم:
-خودت بشین.
ساک لباساشو از پشت ماشینش آورد و با ساک من گذاشت صندوق عقب. هر دو همزمان نشستیم. استارت زد و راه افتاد. از خونه کامل خارج شدیم. با نگاهی به تیپم گفت:
-لباسات که گرمه؟! -فکر کنم به اندازه کافی گرم باشه. -خیلی خب. خب آهنگ چی داری؟! خندیدم وگفتم: -تلافی اون سری؟! خندید و گفت: -دقیقا. با خنده دستمو بردم سمت پخش و گفتم: -اما من نمی بازم.
و با نگاه مستقیم به نیم رخش دکمه پلی رو زدم. بعد از چند لحظه صدای گرم احسان خواجه امیری توی ماشین پیچید.
غروبم مرگ رو دوشم طلوعم کن تو می تونی تمومم سایه می پوشم شروعم کن تو می تونی شدم خورشید غرق خون میون مغرب دریا منو با چشمای بازت ببر تا مشرق رویا دلم با هرتپش ، با هر شکستن داره می فهمه که هر اندازه خوبه عشق همون اندازه بی رحمه چه راه هایی که رفتم تا بفهمم جز تو راهی نیست خلاصم کن از عشقایی که گاهی هست وگاهی نیست تو خوب سوختن رو می شناسی سکوتو از اونم بهتر من آتیشم یه کاری کن نمونم زیر خاکستر

می خوام مثل همون روزا که بارون بود و ابریشم دوباره تو حریر تو مثل چشمات ابری شم دلم با هرتپش ، با هر شکستن داره می فهمه که هر اندازه خوبه عشق همون اندازه بی رحمه چه راه هایی که رفتم تا بفهمم جز تو راهی نیست خلاصم کن از عشقایی که گاهی هست وگاهی نیست
تازه به نیم رخ پسری که نزدیک به سه ماه بود می شناختمش دقیق
شدم. گوشه لبش به لبخندی کج شده بود . موهایی که به طلایی می زد و ته ریشی که به همون رنگ بود. ابروی های کشیده قهوه ای تیره که به مشکی می زد. لبای برجسته و متناسب مردونه ی صورتی. مژه هایی که تقریبا بلند بود و به رنگ ابرو هاش بود و چشماش، یاد اولین باری که دیدمش افتادم اون موقع چشماش آبی خاکستری بود و الان عسلی. جذاب بود! ناخوداگاه پرسیدم:

۴۸۱ 

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن