رمان آنلاینرمان کافه شلوغ

رمان کافه شلوغ پارت بیست و هشت

***
تو آینه به خودم نگاه کردم.

زیر چشمام گود افتاده بود و لبام پوسته
پوسته شده بود.

دو ماه از اون روز می گذشت.

نه شایا تغییری کرده و نه من.

از اون روز دیگه نرفتم بیرون.

مگه واسه دیدن شایا هر چند هفته یک بار.

دیگه تو جمع بچه هام نرفتم.

اون تهران گردی رو هم فراموش کردم.

ولی بچه ها تنهام نذاشتن، هر وقت تونستن اومدن و سر زدن.

امروز می خواستم برم شایا رو ببینم.

ساعت ده صبح روز پنج شنبه. امروز حالم یکم بهتر بود. چیزی تا عید نمونده تا یک ماه دیگه عیده!

یه شلوار جین لوله تفنگی سرمه ای و یه بلیز شیری یقه اسکی شیری پوشیدم. یه بافت سرمه ای کرمی در آوردم و انداختم روی تخت. حالا کیف و کفش. یه جفت بوت بلند کرمی که یه حالت مخملی داشت با کیف شیری بزرگ.

امروز بعد از دوماه داشتم به خودم می رسیدم. یه شال سه گوش که دورش آویزای مخملی داشت در آوردم. تو آینه نگاهی به خودم کردم .

یکم آرایش لازم داشتم.

می خواستم یه سرم به بچه ها بزنم. با دیدنم تو این وضیعت وحشت می کردن. یکم کرم پودر زدم و روش پنکک زدم. توی چشمام مداد کشیدم و ریملوهم بهش اضافه کردم. دست آخر یکم رژگونه و رژ صورتی عروسکی.

لبخندی به ثمین نقاشی شده تو آینه زدم. دو ماه بود که داشتم با حمله های عصبی سر می کردم. دو ماه بود خون شایان بیچاره رفته بود تو شیشه. آخر دیشب داد و فریاد را انداخت که بالاخره منو به خودم اورد!

لاک کرمی و سورمه ایمو در آوردم. بعد از نیم ساعت ور رفتن تونستم لاک راه راه سورمه ای کرمی دربیارم. عالی شد.

چند تا رینگ انداختم توی دستم و یه جفت گوشواره شنل دایره ای شکل، میخی. بافتمو پوشیدم و کرم بندش و بستم. شالمم
سرم کردم و یه گره شل زدمش. نشستم روی تخت و بوتای بی پاشنمو پوشیدم. اسپریم و گوشی و کیف پولمو انداختم توی کیفم و رفتم پایین. همون طور که به سمت در می رفتم گفتم:
ـمن رفتم.
از خونه امدم بیرون و سوار ماشین شدم. یکم نشستم. با نفس
عمیقی ماشین رو روشن کردم و راه افتادم. خیلی از خونه دور نشده بودم که گوشیم زنگ خورد. نگاهی به صفحه گوشی کردم، رستا. با
لبخند کمرنگی جواب دادم: -بله؟!
-سلام بر ثمن بانو! احوال شما بانو؟! -خوبم ممنون. تو خوبی؟! -بله ماهم خوبیم. کجایی ثمین؟! -بیرون. دارم می رم بیمارستان.

-اوه چه اتفاق غریب الوقعی افتاده تو اومدی بیرون؟! ناراحت گفتم: -رستا! -بله ببخشید ثمن بانو! -ثمین رستا خان! -چشم ثمین بانو! ثمین می تونی یه سر بیای خونه من؟! -چرا؟! -همین طوری. دلمون برات تنگ شده گفتیم ناهار دور هم باشیم! -اگه کارم تو بیمارستان زود تموم شد خبرت می کنم. -منتظرتم! فعلا.
گوشی و قطع کردم و ماشینو پارک کردم. کیفمو برداشتم و پیاده
شدم. مستقیم رفتم اتاق دکترش. منشیش بهش اطلاع داد. با تقه ای به در صدای بفرماییدش رو شنیدم. در باز کردم و رفتم داخل.
-سلام دکتر.خسته نباشید. با خوشرویی جواب داد -سلام.متشکر خوش اومدید. بفرمایید. نشستم و بعد از مکث کوتاهی گفتم: -دکتر وضعیت شایا چطوره؟ بهتر نشده؟ -متاسفانه تغییری نکرده. ناراحت گفتم: -امیدی هست؟!
با تاملی گفت:
-امید هست اما زمان خیلی کمه ولی امیدوار باشید!
ناراحت از جا بلند شدم و با خداحافظی از دکتر از اتاقش اومدم
بیرون. سوار آسانسور شدم و رفتم بالا. چند لحظه بعد پشت شیشه سرد اتاق بودم. صورتش رنگ پریده بود. یه عالمه سیم و دستگاه احاطش کرده بود. نفس عمیقی کشیدم و نگاه پر دردم و بهش دوختم. ناراحت نالیدم.
-ببخشید چند وقته نیومدم. یا اگرم اومدم حرف نزدم! حالم خوب
نبود. شب قبل از اینکه حالم بد بشه با فرزام حرف زدم. بهش گفتم چه اتفافی برات افتاده. خودشو مقصر می دونه. نمی خواد دیگه تنهات بذاره. شایا تو رو خدا زود خوب شو. هیچ کس دیگه طاقت صبر و نداره. یه ماه دیگه عیده، عید بدون تو صفایی نداره.
آهی کشیدم و زمزمه کردم:
-دیگه می رم. خداحافظ.
دیگه نتونستم حرف بزنم. نمی تونستم توی این وضعیت ببینمش. سخت بود. درد داشت. اونم بعد از دو ماه بدون هیچ تغییری. سوار
ماشین شدم و به رستا زنگ زدم و خبر دادم که دارم میام. نیم ساعت بعد جلوی خونش پارک کردم. از ماشین پیاده شدم و زنگ در خونشو زدم. با صدای خندونی گفت:
-بیا بالا.
در رو باز کردم و با آسانسور رفتم بالا. در واحدش باز بود. بوتام
و درآوردم و رفتم داخل. رستا اومد استقبالم. همون جا که وایساده بود خشک شد. خب حق داشت تاحالا با این همه آرایش ندیده بودم. با لبخند گفت:
-خیلی خوش تیپ شدی! با خنده گفتم: -خوش تیپ. مال آقایونه. خانما خوشگل می شن. خنده ای کرد و گفت: -بیا تو. خیلی خوش اومدین خانم!
-مرسی.
رفتم تو و روی مبلای شیری و گرم و نرمش نشستم. از توی آشپزخونه بلند گفت:
-سردت نشد؟ هوا سرد شده. بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه. با لذت از بوی خوش قهوه گفتم: -نه به سرما عادت دارم! برگشت سمتم و گفت: -اگه دوست داری لباستو در بیار. بافتم راحت بود نیازی به در آوردنش نبود فقط شالمو برداشتم و
پیچیدم دور گردنم. در جوابش گفتم: -نه خوبه!
-اوکی. پایه کوه هستی؟! متفکر گفتم: -کوه؟! کی؟ -آره. فردا.

بچه ها همه هستن حتی شایان. -آره هستم. فنجون قهوه رو گذاشت روی اپن و گفت: -سفارشیه! لبخندی به حرفش زدم و گفتم: -واسه ناهار دعوت شده بودم. خندید و گفت:
-واقعا جدی گرفتی؟! -چرا نباید جدی بگیرم؟ مگه به ناهار دعوتم نکردی؟! خندید و تسلیمانه گفت: -تسلیم ناهارم بهت می دم!
خندیدم و کمی از قهوم خوردم. با لذت چشمامو بستم و بو کشیدم.
قهوه ی محشری بود. یاد کافی شاپ پاتوقمون افتادم. همیشه با دایانا می رفتیم اونجا . قهوه هاش همین طعم و داشت. صدای رستا من به زمان حال برگردوند. با گیجی گفتم:
-چیزی گفتی؟! -می گم چرا غرق شدی؟ -هیچی. چیز مهمی نبود! کنجکاو گفت:
-واسه هیچی اون طوری غرق شدی؟
با خنده سرتکون دادم و با لذت ته مونده قهوموخوردم. کنجکاو گفت:
-می تونم یه سوال بپرسم! سری به نشونه تایید تکون دادم. با احتیاط گفت: -نمی خوای برگردی کشورت؟ نگاهش کردم و با آهی گفتم: -چرا . قراره تا چند ماه دیگه برگردم. فقط منتظرم شایا به هوش
بیاد و وضعیتش نرمال بشه. -که این طور.
-چرا پرسیدی؟ اونجا کسی و داری؟
به نشونه ی نفی سر تکون داد. کنجکاو گفتم: -پس چرا پرسیدی؟ اونم این طوری بی مقدمه. با لبخند فنجون خالی قهوه رو برداشت و گفت: -می خواستم ببینم از اینکه زندگی تو گذاشتی و اومدی ایران
پشیمونی یا نه؟!
-نمی دونم. چون ایران اومدنم اصلا انتخابی نبود. اما اگر بخوام واقعیت و بگم چندان پشیمون نیستم. یه مدت فاصله گرفتن از روتین زندگی خوبه.
خنده ای کرد و گفت: -واقعا درسته. مگه تو زندگیت روتینم داشتی؟ با شیطنت گفتم: -بد جنس نباش رستا.
با لبخند گفت: -فکر کنم از اون بچه های درس خون بودی؟ تنها روتین زندگیت. با لبخند تلخی بابت اون همه سال زحمت و بغض عجیبی بابت
مرور خاطرات گفتم: -نمی دونم. شاید.
تو دلم زمزمه کردم البته اگر بشه سه سال جهشی خوندن به خاطر
اون ادم با چشمای آبی رو درس خون بودن تلقی کرد. با لبخند سری به نشونه تفهیم تکون داد . خم شد و از توی یخچال چیزی در آورد و گفت:
-از خانوادت جدا زندگی می کردی؟! -بله. -تنهایی زندگی کردن سخت نبود؟! نگاش کردم. من که تنها نبودم. با لبخند سعی در پیچوندن بحث
کردم.
-نه! نهار چی داریم؟! لبخندی زد و گفت: -ماهرانه بحث و عوض می کنی! چی دوست داری؟! ماتم برد. بازم تشابه جملات! سریع خودم جمع و جور کردم.

-نمی دونم.

هرچی خودت دوست داری.

خندید و گفت: -ولی غذایی رو که دوست دارم بلد نیستم بپزم. -مگه چی دوست داری؟! با چشمای خبیث گفت: -قورمه سبزی
با خنده گفتم: -چرا همه انقدر قورمه سبزی دوست دارن؟! -نمی دونم. خب خوشمزس دیگه! تو بلدی درست کنی؟! -نه متاسفانه. من غذاهای رژیمی رو خوب بلدم درست کنم! خندید و گفت: -آفرین. ولی اون غذاها به کار من نمیاد! با جرقه ای تو ذهنم گفتم: -قرمه سبزی های بی بی خیلی خوشمزس می خوای بریم اونجا؟! یه نگاه به ساعت کرد وگفت:
-ساعت دو بعد از ظهر اصلا تایم مناسبی برای مهمونی و ناهار اونم قرمه سبزی نیست!
با تعجب به ساعت دو بعد از ظهر نگاه کردم و مایوسانه گفتم:
-اول و آخر دیگه به شامشم نمی رسیم. بی بی قرمه سبزی شبشو
از صبح درست می کنه که جا بیوفته و الان دیگه نمی شه.

فردا بعد از کوه واسه شام بریم پیشش خوبه؟!
یکم فکر کرد و گفت: -اگر زنده بودیم باشه! گیج و مبهوت گفتم: -یعنی چی؟! -می خوای بری کوهنوردی خسته نمی شی؟! خندیدم و گفتم:
-چرا. یکم نگام کرد وگفت: -خب ساعت دو بعد از ظهر دیگه نمی شه ناهار درست کرد بپوش
بریم ناهار بخوریم -کجا؟!
با خنده گفت: -چیزی در مورد ساندویچ چرک شنیدی؟! -چی؟! -ساندویچ چرک . ساندویچایی که تو جاهای لوکس و پنج ستاره
سرو نمی شه . اما شدید خوشمزس. گیج گفتم:
-نمی دونم. -آدم پاستوریزه و لوکس پسندی هستی؟! با اخم گفتم: -به هیچ وجه! -پس تا من لباس عوض می کنم حاضر باش! باشه ای گفتم، شالمو از دور گردنم باز کردم و روی موهام
انداختم. بریم ببینیم چی می شه! -بریم؟
-بریم. با هم رفتیم پایین. خواستم برم سمت ماشین که گفت: -اشکال نداره با ماشین من بریم؟!
-نه. لبخندی زد و گفت: -همین جا باش الان میام. رفت تو پارکینگ و ماشین و آورد. سوار شدم و کنجکاو گفتم: -می شه یه سوالی بپرسم؟! فقط سرتکون داد. لبمو با زبون تر کردم و گفتم: -چرا با پدرت زندگی نمی کنی؟ این همه سال تنها زندگی کردن
سخت نبوده؟ -از کجا تشخیص دادی من تنها زندگی می کنم؟
خنده ای کردم و گفتم:
-خب مشخصه دیگه. نیم نگاهی بهم کرد وگفت: -نه. نهار چی بخوریم؟ از اینکه جواب خودم و به خودم تحویل داد چپ چپ نگاش کردم.
با دیدن قیاقم خنده بلندی کرد و گفت:
-ببخشیدا ولی لطفا وقتی چشمات آرایش داره کسی رو چپ چپ
نگاه نکن.
با بهت گفتم: -چرا؟! -ترسناک می شی. با خنده گفتم:
-ترسناک شدنم باعث شد اونطوری بخندی؟!
خندید و چیزی نگفت. بعد از نیم ساعت رانندگی جلوی یه ساندویچی نگه داشت. نگام کرد و گفت:
-بریم تو یا تو ماشین بخوریم؟! -نه تو ماشین. بیرون خیلی سرده. -خب شما چند تا ساندویچ میل دارین بانو؟! -فکر کنم یکی بسه! -بله سرورم! با خنده گفتم: -با این مدل حرف زدنت یاد پرنسسا میفتم! خنده ای کرد و گفت:

۴۷۰


برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن