رمان آنلاینرمان کافه شلوغ

رمان کافه شلوغ پارت سی و هفت


ناامید از پیچوندم. ناراحت گفت:
-نمی شه ثمین… آدم باید لقمه قد دهنش برداره. دوریکا واسه دهن من بزرگه.
ناراحت گفتم: -چرا؟! اخه چرا این حرف و می زنی؟! نگاه پر دردی بهم کرد و گفت: -اون یه دختر خانواده دار و اصیله. یه دختر پاک. ببینم اصلا یه
پسری مثل من به تو بگه دوست داره چیکار می کنی. با خنده شیطونی گفتم:
-والا اگر مثل تو خوش تیپ و خوش قیافه باشه دودستی می چسبم
بهش ولشم نمی کنم.
خنده ای کرد و گفت:

-خارج از شوخی نمی شه ثمین. گذشتم بهم اجازه داشتن دوریکا
رو نمی ده. اون قبول کنه. خانوادش قبول نمی کنه.
نگاهش کردم و گفتم:
-بهش بگو بذار خودش تصمیم بگیره! تو حرف دلتو بگو که
حداقل پیش دلت روزی شرمنده نباشی. جرئت کن و بگو. از کجا معلوم؟!
نگاه پر تریدی بهم کرد. لبخندی بهش زدم و صاف وایسادم. نفسی
گرفتم و گفتم:
-حالا من رو به یه قهوه مهمون می کنی؟ به حالت قبل برگشت و گفت: -بله مادمازل. با سر به میزی همیشگیم اشاره کردم و گفتم: -منتظرتم.

نشستم پشت میز و به بیرون خیره شدم. حوض وسط مجتمع
تجاری خالی بود. تو فکرای خودم غرق بودم که صندلی عقب رفت. با تعجب به بالا نگاه کردم که دیدم رستاس. با لبخند گفت:
-اجازه هست بشینم ثمین بانو؟! -بفرمایید قربان. نشست و گفت: -خبرای خوبی شندیم . مبارک باشه. -ممنون. -الان دیگه خوشحالی. -خیلی. راستی مرسی بابت سفر عالی. با خنده گفت:

-من باید تشکر کنم که افتخار همراهی رو بهم دادید.
ساتیار سر رسید و گفت:
-اجازه هست من بیام؟
-البته بشین.
نشست و سه تا قهوها رو گذاشت جلومون. تو سکوت قهوه ها رو
خوردیم . با نگاهی به ساعت که نه رو نشون می داد گفتم:
-من دیگه برم. رستا ماشین دنبالت نیست بیا برسونمت. با لبخند گفت: -نمی خواد راهت دور می شه. با اخم گفتم:

-اصولا اروپایی ها عادت به تعارف ندارن. بعدم یه بار توم بخاطر من راهت دور شد. پاشو.
درضمن ساکتم تو ماشین منه. خنده ای کرد و رو به ساتیار گفت: -داداش تو کاری نداری؟! -نه داداش برو. رستا بلند شد و گفت: -من تسلیمم بریم. از گل سرخ اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم. رستا نفس شو
فوت کرد و گفت: -امروز خیلی شلوغ بود.

-خسته نباشی.

-توهم همین طور. شیطونی که نکردی؟! فهمیدم منظورش چیه. لبخندی زدم و گفتم: -نترس من عادت به شیطونی ندارم. یکم سکوت کرد و گفت: -می شه یه سوال بپرسم؟ -البته. یکم مکث کرد و گفت: -می شه بگی دیشب اون موقع شب به کی زنگ زدی؟!
نگاهش کردم. خودشو کشت تا بپرسه. لبخندی بهش زدم و
صادقانه گفتم:
-به دوست پسرم زنگ زدم.
نیم نگاهی بهش کردم که متوجه نگاهش بهت زده شدم. ادامه دادم:
-چهار سال باهمیم. دیگه داشتم نامزد می کردم. که یک سری
اتفاقا افتاد و منم بی خبر اومدم ایران و الان در واقع نمی دونم اون رابطه تو چه وضعیه! یعنی دیشب که با جان حرف زدم توی اون تغییری ندیدم. اون منتظره از جایی که مونده ادامه بده اما من به حسم شک کردم.
پکر شد. ولی چرا؟ با لبخند غمگینی گفت:
-خیلی دوسش داشتی؟!
لبخندی غمگینی زدم و گفتم:
-فکر می کنم که خیلی دوسش دارم. ولی حالا که گذشته فقط
دلتنگم همین. انگار با این فاصله جای اینکه حسم قوی تر شه پودر شده.
انگار که امید گرفته باشه گفت:

-یعنی دیگه دوسش نداری؟! خیلی جد گفتم: -نمی دونم. لبخندش جون گرفت و گفت: -حالا که این طوره. مثل اون سری یه آهنگ خوب بذار تا من
شکست بخورم. با خنده دست بردم و پخش رو روشن کردم.
اتفاق افتاد…دست من نبود
من نفهمیدم چرا عاشق شدم
ساده تر از اونی که فک می کنی
بی دلیل و بی هوا عاشق شدم قلب من یک عمر با من بوده و تازه فهمیدم کجاس…کارش چیه تازه فهمیدم همه افسانه ها شعر ها…معجزه ها کار کیه من نمی دونم چرا حس می کنم این روزا احوال من بهتر شده فرق کرده خنده هام و گریه هام عکس من تو آینه واضح تر شده اتفاق افتاد…دست من نبود

من نفهمیدم چرا عاشق شدم ساده تر از اونی که فک می کنی بی دلیل و بی هوا عاشق شدم
ماشین رو پارک کردم. رسیده بودیم. ضربان قلبم دوباره رفته بود
بالا. می ترسیدم نگاهش کنم و بفهمه یه مرگیم هست. با لبخند نا محسوسی و لحن خاصی گفت:
-باز من بهت باختم.
منظورش چی بود؟ خب منظورش به آهنگ بود دیگه! نگاش
کردم و گفتم:
-پس سعی کن دیگه نبازی. با همون لحن گفت: -آدم که ببازه دیگه باخته.

به روی خودم نیوردم که لبخندی زد و گفت: -شام خوردی؟ -نه. -بیا بالا یه چیزی درست می کنم بخوریم. نگاش کردم و گفتم: -مثل اون سری؟! خندید و گفت: -نه دیگه قول می دم خودم درست کنم. خنده ای کردم و گفتم: -نه برو توهم خسته ای مزاحمت نمی شم.

-بیا دیگه. خواهش می کنم.
تو چشمای آبی خاکستریش نگاه کردم. باز اون چشما کار دستم داد
و گفتم:
-باشه. لبخندی زد و گفت: -صندوق بزن من ساکمو بردارم.
صندوق زدم. هر دو پیاده شدیم و بعد از برداشتن ساکش رفتیم
بالا. قبل از هر کاری لامپا رو روشن کرد. بعدم کفشای کالجشو در آورد و رفت داخل. منم بوتامو در آوردم و رفتم داخل و روی کاناپه نشستم. نبود. فکر کنم تو اتاقش بود. لباس عوض کرده برگشت یه تیشرت بادمجونی اندامی و شلوار مشکی. با اون تیشرت اندامی هیکل ورزیدش کاملا مشخص بود. با خستگی گفتم:
-حالا می خوای شام بهمون چی بدی؟! با لبخند مهربونی گفت:

-ماکارونی دوست داری؟! با حالت غش گفتم: -امم پایم شدید. رفت تو آشپزخونه و گفت: -تا ده دقیقه دیگه حاضره مایعش و از قبل حاضر دارم. خیلی
طول نمی کشه. -باشه من که جام خوبه.
با خنده نگاهی بهم کرد. بلند شدم و گفتم: -دستشویی کجاست؟! -ته راهرو.

اومدم داخل راهرو. دشتشویی همونجا بود. رفتم جلوی آینه و رژ
لبم و پاک کردم . از توی کیفم صابون در آوردم. از صبح تاحالا ضد آفتاب روی پوستم بود. صورتمو شستم و با دستمال خشکش کردم. بخاطر خستگی و بی خوابی صورتم مثل روح بود. موهامم شونه کردم و اومدم بیرون. کیفمو گذاشتم روی کاناپه گرمم بود. بافتمودر آوردم و با شالم انداختم روی کیفم. حالا من بودم و یه شلوار جین سورمه ای آبی پرنگ لوله تفنگی و یه تونیک بافت نازک کالباسی. رفتم توی آشپزخونه. پشت سرش وایسادم و سرکی به ظرف غذاش کشیدم که یه دفعه برگشت. از ترس چند قدم رفتم عقب که پام گرفت به فرش وسط اشپزخونه. نزدیک بود بیوفتم ولی قبل از اینکه یه سقوط ازاد اتفاق بیوفته رستا سریع گرفتم.
-هی…
از ترس نفس نفس می زدم. تازه نگام افتاد به رستا. تو فاصله میلی متریم بود. هر دو رو به روی هم ترسیده وایساده بودیم. دوباره ضربان قلبم بالا رفت. درجه حرارت بدنم داشت بالا می رفتم. من امشب باید بفهمم چه مرگم هست. هیچ کدوممون انگار قصد تغییر موضع نداشتیم. تو چشمام نگاه کرد و کلافه گفت:
-چه اتفاقی داره می یوفته؟! تو هم مثل من گیجی؟! کلافه از اون همه حس ناشناخته گفتم:

-نمی دونم… من هیچی نمی دونم. کلافه گفت: -یعنی بذاریم هرچی می خواد بشه، بشه؟! رخ به رخ هم بودیم. نفسای گرمش می خورد به صورتم.
پیشونیشو به پیشونیم تکیه داد و گفت: -تو باید بدونی چه خبره؟
با عجز گفتم: -نمی دونم! پوف کلافه ای کرد و گفت:
-ثمین … من … من …
کلافه نگاهی به من کرد و گفت:
-نمی دونم چه اتفاقی داره می یوفته ولی از وقتی این حس و توی خودم دیدم جلوشو نگرفتم. شاید از اون شبی بود که با ساتیار اومدی، نمی دونم از کی بود. ثمین دو ماه دارم با خودم کلنجار می رم که این
چه حسیه. من گیجم شاید نباید این طوری می شد. شاید من باید وقتی چیزی تو خودم دیدم باید می کشتمش. ثمین کمکم کن. من نمی دونستم تو با کسی رابطه داری و عاشقت شدم، ثمین دارم عذاب می کشم. از وقتی گفتی حس می کنم مردم. تو گفتی دوسش داری.
حتی نفسم نمی کشیدم. این حس چی بود که من رو از دیشب
درگیر خودش کرده بود و رستام دو ماه بود درگیرش بود. نکنه منم خیلی وقته درگیرشم و دیشب تازه حسش کردم. تو چشماش نگاه کردم و زمزمه وار گفتم:
-من دختر بدیم.
رستا ترسیده گفت:
-نه، منو ببخش! من در واقع دارم به یه دختری که نامزد داره این
حرفا رو می زنم. تو تقصیری نداری. من فقط نمی دونستم که…

دستم و گذاشتم روی لباش تا دیگه ادامه نده. گیج بود. نگاهی به
چشماش کردم و گفتم:
-من دختر بدیم چون با وجود وسط یه رابطه بودن. یه حس عجیب
به تو دارم. حسی که نمی دونم چیه. حتی برای فهمیدنش زوده. اما تو کسی بودی که باعث شدی به حسی که نسبت به جان داشتم شک کنم. یه چیزی این وسط هست.
تو چشماش ناباوری بود. گیج بود. درست مثل حسایی که من داشتم. گیج گفت:
-یعنی توم به من حسی داری؟ فقط سر تکون. با مکث گفت: -ثمین نمی دونم گفتن این حرف درسته یا نه اما می خوام خواهش
کنم.
تو چشمام نگاه کرد و با خواهشی که هم تو چشماش بود و هم تو لحنش بود گفت:

-این زمان رو بهم می دی؟! حداقل برای اینکه تو هم حست و بفهمی. برای اینکه گیج و با تردید به رابطه ی قبلیت بر نگردی. قب…
حرفش کامل نشده بود که یه دفعه سریع برگشت و سرشو خم کرد
توی سینک. ترسیده رفتم کنارش خم شدم تا صورتشو ببینم.
-حالت خوبه؟
سینک پر خون بود. بینیش خونریزی کرده بود. با رنگ پریده لبخندی زد و گفت:
-خوبم. اگر ممکنه یه دستمال بهم بده.
سریع رفتم توی حال با جعبه دستمال کاغذی برگشتم. چند تا دستمال برداشت و گرفت زیر ببینیش و سرش بلند کرد. خواست سینک بشوره که سریع گفتم:
-تو بشین من تمیز می کنم. خواست مخالفت کنه که سریع گفتم:

-بشین مشکلی نیست. بی حرف نشست. سینک و تمیز کردم. آب و بستم و با مکث گفتم: -رستا تو آزمایشت و دادی؟ برگشتم سمتش که بلند شد و دستمال رو انداخت دور. بدون این که
نگام کنه گفت: -آره مشکلی نبود. زیاد این طوری می شم مشکلی نیست. برگشت و زیر قابلمه رو خاموش کرد. برگشت سمتم و گرفته
گفت:
-ثمین من معذرت می خوام نباید چنین پیشنهادی بهت می دادم.
معذرت می خوام. من واقعا شرمندم. تو دوست پسرتو دوست داری فقط گیج شدی همین. این کار سو استفادس. بالاخره یه آدم اون سر دنیا منتظر توئه.
خواست بره تو هال که گفتم:

-اون آدمی که اون سر دنیا منتظره دنبال عشق. نه یه آدم پر تردید.
اگر با این شک برگردم پیش و ازدواج کنم. همیشه پر از تردید می مونم. اون یه سال منو ول کرد حتی نیومد ببینتم. اون از ترس پس زده شدن ولم کرد. می خوام اگه بخوای این فرصتو به هر دومون بدم.
برگشت. دستاشو گذاشت دو طرف صورتمو نگران گفت:
-ثمین ممکنه اشتباه کرده باشیم. اگه واقعا عاشق اون باشی و با این کار از دستش بدی چی؟ اون موقع هیچ وقت نمی تونی منو ببخشی.
دستامو گذاشتم روی دستاش و گفتم:
-اون موقع هیچ وقت نمی تونم خودمو ببخشم که انقدر سست بودم
که نسبت به حسی که داشتم شک کردم و تمام تلاشمو می کنم تا برش گردونم. اما یه رابطه پر از اما و اگر شروع نمی کنم.
چشماش پر از غم بود. لحظه ای چشماشو بست و گفت:
-روزی که از دستت بدم برام مثل کابوس. اون روز حتما می میمرم. ثمین برای آخرین بار می پرسم. مطمئنی؟

با اطمینان سری به نشونه تایید تکون دادم. همزمان با تلخی که زد حس کردم تو جای گرمی فرو رفتم و بعد از چند لحظه مهر گرمی روی پیشونیم خورد. ازم جدا شد و گفت:
-ممنون. ازم جدا شد. نگاهی به قابلمه کرد و گفت: -شام می خوری؟! با لبخند سر تکون دادم. با میز اشاره کرد و گفت: -پس بشین.
خودش غذاها رو کشید و گذاشت روی میز. بعدم قاشق و چنگال و
لیوان گذاشت روی میز . از توی یخچال آب و نوشابه آورد و نشست. با لبخند پر غمی گفت:
-فکر کنم. شام امشب یه مزه دیگه بده.

با لبخند سرمو انداختم پایین. مشغول خوردن شدیم. ماکارونیش واقعا خوشمزه بود. با خنده های بی موقعه من و رستا بلاخره غذامون تموم شد. بلند شد و ظرفا رو گذاشت توی سینک و برگشت و گفت:
-می شه یه خواهشی بکنم؟! شونه ای بالا انداختم و گفتم: -چی؟ نگاهش روی موهام ثابت شد و گفت: -دیگه موهاتو کوتاه نکن؛ با موهای بلند خیلی خوشگل تری. می
شه؟! با لبخند و نفس عمیقی از حس معرکه ای که داشتم گفتم: -حتما. برگشت و تا ظرفا رو بشوره که سریع بلند شدم و رفتم کنارش.

-تو برو استراحت کن رنگت پریده. -نیازی نیست خوبم. چشمام و گرد کردم و گفتم: -می گم برو.
نگاهی بهم کرد و رفت بیرون. رو مبل دراز کشید. ظرفا شستم و رفتم بیرون. رفتم سمت کاناپه ای که روش خوابیده بود. موهاش روی پیشونیش پخش شده بود. خواستم موهاش و کنار بزنم که متوجه تبش شدم. چشماش باز شد. نگران گفتم:
-رستا تب داری. نکنه شمشک سرما خوردی؟! بلند شد نشست و با خنده گفت: -دختر تو چه تاکیدی داری که منو مریض نشون بدی؟!
عاقل اندرسفیهانه نگاهش کردم و یه تای ابرومو بالا دادم. که
باعث شد صدای خندش بلند بشه. با نفس عمیقی از جا بلند شدم.

۶۰۰ 

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن