رمان آنلاینرمان کافه شلوغ

رمان کافه شلوغ پارت سی

ـ چشمات تیله این؟!

 گوشه لبش به لبخند جذابی کج شد و گفت: -نتیجه این همه آنالیز همین بود؟!

خندیدم و گفتم: -جوابمو بده!

با شیطنت گفت: -آره. حالا نظرت راجبم چیه؟!
با نگاهی دقیق به تیپش که متشکل از یه پیراهن سفید مردونه که
روش یه بافت چهار دکمه سفید پوشیده بود و شلوار خاکی روشن و کفشایی که نمی دیدم. آستینای بافت و پیراهنشو بالا کشیده بود. در کل جذاب و خوش تیپ! با خنده گفت:
-چی شد؟!

با شیطنت نگاهم و به رو به روم دوختم و گفتم: -به نتیجه خاصی نرسیدم.

صدای خندش تو ماشین پیچید و گفت: -ولی خیلی آنالیزم کردی.

با بدجنسی گفتم: -نمی دونم شاید. قابل تحمل باشی.

با لبخند بد جنسی به نیمرخ خندونش نگاه کردم. با نیم نگاهی بهم
گفت:
-نتیجه ی خوبی بود، برای دختری که همه به خوشتیپی معروف
می دوننش. البته من که تا امروز چیزی ندیده بودم.
بدجنس نگاهم کرد

. مقابله به مثل ناجوان مردانه ای بود! نفس
عمیقی کشیدم و پکر گفتم:
-اون مال وقتی بود که خودم بودم نه حالا!

-مگه حالا چشه؟!

سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و زمزمه وار گفتم: -چیزیش نیست .

فقط من ثمین قبلی نیستم.

-چرا؟! کلافه ای بحث پیش اومده گفتم: -می شه در موردش حرف نزنیم.

-البته! همون طور که سرم و به پشتی صندلی تکیه داده بودم نگاش کردم
و گفتم: -تو بگو. از خودت. چه جور آدمی هستی؟!

با خنده گفت: -اون و که قرار شد از رامتین و ساتیار بپرسی

. -نمی شه خودت بگی؟! نیم نگاهی بهش کردم و نفسمو آه مانند بیرون دادم. بعد از چند
لحظه گفتم:
-درکل آدم خیلی پیچیده ای نیستم. خیلی راحت می شه بشناسیم فقط کافی یه مدت کنارم باشی. در کل ساکتم. یعنی حرفی برای گفتن و هدفی برای زندگی کردن ندارم.
نگاه گنگ و گیجش روی نیمرخم سنگینی می کرد.

نفسی گرفت و گفت:
-خیلی… حرفشو ادامه نداد. با کنجکاوی گفتم:
-خیلی چی؟!

 کلافه گفت: -نمی دونم. نمی دونم.

نگاهشو به بیرون دوخت. برای عوض کردن جو پیش اومده گفتم: -راستی آهنگ خوبی بود… تو بردی.

لبخندی زد و چیزی نگفت

. یکم که گذشت گفت: -چقدر مونده برسیم؟ -کم یه ربع بیست دقیقه دیگه می رسیم.ساعت چنده؟!

با نگاهی به ساعت مچی ظریفش گفت: -هفت و چهل وپنج دقیقه.
-خسته شدی؟! -نه. عادت به یه جا نشستن ندارم.

-راستی ثمین من واسه هتل هماهنگ کردم مشکلی که نداری؟! -نه خوبه.

فقط امیدوارم که اتاقت به پیست دید داشته باشه.

لبخندی زدم و گفتم: -نمی دونم باید دید. ولی پیاده تا پیست یه نیم ساعتی راهه. با
ماشینم چهار پنج دقیقه

. -پس نزدیکه.
-آره حدودی.
راهنما زدم و پارک کردم . دیدم که ثمین با دیدن هتل گل یخ خشک شد. برگشت سمتم و با بهت نگام کرد. بعد از چند لحظه گفت:

-اینجا فوق العادس رستا.

خیلی قشنگه.

 با لبخندی به اون نگاه شیفته گفتم: -داخلش و ببینی چی می گی. پیاده شو.
هر دو همزمان پیاده شدیم. ساکا رو برداشتم و با ریموت ماشین
قفل کردم. سوئیچ رو با چشمکی انداختم واسه سیامک یکی از بچه های اونجا، که با هامون آشنا بود . با لبخندی گفتم:
-احوال شما؟! تو لابیم.
-چشم . الان میام.
خدای من فوق العاده بود. اون هتل سفید وسط انبوه برف سفید
رنگ واقعا دیدنی بود. هتل شبیه لونه زنبور بود. با راهنمایی رستا وارد شدیم. داخلشم فوق العاده بود. رستا مستقیم رفت به سمت لابی هتل و خودشو معرفی کرد.
-سلام خسته نباشید. علامه هستم دوتا اتاق اینجا داشتیم. به اسم شاهد و علامه.

-خوش اومدید آقای علامه. متاسفانه هرچی باهاتون تماس گرفتیم تا خبر بدیم که اتاق آقای شاهد دچار مشکلی شده و در حال تعمیره نتونستیم پیداتون کنیم. در حال حاضر فقط می تونید از اتاق خودتون استفاده کنید.
رستا خشکش زد. و با ناراحتی گفت: -یعنی چی؟! -متاسفم. ما نه تونستیم با شما تماس بگیریم نه خود آقای شاهد. برگشت سمت من که داشتم به مکالمشون گوش می دادم و با
ناراحتی گفت:
-ثمین قسم می خورم من نمی دونستم. من … به خدا من قصد بدی نداشتم. من اصلا نمی دونستم.
منظورش و فهمیدم و با لبخندی گفتم: -باشه. می دونم که نمی دونستی.

شرمنده گفت:
-اگر بخوای می ریم یه هتل دیگه.
-نیازی نیست همین جا می مونیم.
با شک گفت:
-مطمئنی؟!
با لبخند سرتکون دادم.

با اخم برگشت و کیلیداشو گرفت و اشاره کرد بریم. همون موقع پسر که دم در ریموت و بهش داده بود رسید.
-آقای علامه؟!

برگشت سمتش و پسر سوئیچ و نشون داد و گفت: -سوئیچ!

رستا با تشکری سوئیچو ازش گرفت.

سوار آسانسور شدیم و رفتیم
طبقه دهم. با خروج از آسانسور

. نگاهم به راهرو های با دیوارای سفید و کفپوش طوسی رنگی که چراغای کوچیکی توش تعبیه شده بود افتاد.
واقعا خوشگله! با اشاره دستش به سمت یکی از پنت هاوس ها رفتیم. با کیلیدش در واحد ۶۶ رو باز کرد.

وقتی واردش شدم چند قدم که رفتم تازه فهمیدم این هتل چیه! یه پنت هاوس با متراژ تقریبا ۳۵۵ متر. از ابتدای ورود آشپزخونه راست بود و سرویس بهداشتی هم کنارش و سمت چپش هم رو به روی آشپز خونه کمد دیواریا قرار داشت

. یه آشپزخونه در حد خودش مجهز و فضای داخلی و نمای بیرونی بود که این هتل رو واقعا خاص می کرد!

تمام دیوار ها حالت پله پله داشتن و توی سقف لامپ ها ال ای دی مهتابی کار کرده بودن که نور گرمی روی دکور یاسی رنگ اتاق می انداخت و بی نهایت جذابش می کرد! دکوری که حتی تخت و مبل و میز وسط مبل هاشم به شکل دیوار بود و بالای سر تختی که با خوش خواب یاسی رنگ پوشیده شده بود یه طاقچه ایجاد شده بود و از فضای بالاییش نوری اون رو پوشش می داد. و درست رو به روی تخت یه میز خیلی بزرگ تو دل دیوار قرار داشت که از آشپزخونه تا مبل ها که کنار پنجره ها بودن قرار داشت و در قسمت اولیش کلید و پریز ها قرار داشت و در انتها که باریک می شد یه ال ای دی چهل اینچ رو به روی سرویس مبل چهار نفره که خودشون به رنگ سفید بودن و تشکای به رنگ یاسی روشون قرار داشت و توی سقف یه نور گیر خیلی خوشگل ایجاد کرده بودن که به آسمون دید داشت. و پنجره هایی که با پرده های ساده حریر یاسی رنگ پوشیده شده بودن منظره بی نهایت چشمگیری رو به نمایش می ذاشتن!

دیزاین این اتاق فوق العاده بود. رستا چمدونا رو روی کف پوش سفید مخملی شکل اتاق کشید و آورد داخل. با دیدن من که هنوز وایسادم گفت:

-چرا وایسادی بشین؟!

با قدردانی نگاش کردم و گفتم: -مرسی اینجا فوق العادس. لبخند کمرنگی زد و با ناراحتی گفت: -ببخشید که مجبور شدی.

حرفشو قطع کردم و گفتم: -اگر یکبار دیگه این حرفو بزنی دیگه نه من نه تو! اگر بهت
اعتماد نداشتم تا اینجا باهات نمی یومدم.

لبخندش پرنگ شد و با آرامش گفت: -ممنون
-خواهش می کنم.

رفتم کنار پنجره به منظره کوهای پر از برف توی شب خیره شدم.
رستا یکم اتاق و نگاه کرد و با نفس عمیقی روی مبل دونفره نشست . بعد از چند لحظه گفت:
-تا حالا اینجا نیومده بودی؟! برگشتم سمتش و رو مبل تکی رو به روش نشستم و با خنده گفتم: -به نظرت اگه اومده بودم الان مثل ندید بدیدا به اینجا نگاه می
کردم!؟ خندید و با مهربونی گفت: -منم اولین بار که اومدم اینجا همین طوری بودم. پاشدم که با تعجب گفت: -کجا؟!
-هیچ کجا می خوام لباسمو بذارم توی کمد. اگر می خوای بده برای تو رو هم بذارم؟!
-بذار خودم میام.
بلند شد و ساکشو گذاشت رو تخت. منم ساکمو گذاشتم روی تخت و زیپشو باز کردم. در کمد دیواری که باز کردم با دیدن چهارتا چوب لباسی قیافم آویزون شد. رستا با دیدن قیافم خنده ای کرد و گفت:
-من لباسام با چوب لباسی اونا مال تو.
-مرسی.
چهارتا چوب لباسی رو آوردم و لباسامو همون طور که ست کرده
بودم بهش آویزون کردم و زدم داخل کمد .

کیف کفشامم گذاشتم تو طبقه های پایینش.

رستام با یکم مرتب کردن لباسایی که به چوب لباسی بود گذاشتشون تو کمد. و دو جفت کفشم بهش اضافه کرد.

در یکی از کشو ها رو باز کردم که در کمال تعجب دیدم وسایل توشه! نگاهی به رستا کردم و گفتم:
-چرا وسایل اینجاس؟!

۴۹۴


برچسب ها

‫2 نظرها

  1. سلام به رویای عزیز
    میگم نمیشه یه کم پارت گذاری هات رو مرتب تر ومقررتر بذاری؟!
    کشتیم خودمونواز بس هی اومدیم سر زدیم وخبری نبود؟!
    یه بار سه روز,یه بار شش روز,یه بارچهارروز…
    جون ما یه حرکتی بزن…
    مرسی…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن