رمان آنلاینرمان کافه شلوغ

رمان کافه شلوغ پارت شانزده


_مثل …
برای گفتن این جمله تردید داشتم. نه که حسم جور دیگه باشه نه،
فقط، تردیدم و پس زدم.
_برادرم! لبخند زد و گفت: ساتیار: دختر عمت و نیاورده بودی گل سرخ؟ _نه. شایا قل شایان. خیلی شبیهن.

ساتیار: واقعا؟

سرتکون دادم، به سرم که به دستم بود نگاه کردم. رستا نگاهمو
دید. رفت سمت در که گفتم: _خودم درش میارم. نیازی نیست.

برگشت طرفم، آروم سرمو در آوردم و روش و محکم نگه داشتم،
بعد چند لحظه سوزن سرمو فرو کرد توی محفظه پلاستیکی سرم و انداختمش توی سطل. ساتیار با ترس نگام کرد و گفت:
ساتیار: عجب دل نترسی داری دختر.
بی توجه به حرفش گفتم:
_شایا رو کجا بردن؟
رستا: بیا نشونت بدم.
افتاد جلو، ساتیارم از پشت می یومد و به رستا چیز می گفت. خندم
گرفت. قدمام و آروم کردم تا باهاش هم قدم بشم. آروم گفتم:
_چی زیر لبی می گی؟ نگام کرد و هول گفت: ساتیار: هیچی! چیزی نمی گم!
رستا صدام کرد به جایی اشاره کرد و گفت:
رستا: اینجاست.
رفتم جلو به پشت شیشه نگاه کردم. به کسی که خواهرم، دوستم،
همراهم، زندگیم بود، نگاه کردم و سوختم. سرم گیج رفت، دستم و به دیوار ستون کردم. رستا مسکوت کنارم بود. انگار که نبود! کاش بچه ها اینجا بودن. چند هفته ی دیگه نمایشگاهم بود. چقدر شایا ذوق داشت براش. شایا بلندشو لطفا. با صدای رستا از دنیای سیاه و ترسناک افکارم بیرون اومد.
_بله؟ رستا: تو آسم داری؟ نگاش کردم، سرتکون دادم. با لحن جدی گفت: رستا: همیشه اسپریت دنبالت نیست؟ نگاهمو ازش دزدیدم. هیچ وقت دنبالم نبود. با حالت توجیهانه گفتم:

_نه این سری هول هولکی شد. برگشتم و نگاش کردم. رستا: بهت که گفتم، دروغ گوی خوبی نیستی. یه تصویر! چشمامو بستم و سرمو به سمت دیگه چرخوندم.
عصبی گفتم:
_می شه دیگه از این جمله استفاده نکنی؟
رستا: البته.
ساتیار که نمی دونم چطوری رفت و حالا داره بر می گرده. از ته
راهرو اومد سمتمون. رسید کنارمون، رو به هردوشون گفتم:
_شمام دیگه برید، مرسی که تنهام نذاشتید. ساتیار: کاری نکردیم.

رستا لبخند زد. چطور انقدر آرامش داره؟! این همه آرامش و از کجا میاره؟
رستا: از این به بعد بهتره اسپریت و دنبالت برداری، حداقل تا
وقتی که دختر عمت از کما در بیاد.
گیج نگاش کردم و گفتم: _حتما! ببخشید با این وضعیتت اینجا نگهت داشتم. رستا: مهم نیست. بریم ساتیار؟ ساتیار: بریم داداش. خدافظ ثمین. لحظه آخر رستا برگشت طرفم و کنار گوشم زمزمه کرد:
رستا: روش خوبی برای خودکشی نیست! حداقل روشای بی درد و انتخاب کن. خداحافظ.

با بهت نگاهش کردم، سرشو کنار کشید و رفت. بهتم انقدری دوام
نیاورد چون، برگشتم سمت اون اتاق ترسناک و دختری که بین اون همه سیم و دستگاه گم شده بود. دستمو روی شیشه سرد مشت کردم. تو بر می گردی، من مطمئنم، تو یه بار دیگه نابودمون نمی کنی، تو کمر نمی شکنی، من با شایان چیکار کنم؟ اون که همه دنیاش تویی، با این که مغرور، با اینکه نشون نمی ده ولی همه دنیاش تویی. با اینکه ناراحته با اینکه دلخوره همه دنیاش تویی! برگرد شایا، به خاطر شایان، به خاطر هممون. می دونستم این کما احتمال برگشتش خیلی کمه، اما الان باید موقعیت خوب و در نظر می گرفتم. باید از بین بد و بدتر یکیو انتخاب می کردم و در کمال بی رحمی باید فکر می کرد که شانس آوردیم که نمرد! اما مگه وضعیت الانش تفاوتی داره؟ از گفتنش به شایان وحشت داشتم، نمی تونستم عکس العملشو پیش بینی کنم. حال خودم اصلا خوب نبود. هنوز ضعف داشتم و سینم خس خس می کرد. باهاش تماس گرفتم و بهش گفتم بیاد بیمارستان. نیم ساعت بعداس ام اس داد رسیدم دارم میام تو. روبه روی آسانسور به دیوار تکیه دادم و بهش جواب دادم، بیا طبقه سوم. ده دقیقه طول کشید تا اعداد آسانسور به سه رسید. در آسانسور باز شد و صورت وحشت زده و نگران شایان روبه روم نمایان شد. وقتی رنگ پریدمو دید بیشتر نگران شد. از آسانسور اومد بیرون، در آسانسور بسته شد. فقط نگام می کرد، انگار جرئت پرسیدن نداشت. آب دهنمو قورت دادم و سعی کردم نفس عمیق بکشم. شایان لرزون پرسید:
شایان: ثمین چی شده؟ لبمو گزیدم و با چشمای نا امید نگاش کردم.

شایان: ثمین شایا خوبه دیگه؟
فقط تونستم سرمو به نشونه نفی تکون بدم، هنوز صدامو پیدا نکرده بودم. ترسیده گفت:
شایان: این یعنی چی ثمین؟ لبمو با زبون تر کردم و با صدایی که از ته چاه در می یومد گفتم: _شایان… شایان: شایان چی؟؟ حرف بزن.
صدای بلندش توی راهرو پیچید. سرم گیج رفت، سریع اومد زیر بازومو گرفت، یه قطره اشک از چشمم چکید و افتاد روی گونم. اشکمو دید، بردم روی نزدیک ترین صندلی نشوندم. ترسیده و با عجز گفت:
شایان: ثمین شایا خوبه دیگه؟ خواهرم که چیزیش نشده؟ چشمامو بستم و سرمو به دیوار تکیه دادم. بی حال گفتم:

_نه حالش خوب نیست، اصلا خوب نیست. شایان وحشت زده نالید: شایان: یعنی چی ثمین؟! حرف بزن، خواهرم چی شده؟ صداش بغض داشت، یه بغض مردونه و عاشقانه، یه عشق قوی
برادرانه. لرزون گفتم:
_بخاطر مصرف مواد و آرامبخش و مشروب با هم با دوز بالا، اور دوز کرده.
جلوی پام رو دو زانو نشسته بود که با حرفم سرخورد روی زمین، سرشو بین دستاش گرفت.
_تو کماس. سرشو آورد بالا و نگام کرد. با بغض گفتم:

_باید می گفتیم شایان، باید می گفتیم مواد مصرف کرده. من نمی دونستم مشروب خورده شایان.
نفس نداشتم، پشت پلکام داغ بود. به زور گفت: شایان: تا قبل اینکه من برم که خوب بود! بی جون گفتم:
_آره، چون بهوش نیومده بود. وقتی بهوش میاد بهش آرامبخش
می دن، اگر می دونستن براش آرامبخش تزریق نمی کردن. شایان چرا بهشون نگفتیم؟
چشمامو بستم، دیگه نمی تونستم حرف بزنم. صدای لرزون شایان و شنیدم.
شایان: کجاست؟ _ته راهرو دست راست. شایان؟ بلند شد و باشونه های خمیده نگام کرد. با چشمای اشکی گفتم:
_منم ببر.
بی حرف کمکم کرد بلند شم. آروم راه می رفت انگار می خواست
هیچ وقت نرسه. رسیدیم. کنار دیواری که یه قسمتش شیشه ای بود. دستمو به دیوار گرفتم و خودم و نگه داشتم. برگشتم به شایان نگاه کردم. دستشو گذاشته بود روی شیشه و سرش و به شیشه تکیه داد بود. رد اشک روی صورتش خودنمایی می کرد. چشماشو روی هم فشار می داد، صداش کردم:
_شایان؟ نگام کرد، هیچ تلاشی برای پاک کردن اشکاش نکرد. با درد گفتم: _باید یه کاری کنیم عمه نفهمه. فقط نگام کرد، سینم سخت بالا و پایین می شد. نفس گرفتم و ادامه
دادم:
_به عمه بگو رفته امریکا! تا وقتیم که بهوش بیاد من کاراشو انجام می دم، نمی ذاریم کسی بفهمه.
با بغض سنگینی نالید: شایان: مگه بهوش میاد؟ با تشر گفتم: _شـایـان! چشماشو با درد بست و لبش و گزید. با اطمینان و مصمم گفتم: _اون بهوش میاد، باید بهوش بیاد.
چیزی نگفت. گوشیمو در آوردم می خواستم شماره ژینا رو
بگیرم، الان اصلا دلم نمی خواست تنها باشم. دستام می لرزید به هر بدبختی بود شمارشو گرفتم.
ژینا: به به ثمین خانم کم پیدا، آفتاب از کدوم طرف در اومد تو یک روز دوبار به ما زنگ زدی؟
با درد گفتم:

_ژینا. ترسید و هول گفت: ژینا: خوبی ثمین؟ _نه. ژینا: چی شده؟ داری نگرانم می کنی. به زور جلوی بغضمو گرفتم تا نشکنه. _ژینا شایا… ترسیده گفت: ژینا: شایا چی؟ _تو کماس.
باصدای بلندی گفت: ژینا: چی؟ با صدای چی ژینا دایانم اومد پیشش. دایانا: چی شده ژینا؟ داری با کی حرف می زنی؟ ژینا جوابشو نداد. دایانا بود که ترسیده گفت: دایانا: الو ثمین چی شده؟ گوشه دیوار بق کرده بودم. نالیدم: _دایانا شایا تو کماس. دایانا: چی داری می گی؟! چرا؟ چه طوری؟ _بیاین اینجا توضیح می دم.
همین الان میام، بیمارستان نزدیک خونتی؟
_نه. بیمارستان…
گوشی و قطع کرد. تو خودم مچاله شدم. سرمو گذاشتم روی زانوهام، اشکام دونه دونه ریختن روی گونه هام. نمی خواستم جلوی شایان گریه کنم. نمی دونم چقدر تو اون حال بودم که دستی نشست روی شونم، سرمو بلند کردم و دایانا رو بالای سرم دیدم. نگران گفت:
دایانا: ثمین. خودمو پرت کردم تو بغلش و نالیدم: ـ دیدی چی شد؟ دایانا اگه چیزیش بشه من چیکار کنم؟ من دیگه
طاقت ندارم. دایانا: آروم باش! چطور این اتفاق افتاده؟
ازش جدا شدم و اشکامو پاک کردم. با درد گفتم: _اور دوز کرده.

بهت زده گفت: دایانا: چطوری؟ مگه شایا… سرتکون دادم. ادامه دادم:
_ما هم صبح فهمیدیم آوردیمش اینجا. من نمی دونستم مشروب خورده، بهش آرامبخش زدن، انگار دوزش خیلی بالا بوده. شایام همون موقع می ره تو کما.
دایانا: وای.
سرشو انداخت پایین و لبشو گزید. نگاهی به دور و بر انداختم و
گفتم:
ثمین: ژینا کجاست؟
دایانا: همین جاها بود. آهان پیش شایان، حالش خوب نبود بردش پایین یکم هوا بخوره.
ثمین: باشه. ساعت چنده؟ دایانا: ۱ بعد از نصفه شب! شرمنده نالیدم: ـ وای ببخشید، شمارم این موقع کشیدم اینجا. چشماشو گرد کرد و گفت: دایانا: گمشو بابا! نه که ما ها اصلا هیچ وقت این موقع ها بیرون
نبودیم!
یه لبخند کج زدم. نگام افتاد به ته سالن، اون ساتیار نبود؟! چرا خودش بود! رسید به ما. ناراحت و نگران گفت:
ساتیار: سلام چرا نشستی رو زمین؟! پاشو الان سرما می خوری. _ساتیار تو اینجا چیکار می کنی؟
ساتیار: نتونستم طاقت بیارم، گفتم بیام یه سر بهتون بزنم. با قدر دانی گفتم: _نیازی نبود بیای، ولی مرسی که اومدی. لبخند زد و گفت: ساتیار: کاری نکردم. دایانا داشت با کنجکاوی به ساتیار نگاه می کرد. رو به ساتیار
گفتم:
_راستی معرفی می کنم، دوستم دایانا. دایان ایشونم ساتیار صاحب گل سرخ هستن.
ساتیار و دایانا باهم دست دادن و ساتیار با لبخند گفت: ساتیار: خوشبختم.
دایانا: منم همین طور. برگشت سمت من و گفت: ساتیار: ا! تو که هنوز روی زمین نشستی! پاشو دیگه. کمکم کرد بلندشم، بدنم خشک شده بود. نگام افتاد به دایانا پکر
بود. ساتیار گفت:
ساتیار: رستام می خواست بیاد ولی یکی از دوستاش بعد از دوماه
از کانادا برگشته. نتونست بیاد. معذرت خواهیم کرد.
با نیمچه لبخندی که از بابت اون همه مهربونی بود گفتم: _نیازی نیست خودتون و به زحمت بندازین. لبخندی زد و گفت:
ساتیار: زحمتی نیست، مگه دوست به دوستش زحمت می ده؟! مگه ما دوست نیستیم؟
از اون همه حس خوب، بهترین لبخندی که می تونستم و زدم. چقدر خوبه دوستای آدم تو شرایط سخت کنارش باشن. با همون لبخند گفتم:
_دوستیم. ساتیار لبخندی زد. برگشتم سمت دایانا و گفتم: _دایان شمام برید، فردا کلی کار دارید. موفق باشید. دایانا: نه من پیشت می مونم، تو این وضعیت نمی تونم تنهات
بذارم. _تنها نیستم ساتیار پیشمه. برید. دایانا با خواهش گفت: ژینا: ثمین جونم؟ بمونم؟
دایانا تو تمام سختیام کنارم بود و هیچ وقت تنهام نذاشت. لبخند
کمرنگی زدم و سر تکون دادم و گفتم:
_مرسی مهربون نگران نباش، فقط اگه می شه سراغ شایان و بگیر.
گوشیش برداشت، یه پیام داد. چند لحظه بعد جوابش اومد. بلند خوندش:
دایانا: به زور فرستادمش رفت. توم با ثمین بیا بریم.
سری به نشونه نفی تکون دادم. به سمت ای سی یو رفتم و به
شایایی که زیر سوزن و سیم فرورفته بود نگاه کردم. در همون حال گفتم:
_اینجا باشم بهتره.
دایانا: ثمین موندنت چیزی رو عوض نمی کنه، فقط خودتو از پا می ندازی. تو الان باید از همیشه قوی تر باشی، نباید خودتو ببازی.
ناراحت گفتم: _سخته دایانا، اون همیشه بود، کمکم می کرد، خواهرم بود.

۲۴۰


برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن